۱- الان یک ساعت است نشستم و زل زدم به کامپیوتر جناب همسر. آقا جان زورکی نیست من با هیچ کامپیوتری غیر از لپ تاپ فکسنی خودم که درست ۴ روزه عمرش رو داده به شما راحت نیستم بخصوص برای وبلاگ نوشتن. اینا رو گفتم که بگم ای ایهالناس خون کامپیوتر من گردن جناب همسره! برای اینکه الکی الکی بازش کرد و با اضافه آوردن ۱۲ تا پیچ و یک قطعه کوچک پلاستیکی و یک قطعه بزرگ فلزی رسمن به عمر کامپیوتر نازنین من پایان داد نقطه!
۲- خب حالا زورم رو بزنم ببینم میتونم حداقل با کامپیوترش وبلاگ بنویسم! بلکه بعدن بجای خسارت مصادرهاش بکنم :)
۳- امروز توی فروشگاه کفش فروشی،همزمان با ورود من دو تا پلیس هم وارد شدن.من به طرف دیگه رفتم و پلیسها به طرف صندوق.صدای خانوم فروشنده میومد که میگفت این همون خانومیست که در حال دزدی گرفتیمش،دو جفت کفش و یک کیف و یک جفت صندل رو توی ساکش جاسازی کرده بود.نه پاسپورت داره نه زبون بلده.محض کنجکاوی نگاهی به پشت سر انداختم دیدم یک خانوم که به نظر میاد رومانیایی باشه و ظاهر نسبتن خوب و حتا آرایش هم داشت پشت سرش وایساده.خیلی هم عادی انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و داره آدامس میجوه.دلم براش سوخت با اینحال.هنوز نفهمیدم دزدی اینها که تعدادشون هم کم نیست اینجا از روی " نیازه" یا از روی " عادت".
۴- آقا هر کسی بگه خانومهای ایرانی زیاد غیبت میکنن یعنی من با جفت پا میرم تو شکمش! :) اول بیاین این همکارهای من رو ببینین. واویلا! طرف میشینه پیش من که میز بغل دستیاش هستم غیبت میز روبرویی رو میکنه بعد میز روبرویی میاد پیش ما غیبت بغل دستی خودش رو میکنه! و همینجوری ماجرا ادامه داره! یعنی رسمن حالم از این غیبتهاشون به هم میخوره!
۵- خب من دیروز به میمنت و مبارکی به پیشواز زمستان رفته و اولین سرماخوردگی این فصل عزیز رو نوش جان کردم. باشد که مورد قبول اوستا کریم با این هوای کوفتیاش در بلژیک باشد!
۶- یک نوع بیسکویت پیدا کردم که با خوردنش یک جورائی نوستالوژی تینا گرفتم! کلوچههای تینا رو یادتونه؟ درست مزهی خودش رو میده. چرا دیگه ازشون پیدا نمیشه راستی؟
۷- من پایه پیدا کردم برای جیم سرکارم هوراااا :) از دوشنبه قراره شروع کنیم و کلی کالری بسوزونیم.از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه اصولن اینروزا خیلی چاق شدیم!
۸- آقا بعضیها عجب حوصلهای دارن ها! صبح ساعت ۵ که من میرم سرکار و اصولن اون موقع صبح و توی همچین هوایی تو سر سگ هم بزنی نمیره بیرون مگه مساله مرگ و زندگی باشه! یک آقایی سگ گندهاش رو میاره برای گلاب به روتون تخلیه! نه واقعن شما باشین حاضرین این موقع صبح از خوابتون بزنین و سگتون رو برای تخلیه ببرین بیرون؟ بعضیها رسمن خلاند!
۹- امروز خیر سرم رفتم خرید مثلن. غیر از یک پلیور و دو جفت کفش هیچ زهرماری نتونستم بپسندم.این مد امسال هم عجب مزخرفه! رنگها هم همینطور.اگه میگن رنگ زرد رنگ نفرته،برای من رنگ طوسی رنگ نفرته که از بخت بد منم امسال مد شده! شما هم همینطور فکر میکنین یا من زدم به صحرای کربلا؟
۱۰- خب برای امشب بسه.جدی جدی من باید یک فکری به حال این وبلاگ بکنم. هنر میکنم هفتهای یک بار بهش سر میزنم!!