Wednesday, February 20, 2008

۱- من یقین دارم که این خنگی بلژیکی​ها به منم سرایت کرده! حالا تو یکی از همین شماره​ها می​گم چرا!

۲- فکرشو بکنین،تموم هفته رو رژیم می​گیرین،این​همه زجر می​کشین که صبحونه سرکار،به جای کافی کوک به یک سیب قناعت کنین.ناهار رو سوپ و یا سالاد بدون نون می​خورین،شب هم خونه اصلن حرف شام رو نمی​زنین! بعد آخر هفته شوهر آدم پا می​شه میره فروشگاه​های ایرانی و بستنی و نون برنجی و تخمه ژاپنی و کشمش و هزار کوفت و زهرمار پر کالری دیگه می​خرد و اونوقت اگه شما نخواین از این​ها بخورین آقا بهشون بر بخوره و شما هم مجبورین واسه تست هم شده از هر کدوم اینا یه چیزی بخورین.مخصوصن اون بستنیه که لامصب بدجوری توی فریزر چشمک می​زنه و خودتون هم می​دونین از هرچی که بگذرین از این یک قلم نمی​تونین!! خب اونوقت رژیم بخوره تو سرم! من چجوری وزن کم کنم با این اوصاف؟

۳- گفته بودم ورزشکار شدم؟

۴- یک نوع کیک یاد گرفتم که هم خوشمزه است هم کم کالری هم ساده.کیک هویج! دستورش رو بعدن می​گذارم اگه دوست داشتین درست کنین.از یکی از همکارهام گرفتم.قرار شده منم در برابرش دستور مربای هویج رو بدم.چیزی که با شنیدنش داشت شاخ در می​آورد که مگه از هویج هم مربا می​گیرن!

۵- گفتم کالری یادم افتاد که جناب همسر اسم منو گذاشته خانم کالری! بس که این روزها وسواس به خرج می​دم برای خریدن و درست کردن غذاهای کم کالری! البته برای خودم.اگر نه برنامه​ی پلو خورشت ایشون سر جاشه! هرچند طفلی بچه​ام! اصلن شکمو نیست،ولی خب من رژیم دارم این بنده خدا که گناهی نکرده!

۶- یک ماه قبل پیش دکترم وقت گرفته بودم،توی تقویم​ام روز و ساعتش رو نوشته بودم ولی از اون روز،تاریخ امروز توی ذهنم ثبت شده بود.امروز که از سرکار اومدم،فقط رسیدم دوش بگیرم و بزنم بیرون برای رسیدن به دکتر. با مکافاتی پارکینگ پیدا کردم.یک بار پارک کردم دیدم جام خیلی کوچیکه،چسپونده بودم به ماشین عقب و می​دونستم اون بدبخت راه در اومدن نداره مگر اینکه قشنگ بماله به ماشین من و رد شه.همون موقع دیدم یه ماشین داره میره و رفتم سر جای اون و خلاصه هرطوری بود خودم رو سر ساعت رسوندم.کارت بیمه و تاریخ قرار دکترم رو درآوردم دادم به پرستار و رفتم نشستم که مثلن صدام کنه.تقویم​ام رو که درآوردم آه از نهادم بلند شد! تاریخ دکتر رو نوشته بودم توی صفحه​ی پنجشنبه ۲۱ فوریه! مگه امروز بیست و یکم نیست؟ ای وای! نه امروز چهارشنبه است بیستمه، بیستم. خره! بدو رفتم پیش پرستار دیدم داره با تلفن حرف م​یزنه.گفت یک روز زودتر اومدی! گفتم خودم هم فهمیدم چه غلطی کردم!گفت دارم زنگ می​زنم به دکتر ببینم وقت داره لا به لای مریض​هاش شاید امروز بتونی بری پیشش که دکتره گفت نه همون فردا بیا...فکر کنین،امروز قرار بود بعد از کار برم جیم که به خاطر به موقع رسیدن به دکترم! نرفتم.یک قرار دیگه هم داشتم اونم به خاطر این از دست دادم.چی؟ خسته نباشم؟ مرسی :)

۷- این شماره شش به شماره یک ربط مستقیم داره!

۸- فکر کنم هفته​ی پیش بود که فیلم اسامه از یکی از کانال​های اینجا پخش شد. ساخته​ی صدیق برمک که شاید بگم یکی از بهترین فیلم​های​ست که دیدم.قصه​ی دختری از هزاران دختر افعان بجای بازی با عروسک​هاشون به اجبار تن به همبستر شدن با پیرمردهایی دادن که جای بابابزرگشون رو دارند.خلاصه که این فیلم شدیدن توصیه می​شه.

۹- سنتوری رو قراره آخر هفته ببینم.شرمنده​ی استاد مهرجویی که بجای خریدن فیلم​اش مجبوریم از اینترنت ببینیمش.و البته لعنت بر اونایی که مجوز اکرانش رو ندادن.

۱۰- برای فرار از مالیات باید چهارقلو زائید! بی​خود نیست این عرب​ها اینقدر زیااااد بچه درست می​کنن!

