۱- من یقین دارم که این خنگی بلژیکیها به منم سرایت کرده! حالا تو یکی از همین شمارهها میگم چرا!
۲- فکرشو بکنین،تموم هفته رو رژیم میگیرین،اینهمه زجر میکشین که صبحونه سرکار،به جای کافی کوک به یک سیب قناعت کنین.ناهار رو سوپ و یا سالاد بدون نون میخورین،شب هم خونه اصلن حرف شام رو نمیزنین! بعد آخر هفته شوهر آدم پا میشه میره فروشگاههای ایرانی و بستنی و نون برنجی و تخمه ژاپنی و کشمش و هزار کوفت و زهرمار پر کالری دیگه میخرد و اونوقت اگه شما نخواین از اینها بخورین آقا بهشون بر بخوره و شما هم مجبورین واسه تست هم شده از هر کدوم اینا یه چیزی بخورین.مخصوصن اون بستنیه که لامصب بدجوری توی فریزر چشمک میزنه و خودتون هم میدونین از هرچی که بگذرین از این یک قلم نمیتونین!! خب اونوقت رژیم بخوره تو سرم! من چجوری وزن کم کنم با این اوصاف؟
۳- گفته بودم ورزشکار شدم؟
۴- یک نوع کیک یاد گرفتم که هم خوشمزه است هم کم کالری هم ساده.کیک هویج! دستورش رو بعدن میگذارم اگه دوست داشتین درست کنین.از یکی از همکارهام گرفتم.قرار شده منم در برابرش دستور مربای هویج رو بدم.چیزی که با شنیدنش داشت شاخ در میآورد که مگه از هویج هم مربا میگیرن!
۵- گفتم کالری یادم افتاد که جناب همسر اسم منو گذاشته خانم کالری! بس که این روزها وسواس به خرج میدم برای خریدن و درست کردن غذاهای کم کالری! البته برای خودم.اگر نه برنامهی پلو خورشت ایشون سر جاشه! هرچند طفلی بچهام! اصلن شکمو نیست،ولی خب من رژیم دارم این بنده خدا که گناهی نکرده!
۶- یک ماه قبل پیش دکترم وقت گرفته بودم،توی تقویمام روز و ساعتش رو نوشته بودم ولی از اون روز،تاریخ امروز توی ذهنم ثبت شده بود.امروز که از سرکار اومدم،فقط رسیدم دوش بگیرم و بزنم بیرون برای رسیدن به دکتر. با مکافاتی پارکینگ پیدا کردم.یک بار پارک کردم دیدم جام خیلی کوچیکه،چسپونده بودم به ماشین عقب و میدونستم اون بدبخت راه در اومدن نداره مگر اینکه قشنگ بماله به ماشین من و رد شه.همون موقع دیدم یه ماشین داره میره و رفتم سر جای اون و خلاصه هرطوری بود خودم رو سر ساعت رسوندم.کارت بیمه و تاریخ قرار دکترم رو درآوردم دادم به پرستار و رفتم نشستم که مثلن صدام کنه.تقویمام رو که درآوردم آه از نهادم بلند شد! تاریخ دکتر رو نوشته بودم توی صفحهی پنجشنبه ۲۱ فوریه! مگه امروز بیست و یکم نیست؟ ای وای! نه امروز چهارشنبه است بیستمه، بیستم. خره! بدو رفتم پیش پرستار دیدم داره با تلفن حرف میزنه.گفت یک روز زودتر اومدی! گفتم خودم هم فهمیدم چه غلطی کردم!گفت دارم زنگ میزنم به دکتر ببینم وقت داره لا به لای مریضهاش شاید امروز بتونی بری پیشش که دکتره گفت نه همون فردا بیا...فکر کنین،امروز قرار بود بعد از کار برم جیم که به خاطر به موقع رسیدن به دکترم! نرفتم.یک قرار دیگه هم داشتم اونم به خاطر این از دست دادم.چی؟ خسته نباشم؟ مرسی :)
۷- این شماره شش به شماره یک ربط مستقیم داره!
