۱- سپیده عزیز لطف کرده و من رو به بازی دعوت کرده. راستش من قبلن یعنی پارسال یک بار نوستالژی فشانی کردم :) چون فعلن همین یک عکس رو از دوران بچگیام توی کامپیوتر دارم بنابرین مجبورم به همون پست لینک بدم. برام جالب است که اکثرن توی کامنتدونی گفتن که در این عکس شکل یک پسربچهی تخس رو دارم! خب البته توی این عکس تقریبن یک سال دارم و طبیعیست که موهای بلندی ندارم هرچند فکر کنم اینجا مادرم کمی کوتاهشون کرده.شاید برای همین هم هست که بیشتر شکل پسرها گرفتم :)
۲- یک چند وقتی بود که بیخیال رژیم غذایی شده بودم و دیگه از اون دقت کردن در خوردن خبری نبود.صبحها سرکار برای صبحانه در کافه تریا انواع و اقسام نانهای صبحانه چیدن و مگه میشه آدم چشمهاش به اینها بیوفته و ازشون بگذره :) خلاصه این رعایت نکردنها کار دستم داد و چند کیلویی اضافه کردم.حالا با خودم عهد کردم که مثل بچهی آدم از خونه صبحونه ببرم و دوباره رژیم غذایی رو از سر بگیرم.البته هنوز تا وزن ایدهآلم فاصله دارم ولی من میخوام همیشه چند کیلویی بیشتر فاصله داشته باشم. توی محل کارم هم فیتنس مفت و مجانی هست ولی پایه میخوام :)
۳- خیلی به ندرت پیش میاد که ماه و ستارهها رو بشه در آسمان اینجا دید.ماه رو چرا ولی ستارهها سالی قرنی یک بار اونم رنگ و نور ستارههای آسمان ایران رو ابدن ندارن.دیشب وقتی ساعت یک از مهمونی برمیگشتیم ماه بود و شبی مهتابی.رسیدیم به خونه چند تا عکس گرفتم.که فقط همین یکی کمی خوب شده.
۴- بیصبرانه منتظر فیلم بادبادکباز هستم.از خوندن کتابش واقعن لذت بردم. حالا باید دید فیلمش چجوری است.
۵- اگه حساب کنی روزانه صدها اسپم به ایمیلهای همهمون سرازیر میشن! یکیشون که مدتهاست گیر سه پیچ داده بود به من از همین مافیاهای اینترنتی بود و هر روز به من ایمیل میزد که چه نشستی تو برندهی نمیدونم چند صد هزار دلار شدی و از این چرت و پرتها.منم قشنگ با فونت بزرگ و رنگ قرمز براش چند تا فحش آبدار ریپلی کردم! گفتم اگه یک بار دیگه بهم ایمیل بزنی به افبیآی لوت میدم! الکی ها :)).خوشبختانه مثل اینکه باورش شده و دیگه از اون روز به بعد اسپم نفرستاده.حیف وقتش رو ندارم اگر نه همین رو واسه بقیهشون ریپلی میکردم.
۶- گاهی از محاورهای نوشتن خسته میشم و دلم میخواد کتابی بنویسم.حالا کتابیِ کتابی هم نه،چیزی تو مایههای شراگیم!
۷- از اینکه هیچ صدای فارسی از تلویزیونمون بلند نمیشه احساس خوبی ندارم.دلم برای سریالهای درپیتی جامجم و جنگ زرگری تلویزیونهای ایرانی تنگ شده (:
۸- تا حالا رد اینهایی که از طریق جستجو به وبلاگهاتون راه پیدا میکنن رو گرفتین؟ دیدین بعضیها با جستجوی چه کلمههای عجیب غریبی به وبلاگتون میان.بعضی وقتها آدم خودشم مشکوک میشه که کِی و کجا همچین چیزی رو نوشته! والا تعجب نکردم از اینکه یکی آدرس خانهی ع ف ا ف رو جستجو کرده و به اینجا اومده.فقط متعجبم از اینکه کجا من همچین جملهای رو نوشتم!
۹- بارگهی خمم هلگرت و هاتم بَرو شارهکهم...هاتم برو دیاری شنگی کس و کارهکهم. بو باوشی بسوزی دایکه دل سووتاوهکهم، تا کو بزانی چنده بسوری آزارهکهم بسوری آزارهکهم...
۱۰- مربوط به شماره بالا؛ نه نیومدم و قرار نیست بیام! همینجوری خوشم از این تیکهی این آهنگ اومد و نوشتماش.
پینوشت: الان که یک نگاه به این پست انداختم دیدم همچین بیشباهت به لینکدونی نشده :) فکر کنم تو عمر وبلاگیام اینقدر لینک نداده باشم!
Sunday, August 26, 2007
Monday, August 20, 2007
من یک سری آهنگ توی آیپادم دارم که میشه اسمشون رو قرص خواب گذاشت! بعضی شبها که هرچی زور میزنم خوابم ببره ولی دریغ از پلکی که بسته بشه، پناه میبرم به این آهنگها(هنوز غربزده نشدیم که با موزیک خارجکی به خواب بریم! فعلن ورژنهای وطنی رو عشقه:)) و چه جور هم جواب میدهد.
