Thursday, April 24, 2008

حتمن تا حالا شعر وطن علیرضا شجاع​پور رو شنیدین، خب این ورژن جدیدش است که یک هموطن خوش ذوق ساخته :)

وطن یعنی صف نون و صف شیر
وطن یعنی همه​اش درگیر، درگیر
وطن یعنی همین بنزین، همین نفت
همین نفتی که توی سفره​ها رفت
وطن یعنی همین سهمیه بندی
وطن یعنی کمربند و ببندی
وطن یعنی لیسانس ، علاف، بیکار
کمی چایی ، کمی قلیون و سیگار
وطن یعنی خیابان​خواب ، معتاد
پسرهای فراری ، ای داد بیداد
وطن یعنی تموم سهم ملت
یه تیکه نونه و باقی خجالت
وطن یعنی من و تو در محافل
ز درد اجتماع خویش غافل
وطن یعنی اداره، زیر میزی
اگه بیشتر بدی، بیشتر عزیزی
وطن یعنی هزاران پشت کنکور
فدای مدرک از گهواره تا گور
وطن یعنی امیر قلعه نوعی
اونم ما رو گیر آورده به نوعی
وطن یعنی هزاران خونه خالی
زن کوچه​نشین، مرد زغالی
وطن یعنی که اصلاحات چینی
وطن یعنی یه روز خوش نبینی
وطن یعنی همین آیینه دق
وطن یعنی خلایق هر چه لایق
وطن یعنی تحمل ، تاب، طاقت
وطن یعنی حماقت در حماقت

این شعر رو یکی برای من آفلاین گذاشته بود بنابراین من نمی​دونم منبع​اش کیه و از کجا اومده و اصلن کامله یا نه.اگه شما می​دونی بگین منبع​اش رو اضافه کنم تا سنگ نشدم!

Tuesday, April 22, 2008

Make everday Earth day

انوشه انصاری وقتی به فضا رفته بود، توی یکی از پست​های وبلاگش از زیبایی​های زمین نوشت.از اینکه هیچ مرزی رو از اون بالا نمی​بینی. نوشته بود من آرزو می​کنم رهبران ملت​های مختلف جهان هم چنین کاری رو انجام بدهند و پیش از اینکه دیدگاه ویژه​ای درباره کشور خودشون مطرح کنند به دیدگاهی جهانی فکر کنند و کل جهان رو در نظر داشته باشند.

من اما می​گم برای کشف زیبایی​های زمین نیازی به رفتن به فضا نیست. اون​ها رو همین​جا،روی خود زمین هم می​شه دید. هر روز و هر فصل از سال. فقط ای کاش چشم​هامون رو باز کنیم و ببینیم​شون. و کاش بیشتر قدرشون رو بدونیم.

روز زمین مبارک.


مرتبط: من فکر می​کنم اگه خدا بخواد یک روزی مردم جهان رو برای نابودی زمین! و لطمه​ای که به این سیاره​ی زیبایش زده​اند،محاکمه بکنه؛ نود درصدشون ایرانی هستن! چراش رو همه​مون می​دونیم دیگه گفتن نداره؛)

Sunday, April 20, 2008

امروز از اون روزا و از اون هواهایی بود که اگه توی خونه می​موندی یعنی خیانت کردی. نه فقط به خودت بلکه به عالم بشریت! :) ما هم دیدیم اصلن به هیچ عنوان دل​مون راضی به این خیانت نمی​شه،بار و بندیل رو جمع کردیم زدیم بیرون.بدون هیچ مقصد خاصی.ولی خب یک جای دنج پیدا کردیم و جای شما خالی بسی از تابیدن آفتاب و دیدن آسمان آبی لذت برده می​باشیم!
و حالا گزارش مصور از شهر ما و خانه​ی ما و پارک ما و پاهای ما در یک روز بهاری!











Monday, April 14, 2008

۱- مرسی بابت این​همه تبریک.اصلن انتظار نداشتم. یک جورائی احساس وظیفه می​کنم که باید بیشتر وبلاگ بنویسم :)

۲- یه چیز عجیب، تو مسیر سرکار من یک تونل هست که شاید طولش هزار متر هم نباشه.یه تونل فسقلی،ولی همیشه​ی خدا هوای اینور تونل با اونورش فرق می​کنه،مثل دیروز.اونور تونل به شدت بارانی و تگرگ و اینقدر آب توی جاده جمع شده بود و از ماشین جلوئی می​پاشید روی ماشین که من به زور جلوی خودمو می​دیدم.ولی به محض اینکه به اینور تونل رسیدم نه خبری از باران بود و نه تگرگ و نه هیچ! یعنی بگم حتا یک قطره هم باران نباریده بود باور می​کنید؟ جاده خشکِ خشک بود.خلاصه من تو کفِ این تونله موندم؛چه سری است که هوای این دو طرف با هم فرق می​کنه! بارها هم امتحان کردم ها.

