دههی فجر برای من یادآور شور انقلاب و ریختن مردم توی خیابونها و رفتن شاه و اومدنِ خمینی نیست!
من هیچی از این انقلاب ندیدم و نفهمیدم.حالا یا از بدشانسی یا شاید هم خوش شانسی.برای من دهه فجر یعنی ده روز با بچههای کلاس مسخره بازی درآوردن و خندیدن و لذت بردن.لذت بردن از اون نیم ساعت آخر کلاس که اختصاص میدادیم به اجرای برنامههای دههی فجر.(از خود برنامه که لذت آنچنانی نبردیم فقط دلخوش به اون نیم ساعت زودتر تعطیل شدن کلاس بودیم.)چه میدونم سرود خوندن و نمایش و از این چیزها.
برای من دههی فجر یادآور روزهائیست که با بچههای کلاس پول میگذاشتیم روی هم و از این کاغذهای رنگی میخریدم برای تزئین کلاسمون.یعنی اینکه رقابت کردن با کلاسهای دیگه توی دکوری که به کلاسمون میدادیم.اینکه همیشه دوست داشتیم کاغذ رنگیهای کلاسمون بهتر و بیشتر از کلاسهای دیگه باشه.یادمه زهره جاسوسمون بود،بس که بلا بود این دختر.از دیوار راست میرفت بالا.میفرستادیمش بره کلاسهای دیگه رو هر طور شده دید بزنه و بیاد تعریف کنه اونا چیها دارن و ما نداریم! آخه کلاسهای دیگه راهمون ندادن که کلاسشون رو ببینیم مبادا از رو دستشون تقلب کنیم! ولی این مارمولک زهره،همهی کاغذ رنگیهاشون رو شمرده بود و میدونست از چه نوعی دارن که ما نریم از همون بخریم مبادا مثل هم بشن! چه دغدغههای داشتیم اون ده روز.بدون اینکه بدونیم اصلن این کارا برای چیه فقط از اینکه ده روز بهانه داریم برای جشن گرفتن خوش بودیم.یادمه آخرای برنامه هم یه جایزه گذاشته بودن برای هرکی که جواب این سوال رو بده؛امام چه ساعتی به ایران وارد شد، که هیچکس جواب رو نمیدونست و جایزه هم به هیچکس نرسید! فقط قیافه مدیرمون اون لحظهای که چند بار سوالش رو تکرار کرد ولی کسی دستش رو بالا نگرفت،خیلی دیدنی بود :)
اینا رو بعد خوندن این یادم اومد.(هرچند نوشتهاش قدیمیه،من نمیدونم این بچههای بالاترین این لینکهای عهد بوق رو از کجا پیدا میکنند؟)اگر نه باور کنین اصلن یادم نبود توی ماه بهمن هستیم! تازه دیروز یعنی ده بهمن،سالگرد روزیست که ما ترک وطن کردیم! لامصب چقدر زود گذشت این هفت سال.انگاری هفت ماه پیش بود.
Thursday, January 31, 2008
Wednesday, January 23, 2008

میپرسی از من اهل کجایم؟
من کولیام
من دوره گردم
پروردهی انده و دردم
بر نقشهی دنیا نظر کن
با یک نظر؛ از مرز کشورها گذر کن
بی شک نیابی سرزمینی
کهآنجا نباشد دربهدر هم میهمن من
...
روح پریش خوابگردم
شبهای مهتاب
در عالم خواب
بر سخرههای بیکران آرزوها رهنوردم
با پرسش اهل کجائی
کردی مرا بیدار از این خواب طلائی
افتادم از بام بلند آرزوها
بر پای دیوار حقیقت
...
میپرسی از من اهل کجایم؟
از سرزمین فقر و ثروت
از دامن پر سبزهی البرز کوهام
و از ساحل زاینده رود پر شکوهام
و از کاخهای باستان تخت جمشید
...
میپرسی از من اهل کجایم؟
از سرزمین شعر و عشق و آفتابام
از کشور پیکار و امید و عذابم
و از سنگر قربانیان انقلابم
در انتظار کشتی سوزد چشمهایم
میدانی اکنون اهل کجایم؟
زنده یاد ژاله اصفهانی
*عکس از اینجا
Tuesday, January 22, 2008
جانا سخن از زبان ما میگویی!
وبلاگ نوشتن یا ننوشتن،مسئله این است!