اینکه میگم زور میزنم برای اینه که فرض کنین حموم کردم! ماست هم خوردم! یکی دو ساعتی هم به مانیتور و تلویزیون زل زدم، تازه بعد از همه اینها یک نیم ساعتی هم روی تخت کتاب میخونم اما چشمها تنها چیزی که نمیشناسند خستگی است!
البته معمولن خیلی خوشخواب هستم اما از وقتی که کارم رو شیفتی کردم یک جورائی تنظیم خوابم به هم خورده.مثلن هفتهای که شیفت صبحام باید حداکثر ساعت ده دیگه من خواب باشم که بتونم از اونور چهار و نیم بیدار شم.خلاصه بعضی وقتها بدبختیای داشتم من با این دیر به خواب رفتن. تا اینکه این آهنگها شما بخوانید قرصهای خواب رو کشف کردم :)
اولیش آهنگ الهه ناز استاد بنان است.اصولن من عاشق این آهنگ هستم،لامصب این صدا اینقدر زیباست که هرچقدر هم بهش گوش کنی برات کهنه و تکراری که نمیشه هیچ، بیشتر بهش وابسته میشی.
دیگه با خیلی از آهنگهای داریوش هم به خواب میروم اما بوی گندم چیزی دیگه است.
یکی دیگهشون آهنگ رویای معین است.من عاشق این تیکهاش هستم؛ من از این دنیا چی میخوام دو تا بال برای پرواز، برم تا روز تولد برسم به فصلِ آغاز، برم پیش بچههایی که یه لقمه نون ندارن، که یک شب با یک دل سیر چشاشونو هم بذارن...
آهان آهنگ ستاره شادمهر عقیلی از آلبوم آدم و حوا هم همینطور.این یکی تا آخر آهنگ هم طول نمیکشه که به خواب رفتم :)
یکی دو تا از هلن، از دلکش و خیلی آهنگهای ملایم دیگه.البته اگه یکی پیدا میشد و یک لالایی مخصوص برای اینجور مواقع میخوند که خیلی خوب میشد :)
شما چی؟ از این قرصهای خواب دارین؟
اینکه میگم زور میزنم برای اینه که فرض کنین حموم کردم! ماست هم خوردم! یکی دو ساعتی هم به مانیتور و تلویزیون زل زدم، تازه بعد از همه اینها یک نیم ساعتی هم روی تخت کتاب میخونم اما چشمها تنها چیزی که نمیشناسند خستگی است!
البته معمولن خیلی خوشخواب هستم اما از وقتی که کارم رو شیفتی کردم یک جورائی تنظیم خوابم به هم خورده.مثلن هفتهای که شیفت صبحام باید حداکثر ساعت ده دیگه من خواب باشم که بتونم از اونور چهار و نیم بیدار شم.خلاصه بعضی وقتها بدبختیای داشتم من با این دیر به خواب رفتن. تا اینکه این آهنگها شما بخوانید قرصهای خواب رو کشف کردم :)
اولیش آهنگ الهه ناز استاد بنان است.اصولن من عاشق این آهنگ هستم،لامصب این صدا اینقدر زیباست که هرچقدر هم بهش گوش کنی برات کهنه و تکراری که نمیشه هیچ، بیشتر بهش وابسته میشی.
دیگه با خیلی از آهنگهای داریوش هم به خواب میروم اما بوی گندم چیزی دیگه است.
یکی دیگهشون آهنگ رویای معین است.من عاشق این تیکهاش هستم؛ من از این دنیا چی میخوام دو تا بال برای پرواز، برم تا روز تولد برسم به فصلِ آغاز، برم پیش بچههایی که یه لقمه نون ندارن، که یک شب با یک دل سیر چشاشونو هم بذارن...
آهان آهنگ ستاره شادمهر عقیلی از آلبوم آدم و حوا هم همینطور.این یکی تا آخر آهنگ هم طول نمیکشه که به خواب رفتم :)
یکی دو تا از هلن، از دلکش و خیلی آهنگهای ملایم دیگه.البته اگه یکی پیدا میشد و یک لالایی مخصوص برای اینجور مواقع میخوند که خیلی خوب میشد :)
شما چی؟ از این قرصهای خواب دارین؟
Friday, August 17, 2007
یعنی تا حالا جوکی به این خندهداری نشنیده بودم! جریان چیه؟
اول برین اینجا رو بخونین. ببینین برای لوث شدنِ این ماجرای اخیر گروگانگیری چه چیزهای رو به هم نمیبافند! ما در کُردی یک ضربالمثل داریم که معنیاش میشه جود (یهود) حسابش کم اومد دفترش رو مرور کرد! حالا اینا هم نمیدونن چی بگن رفتن گشتن که یک چیزی رو پیدا بکنن بگن آره شما هم دو تا شهروند ایرانی رو به گروگان گرفتین!
