حتمن تا حالا شعر وطن علیرضا شجاعپور رو شنیدین، خب این ورژن جدیدش است که یک هموطن خوش ذوق ساخته :)
وطن یعنی صف نون و صف شیر
وطن یعنی همهاش درگیر، درگیر
وطن یعنی همین بنزین، همین نفت
همین نفتی که توی سفرهها رفت
وطن یعنی همین سهمیه بندی
وطن یعنی کمربند و ببندی
وطن یعنی لیسانس ، علاف، بیکار
کمی چایی ، کمی قلیون و سیگار
وطن یعنی خیابانخواب ، معتاد
پسرهای فراری ، ای داد بیداد
وطن یعنی تموم سهم ملت
یه تیکه نونه و باقی خجالت
وطن یعنی من و تو در محافل
ز درد اجتماع خویش غافل
وطن یعنی اداره، زیر میزی
اگه بیشتر بدی، بیشتر عزیزی
وطن یعنی هزاران پشت کنکور
فدای مدرک از گهواره تا گور
وطن یعنی امیر قلعه نوعی
اونم ما رو گیر آورده به نوعی
وطن یعنی هزاران خونه خالی
زن کوچهنشین، مرد زغالی
وطن یعنی که اصلاحات چینی
وطن یعنی یه روز خوش نبینی
وطن یعنی همین آیینه دق
وطن یعنی خلایق هر چه لایق
وطن یعنی تحمل ، تاب، طاقت
وطن یعنی حماقت در حماقت
این شعر رو یکی برای من آفلاین گذاشته بود بنابراین من نمیدونم منبعاش کیه و از کجا اومده و اصلن کامله یا نه.اگه شما میدونی بگین منبعاش رو اضافه کنم تا سنگ نشدم!
Thursday, April 24, 2008
Tuesday, April 22, 2008
Make everday Earth day
انوشه انصاری وقتی به فضا رفته بود، توی یکی از پستهای وبلاگش از زیباییهای زمین نوشت.از اینکه هیچ مرزی رو از اون بالا نمیبینی. نوشته بود من آرزو میکنم رهبران ملتهای مختلف جهان هم چنین کاری رو انجام بدهند و پیش از اینکه دیدگاه ویژهای درباره کشور خودشون مطرح کنند به دیدگاهی جهانی فکر کنند و کل جهان رو در نظر داشته باشند.
من اما میگم برای کشف زیباییهای زمین نیازی به رفتن به فضا نیست. اونها رو همینجا،روی خود زمین هم میشه دید. هر روز و هر فصل از سال. فقط ای کاش چشمهامون رو باز کنیم و ببینیمشون. و کاش بیشتر قدرشون رو بدونیم.
روز زمین مبارک.

مرتبط: من فکر میکنم اگه خدا بخواد یک روزی مردم جهان رو برای نابودی زمین! و لطمهای که به این سیارهی زیبایش زدهاند،محاکمه بکنه؛ نود درصدشون ایرانی هستن! چراش رو همهمون میدونیم دیگه گفتن نداره؛)
انوشه انصاری وقتی به فضا رفته بود، توی یکی از پستهای وبلاگش از زیباییهای زمین نوشت.از اینکه هیچ مرزی رو از اون بالا نمیبینی. نوشته بود من آرزو میکنم رهبران ملتهای مختلف جهان هم چنین کاری رو انجام بدهند و پیش از اینکه دیدگاه ویژهای درباره کشور خودشون مطرح کنند به دیدگاهی جهانی فکر کنند و کل جهان رو در نظر داشته باشند.
من اما میگم برای کشف زیباییهای زمین نیازی به رفتن به فضا نیست. اونها رو همینجا،روی خود زمین هم میشه دید. هر روز و هر فصل از سال. فقط ای کاش چشمهامون رو باز کنیم و ببینیمشون. و کاش بیشتر قدرشون رو بدونیم.
روز زمین مبارک.

مرتبط: من فکر میکنم اگه خدا بخواد یک روزی مردم جهان رو برای نابودی زمین! و لطمهای که به این سیارهی زیبایش زدهاند،محاکمه بکنه؛ نود درصدشون ایرانی هستن! چراش رو همهمون میدونیم دیگه گفتن نداره؛)
Sunday, April 20, 2008
امروز از اون روزا و از اون هواهایی بود که اگه توی خونه میموندی یعنی خیانت کردی. نه فقط به خودت بلکه به عالم بشریت! :) ما هم دیدیم اصلن به هیچ عنوان دلمون راضی به این خیانت نمیشه،بار و بندیل رو جمع کردیم زدیم بیرون.بدون هیچ مقصد خاصی.ولی خب یک جای دنج پیدا کردیم و جای شما خالی بسی از تابیدن آفتاب و دیدن آسمان آبی لذت برده میباشیم!
و حالا گزارش مصور از شهر ما و خانهی ما و پارک ما و پاهای ما در یک روز بهاری!





و حالا گزارش مصور از شهر ما و خانهی ما و پارک ما و پاهای ما در یک روز بهاری!
