Sunday, August 26, 2007

۱- سپیده عزیز لطف کرده و من رو به بازی دعوت کرده. راستش من قبلن یعنی پارسال یک بار نوستالژی فشانی کردم :) چون فعلن همین یک عکس رو از دوران بچگی​ام توی کامپیوتر دارم بنابرین مجبورم به همون پست لینک بدم. برام جالب است که اکثرن توی کامنت​دونی گفتن که در این عکس شکل یک پسربچه​ی تخس رو دارم! خب البته توی این عکس تقریبن یک سال دارم و طبیعی​ست که موهای بلندی ندارم هرچند فکر کنم اینجا مادرم کمی کوتاه​شون کرده.شاید برای همین هم هست که بیشتر شکل پسرها گرفتم :)

۲- یک چند وقتی بود که بی​خیال رژیم غذایی شده بودم و دیگه از اون دقت کردن در خوردن خبری نبود.صبح​ها سرکار برای صبحانه در کافه تریا انواع و اقسام نان​های صبحانه چیدن و مگه می​شه آدم چشم​هاش به این​ها بیوفته و ازشون بگذره :) خلاصه این رعایت نکردن​ها کار دستم داد و چند کیلویی اضافه کردم.حالا با خودم عهد کردم که مثل بچه​ی آدم از خونه صبحونه ببرم و دوباره رژیم غذایی رو از سر بگیرم.البته هنوز تا وزن ایده​آلم فاصله دارم ولی من می​خوام همیشه چند کیلویی بیشتر فاصله داشته باشم. توی محل کارم هم فیتنس مفت و مجانی هست ولی پایه می​خوام :)

۳- خیلی به ندرت پیش میاد که ماه و ستاره​ها رو بشه در آسمان اینجا دید.ماه رو چرا ولی ستاره​ها سالی قرنی یک بار اونم رنگ و نور ستاره​های آسمان ایران رو ابدن ندارن.دیشب وقتی ساعت یک از مهمونی برمی​گشتیم ماه بود و شبی مهتابی.رسیدیم به خونه چند تا عکس گرفتم.که فقط همین یکی کمی خوب شده.

۴- بی​صبرانه منتظر فیلم بادبادک​باز هستم.از خوندن کتابش واقعن لذت بردم. حالا باید دید فیلمش چجوری است.

۵- اگه حساب کنی روزانه صدها اسپم به ایمیل​های همه​مون سرازیر می​شن! یکی​شون که مدتهاست گیر سه پیچ داده بود به من از همین مافیاهای اینترنتی بود و هر روز به من ایمیل می​زد که چه نشستی تو برنده​ی نمی​دونم چند صد هزار دلار شدی و از این چرت و پرت​ها.منم قشنگ با فونت بزرگ و رنگ قرمز براش چند تا فحش آبدار ری​پلی کردم! گفتم اگه یک بار دیگه بهم ایمیل بزنی به اف​بی​آی لوت می​دم! الکی ها :)).خوشبختانه مثل اینکه باورش شده و دیگه از اون روز به بعد اسپم نفرستاده.حیف وقتش رو ندارم اگر نه همین رو واسه بقیه​شون ری​پلی می​کردم.

۶- گاهی از محاوره​ای نوشتن خسته می​شم و دلم می​خواد کتابی بنویسم.حالا کتابیِ کتابی هم نه،چیزی تو مایه​های شراگیم!

۷- از اینکه هیچ صدای فارسی از تلویزیون​مون بلند نمی​شه احساس خوبی ندارم.دلم برای سریال​های درپیتی جام​جم و جنگ زرگری تلویزیون​های ایرانی تنگ شده (:

۸- تا حالا رد این​هایی که از طریق جستجو به وبلاگ​هاتون راه پیدا می​کنن رو گرفتین؟ دیدین بعضی​ها با جستجوی چه کلمه​های عجیب غریبی به وبلاگ​تون میان.بعضی وقت​ها آدم خودشم مشکوک می​شه که کِی و کجا همچین چیزی رو نوشته! والا تعجب نکردم از اینکه یکی آدرس خانه​ی ع ف ا ف رو جستجو کرده و به اینجا اومده.فقط متعجبم از اینکه کجا من همچین جمله​ای رو نوشتم!