و اما اصل ماجرا؛ ما این آقای ایرانی رو که مدعی شده زن و بچهاش را در بلژیک به گروگان گرفتن دورادور میشناسیم! مرد بورسیه گرفته بود و برای ادامه تحصیل به بلژیک اومده بودن همراه زن و یک دخترش. بعد از مدتی که تحصیلات مرد به پایان رسید و میخواست برگرده به ایران. از قضا زنه حاضر نشد برگرده به ایران و خلاصه مرغه و یک پا داره! مرد برگشت و زن و دخترش رفتن و با پای خودشون و نه به اجبار کسی تقاضای پناهندگی دادن!
اینی که گفتن اینها به زور خواستن زن و دختر من تقاضای پناهندگی بدهند دروغ محض است! کشور پیری هستن پس عاشق چشم و ابروی زن و بچهی من شدن و خواستن براشون تولید مثل کنن!! اگه اینجوره پس چرا جواب هزاران پناهندهی بلاتکلیفی رو که هر روز توی کلیساها اعتصاب میکنن،نمیدهند؟!
القصه، بعد از اینکه مرد برمیگرده و زن تقاضای پناهندگی میده و میفرستناش کمپ، از همون توی کمپ با یکی دوست میشه و خلاصه گور بابای شوهر! از همین طریق هم از کمپ میادش بیرون و با دختره میروند پی زندگی و شوهر جدید.
اینی هم که گفته نگذاشتن من با دخترم تماس بگیرم راست گفته! برای اینکه زنش گفته نمیخواد دیگه ریخت شوهرش رو ببینه! بله دیگه نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار!!
من یکی که دل درد گرفتم از خنده :)) یعنی بهترین جوکی بود که میتونست خستگی هشت ساعت کار امروز رو از تنم در آره :)
مرتبط: این وبلاگ زن بلژیکی است که در گروگان بوده و متاسفانه همسفرش هنوز آزاد نشده. یک پیامی هم برای ایرانیان در وبلاگش به انگلیسی نوشته. برسم یک قسمتهایی از سفرنامهاش رو ترجمه میکنم.
چیزای جالبی گفته،مثلن نوشته در راه شمال که پیاده شدن از مناظر عکاسی کنن،مردم هم که اینا رو دیدن پیاده شدن و خواستن که باهاشون عکس بگیرن! یا یک بار رفته تامپون بخره،درست یادم نیست کجا،هیچکس همچین چیزی نشناخته.و البته از آشغالهای کنار دریای خزر هم گفته!
اول برین اینجا رو بخونین. ببینین برای لوث شدنِ این ماجرای اخیر گروگانگیری چه چیزهای رو به هم نمیبافند! ما در کُردی یک ضربالمثل داریم که معنیاش میشه جود (یهود) حسابش کم اومد دفترش رو مرور کرد! حالا اینا هم نمیدونن چی بگن رفتن گشتن که یک چیزی رو پیدا بکنن بگن آره شما هم دو تا شهروند ایرانی رو به گروگان گرفتین!
و اما اصل ماجرا؛ ما این آقای ایرانی رو که مدعی شده زن و بچهاش را در بلژیک به گروگان گرفتن دورادور میشناسیم! مرد بورسیه گرفته بود و برای ادامه تحصیل به بلژیک اومده بودن همراه زن و یک دخترش. بعد از مدتی که تحصیلات مرد به پایان رسید و میخواست برگرده به ایران. از قضا زنه حاضر نشد برگرده به ایران و خلاصه مرغه و یک پا داره! مرد برگشت و زن و دخترش رفتن و با پای خودشون و نه به اجبار کسی تقاضای پناهندگی دادن!
اینی که گفتن اینها به زور خواستن زن و دختر من تقاضای پناهندگی بدهند دروغ محض است! کشور پیری هستن پس عاشق چشم و ابروی زن و بچهی من شدن و خواستن براشون تولید مثل کنن!! اگه اینجوره پس چرا جواب هزاران پناهندهی بلاتکلیفی رو که هر روز توی کلیساها اعتصاب میکنن،نمیدهند؟!
القصه، بعد از اینکه مرد برمیگرده و زن تقاضای پناهندگی میده و میفرستناش کمپ، از همون توی کمپ با یکی دوست میشه و خلاصه گور بابای شوهر! از همین طریق هم از کمپ میادش بیرون و با دختره میروند پی زندگی و شوهر جدید.
اینی هم که گفته نگذاشتن من با دخترم تماس بگیرم راست گفته! برای اینکه زنش گفته نمیخواد دیگه ریخت شوهرش رو ببینه! بله دیگه نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار!!
من یکی که دل درد گرفتم از خنده :)) یعنی بهترین جوکی بود که میتونست خستگی هشت ساعت کار امروز رو از تنم در آره :)
مرتبط: این وبلاگ زن بلژیکی است که در گروگان بوده و متاسفانه همسفرش هنوز آزاد نشده. یک پیامی هم برای ایرانیان در وبلاگش به انگلیسی نوشته. برسم یک قسمتهایی از سفرنامهاش رو ترجمه میکنم.
چیزای جالبی گفته،مثلن نوشته در راه شمال که پیاده شدن از مناظر عکاسی کنن،مردم هم که اینا رو دیدن پیاده شدن و خواستن که باهاشون عکس بگیرن! یا یک بار رفته تامپون بخره،درست یادم نیست کجا،هیچکس همچین چیزی نشناخته.و البته از آشغالهای کنار دریای خزر هم گفته!