یک وقتهایی منم میزنه به سرم که کرکره اینجا رو بکشم پایین و خیال خودمو راحت کنم. برای اینکه واقعن دیگه اون شور و شوق قبل رو برای نوشتن ندارم.یعنی یک روزهایی هست که دارم ولی وقت نمیکنم چیزی بنویسم و یک روزهایی هم که وقت میکنم حوصله ندارم بنویسم. حوصله نداشتن که بهانه است،بیشتر فکر میکنم خب که چی؟ چرا بنویسم؟ اصلن نوشتن مهمه برام یا نه؟ یا این چیزی که مینویسم به درد کسی میخوره؟ برای کسی جالبه؟...خب معلومه که نه.و خب البته من اقرار میکنم اکثر این چرت و پرتهایی که مینویسم بیشتر برای اینه که خودمو تخلیه کنم!! و از اونجائی هم که یک وقتهایی لازمه این تخلیه! فعلن تصمیم به تعطیلی اینجا ندارم. از رو که نمیرم! شاید یه روزی اون شور و شوقه برگشت و تونستم دوباره مرتب بنویسم،حتا از نوع چرت و پرت!
اما سارا جان،فقط بدون که من یکی دلم برای نوشتههات تنگ میشه.امیدوارم یه روزی،یعنی به زودی برگردی و بنویسی.
پینوشت بیربط: مثل اون یارو بود که روی کمرش یه پلاکارد زده بود که به زودی در اینجا موبایل نصب میشود،باید منم یکی بزنم روی دماغ و چشام بنویسم به زودی در اینجا عینک نصب میشود! از هفتهی آینده ما هم عینکی میشویم
گفتم خبر بدم اگه یکی دیدین شکل منو داشت ولی عینکی بود خودمم بابا نترسین!
وبلاگ نوشتن یا ننوشتن،مسئله این است!
یک وقتهایی منم میزنه به سرم که کرکره اینجا رو بکشم پایین و خیال خودمو راحت کنم. برای اینکه واقعن دیگه اون شور و شوق قبل رو برای نوشتن ندارم.یعنی یک روزهایی هست که دارم ولی وقت نمیکنم چیزی بنویسم و یک روزهایی هم که وقت میکنم حوصله ندارم بنویسم. حوصله نداشتن که بهانه است،بیشتر فکر میکنم خب که چی؟ چرا بنویسم؟ اصلن نوشتن مهمه برام یا نه؟ یا این چیزی که مینویسم به درد کسی میخوره؟ برای کسی جالبه؟...خب معلومه که نه.و خب البته من اقرار میکنم اکثر این چرت و پرتهایی که مینویسم بیشتر برای اینه که خودمو تخلیه کنم!! و از اونجائی هم که یک وقتهایی لازمه این تخلیه! فعلن تصمیم به تعطیلی اینجا ندارم. از رو که نمیرم! شاید یه روزی اون شور و شوقه برگشت و تونستم دوباره مرتب بنویسم،حتا از نوع چرت و پرت!
اما سارا جان،فقط بدون که من یکی دلم برای نوشتههات تنگ میشه.امیدوارم یه روزی،یعنی به زودی برگردی و بنویسی.
پینوشت بیربط: مثل اون یارو بود که روی کمرش یه پلاکارد زده بود که به زودی در اینجا موبایل نصب میشود،باید منم یکی بزنم روی دماغ و چشام بنویسم به زودی در اینجا عینک نصب میشود! از هفتهی آینده ما هم عینکی میشویم
Wednesday, January 16, 2008
Monday, January 07, 2008
این اولین ویدئویست که میگذارم توی بلاگ! فکر میکردم ویدئویی در مورد بلژیک بد انتخابی نباشه.برای دوستانی که میخوان تقریبن همه چیز در مورد بلژیک در شش دقیقه ببینند.راستش فکر میکنم خیلی از ما ایرانیها آشنائی خیلی کمی با این کشور فسقلی داریم.مثلن همین چند روز پیش با دوستی صحبت میکردم تازه بعد از هفت-هشت سالی به من میگه اِ مگه شما بلژیک زندگی میکنین! من فکر میکردم نروژ هستین! میگه شاید بخاطر اینکه هردو کشور حرف ژ دارن!!
خلاصه اگه دوست داشتین ببینین.از تنتن گرفته تا الماس و شکلات و چیپس و مناظر دیدنی و مانکه پیس(همون مجسمهی پسر بچهای که داره جیش میکنه) و... همه چی توشه.
خلاصه اگه دوست داشتین ببینین.از تنتن گرفته تا الماس و شکلات و چیپس و مناظر دیدنی و مانکه پیس(همون مجسمهی پسر بچهای که داره جیش میکنه) و... همه چی توشه.
Subscribe to:
Posts (Atom)