۹- بارگه​ی خمم هلگرت و هاتم بَرو شاره​که​م...هاتم برو دیاری شنگی کس و کاره​که​م. بو باوشی بسوزی دایکه دل سو​وتاوه​که​م، تا کو بزانی چنده بسوری آزاره​که​م بسوری آزاره​که​م...

۱۰- مربوط به شماره بالا؛ نه نیومدم و قرار نیست بیام! همینجوری خوشم از این تیکه​ی این آهنگ اومد و نوشتم​اش.

پی​نوشت: الان که یک نگاه به این پست انداختم دیدم همچین بی​شباهت به لینک​دونی نشده :) فکر کنم تو عمر وبلاگی​ام اینقدر لینک نداده باشم!

Monday, August 20, 2007

من یک سری آهنگ توی آی​پادم دارم که می​شه اسم​شون رو قرص خواب گذاشت! بعضی شب​ها که هرچی زور می​زنم خوابم ببره ولی دریغ از پلکی که بسته بشه، پناه می​برم به این آهنگ​ها(هنوز غرب​زده نشدیم که با موزیک خارجکی به خواب بریم! فعلن ورژن​های وطنی رو عشقه:)) و چه جور هم جواب می​دهد.
اینکه می​گم زور می​زنم برای اینه که فرض کنین حموم کردم! ماست هم خوردم! یکی دو ساعتی هم به مانیتور و تلویزیون زل زدم، تازه بعد از همه این​ها یک نیم ساعتی هم روی تخت کتاب می​خونم اما چشم​ها تنها چیزی که نمی​شناسند خستگی است!

البته معمولن خیلی خوش​خواب هستم اما از وقتی که کارم رو شیفتی کردم یک جورائی تنظیم خوابم به هم خورده.مثلن هفته​ای که شیفت صبح​ام باید حداکثر ساعت ده دیگه من خواب باشم که بتونم از اونور چهار و نیم بیدار شم.خلاصه بعضی وقت​ها بدبختی​ای داشتم من با این دیر به خواب رفتن. تا اینکه این آهنگ​ها شما بخوانید قرص​های خواب رو کشف کردم :)

اولیش آهنگ الهه ناز استاد بنان است.اصولن من عاشق این آهنگ هستم،لامصب این صدا اینقدر زیباست که هرچقدر هم بهش گوش کنی برات کهنه و تکراری که نمی​شه هیچ، بیشتر بهش وابسته می​شی.

دیگه با خیلی از آهنگ​های داریوش هم به خواب می​روم اما بوی گندم چیزی دیگه است.

یکی دیگه​شون آهنگ رویای معین است.من عاشق این تیکه​اش هستم؛ من از این دنیا چی می​خوام دو تا بال برای پرواز، برم تا روز تولد برسم به فصلِ آغاز، برم پیش بچه​هایی که یه لقمه نون ندارن، که یک شب با یک دل سیر چشاشونو هم بذارن...

آهان آهنگ ستاره شادمهر عقیلی از آلبوم آدم و حوا هم همینطور.این یکی تا آخر آهنگ هم طول نمی​کشه که به خواب رفتم :)

یکی دو تا از هلن، از دلکش و خیلی آهنگ​های ملایم دیگه.البته اگه یکی پیدا می​شد و یک لالایی مخصوص برای اینجور مواقع می​خوند که خیلی خوب می​شد :)

شما چی؟ از این قرص​های خواب دارین؟

Friday, August 17, 2007

یعنی تا حالا جوکی به این خنده​داری نشنیده بودم! جریان چیه؟
اول برین اینجا رو بخونین. ببینین برای لوث شدنِ این ماجرای اخیر گروگان​گیری چه چیزهای رو به هم نمی​بافند! ما در کُردی یک ضرب​المثل داریم که معنی​اش می​شه جود (یهود) حسابش کم اومد دفترش رو مرور کرد! حالا اینا هم نمی​دونن چی بگن رفتن گشتن که یک چیزی رو پیدا بکنن بگن آره شما هم دو تا شهروند ایرانی رو به گروگان گرفتین!