Tuesday, August 14, 2007
آدم حرصش میگیره وقتی میبینه هیچ تلاشی برای تبلیغات و بهتر شناساندن کشورش از طرف دولت به مردم دنیا نمیشه.و بدتر از این حرصش میگیره وقتی همین چهار تا دونه توریستی که در واقع ریسک میکنند و میروند ایران باهاشون اینجوری برخورد بشه.ماها اینور تا اونجا که بتونیم از تاریخ و تمدن و آثار باستانی و طبییعت ایران تعریف میکنیم،اونوقت یک عده احمق خیلی راحت و با یک کار احمقانه گند میزنن به همه چیز!
اینجاست که آدم دلش میخواد هرچی فحش خوار مادر بلده بکشه به این جمهوری اسلامی و دار و دستهاش! آخه بگو فسیلها! شما که هیچ پولی بابت تبلیغات نمیدین،هرچی پول نفت رو هلفتی بالا میکشین و یک قرونش رو حاضر نیستین خرج کنین که خدائی ناکرده چند تا توریست جذب بشه! اقلن دیگه خبر مرگتون کاری نکنین که هیمن تک و توکهایی هم که میآیند از اومدن پشیمون بشوند و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکنن.
حالا اینها به جهنم! اخبار همین گروگانگیری در دنیا پخش بشه و دیگه کسی از این به بعد جرات نکنه اونطرفها پیداش بشه!!
آخ که اگه من میدونستم مغز اینها چی توشه! ^%$#@!%$^&*)(^%#$#@ *
* اینها همون فحشهایی که باید میدادم! شما به گیرندههاتون دست نزنین! چون زن و بچهی مردم از اینجا رد میشن با یه زبون دیگه نوشتمشون :)
پینوشت: آزاد شدند.خوبه.خوشحالم که کار به جائی مثل طالبان و کرهایها نکشید.اما خب با این موج منفی چه بکنیم؟
اینجاست که آدم دلش میخواد هرچی فحش خوار مادر بلده بکشه به این جمهوری اسلامی و دار و دستهاش! آخه بگو فسیلها! شما که هیچ پولی بابت تبلیغات نمیدین،هرچی پول نفت رو هلفتی بالا میکشین و یک قرونش رو حاضر نیستین خرج کنین که خدائی ناکرده چند تا توریست جذب بشه! اقلن دیگه خبر مرگتون کاری نکنین که هیمن تک و توکهایی هم که میآیند از اومدن پشیمون بشوند و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکنن.
حالا اینها به جهنم! اخبار همین گروگانگیری در دنیا پخش بشه و دیگه کسی از این به بعد جرات نکنه اونطرفها پیداش بشه!!
آخ که اگه من میدونستم مغز اینها چی توشه! ^%$#@!%$^&*)(^%#$#@ *
* اینها همون فحشهایی که باید میدادم! شما به گیرندههاتون دست نزنین! چون زن و بچهی مردم از اینجا رد میشن با یه زبون دیگه نوشتمشون :)
پینوشت: آزاد شدند.خوبه.خوشحالم که کار به جائی مثل طالبان و کرهایها نکشید.اما خب با این موج منفی چه بکنیم؟
Monday, August 13, 2007
ما یه چیزی حدود هشتاد یورو ( یعنی گاهی بیشتر هم میشه و اصولن پایینتر از هشتاد تا نداشتیم) در ماه پول اینترنت و تلفن ثابت میدیم.که این مبلغ زیادی است نسبت به استفادهای که داریم.حالا اینترنت چرا،استفاده میکنیم ولی پول تلفن ثابت رو اگه بخوای حساب کنی داریم بیخودی میدیم( چون بیشتر از آبونمان تلفن دستیهامون استفاده میکنیم).ماهی بیست یورو فقط آبونمان،حالا چه صحبت بکنی چه نکنی.
امروز زنگ زدم به شرکت و گفتم میخوام آبونمانام رو قطع کنم.گفت چرا،دلیلات چیه؟... گفتم بخاطر اینکه گران است.میخوام مشتری یک شرکت دیگه بشم،با نصف پولی که اینجا میدم میتونم هم تلفن و هم اینترنت با همین سرعت رو داشته باشم.و واقعن هم هینطوره، یک شرکت جدید اومده که خیلی ارزانتره.سریع وصلام کرد به بخشی که تخفیفهای ویژه میدن!
یک آقایی گوشی رو برداشت و گفت من میتونم براتون یک کاری بکنم که شما با شرکت ما بمونین،گفتم چه کاری؟ گفت یک تخفیف ویژه داریم برای مشتریهای جدیدمون،میتونم اینو به شما هم بدم.داشتم شاخ در میآوردم! اینا برای جذب مشتری و از دست ندادنشون حاضرن هر کاری بکنن.گفت ماهی پنجاه یورو خوبه؟...گفتم اگه اینجوری که میگین و آخر ماه من فاکتور پنجاه یورو برسه به دستم،آبونمانام را قطع نمیکنم.گفت مطمئن باش از پنجاه تا بیشتر نمیشه.