Monday, April 14, 2008
۱- مرسی بابت اینهمه تبریک.اصلن انتظار نداشتم. یک جورائی احساس وظیفه میکنم که باید بیشتر وبلاگ بنویسم :)
۲- یه چیز عجیب، تو مسیر سرکار من یک تونل هست که شاید طولش هزار متر هم نباشه.یه تونل فسقلی،ولی همیشهی خدا هوای اینور تونل با اونورش فرق میکنه،مثل دیروز.اونور تونل به شدت بارانی و تگرگ و اینقدر آب توی جاده جمع شده بود و از ماشین جلوئی میپاشید روی ماشین که من به زور جلوی خودمو میدیدم.ولی به محض اینکه به اینور تونل رسیدم نه خبری از باران بود و نه تگرگ و نه هیچ! یعنی بگم حتا یک قطره هم باران نباریده بود باور میکنید؟ جاده خشکِ خشک بود.خلاصه من تو کفِ این تونله موندم؛چه سری است که هوای این دو طرف با هم فرق میکنه! بارها هم امتحان کردم ها.
۳- دیشب یکی از کانالهای اینجا توی یکی از برنامههاشون که همهاش چیزهای عجیب و غریب رو نشون میده،فیلم اون مرد مشهدیه رو نشون میداد که توی سیرک شیر بهش حمله میکنه.اگه فیلمشو ندیدین میتونین اینجا ببینین.البته پیشنهاد میکنم نبینین،چون وحشتناکه! یعنی من که دیدم تا چند شب همهاش کابوس اینو میدیدم! بگذریم،فیلم رو معلوم بود با تحقیقات کامل گرفتن و نشونش دادن.اما چیزی که عجیب بود لحظهی شلیک مامور به شیر و هلاک شدنِ شیر بخت برگشته رو نشون ندادن.یعنی سانسورش کردن! چرا نباید یک جائی مثل سیرک از این آمپولهای بیهوش کننده در اختیار نداشته باشن تا اینجوری اون مرد بیچاره ساعتها در دهان شیر نماند و همینطور آخرش مجبور بشن شیر بینوا رو بُکشن. فکر میکنم بخاطر همین قضیه بود که صحنهی کشتن شیر سانسور شد!
۴- این قضیهی شرکت رضازاده در تبلیغات تلویزیونی انگار بدجوری بیخ پیدا کرده.چون هرجا میری همه راجع بهش نوشتن.بابا چیکار دارین،این بیچاره فکر ده سال دیگهاش رو میکنه که اونموقع نه توان شرکت در مسابقات رو داره نه میتونه با این هیکل و وزن کار دیگهای انجام بده.باید به فکر آیندهی زن و بچهاش باشه یا نه؟ در ضمن،مگه این قهرمانهای پیشکسوت که همه مریض میشوند و میوفتن گوشهی خونه یا بیمارستان تا وقتی که در تنهایی میمرند،یکی هست بهشون بگه خرت به چند؟ اینه که بیخیال بابا! بگذارین ملت واسه زندگی خودشون تصمیم بگیرند!
۵- خدایا خواهشن برای هفتهی آخر آپریل یک مثقال آفتاب بفرست اینجا.یا نه،اگر هم نشد به همون هوای ابری هم راضی هستیم! فقط جون خودت از بارون مارون خبری نباشه.
۶- گفتم بارون،بگذار اصلن دعا کنم که بارون رو بفرسته ایران.خدای من چه خشکسالی شده اونجا! چند شب پیش پسر خالهام عکسهای سیزده بدر امسال رو برام فرستاد،یک جائی که پارسال من ایران بودم رفته بودیم.سرسبزی پارسال کجا و زمین خشک و خالی و درختهای بیبرگ امسال کجا! خدا کنه بارون بباره.خدایا همهی ابرهای بارانزای اینجا رو ببر بالای ایران...
۷- عکسهای پاوه و نوسود و نودشه و...فکر نکنم بهار امسالش به این زیبایی باشه.
۸- ماهیهای عید ما در کمال تعجب هنوز زندهاند! دو تا هستن که یکیشون اول خیلی آروم بود،غذا میدادم بهشون زیاد مثل این یکی جوش نمیزد واسه خوردنش ولی این یکی همهاش رو این جاروبرقی میبلعید! حالا قضیه برعکس شده.اون آروم تره یک شیطونی شده که بیا و ببین.علاوه بر غذای خودشون ورداشته دم این یکی رو چیده! یعنی خورده! اینقدر هم توی تنگ دنبال این بیچاره میکنه میترسم کامل بخوردش.دلم واسهاش میسوزه،طفلی بیدُم شده حالا مرحوم نشه :)
۲- یه چیز عجیب، تو مسیر سرکار من یک تونل هست که شاید طولش هزار متر هم نباشه.یه تونل فسقلی،ولی همیشهی خدا هوای اینور تونل با اونورش فرق میکنه،مثل دیروز.اونور تونل به شدت بارانی و تگرگ و اینقدر آب توی جاده جمع شده بود و از ماشین جلوئی میپاشید روی ماشین که من به زور جلوی خودمو میدیدم.ولی به محض اینکه به اینور تونل رسیدم نه خبری از باران بود و نه تگرگ و نه هیچ! یعنی بگم حتا یک قطره هم باران نباریده بود باور میکنید؟ جاده خشکِ خشک بود.خلاصه من تو کفِ این تونله موندم؛چه سری است که هوای این دو طرف با هم فرق میکنه! بارها هم امتحان کردم ها.