و اما اصل ماجرا؛ ما این آقای ایرانی رو که مدعی شده زن و بچه​اش را در بلژیک به گروگان گرفتن دورادور می​شناسیم! مرد بورسیه گرفته بود و برای ادامه تحصیل به بلژیک اومده بودن همراه زن و یک دخترش. بعد از مدتی که تحصیلات مرد به پایان رسید و می​خواست برگرده به ایران. از قضا زنه حاضر نشد برگرده به ایران و خلاصه مرغه و یک پا داره! مرد برگشت و زن و دخترش رفتن و با پای خودشون و نه به اجبار کسی تقاضای پناهندگی دادن!
اینی که گفتن این​ها به زور خواستن زن و دختر من تقاضای پناهندگی بدهند دروغ محض است! کشور پیری هستن پس عاشق چشم و ابروی زن و بچه​ی من شدن و خواستن براشون تولید مثل کنن!! اگه اینجوره پس چرا جواب هزاران پناهندهی بلاتکلیفی رو که هر روز توی کلیساها اعتصاب می​کنن،نمی​دهند؟!

القصه، بعد از اینکه مرد برمی​گرده و زن تقاضای پناهندگی می​ده و می​فرستن​اش کمپ، از همون توی کمپ با یکی دوست می​شه و خلاصه گور بابای شوهر! از همین طریق هم از کمپ میادش بیرون و با دختره می​روند پی زندگی و شوهر جدید.

اینی هم که گفته نگذاشتن من با دخترم تماس بگیرم راست گفته! برای اینکه زنش گفته نمی​خواد دیگه ریخت شوهرش رو ببینه! بله دیگه نو که میاد به بازار کهنه می​شه دل آزار!!

من یکی که دل درد گرفتم از خنده :)) یعنی بهترین جوکی بود که می​تونست خستگی هشت ساعت کار امروز رو از تنم در آره :)


مرتبط: این وبلاگ زن بلژیکی است که در گروگان بوده و متاسفانه هم​سفرش هنوز آزاد نشده. یک پیامی هم برای ایرانیان در وبلاگش به انگلیسی نوشته. برسم یک قسمت​هایی از سفرنامه​اش رو ترجمه می​کنم.
چیزای جالبی گفته،مثلن نوشته در راه شمال که پیاده شدن از مناظر عکاسی کنن،مردم هم که اینا رو دیدن پیاده شدن و خواستن که باهاشون عکس بگیرن! یا یک بار رفته تامپون بخره،درست یادم نیست کجا،هیچ​کس همچین چیزی نشناخته.و البته از آشغال​های کنار دریای خزر هم گفته!

Tuesday, August 14, 2007

آدم حرصش می​گیره وقتی می​بینه هیچ تلاشی برای تبلیغات و بهتر شناساندن کشورش از طرف دولت به مردم دنیا نمی​شه.و بدتر از این حرصش می​گیره وقتی همین چهار تا دونه توریستی که در واقع ریسک می​کنند و می​روند ایران باهاشون اینجوری برخورد بشه.ماها این​ور تا اونجا که بتونیم از تاریخ و تمدن و آثار باستانی و طبییعت ایران تعریف می​کنیم،اون​وقت یک عده احمق خیلی راحت و با یک کار احمقانه گند می​زنن به همه چیز!

اینجاست که آدم دلش می​خواد هرچی فحش خوار مادر بلده بکشه به این جمهوری اسلامی و دار و دسته​اش! آخه بگو فسیل​ها! شما که هیچ پولی بابت تبلیغات نمی​دین،هرچی پول نفت رو هلفتی بالا می​کشین و یک قرونش رو حاضر نیستین خرج کنین که خدائی ناکرده چند تا توریست جذب بشه! اقلن دیگه خبر مرگ​تون کاری نکنین که هیمن تک و توک​هایی هم که می​آیند از اومدن پشیمون بشوند و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکنن.
حالا این​ها به جهنم! اخبار همین گروگان​گیری در دنیا پخش بشه و دیگه کسی از این به بعد جرات نکنه اون​طرف​ها پیداش بشه!!