۳- دیشب یکی از کانال​های اینجا توی یکی از برنامه​هاشون که همه​اش چیزهای عجیب و غریب رو نشون می​ده،فیلم اون مرد مشهدیه رو نشون می​داد که توی سیرک شیر بهش حمله می​کنه.اگه فیلمشو ندیدین می​تونین اینجا ببینین.البته پیشنهاد می​کنم نبینین،چون وحشتناکه! یعنی من که دیدم تا چند شب همه​اش کابوس اینو می​دیدم! بگذریم،فیلم رو معلوم بود با تحقیقات کامل گرفتن و نشونش دادن.اما چیزی که عجیب بود لحظه​ی شلیک مامور به شیر و هلاک شدنِ شیر بخت برگشته رو نشون ندادن.یعنی سانسورش کردن! چرا نباید یک جائی مثل سیرک از این آمپول​های بیهوش کننده در اختیار نداشته باشن تا اینجوری اون مرد بیچاره ساعت​ها در دهان شیر نماند و همینطور آخرش مجبور بشن شیر بینوا رو بُکشن. فکر می​کنم بخاطر همین قضیه بود که صحنه​ی کشتن شیر سانسور شد!

۴- این قضیه​ی شرکت رضازاده در تبلیغات تلویزیونی انگار بدجوری بیخ پیدا کرده.چون هرجا میری همه راجع بهش نوشتن.بابا چیکار دارین،این بیچاره فکر ده سال دیگه​اش رو می​کنه که اون​موقع نه توان شرکت در مسابقات رو داره نه می​تونه با این هیکل و وزن کار دیگه​ای انجام بده.باید به فکر آینده​ی زن و بچه​اش باشه یا نه؟ در ضمن،مگه این قهرمان​های پیشکسوت که همه مریض می​شوند و میوفتن گوشه​ی خونه یا بیمارستان تا وقتی که در تنهایی می​مرند،یکی هست بهشون بگه خرت به چند؟ اینه که بی​خیال بابا! بگذارین ملت واسه زندگی خودشون تصمیم بگیرند!

۵- خدایا خواهشن برای هفته​ی آخر آپریل یک مثقال آفتاب بفرست اینجا.یا نه،اگر هم نشد به همون هوای ابری هم راضی هستیم! فقط جون خودت از بارون مارون خبری نباشه.

۶- گفتم بارون،بگذار اصلن دعا کنم که بارون رو بفرسته ایران.خدای من چه خشکسالی شده اونجا! چند شب پیش پسر خاله​ام عکس​های سیزده بدر امسال رو برام فرستاد،یک جائی که پارسال من ایران بودم رفته بودیم.سرسبزی پارسال کجا و زمین خشک و خالی و درخت​های بی​برگ امسال کجا! خدا کنه بارون بباره.خدایا همه​ی ابرهای باران​زای اینجا رو ببر بالای ایران...

۷- عکس​های پاوه و نوسود و نودشه و...فکر نکنم بهار امسالش به این زیبایی باشه.

۸- ماهی​های عید ما در کمال تعجب هنوز زنده​اند! دو تا هستن که یکی​شون اول خیلی آروم بود،غذا می​دادم بهشون زیاد مثل این یکی جوش نمی​زد واسه خوردنش ولی این یکی همه​اش رو این جاروبرقی می​بلعید! حالا قضیه برعکس شده.اون آروم تره یک شیطونی شده که بیا و ببین.علاوه بر غذای خودشون ورداشته دم این یکی رو چیده! یعنی خورده! اینقدر هم توی تنگ دنبال این بیچاره می​کنه می​ترسم کامل بخوردش.دلم واسه​اش می​سوزه،طفلی بی​دُم شده حالا مرحوم نشه :)

Sunday, April 13, 2008

امروز تولد سه سالگی وبلاگم بود.
گفتم به این بهانه هم شده یه چیزی بنویسم که یک خورده اینجا از این فضای قبرستانی! در بیاد.
همین. زیاده عرضی نیست.فقط اینکه این هفته وقت زیادی دارم.فکر کنم بتونم یک چیزایی اینجا بنویسم :)

راستی از احوال پرسی​هاتون ممنون.ار کامنت​ها و ایمیل​هاتون همچنین... ببخشید که یک وقت​​هایی دیر جواب می​دم.ولی بلاخره جواب می​دم. به قول معروف دیر و زود داره سوخت و سوز نداره ؛)