کلی حرص خوردم چرا چند ماه پیش زنگ نزدم! این همه مدت ماهی سی یورو بیخودی دادیم!
_________________________________________
ظاهرن با دیدن اون منظره خیلیها کنجکاو شدن که من کجا کار میکنم.من توی این شرکت داروسازی کار میکنم. بخشی که من توش کار میکنم قسمت صادرات دارو به ژاپن هستش.داروهایی هم که صادر میکنیم،شامل آمپل و قطره و مواد شستشوی لنزهای چشم و داروهای اتاق عمل و خلاصه همه نوع دارویی برای چشم هستند. این قسمتی که من توش کار میکنم یکی از حساسترین قسمتهای شرکت است. یک چیزی بگم که ژاپن، چیزی حدود ۱۰ برابر آنچه که شرکت ما مثلن برای درست کردنِ یک قطره هزینه میکنه، بهمون میده.اما در عوض یک جنس پرفکت میخواد. پرفکت یعنی اینکه اگه مثلن روی جعبهی قطرهای که بستهبندی شده یک ذره نقطهی کوچیک یا یک لکهی خیلی ریز ببینی حق صادر کردنش رو نداری! یا یک ذره در جعبه خوب بسته نباشه برگشت میخوره و...و درست مثل خود ژاپنیها که خیلی منظم و خیلی مقرراتیاند،این قسمت مربوط بهشون هم یک قانون و مقرراتی داره که توی کل شرکت معروفه :)
در کل از کارم راضیام.داروسازی و سر و کار با دارو داشتن رو من همیشه دوست داشتم.خدا را شکر همکارهای بسیار خوبی هم دارم.فعلن هم شیفتی کار میکنم. یک هفته صبح هستم، یعنی از ۶ صبح تا ۲ ظهر، یکی هم بعد از ظهر،یعنی از ۲ تا ۱۰ شب.اگه بتونم کلاسهام رو تطبیق بدم با ساعتهای کاریم،حتمن فول تایم میمونم.
راستی یک همکار هم دارم که شوهرش ایرانی است و تمام مدت ما داریم در مورد قورمهسبزی و دستور جوجه کباب و کجا میشه لیمو عمانی خرید و رستورانهای ایرانی و خلاصه کلی بحثهای شکمی داریم واسه خودمان :)
امروز زنگ زدم به شرکت و گفتم میخوام آبونمانام رو قطع کنم.گفت چرا،دلیلات چیه؟... گفتم بخاطر اینکه گران است.میخوام مشتری یک شرکت دیگه بشم،با نصف پولی که اینجا میدم میتونم هم تلفن و هم اینترنت با همین سرعت رو داشته باشم.و واقعن هم هینطوره، یک شرکت جدید اومده که خیلی ارزانتره.سریع وصلام کرد به بخشی که تخفیفهای ویژه میدن!
یک آقایی گوشی رو برداشت و گفت من میتونم براتون یک کاری بکنم که شما با شرکت ما بمونین،گفتم چه کاری؟ گفت یک تخفیف ویژه داریم برای مشتریهای جدیدمون،میتونم اینو به شما هم بدم.داشتم شاخ در میآوردم! اینا برای جذب مشتری و از دست ندادنشون حاضرن هر کاری بکنن.گفت ماهی پنجاه یورو خوبه؟...گفتم اگه اینجوری که میگین و آخر ماه من فاکتور پنجاه یورو برسه به دستم،آبونمانام را قطع نمیکنم.گفت مطمئن باش از پنجاه تا بیشتر نمیشه.
کلی حرص خوردم چرا چند ماه پیش زنگ نزدم! این همه مدت ماهی سی یورو بیخودی دادیم!
_________________________________________
ظاهرن با دیدن اون منظره خیلیها کنجکاو شدن که من کجا کار میکنم.من توی این شرکت داروسازی کار میکنم. بخشی که من توش کار میکنم قسمت صادرات دارو به ژاپن هستش.داروهایی هم که صادر میکنیم،شامل آمپل و قطره و مواد شستشوی لنزهای چشم و داروهای اتاق عمل و خلاصه همه نوع دارویی برای چشم هستند. این قسمتی که من توش کار میکنم یکی از حساسترین قسمتهای شرکت است. یک چیزی بگم که ژاپن، چیزی حدود ۱۰ برابر آنچه که شرکت ما مثلن برای درست کردنِ یک قطره هزینه میکنه، بهمون میده.اما در عوض یک جنس پرفکت میخواد. پرفکت یعنی اینکه اگه مثلن روی جعبهی قطرهای که بستهبندی شده یک ذره نقطهی کوچیک یا یک لکهی خیلی ریز ببینی حق صادر کردنش رو نداری! یا یک ذره در جعبه خوب بسته نباشه برگشت میخوره و...و درست مثل خود ژاپنیها که خیلی منظم و خیلی مقرراتیاند،این قسمت مربوط بهشون هم یک قانون و مقرراتی داره که توی کل شرکت معروفه :)
در کل از کارم راضیام.داروسازی و سر و کار با دارو داشتن رو من همیشه دوست داشتم.خدا را شکر همکارهای بسیار خوبی هم دارم.فعلن هم شیفتی کار میکنم. یک هفته صبح هستم، یعنی از ۶ صبح تا ۲ ظهر، یکی هم بعد از ظهر،یعنی از ۲ تا ۱۰ شب.اگه بتونم کلاسهام رو تطبیق بدم با ساعتهای کاریم،حتمن فول تایم میمونم.