آخ که اگه من می​دونستم مغز این​ها چی توشه! ^%$#@!%$^&*)(^%#$#@ *


* این​ها همون فحش​​هایی که باید می​دادم! شما به گیرنده​هاتون دست نزنین! چون زن و بچه​ی مردم از اینجا رد می​شن با یه زبون دیگه نوشتم​شون :)


پی​نوشت: آزاد شدند.خوبه.خوشحالم که کار به جائی مثل طالبان و کره​ای​ها نکشید.اما خب با این موج منفی چه بکنیم؟

Monday, August 13, 2007

ما یه چیزی حدود هشتاد یورو ( یعنی گاهی بیشتر هم می​شه و اصولن پایین​تر از هشتاد تا نداشتیم) در ماه پول اینترنت و تلفن ثابت می​دیم.که این مبلغ زیادی است نسبت به استفاده​ای که داریم.حالا اینترنت چرا،استفاده می​کنیم ولی پول تلفن ثابت رو اگه بخوای حساب کنی داریم بی​خودی می​دیم( چون بیشتر از آبونمان تلفن دستی​هامون استفاده می​کنیم).ماهی بیست یورو فقط آبونمان،حالا چه صحبت بکنی چه نکنی.
امروز زنگ زدم به شرکت و گفتم می​خوام آبونمان​ام رو قطع کنم.گفت چرا،دلیل​ات چیه؟... گفتم بخاطر اینکه گران است.می​خوام مشتری یک شرکت دیگه بشم،با نصف پولی که اینجا می​دم می​تونم هم تلفن و هم اینترنت با همین سرعت رو داشته باشم.و واقعن هم هینطوره، یک شرکت جدید اومده که خیلی ارزان​تره.سریع وصل​ام کرد به بخشی که تخفیف​های ویژه می​دن!
یک آقایی گوشی رو برداشت و گفت من می​تونم براتون یک کاری بکنم که شما با شرکت ما بمونین،گفتم چه کاری؟ گفت یک تخفیف ویژه داریم برای مشتری​های جدیدمون،می​تونم اینو به شما هم بدم.داشتم شاخ در می​آوردم! اینا برای جذب مشتری و از دست ندادن​شون حاضرن هر کاری بکنن.گفت ماهی پنجاه یورو خوبه؟...گفتم اگه اینجوری که می​گین و آخر ماه من فاکتور پنجاه یورو برسه به دستم،آبونمان​ام را قطع نمی​کنم.گفت مطمئن باش از پنجاه تا بیشتر نمی​شه.
کلی حرص خوردم چرا چند ماه پیش زنگ نزدم! این همه مدت ماهی سی یورو بی​خودی دادیم!
_________________________________________

ظاهرن با دیدن اون منظره خیلی​ها کنجکاو شدن که من کجا کار می​کنم.من توی این شرکت داروسازی کار می​کنم. بخشی که من توش کار می​کنم قسمت صادرات دارو به ژاپن هستش.داروهایی هم که صادر می​کنیم،شامل آمپل و قطره و مواد شستشوی لنزهای چشم و داروهای اتاق عمل و خلاصه همه نوع دارویی برای چشم هستند. این قسمتی که من توش کار می​کنم یکی از حساس​ترین قسمت​های شرکت است. یک چیزی بگم که ژاپن، چیزی حدود ۱۰ برابر آنچه که شرکت ما مثلن برای درست کردنِ یک قطره هزینه می​کنه، بهمون می​ده.اما در عوض یک جنس پرفکت می​خواد. پرفکت یعنی اینکه اگه مثلن روی جعبه​ی قطر​ه​ای که بسته​بندی شده یک ذره نقطه​ی کوچیک یا یک لکه​ی خیلی ریز ببینی حق صادر کردنش رو نداری! یا یک ذره در جعبه خوب بسته نباشه برگشت می​خوره و...و درست مثل خود ژاپنی​ها که خیلی منظم و خیلی مقرراتی​اند،این قسمت مربوط بهشون هم یک قانون و مقرراتی داره که توی کل شرکت معروفه :)
در کل از کارم راضی​ام.داروسازی و سر و کار با دارو داشتن رو من همیشه دوست داشتم.خدا را شکر همکارهای بسیار خوبی هم دارم.فعلن هم شیفتی کار می​کنم. یک هفته صبح هستم، یعنی از ۶ صبح تا ۲ ظهر، یکی هم بعد از ظهر،یعنی از ۲ تا ۱۰ شب.اگه بتونم کلاس​هام رو تطبیق بدم با ساعت​های کاریم،حتمن فول تایم می​مونم.
راستی یک همکار هم دارم که شوهرش ایرانی است و تمام مدت ما داریم در مورد قورمه​سبزی و دستور جوجه کباب و کجا می​شه لیمو عمانی خرید و رستوران​های ایرانی و خلاصه کلی بحث​های شکمی داریم واسه خودمان :)