Tuesday, February 05, 2008

اول: تا حالا بغل دست یک راننده​ی آماتور نشستین؟ چه حالی می​شین وقتی طرف دیر ترمز می​گیره یا وسط اتوبان ریپ می​زنه یا پشت چراغ قرمز خاموش می​کنه؟...من پارسال همین موقع​ها که نه یه کم زودتر یه راننده​ی آماتور بودم.الان به عنوان یک راننده​ی حرفه​ای پیش دوستم که جدیدن ماشین گرفته می​شینم که تمرین کنه مثلن.(شوخی نیست ها، یه ساله حرفه​ای شدن:) ) القصه،وقتی اون می​خواد ترمز کنه من پامو فشار می​دم! وقتی می​خواد دنده عوض کنه من کلاج رو می​گیرم! همه​اش پاهام کار می​کنه.فقط چی باعث می​شه که این همراهی قابل تحمل باشه،اینکه فکر کنم منم همینجور بودم،درست یک سال پیش. دیر ترمز گرفتن و دنده قاطی کردن و ریپ زدن و خاموش کردن و همه اینا رو منم داشتم.و اینکه تحسین کنم جناب همسر رو که واقعن با همراهی​اش چه جانفشانی کرده در حقم و البته منم در حق دوستم :)

دوم: مفت باشه،کوفت باشه!
امسال سرکارمون اعلام کردن آقا هر کسی می​خواد واکسن سرماخوردگی بزنه یک روز رو تعیین کنه و بره به مرکز کمک های اولیه شرکت.من که از هر نوع واکسنی عین این بچه ننرها می​ترسم با ترس و لرز دل رو زدم به دریا و واکسن مربوطه رو زدم.برای اولین بار.گوش شیطون کر،تا الان که در خدمت​تون می​باشیم نمی​دانیم اصولن سرما رو با نون می​خورن یا با آب! پشیمونم چرا سال​های قبل این کار رو نکردم.گفتم اینجا بگم که اگه شما هم مثل من فکر می​کردید بی​فایده است،اینطوری نیست.امتحان کنید.

سوم: خدا بده شانس!
حتمن همه​تون تا حالا شنیدین که رئیس جمهور کشور دوست و برادر و همسایه​ی ما یعنی نیکولا سارکوزی بالاخره به مرادشون همانا کارلا خانم رسیدن. حتمن اینم شنیدین که چند وقت پیش برای تعطیلات سال نو تشریف​شون رو بردن به مصر.اما اینجاشو دیگه نشنیدین که یک زوج خرپول بلژیکی هم به طور اتفاقی در همون هتلی که این زوج جوان! اقامت داشتن،بودند.و بر حسب اتفاق وقتی این زوج هموطن! ما در کنار دریا در حال شنا بودند جناب نیکولا با کارلا خانم بیکینی به تن می​آیند برای شنا در دریا و این​ها هم شروع می​کنن عکس گرفتن از این زوج خوشبخت.فکر می​کنین بعدش چی شد؟ خب معلومه، روز بعد یکی از همون عکس​ها رو به یک مجله​ی فرانسوی می​فروشن به قیمت ۱۲ هزار یورو ناقابل! اما فکر کنم همه​اش رو صرف امور خیریه کردن.

چهارم: من عاشق شنیدن فارسی تاجیکی و افغانی​ام.حالا اگه به صورت موزیک باشه دیگه بیشتر.یک سری از آهنگ​های تاجیکی توی یوتیوب پیدا کردم.مثل این از پروینه که هم خوشگله و هم خوشگل می​خونه.متاسفانه نمی​دونم اینجا می​شه سی​دی​شون رو خرید یا نه.توی اینترنت هرچی جستجو کردم به نتیجه​ای نرسیدم.شما اطلاعی ندارین؟

پنجم: یک گلدان گل ارکیده،هدیه​ی یک دوست با دو تا گل.بعد از یک ماه شدن هفت تا.من گل دوست دارم ولی متاسفانه نمی​تونم خوب بهشون رسیدگی کنم و در نتیجه بدبخت​ها بعد از چند وقت می​میرند! حالا به این یکی می​رسم،نه به خاطر اینکه هدیه است، بیشتر برای اینکه خودمو امتحان کنم،اگه خوب موند خونه رو پر از گلدان کنم :)

ششم: دقت کردین من این روزها در عرصه​ی وبلاگنویسی فعال شدم؟! خب برای اینه که این هفته شیفت صبح​ام و عجیبه که کلی وقت اضافه میارم.

Sunday, February 03, 2008

من از دوشنبه​ها متنفرم!
م
ت
ن
ف
ر
م
...

پی​نوشت: و البته از این هوای مسخره هم. پس کِی بهار می​شه و بعدش تابستان؟ دلم یه هوای آفتابی و داغ می​خواد.از اون آفتابی که پوست تن رو بسوزونه و روی دماغم پوست بندازه از شدت سوختگی!