راستی یک همکار هم دارم که شوهرش ایرانی است و تمام مدت ما داریم در مورد قورمهسبزی و دستور جوجه کباب و کجا میشه لیمو عمانی خرید و رستورانهای ایرانی و خلاصه کلی بحثهای شکمی داریم واسه خودمان :)
Sunday, August 12, 2007
یک چیزی حدود هفتاد درصد ایمیلهایی که میگیرم،حاوی سوالهایی در مورد مهاجرت و چگونگی پذیرش دانشجو در اینجا هستند. خب این به خودی خود هیچ اشکالی نداره،اتفاقن من خوشحال میشم اگر کمکی یا راهنمائی از دستم بر بیاد از کسی دریغ نکنم.ولی واقعن فرصت اینکه بشینم و به تک تک این ایمیلها جواب بدم رو ندارم. بنابراین اگر برای من ایمیل دادین و هنوز جواب نگرفتین بدونین،که تا حالا فرصت نکردم.امیدوارم دوستانی که بیجواب موندن از دست من نارحت نشن.
فقط دوستان، خواهشن قبل از اینکه به من یا کس دیگه ایمیل بزنین،شاید بهتر باشه یه گشتی توی اینترنت یا حتا وبلاگها بزنین و اگه به چیزی نرسیدین بعد سوالتون رو بپرسین. من خودم بارها در مورد مهاجرت نوشتم.کافیه توی آرشیو یه کم بگردین تا پیداشون کنین. نه فقط من، باور کنین اگه توی گوگل فقط کلمهی مهاجرت رو تایپ کنین به اطلاعات خیلی مهمتر و بهتری میرسین تا مثلن یکی مثل من از بیوقتی خیلی مختصر بخواد جوابتون رو بده.
احساس میکنم خیلیها دلشون میخواد به هر بهانهای که شده از کشور خارج بشن.این احساس فقط از خوندنِ این ایمیلها بهم دست نداده.این رو در ایران هم حس کردم.البته من یکی که صد در صد بهشون حق میدم که از اون مملکت فراری باشن.
بگذارین یک ماجرائی را براتون تعریف کنم. یک شب در ایران نشسته بودیم که تلفن زنگ خورد و گفتن که با من کار داره.گوشی را که گرفتم خودش را که معرفی کرد فهمیدم پسر عموی مادرم است. بعد از احوال پرسی و خوش آمد گوئی گفت حقیقتاش برای این زنگ زدم که منو راهنمائی کنین که بتونم برای ادامه تحصیل بیام اونجا ! گفتم ای بابا شما دیگه چرا،مگه فارغ التحصیل نشدین، گفت چرا.گفتم مگه دکترا نداری و الان مشغول به کار نیستی،گفت چرا هستم اما چه کاری.فهمیدم که این بنده خدا بعد از هشت سال درس خوندن به زور توی یک بهداری در مریوان کار پیدا کرده اونم با چه حقوقی،۲۵۰ هزار تومن در ماه!
تازه این اصل ماجرا نیست، بهش گفتن برای به دست آوردنِ مدرکت دو راه بیشتر نداری،یکی اینکه بیست سال خدمت کنی و یکی هم ۱۴ میلیون تومن بدی.طفلکی میگفت میخوام بیام اونجا چند سالی کارگری! کنم تا شاید ۱۴ میلیون رو جور کنم و بتونم حداقل مدرکی برای این هشت سال درس خوندنم داشته باشم.
میدونم خیلیها بعد از فارغ التحصیلی حتا شانس پیدا کردن کار رو هم ندارن. دیگه به چه دلیلی بمونن و به دنبال ترک کشور نباشن. بیخود نیست رتبهی اول فرار مغزها رو در دنیا داریم!
پینوشت بیربط: خدائی شما این منظرهی اتاق کارتون باشه،و این خرگوشهای زبل هم هر روز توی چمنهای جلوی ساختمان محل کارتون رو زیارت کنین،کیفور نمیشین؟ ... خرگوشها یک چیزی حدود پنجاه-شصت تا هستن،متاسفانه تا نزدیکشون میشم میترسن و میروند توی بوتهها.نتونستم از این نزدیکتر ازشون عکس بگیرم.
فقط دوستان، خواهشن قبل از اینکه به من یا کس دیگه ایمیل بزنین،شاید بهتر باشه یه گشتی توی اینترنت یا حتا وبلاگها بزنین و اگه به چیزی نرسیدین بعد سوالتون رو بپرسین. من خودم بارها در مورد مهاجرت نوشتم.کافیه توی آرشیو یه کم بگردین تا پیداشون کنین. نه فقط من، باور کنین اگه توی گوگل فقط کلمهی مهاجرت رو تایپ کنین به اطلاعات خیلی مهمتر و بهتری میرسین تا مثلن یکی مثل من از بیوقتی خیلی مختصر بخواد جوابتون رو بده.