۳- دیشب یکی از کانالهای اینجا توی یکی از برنامههاشون که همهاش چیزهای عجیب و غریب رو نشون میده،فیلم اون مرد مشهدیه رو نشون میداد که توی سیرک شیر بهش حمله میکنه.اگه فیلمشو ندیدین میتونین اینجا ببینین.البته پیشنهاد میکنم نبینین،چون وحشتناکه! یعنی من که دیدم تا چند شب همهاش کابوس اینو میدیدم! بگذریم،فیلم رو معلوم بود با تحقیقات کامل گرفتن و نشونش دادن.اما چیزی که عجیب بود لحظهی شلیک مامور به شیر و هلاک شدنِ شیر بخت برگشته رو نشون ندادن.یعنی سانسورش کردن! چرا نباید یک جائی مثل سیرک از این آمپولهای بیهوش کننده در اختیار نداشته باشن تا اینجوری اون مرد بیچاره ساعتها در دهان شیر نماند و همینطور آخرش مجبور بشن شیر بینوا رو بُکشن. فکر میکنم بخاطر همین قضیه بود که صحنهی کشتن شیر سانسور شد!
۴- این قضیهی شرکت رضازاده در تبلیغات تلویزیونی انگار بدجوری بیخ پیدا کرده.چون هرجا میری همه راجع بهش نوشتن.بابا چیکار دارین،این بیچاره فکر ده سال دیگهاش رو میکنه که اونموقع نه توان شرکت در مسابقات رو داره نه میتونه با این هیکل و وزن کار دیگهای انجام بده.باید به فکر آیندهی زن و بچهاش باشه یا نه؟ در ضمن،مگه این قهرمانهای پیشکسوت که همه مریض میشوند و میوفتن گوشهی خونه یا بیمارستان تا وقتی که در تنهایی میمرند،یکی هست بهشون بگه خرت به چند؟ اینه که بیخیال بابا! بگذارین ملت واسه زندگی خودشون تصمیم بگیرند!
۵- خدایا خواهشن برای هفتهی آخر آپریل یک مثقال آفتاب بفرست اینجا.یا نه،اگر هم نشد به همون هوای ابری هم راضی هستیم! فقط جون خودت از بارون مارون خبری نباشه.
۶- گفتم بارون،بگذار اصلن دعا کنم که بارون رو بفرسته ایران.خدای من چه خشکسالی شده اونجا! چند شب پیش پسر خالهام عکسهای سیزده بدر امسال رو برام فرستاد،یک جائی که پارسال من ایران بودم رفته بودیم.سرسبزی پارسال کجا و زمین خشک و خالی و درختهای بیبرگ امسال کجا! خدا کنه بارون بباره.خدایا همهی ابرهای بارانزای اینجا رو ببر بالای ایران...
۷- عکسهای پاوه و نوسود و نودشه و...فکر نکنم بهار امسالش به این زیبایی باشه.
۸- ماهیهای عید ما در کمال تعجب هنوز زندهاند! دو تا هستن که یکیشون اول خیلی آروم بود،غذا میدادم بهشون زیاد مثل این یکی جوش نمیزد واسه خوردنش ولی این یکی همهاش رو این جاروبرقی میبلعید! حالا قضیه برعکس شده.اون آروم تره یک شیطونی شده که بیا و ببین.علاوه بر غذای خودشون ورداشته دم این یکی رو چیده! یعنی خورده! اینقدر هم توی تنگ دنبال این بیچاره میکنه میترسم کامل بخوردش.دلم واسهاش میسوزه،طفلی بیدُم شده حالا مرحوم نشه :)
Sunday, April 13, 2008
امروز تولد سه سالگی وبلاگم بود.
گفتم به این بهانه هم شده یه چیزی بنویسم که یک خورده اینجا از این فضای قبرستانی! در بیاد.
همین. زیاده عرضی نیست.فقط اینکه این هفته وقت زیادی دارم.فکر کنم بتونم یک چیزایی اینجا بنویسم :)
راستی از احوال پرسیهاتون ممنون.ار کامنتها و ایمیلهاتون همچنین... ببخشید که یک وقتهایی دیر جواب میدم.ولی بلاخره جواب میدم. به قول معروف دیر و زود داره سوخت و سوز نداره ؛)
گفتم به این بهانه هم شده یه چیزی بنویسم که یک خورده اینجا از این فضای قبرستانی! در بیاد.
همین. زیاده عرضی نیست.فقط اینکه این هفته وقت زیادی دارم.فکر کنم بتونم یک چیزایی اینجا بنویسم :)
راستی از احوال پرسیهاتون ممنون.ار کامنتها و ایمیلهاتون همچنین... ببخشید که یک وقتهایی دیر جواب میدم.ولی بلاخره جواب میدم. به قول معروف دیر و زود داره سوخت و سوز نداره ؛)
Subscribe to:
Posts (Atom)