Sunday, August 12, 2007

یک چیزی حدود هفتاد درصد ایمیل​هایی که می​گیرم،حاوی سوال​هایی در مورد مهاجرت و چگونگی پذیرش دانشجو در اینجا هستند. خب این به خودی خود هیچ اشکالی نداره،اتفاقن من خوشحال می​شم اگر کمکی یا راهنمائی از دستم بر بیاد از کسی دریغ نکنم.ولی واقعن فرصت اینکه بشینم و به تک تک این ایمیل​ها جواب بدم رو ندارم. بنابراین اگر برای من ایمیل دادین و هنوز جواب نگرفتین بدونین،که تا حالا فرصت نکردم.امیدوارم دوستانی که بی​جواب موندن از دست من نارحت نشن.
فقط دوستان، خواهشن قبل از اینکه به من یا کس دیگه ایمیل بزنین،شاید بهتر باشه یه گشتی توی اینترنت یا حتا وبلاگ​ها بزنین و اگه به چیزی نرسیدین بعد سوال​تون رو بپرسین. من خودم بارها در مورد مهاجرت نوشتم.کافیه توی آرشیو یه کم بگردین تا پیداشون کنین. نه فقط من، باور کنین اگه توی گوگل فقط کلمه​ی مهاجرت رو تایپ کنین به اطلاعات خیلی مهمتر و بهتری می​رسین تا مثلن یکی مثل من از بی​وقتی خیلی مختصر بخواد جواب​تون رو بده.

احساس می​کنم خیلی​ها دل​شون می​خواد به هر بهانه​ای که شده از کشور خارج بشن.این احساس فقط از خوندنِ این ایمیل​ها بهم دست نداده.این رو در ایران هم حس کردم.البته من یکی که صد در صد بهشون حق می​دم که از اون مملکت فراری باشن.
بگذارین یک ماجرائی را براتون تعریف کنم. یک شب در ایران نشسته بودیم که تلفن زنگ خورد و گفتن که با من کار داره.گوشی را که گرفتم خودش را که معرفی کرد فهمیدم پسر عموی مادرم است. بعد از احوال پرسی و خوش آمد گوئی گفت حقیقت​اش برای این زنگ زدم که منو راهنمائی کنین که بتونم برای ادامه تحصیل بیام اونجا ! گفتم ای بابا شما دیگه چرا،مگه فارغ​​ التحصیل نشدین، گفت چرا.گفتم مگه دکترا نداری و الان مشغول به کار نیستی،گفت چرا هستم اما چه کاری.فهمیدم که این بنده خدا بعد از هشت سال درس خوندن به زور توی یک بهداری در مریوان کار پیدا کرده اونم با چه حقوقی،۲۵۰ هزار تومن در ماه!
تازه این اصل ماجرا نیست، بهش گفتن برای به دست آوردنِ مدرکت دو راه بیشتر نداری،یکی اینکه بیست سال خدمت کنی و یکی هم ۱۴ میلیون تومن بدی.طفلکی می​گفت می​خوام بیام اونجا چند سالی کارگری! کنم تا شاید ۱۴ میلیون رو جور کنم و بتونم حداقل مدرکی برای این هشت سال درس خوندنم داشته باشم.

می​دونم خیلی​ها بعد از فارغ التحصیلی حتا شانس پیدا کردن کار رو هم ندارن. دیگه به چه دلیلی بمونن و به دنبال ترک کشور نباشن. بیخود نیست رتبه​ی اول فرار مغزها رو در دنیا داریم!


پی​نوشت بی​ربط: خدائی شما این منظره​ی اتاق کارتون باشه،و این خرگوش​های زبل هم هر روز توی چمن​های جلوی ساختمان محل کارتون رو زیارت کنین،کیفور نمی​شین؟ ... خرگوش​ها یک چیزی حدود پنجاه-شصت تا هستن،متاسفانه تا نزدیک​شون می​شم می​ترسن و می​روند توی بوته​ها.نتونستم از این نزدیک​تر ازشون عکس بگیرم.