احساس میکنم خیلیها دلشون میخواد به هر بهانهای که شده از کشور خارج بشن.این احساس فقط از خوندنِ این ایمیلها بهم دست نداده.این رو در ایران هم حس کردم.البته من یکی که صد در صد بهشون حق میدم که از اون مملکت فراری باشن.
بگذارین یک ماجرائی را براتون تعریف کنم. یک شب در ایران نشسته بودیم که تلفن زنگ خورد و گفتن که با من کار داره.گوشی را که گرفتم خودش را که معرفی کرد فهمیدم پسر عموی مادرم است. بعد از احوال پرسی و خوش آمد گوئی گفت حقیقتاش برای این زنگ زدم که منو راهنمائی کنین که بتونم برای ادامه تحصیل بیام اونجا ! گفتم ای بابا شما دیگه چرا،مگه فارغ التحصیل نشدین، گفت چرا.گفتم مگه دکترا نداری و الان مشغول به کار نیستی،گفت چرا هستم اما چه کاری.فهمیدم که این بنده خدا بعد از هشت سال درس خوندن به زور توی یک بهداری در مریوان کار پیدا کرده اونم با چه حقوقی،۲۵۰ هزار تومن در ماه!
تازه این اصل ماجرا نیست، بهش گفتن برای به دست آوردنِ مدرکت دو راه بیشتر نداری،یکی اینکه بیست سال خدمت کنی و یکی هم ۱۴ میلیون تومن بدی.طفلکی میگفت میخوام بیام اونجا چند سالی کارگری! کنم تا شاید ۱۴ میلیون رو جور کنم و بتونم حداقل مدرکی برای این هشت سال درس خوندنم داشته باشم.
میدونم خیلیها بعد از فارغ التحصیلی حتا شانس پیدا کردن کار رو هم ندارن. دیگه به چه دلیلی بمونن و به دنبال ترک کشور نباشن. بیخود نیست رتبهی اول فرار مغزها رو در دنیا داریم!
پینوشت بیربط: خدائی شما این منظرهی اتاق کارتون باشه،و این خرگوشهای زبل هم هر روز توی چمنهای جلوی ساختمان محل کارتون رو زیارت کنین،کیفور نمیشین؟ ... خرگوشها یک چیزی حدود پنجاه-شصت تا هستن،متاسفانه تا نزدیکشون میشم میترسن و میروند توی بوتهها.نتونستم از این نزدیکتر ازشون عکس بگیرم.
Monday, August 06, 2007
یکی از سرگرمیهای من موقع خرید دید زدنِ چرخهای خرید مردم است :) نه از سر فضولی باور کنین. یک جورائی کنجکاو هستم ببینم کیها چیها میخرند. البته همیشه نه ها.مثلن الان دیگه حفظم توی چرخ خرید یک اسپانیایی چی پیدا میشه و دیگه دید نمیزنم ؛)
خب بگذار از بلژیکیها شروع کنم. اینها دو دستهاند،یکی جوانها و میانسالها و یکی هم مسنها. توی چرخ خرید دستهی اول از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه! اما چیزهایی که بیشتر از همه به چشم میخورند: چیپس، نوشابه ، پفک، غذاهای حاضری، انواع کتلت و کالباس و پیتزا و شکلات و خلاصه یک خراوار آت و آشغال!
دستهی دوم: مشروب و ماست و آبمیوه و انواع ژامبون و مواد شوینده و دوباره مشروب و ...
چرخ خرید یک عرب: پمپرز ،پمپرز ،پمپرز!! باور کنین امکان نداره شما یک چرخ خرید یک عرب رو ببینید و چند بستهای پمپرز توش نباشه! بس که سالی یک بچه تولید میکنن!
چرخ خرید یک ترک: آرد و شیر و ماست و تخم مرغ. به جان خودم من هر دفعه چرخ دستی یک ترک رو دیدم یک بیست،سی تایی از این کیسههای آرد توش گذاشتن.خب البته خیلی از غذاهاشون خمیری است و خوشمزه :)
چرخ خرید یک آفریقایی: یک هفهشده تایی Paella ! البته پائلای فریزری.و انواع سوسیس و تن ماهی.
چرخ خرید یک ایرانی: آبجو ،آبجو ،آبجو! البته به غیر از اینها چیزهای دیگه هم هست.ولی این یکی خیلی به چشم میخوره :)
حالا که همه رو گفتم چرخ خرید خودم رو هم لو بدم. هممم توی چرخ من دو تا چیز بیشتر از همه به چشم میخوره. یکی ماست و یکی بطریهای بزرگ آب! ماستش مال جناب همسر است که اگه ولش کنی صبحانه هم نون و ماست میخوره، بس که عاشق ماست است،آب رو هم من میکشم بالا! چون این یکی رو هر شش ما یک بار یاد جناب همسر میافته که بخوره :) بقیهاش هم کاهو و اسفناج و گوجه و سبزیجات و پنیر و از این خرت و پرتها و هرچی که مایحتاج خونه باشه.البته بگم که همیشه هم چرخ خرید به این سالمی ندارم ها.گاهی یک پفک کوچولویی،کرواسانی، چیزی میاندازم توش ؛)
خب شما هم اگه از ملیتهای دیگه دارین اضافه کنین،اگر هم نه چرخ خرید خودتونو لو بدین لطفن
خب بگذار از بلژیکیها شروع کنم. اینها دو دستهاند،یکی جوانها و میانسالها و یکی هم مسنها. توی چرخ خرید دستهی اول از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه! اما چیزهایی که بیشتر از همه به چشم میخورند: چیپس، نوشابه ، پفک، غذاهای حاضری، انواع کتلت و کالباس و پیتزا و شکلات و خلاصه یک خراوار آت و آشغال!