۸- فکر کنم هفتهی پیش بود که فیلم اسامه از یکی از کانالهای اینجا پخش شد. ساختهی صدیق برمک که شاید بگم یکی از بهترین فیلمهایست که دیدم.قصهی دختری از هزاران دختر افعان بجای بازی با عروسکهاشون به اجبار تن به همبستر شدن با پیرمردهایی دادن که جای بابابزرگشون رو دارند.خلاصه که این فیلم شدیدن توصیه میشه.
۹- سنتوری رو قراره آخر هفته ببینم.شرمندهی استاد مهرجویی که بجای خریدن فیلماش مجبوریم از اینترنت ببینیمش.و البته لعنت بر اونایی که مجوز اکرانش رو ندادن.
۱۰- برای فرار از مالیات باید چهارقلو زائید! بیخود نیست این عربها اینقدر زیااااد بچه درست میکنن!
Wednesday, February 20, 2008
Tuesday, February 05, 2008
اول: تا حالا بغل دست یک رانندهی آماتور نشستین؟ چه حالی میشین وقتی طرف دیر ترمز میگیره یا وسط اتوبان ریپ میزنه یا پشت چراغ قرمز خاموش میکنه؟...من پارسال همین موقعها که نه یه کم زودتر یه رانندهی آماتور بودم.الان به عنوان یک رانندهی حرفهای پیش دوستم که جدیدن ماشین گرفته میشینم که تمرین کنه مثلن.(شوخی نیست ها، یه ساله حرفهای شدن:) ) القصه،وقتی اون میخواد ترمز کنه من پامو فشار میدم! وقتی میخواد دنده عوض کنه من کلاج رو میگیرم! همهاش پاهام کار میکنه.فقط چی باعث میشه که این همراهی قابل تحمل باشه،اینکه فکر کنم منم همینجور بودم،درست یک سال پیش. دیر ترمز گرفتن و دنده قاطی کردن و ریپ زدن و خاموش کردن و همه اینا رو منم داشتم.و اینکه تحسین کنم جناب همسر رو که واقعن با همراهیاش چه جانفشانی کرده در حقم و البته منم در حق دوستم :)
دوم: مفت باشه،کوفت باشه!
امسال سرکارمون اعلام کردن آقا هر کسی میخواد واکسن سرماخوردگی بزنه یک روز رو تعیین کنه و بره به مرکز کمک های اولیه شرکت.من که از هر نوع واکسنی عین این بچه ننرها میترسم با ترس و لرز دل رو زدم به دریا و واکسن مربوطه رو زدم.برای اولین بار.گوش شیطون کر،تا الان که در خدمتتون میباشیم نمیدانیم اصولن سرما رو با نون میخورن یا با آب! پشیمونم چرا سالهای قبل این کار رو نکردم.گفتم اینجا بگم که اگه شما هم مثل من فکر میکردید بیفایده است،اینطوری نیست.امتحان کنید.
سوم: خدا بده شانس!
حتمن همهتون تا حالا شنیدین که رئیس جمهور کشور دوست و برادر و همسایهی ما یعنی نیکولا سارکوزی بالاخره به مرادشون همانا کارلا خانم رسیدن. حتمن اینم شنیدین که چند وقت پیش برای تعطیلات سال نو تشریفشون رو بردن به مصر.اما اینجاشو دیگه نشنیدین که یک زوج خرپول بلژیکی هم به طور اتفاقی در همون هتلی که این زوج جوان! اقامت داشتن،بودند.و بر حسب اتفاق وقتی این زوج هموطن! ما در کنار دریا در حال شنا بودند جناب نیکولا با کارلا خانم بیکینی به تن میآیند برای شنا در دریا و اینها هم شروع میکنن عکس گرفتن از این زوج خوشبخت.فکر میکنین بعدش چی شد؟ خب معلومه، روز بعد یکی از همون عکسها رو به یک مجلهی فرانسوی میفروشن به قیمت ۱۲ هزار یورو ناقابل! اما فکر کنم همهاش رو صرف امور خیریه کردن.