Monday, August 06, 2007

یکی از سرگرمی​های من موقع خرید دید زدنِ چرخ​های خرید مردم است :) نه از سر فضولی باور کنین. یک جورائی کنجکاو هستم ببینم کی​ها چی​ها می​خرند. البته همیشه نه ها.مثلن الان دیگه حفظم توی چرخ خرید یک اسپانیایی چی پیدا می​شه و دیگه دید نمی​زنم ؛)

خب بگذار از بلژیکی​ها شروع کنم. این​ها دو دسته​اند،یکی جوان​ها و میان​سال​ها و یکی هم مسن​ها. توی چرخ خرید دسته​ی اول از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می​شه! اما چیزهایی که بیشتر از همه به چشم می​خورند: چیپس، نوشابه ، پفک، غذاهای حاضری، انواع کتلت و کالباس و پیتزا و شکلات و خلاصه یک خراوار آت و آشغال!
دسته​ی دوم: مشروب و ماست و آبمیوه و انواع ژامبون و مواد شوینده و دوباره مشروب و ...

چرخ خرید یک عرب: پمپرز ،پمپرز ،پمپرز!! باور کنین امکان نداره شما یک چرخ خرید یک عرب رو ببینید و چند بسته​ای پمپرز توش نباشه! بس که سالی یک بچه تولید می​کنن!

چرخ خرید یک ترک: آرد و شیر و ماست و تخم مرغ. به جان خودم من هر دفعه چرخ دستی یک ترک رو دیدم یک بیست،سی تایی از این کیسه​های آرد توش گذاشتن.خب البته خیلی از غذاهاشون خمیری است و خوشمزه :)

چرخ خرید یک آفریقایی: یک هفهشده تایی Paella ! البته پائلای فریزری.و انواع سوسیس و تن ماهی.

چرخ خرید یک ایرانی: آبجو ،آبجو ،آبجو! البته به غیر از این​ها چیزهای دیگه هم هست.ولی این یکی خیلی به چشم می​خوره :)

حالا که همه رو گفتم چرخ خرید خودم رو هم لو بدم. هممم توی چرخ من دو تا چیز بیشتر از همه به چشم می​خوره. یکی ماست و یکی بطری​های بزرگ آب! ماستش مال جناب همسر است که اگه ولش کنی صبحانه هم نون و ماست می​خوره، بس که عاشق ماست است،آب رو هم من می​کشم بالا! چون این یکی رو هر شش ما یک بار یاد جناب همسر می​افته که بخوره :) بقیه​اش هم کاهو و اسفناج و گوجه و سبزیجات و پنیر و از این خرت و پرت​ها و هرچی که مایحتاج خونه باشه.البته بگم که همیشه هم چرخ خرید به این سالمی ندارم ها.گاهی یک پفک کوچولویی،کرواسانی، چیزی می​اندازم توش ؛)

خب شما هم اگه از ملیت​های دیگه دارین اضافه کنین،اگر هم نه چرخ خرید خودتونو لو بدین لطفن batting eyelashes

Friday, August 03, 2007

امروز پشت چراغ قرمز و به محض اینکه چراغ سبز شد یک دفعه یک ماشین پیچید جلوی من که لاین چپ بودم. یک کامیون بود و برای همین راننده​اش رو ندیدم اما حدس می​زدم باید یک کله سیاه باشه.چون بدجوری پیچید جلوی من و اگه خودم زرنگی نکرده بودم حتمن جلوی ماشین رو می​مالوند، یک بوق کوچولو به نشانه​ی اعتراض زدم که یعنی چه وضعته.فکر می​کنین طرف معذرت خواهی کرد؟...نخیر! خیلی شیک انگشت وسطی​اش رو از شیشه ماشین آورد بیرون به طرف من و گازش رو گرفت و در رفت!
رفتم جفت​اش دیدم بعله! حدسم درست بود و طرف یک کله​سیاه به تمام معنا وحشی بود. دلم می​خواست شیشه رو بدم پایین و همون انگشت رو حواله​اش کنم ولی خب اون​وقت منم می​شدم یک کله​سیاه عین خودش!

ولی آی اعصابم به هم ریخت سر همین.آدم همین​ها رو می​بینه دیگه از هرچی کله​سیاهه متنفر می​شه!


بگذریم. بعد ده دوزاده روزی اومدم دارم چی می​نویسم :))

راستی آخر هفته​ی ما هوا می​شه ۲۴ درجه. فکرش رو بکنین! از گرما هلاک نشیم خوبه :)

ولی خب توی این هوای آفتابی وبلاگ نوشتن و وراجی رو عشق است.

برمی​گردم ؛)