دستهی دوم: مشروب و ماست و آبمیوه و انواع ژامبون و مواد شوینده و دوباره مشروب و ...
چرخ خرید یک عرب: پمپرز ،پمپرز ،پمپرز!! باور کنین امکان نداره شما یک چرخ خرید یک عرب رو ببینید و چند بستهای پمپرز توش نباشه! بس که سالی یک بچه تولید میکنن!
چرخ خرید یک ترک: آرد و شیر و ماست و تخم مرغ. به جان خودم من هر دفعه چرخ دستی یک ترک رو دیدم یک بیست،سی تایی از این کیسههای آرد توش گذاشتن.خب البته خیلی از غذاهاشون خمیری است و خوشمزه :)
چرخ خرید یک آفریقایی: یک هفهشده تایی Paella ! البته پائلای فریزری.و انواع سوسیس و تن ماهی.
چرخ خرید یک ایرانی: آبجو ،آبجو ،آبجو! البته به غیر از اینها چیزهای دیگه هم هست.ولی این یکی خیلی به چشم میخوره :)
حالا که همه رو گفتم چرخ خرید خودم رو هم لو بدم. هممم توی چرخ من دو تا چیز بیشتر از همه به چشم میخوره. یکی ماست و یکی بطریهای بزرگ آب! ماستش مال جناب همسر است که اگه ولش کنی صبحانه هم نون و ماست میخوره، بس که عاشق ماست است،آب رو هم من میکشم بالا! چون این یکی رو هر شش ما یک بار یاد جناب همسر میافته که بخوره :) بقیهاش هم کاهو و اسفناج و گوجه و سبزیجات و پنیر و از این خرت و پرتها و هرچی که مایحتاج خونه باشه.البته بگم که همیشه هم چرخ خرید به این سالمی ندارم ها.گاهی یک پفک کوچولویی،کرواسانی، چیزی میاندازم توش ؛)
خب شما هم اگه از ملیتهای دیگه دارین اضافه کنین،اگر هم نه چرخ خرید خودتونو لو بدین لطفن
Friday, August 03, 2007
امروز پشت چراغ قرمز و به محض اینکه چراغ سبز شد یک دفعه یک ماشین پیچید جلوی من که لاین چپ بودم. یک کامیون بود و برای همین رانندهاش رو ندیدم اما حدس میزدم باید یک کله سیاه باشه.چون بدجوری پیچید جلوی من و اگه خودم زرنگی نکرده بودم حتمن جلوی ماشین رو میمالوند، یک بوق کوچولو به نشانهی اعتراض زدم که یعنی چه وضعته.فکر میکنین طرف معذرت خواهی کرد؟...نخیر! خیلی شیک انگشت وسطیاش رو از شیشه ماشین آورد بیرون به طرف من و گازش رو گرفت و در رفت!
رفتم جفتاش دیدم بعله! حدسم درست بود و طرف یک کلهسیاه به تمام معنا وحشی بود. دلم میخواست شیشه رو بدم پایین و همون انگشت رو حوالهاش کنم ولی خب اونوقت منم میشدم یک کلهسیاه عین خودش!
ولی آی اعصابم به هم ریخت سر همین.آدم همینها رو میبینه دیگه از هرچی کلهسیاهه متنفر میشه!
بگذریم. بعد ده دوزاده روزی اومدم دارم چی مینویسم :))
راستی آخر هفتهی ما هوا میشه ۲۴ درجه. فکرش رو بکنین! از گرما هلاک نشیم خوبه :)
ولی خب توی این هوای آفتابی وبلاگ نوشتن و وراجی رو عشق است.
برمیگردم ؛)
رفتم جفتاش دیدم بعله! حدسم درست بود و طرف یک کلهسیاه به تمام معنا وحشی بود. دلم میخواست شیشه رو بدم پایین و همون انگشت رو حوالهاش کنم ولی خب اونوقت منم میشدم یک کلهسیاه عین خودش!
ولی آی اعصابم به هم ریخت سر همین.آدم همینها رو میبینه دیگه از هرچی کلهسیاهه متنفر میشه!
بگذریم. بعد ده دوزاده روزی اومدم دارم چی مینویسم :))
راستی آخر هفتهی ما هوا میشه ۲۴ درجه. فکرش رو بکنین! از گرما هلاک نشیم خوبه :)
ولی خب توی این هوای آفتابی وبلاگ نوشتن و وراجی رو عشق است.
برمیگردم ؛)
Subscribe to:
Posts (Atom)