Friday, October 19, 2007


حدس بزنین این تصویر چه چیزی است؟ یک رادیو؟ ضبط ماشین؟ یا ویدئو و دی​وی​دی؟
نخیر! این تصویر مربوط به لپ​تاپ خدابیامرز بنده می​باشد که توسط دستان مبارک و نازنین و صد البته خرابکارِ جناب همسر به این روز افتاده! اونم کجا؟ درست وسط مبلمان خانه ولوش کرده که مبادا خدائی ناکرده جائی برای نشستن باقی بمونه! (پیچ​ها و بقیه خورده ریزه​هاش هم پخش کرده روی اون​يکی مبل​ها!)
خدائیش شما با چنین وضعیتی وبلاگ نوشتن​تون میاد؟
هی​هی خدا عجب گرفتاری شدیم...این درد بی کامپیوتری به جان خودم از درد ترک اعتیاد بدتره!
مشکل اینجاست هیچ رقمه با کامپیوتر خو​دش حال نمی​کنم که تصرف​اش کنم :)

خب بگذریم. من تو کف بعضی​ها موندم چجوری پینگ می​کنن. به ما هم بگین سرجدتون.حالا یکی نیست به من بگه نه خیلی می​نویسی که مشکل پینگ کردن داری :)
این اعتیاد به بلاگرولینگ هم از درد بی کامپیوتری بدتره!

من توی این یکی دو روزه خدمت می​رسم! فعلن برم ببینم راضی​اش می​کنم حداقل جمع و جورش کنه.خونه رو به شکل فجیعی هم ریخته با این لپ​تاپ فسقلی.آقا اصلن کامپیوتر نخواستیم برامون خوب کنی،ولی جان مادرت خونه رو دیگه به هم نریز.

Monday, October 08, 2007

جدیدن به طرز وحشتناکی عاشق اسم " بهار" شدم!
اونقدر که می​زنه به سرم برم یک چیزی حدود نصف حقوق​ ماهیانه​ام رو بدم و اسمم رو عوض کنم...


پی​نوشت مرتبط: اینجا نام و نام خانوادگی فقط با مراجعه به اداره​ی دادگستری و یک درخواست به راحتی عوض می​شه.فقط تهِ جیب رو حسابی می​تکونن! حالا چرا اینقدر خرج داره رو والا ما هم نفهمیدیم!

پی​نوشت: مرتبط ۲ : اصولن این روزها از تلفظ و تکرار اسمم برای همکاران و همکلاسی و در و همسایه​های جدید خسته شدم! آخه می​دونین بهار یادگیری و تلفظش برای این خنگول​ها ساده است! واسه همینه عاشق​اش شدم!

پی​نوشت بی​ربط: این بلاگرولینگ قاطی کرده باز؟ پس چرا من هرچی پینگ می​کنم نمی​شه؟

Saturday, October 06, 2007

۱- الان یک ساعت است نشستم و زل زدم به کامپیوتر جناب همسر. آقا جان زورکی نیست من با هیچ کامپیوتری غیر از لپ تاپ فکسنی خودم که درست ۴ روزه عمرش رو داده به شما راحت نیستم بخصوص برای وبلاگ نوشتن. اینا رو گفتم که بگم ای ایهالناس خون کامپیوتر من گردن جناب همسره! برای اینکه الکی الکی بازش کرد و با اضافه آوردن ۱۲ تا پیچ و یک قطعه کوچک پلاستیکی و یک قطعه بزرگ فلزی رسمن به عمر کامپیوتر نازنین من پایان داد نقطه!

۲- خب حالا زورم رو بزنم ببینم میتونم حداقل با کامپیوترش وبلاگ بنویسم! بلکه بعدن بجای خسارت مصادره​اش بکنم :)

۳- امروز توی فروشگاه کفش فروشی،همزمان با ورود من دو تا پلیس هم وارد شدن.من به طرف دیگه رفتم و پلیس​ها به طرف صندوق.صدای خانوم فروشنده میومد که می​گفت این همون خانومی​ست که در حال دزدی گرفتیمش،دو جفت کفش و یک کیف و یک جفت صندل رو توی ساکش جاسازی کرده بود.نه پاسپورت داره نه زبون بلده.محض کنجکاوی نگاهی به پشت سر انداختم دیدم یک خانوم که به نظر میاد رومانیایی باشه و ظاهر نسبتن خوب و حتا آرایش هم داشت پشت سرش وایساده.خیلی هم عادی انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و داره آدامس می​جوه.دلم براش سوخت با اینحال.هنوز نفهمیدم دزدی این​ها که تعدادشون هم کم نیست اینجا از روی " نیازه" یا از روی " عادت".

۴- آقا هر کسی بگه خانوم​های ایرانی زیاد غیبت می​کنن یعنی من با جفت پا میرم تو شکمش! :) اول بیاین این همکارهای من رو ببینین. واویلا! طرف می​شینه پیش من که میز بغل دستی​اش هستم غیبت میز روبرویی رو می​کنه بعد میز روبرویی میاد پیش ما غیبت بغل دستی خودش رو می​کنه! و همینجوری ماجرا ادامه داره! یعنی رسمن حالم از این غیبت​هاشون به هم می​خوره!

۵- خب من دیروز به میمنت و مبارکی به پیشواز زمستان رفته و اولین سرماخوردگی این فصل عزیز رو نوش جان کردم. باشد که مورد قبول اوستا کریم با این هوای کوفتی​اش در بلژیک باشد!

۶- یک نوع بیسکویت پیدا کردم که با خوردنش یک جورائی نوستالوژی تینا گرفتم! کلوچه​های تینا رو یادتونه؟ درست مزه​ی خودش رو میده. چرا دیگه ازشون پیدا نمی​شه راستی؟

۷- من پایه پیدا کردم برای جیم سرکارم هوراااا :) از دوشنبه قراره شروع کنیم و کلی کالری بسوزونیم.از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه اصولن این​روزا خیلی چاق شدیم!

۸- آقا بعضی​ها عجب حوصله​ای دارن ها! صبح ساعت ۵ که من میرم سرکار و اصولن اون موقع صبح و توی همچین هوایی تو سر سگ هم بزنی نمیره بیرون مگه مساله مرگ و زندگی باشه! یک آقایی سگ گنده​اش رو میاره برای گلاب به روتون تخلیه! نه واقعن شما باشین حاضرین این موقع صبح از خواب​تون بزنین و سگ​تون رو برای تخلیه ببرین بیرون؟ بعضی​ها رسمن خل​اند!

۹- امروز خیر سرم رفتم خرید مثلن. غیر از یک پلیور و دو جفت کفش هیچ زهرماری نتونستم بپسندم.این مد امسال هم عجب مزخرفه! رنگ​ها هم همینطور.اگه می​گن رنگ زرد رنگ نفرته،برای من رنگ طوسی رنگ نفرته که از بخت بد منم امسال مد شده! شما هم همینطور فکر می​کنین یا من زدم به صحرای کربلا؟

۱۰- خب برای امشب بسه.جدی جدی من باید یک فکری به حال این وبلاگ بکنم. هنر می​کنم هفته​ای یک بار بهش سر می​زنم!!