چهارم: من عاشق شنیدن فارسی تاجیکی و افغانیام.حالا اگه به صورت موزیک باشه دیگه بیشتر.یک سری از آهنگهای تاجیکی توی یوتیوب پیدا کردم.مثل این از پروینه که هم خوشگله و هم خوشگل میخونه.متاسفانه نمیدونم اینجا میشه سیدیشون رو خرید یا نه.توی اینترنت هرچی جستجو کردم به نتیجهای نرسیدم.شما اطلاعی ندارین؟
پنجم: یک گلدان گل ارکیده،هدیهی یک دوست با دو تا گل.بعد از یک ماه شدن هفت تا.من گل دوست دارم ولی متاسفانه نمیتونم خوب بهشون رسیدگی کنم و در نتیجه بدبختها بعد از چند وقت میمیرند! حالا به این یکی میرسم،نه به خاطر اینکه هدیه است، بیشتر برای اینکه خودمو امتحان کنم،اگه خوب موند خونه رو پر از گلدان کنم :)
ششم: دقت کردین من این روزها در عرصهی وبلاگنویسی فعال شدم؟! خب برای اینه که این هفته شیفت صبحام و عجیبه که کلی وقت اضافه میارم.
دوم: مفت باشه،کوفت باشه!
امسال سرکارمون اعلام کردن آقا هر کسی میخواد واکسن سرماخوردگی بزنه یک روز رو تعیین کنه و بره به مرکز کمک های اولیه شرکت.من که از هر نوع واکسنی عین این بچه ننرها میترسم با ترس و لرز دل رو زدم به دریا و واکسن مربوطه رو زدم.برای اولین بار.گوش شیطون کر،تا الان که در خدمتتون میباشیم نمیدانیم اصولن سرما رو با نون میخورن یا با آب! پشیمونم چرا سالهای قبل این کار رو نکردم.گفتم اینجا بگم که اگه شما هم مثل من فکر میکردید بیفایده است،اینطوری نیست.امتحان کنید.
سوم: خدا بده شانس!
حتمن همهتون تا حالا شنیدین که رئیس جمهور کشور دوست و برادر و همسایهی ما یعنی نیکولا سارکوزی بالاخره به مرادشون همانا کارلا خانم رسیدن. حتمن اینم شنیدین که چند وقت پیش برای تعطیلات سال نو تشریفشون رو بردن به مصر.اما اینجاشو دیگه نشنیدین که یک زوج خرپول بلژیکی هم به طور اتفاقی در همون هتلی که این زوج جوان! اقامت داشتن،بودند.و بر حسب اتفاق وقتی این زوج هموطن! ما در کنار دریا در حال شنا بودند جناب نیکولا با کارلا خانم بیکینی به تن میآیند برای شنا در دریا و اینها هم شروع میکنن عکس گرفتن از این زوج خوشبخت.فکر میکنین بعدش چی شد؟ خب معلومه، روز بعد یکی از همون عکسها رو به یک مجلهی فرانسوی میفروشن به قیمت ۱۲ هزار یورو ناقابل! اما فکر کنم همهاش رو صرف امور خیریه کردن.
چهارم: من عاشق شنیدن فارسی تاجیکی و افغانیام.حالا اگه به صورت موزیک باشه دیگه بیشتر.یک سری از آهنگهای تاجیکی توی یوتیوب پیدا کردم.مثل این از پروینه که هم خوشگله و هم خوشگل میخونه.متاسفانه نمیدونم اینجا میشه سیدیشون رو خرید یا نه.توی اینترنت هرچی جستجو کردم به نتیجهای نرسیدم.شما اطلاعی ندارین؟
پنجم: یک گلدان گل ارکیده،هدیهی یک دوست با دو تا گل.بعد از یک ماه شدن هفت تا.من گل دوست دارم ولی متاسفانه نمیتونم خوب بهشون رسیدگی کنم و در نتیجه بدبختها بعد از چند وقت میمیرند! حالا به این یکی میرسم،نه به خاطر اینکه هدیه است، بیشتر برای اینکه خودمو امتحان کنم،اگه خوب موند خونه رو پر از گلدان کنم :)
ششم: دقت کردین من این روزها در عرصهی وبلاگنویسی فعال شدم؟! خب برای اینه که این هفته شیفت صبحام و عجیبه که کلی وقت اضافه میارم.
Sunday, February 03, 2008
Subscribe to:
Posts (Atom)