Thursday, January 31, 2008

دهه​ی فجر برای من یادآور شور انقلاب و ریختن مردم توی خیابون​ها و رفتن شاه و اومدنِ خمینی نیست!
من هیچی از این انقلاب ندیدم و نفهمیدم.حالا یا از بدشانسی یا شاید هم خوش شانسی.برای من دهه فجر یعنی ده روز با بچه​های کلاس مسخره بازی درآوردن و خندیدن و لذت بردن.لذت بردن از اون نیم ساعت آخر کلاس که اختصاص می​دادیم به اجرای برنامه​های دهه​ی فجر.(از خود برنامه که لذت آنچنانی نبردیم فقط دل​خوش به اون نیم ساعت زودتر تعطیل شدن کلاس بودیم.)چه می​دونم سرود خوندن و نمایش و از این چیزها.
برای من دهه​ی فجر یادآور روزهائی​ست که با بچه​های کلاس پول می​گذاشتیم روی هم و از این کاغذهای رنگی می​خریدم برای تزئین کلاس​مون.یعنی اینکه رقابت کردن با کلاس​های دیگه توی دکوری که به کلاس​مون می​دادیم.اینکه همیشه دوست داشتیم کاغذ رنگی​های کلاس​مون بهتر و بیشتر از کلاس​های دیگه باشه.یادمه زهره جاسوس​مون بود،بس که بلا بود این دختر.از دیوار راست می​رفت بالا.می​فرستادیمش بره کلاس​های دیگه رو هر طور شده دید بزنه و بیاد تعریف کنه اونا چی​ها دارن و ما نداریم! آخه کلاس​های دیگه راه​مون ندادن که کلاس​شون رو ببینیم مبادا از رو دست​شون تقلب کنیم! ولی این مارمولک زهره،همه​ی کاغذ رنگی​هاشون رو شمرده بود و می​دونست از چه نوعی دارن که ما نریم از همون بخریم مبادا مثل هم بشن! چه دغدغه​های داشتیم اون ده روز.بدون اینکه بدونیم اصلن این کارا برای چیه فقط از اینکه ده روز بهانه داریم برای جشن گرفتن خوش بودیم.یادمه آخرای برنامه هم یه جایزه گذاشته بودن برای هرکی که جواب این سوال رو بده؛امام چه ساعتی به ایران وارد شد، که هیچ​کس جواب رو نمی​دونست و جایزه هم به هیچ​کس نرسید! فقط قیافه مدیرمون اون لحظه​ای که چند بار سوالش رو تکرار کرد ولی کسی دستش رو بالا نگرفت،خیلی دیدنی بود :)

اینا رو بعد خوندن این یادم اومد.(هرچند نوشته​اش قدیمیه،من نمی​دونم این بچه​های بالاترین این لینک​های عهد بوق رو از کجا پیدا می​کنند؟)اگر نه باور کنین اصلن یادم نبود توی ماه بهمن هستیم! تازه دیروز یعنی ده بهمن،سالگرد روزی​ست که ما ترک وطن کردیم! لامصب چقدر زود گذشت این هفت سال.انگاری هفت ماه پیش بود.

Wednesday, January 23, 2008


می​پرسی از من اهل کجایم؟
من کولی​ام
من دوره گردم
پرورده​ی انده و دردم
بر نقشه​ی دنیا نظر کن
با یک نظر؛ از مرز کشورها گذر کن
بی شک نیابی سرزمینی
که​​آنجا نباشد دربه​در هم میهمن من
...
روح پریش خوابگردم
شب​های مهتاب
در عالم خواب
بر سخره​های بیکران آرزوها ره​نوردم
با پرسش اهل کجائی
کردی مرا بیدار از این خواب طلائی
افتادم از بام بلند آرزوها
بر پای دیوار حقیقت
...
می​پرسی از من اهل کجایم؟
از سرزمین فقر و ثروت
از دامن پر سبزه​ی البرز کوه​ام
و از ساحل زاینده رود پر شکوه​ام
و از کاخ​های باستان تخت جمشید
...
می​پرسی از من اهل کجایم؟
از سرزمین شعر و عشق و آفتاب​ام
از کشور پیکار و امید و عذابم
و از سنگر قربانیان انقلابم
در انتظار کشتی سوزد چشم​هایم
می​دانی اکنون اهل کجایم؟



زنده یاد ژاله اصفهانی


*عکس از اینجا

Tuesday, January 22, 2008

جانا سخن از زبان ما می​گویی!
وبلاگ نوشتن یا ننوشتن،مسئله این است!
یک وقت​هایی منم می​زنه به سرم که کرکره اینجا رو بکشم پایین و خیال خودمو راحت کنم. برای اینکه واقعن دیگه اون شور و شوق قبل رو برای نوشتن ندارم.یعنی یک روزهایی هست که دارم ولی وقت نمی​کنم چیزی بنویسم و یک روزهایی هم که وقت می​کنم حوصله ندارم بنویسم. حوصله نداشتن که بهانه است،بیشتر فکر می​کنم خب که چی؟ چرا بنویسم؟ اصلن نوشتن مهمه برام یا نه؟ یا این چیزی که مینویسم به درد کسی میخوره؟ برای کسی جالبه؟...خب معلومه که نه.و خب البته من اقرار میکنم اکثر این چرت و پرت​هایی که می​نویسم بیشتر برای اینه که خودمو تخلیه کنم!! و از اونجائی هم که یک وقت​هایی لازمه این تخلیه! فعلن تصمیم به تعطیلی اینجا ندارم. از رو که نمی​رم! شاید یه روزی اون شور و شوقه برگشت و تونستم دوباره مرتب بنویسم،حتا از نوع چرت و پرت!

اما سارا جان،فقط بدون که من یکی دلم برای نوشته​هات تنگ می​شه.امیدوارم یه روزی،یعنی به زودی برگردی و بنویسی.




پی​نوشت بی​ربط: مثل اون یارو بود که روی کمرش یه پلاکارد زده بود که به زودی در اینجا موبایل نصب می​شود،باید منم یکی بزنم روی دماغ و چشام بنویسم به زودی در اینجا عینک نصب می​شود! از هفته​ی آینده ما هم عینکی می​شویمbatting eyelashes گفتم خبر بدم اگه یکی دیدین شکل منو داشت ولی عینکی بود خودمم بابا نترسین!

Wednesday, January 16, 2008

این روزها گدائی می​کنم.
گدائیِ زمان!

Monday, January 07, 2008

این اولین ویدئوی​ست که می​گذارم توی بلاگ! فکر می​کردم ویدئویی در مورد بلژیک بد انتخابی نباشه.برای دوستانی که می​خوان تقریبن همه چیز در مورد بلژیک در شش دقیقه ببینند.راستش فکر می​کنم خیلی از ما ایرانی​ها آشنائی خیلی کمی با این کشور فسقلی داریم.مثلن همین چند روز پیش با دوستی صحبت می​کردم تازه بعد از هفت-هشت سالی به من می​گه اِ مگه شما بلژیک زندگی می​کنین! من فکر می​کردم نروژ هستین! می​گه شاید بخاطر اینکه هردو کشور حرف ژ دارن!!
خلاصه اگه دوست داشتین ببینین.از تن​تن گرفته تا الماس و شکلات و چیپس و مناظر دیدنی و مانکه پیس(همون مجسمه​ی پسر بچه​ای که داره جیش می​کنه) و... همه چی توشه.