از بین دوستان و رهگذران و خوانندههایی که اینجا رو میخونین،کسی هست از چگونگی واردات ماشین به ایران اطلاعاتی داشته باشه؟ اگه ما بخوایم یک ماشینِ گازوئیلی به ایران بفرستیم چیکار باید بکنیم؟
حقیقتاش قصد دارم یک ماشین گازوئیلی** برای پدرم بفرستم،اینجا رو مشکلی ندارم اما پدرم با اداره گمرک* ایران که تماس گرفته گفتن مثل اینکه نمیشه ماشین گازوئیلی به ایران وارد کرد! و باید حتمن بنزینی باشه.
یک جائی توی اینترنت خوندم که هر ایرانی حق داره در سال یک ماشین به کشور وارد کنه. به بنزینی و گازوئیلیاش اشاره نشده بود. خلاصه اگه کسی از اهالی اداره گمرک اینجا رو میخونه و یا اطلاعاتی داره در این مورد داره که به ما بده، پدری را بس خوشحال خواهید کرد :)
در ضمن گمرکی یک ماشین در حد صفر چنده به نظرتون؟ به مارک ماشین ربط داره یا چی؟
* این اداره گمرک ایران به اون شلوغی چرا یک سایتی،وبلاگی، کوفتی ندارن آدم یک ذره اطلاعات به دست بیاره؟ واقعن که! البته من دلم خوشه ها! مگه فرودگاهشون یک سایت درست و حسابی داره که اداره گمرکشون داشته باشه!!
** خیلی وقت بود میخواستم این کار رو بکنم،ولی سهمیه بندی بنزین بهانهای شد :)
Tuesday, July 24, 2007
Monday, July 16, 2007
۱- از همون بچگی که کارتون باخانمان ( آخرشم نفهمیدم اسمش باخانمانه یا بیخانمان؟) رو دیدم که پرین با مادرش با کاروان مسافرت میکردن،آرزو داشتم یک روزی با کاروان یه سفر دور دنیا برم!
این روزها که فصل تعطیلات است، توی اتوبانها پر شده از کاروانهایی که بار سفر بستن و دارن میرن کشورهای اطراف. وقتی از کنارشون رد میشم به آدمهایی داخلشون هستن و یا پشت ماشینشون کاروان رو حمل میکنن، لبخندی میزنم و یاد آرزوی آرزوی برآورده نشدهی خودم میافتم و داغ دلم تازه میشه.
خدا را چه دیدی شاید یه روزی لاتاری برنده شدیم و یکی از این کاروانها خریدیم و ما راهیِ سفر شدیم و به این آرزوی دیرینه رسیدیم :)
۲- اینجوری که پیداست قرار نیست یک فصل تابستان درست و حسابی داشته باشیم و مثل بقیه مردم دنیا یک ذره آفتاب بگیریم! به مرگ الف.نون نمیخوایم اونقدر گرم بشه که عرقمون دربیاد! همینکه یه چس مثقال گرم بشه و ابری در آسمون نباشه بسمونه!
۳- ما سرکار فقط یک بریک داریم اونم برای ناهار. یعنی از ۸ که شروع میکنیم تا ۱۲ هیچ کافی بریکی نداریم و از اونور از ۱۲.۳۰ تا ۴.۳۰ هم همینطور. اینو گفتم که بگم خدائیش من تو کف بعضی از این همکاران موندم که از صبح تا عصر،یعنی بعد از تعطیلی دیگه خیلی زود برسن خونه ساعت پنج است،چهجوری با یک ماست میوهای و یک کیوی،دیگه بعضیهاشون خیلی هنر بکنن دو تا کیوی دوام میارن؟! ...من این چند وقته که اینا رو دیدم اعتماد به نفسم رو از دست دادم! خیال میکنم من زیاد میخورم.
حالا من چی میخورم: صبح که از خونه میرم صبحونه میخورم.ظهر هم یک سوم یک باگت قهوهای بصورت ساندویچ. به اضافه دسر،حالا یک میوه یا یک ماست میوهای. عصر هم در راه خونه یک سیب رو پشت چراغ قرمزها میخورم تا برسم به خونه و تا شامی آماده بکنم میشه شش و هفت و شام میخورم! حالا یا من نرمال نیستم یا این همکاران بلژیکی!
۴- گفتم ساندویچ، حالا اگه فکر میکنین نرمالم! بیزحمت یک چند تا ساندویچ خوب و جدید معرفی کنین که خسته شدیم از چیزای تکراری خوردن :)
مرتبط با شماره ۱: همین الان یک قسمت از پرین رو توی یوتیوب پیدا کردم.به زبون ژاپنی و زیرنویس انگلیسی.دچار نوستالژی شدم.دلم کارتونهای روزهای کودکی رو میخواد...
راستی تیتراژش برای ما یه جور دیگه بود درسته؟
این روزها که فصل تعطیلات است، توی اتوبانها پر شده از کاروانهایی که بار سفر بستن و دارن میرن کشورهای اطراف. وقتی از کنارشون رد میشم به آدمهایی داخلشون هستن و یا پشت ماشینشون کاروان رو حمل میکنن، لبخندی میزنم و یاد آرزوی آرزوی برآورده نشدهی خودم میافتم و داغ دلم تازه میشه.
خدا را چه دیدی شاید یه روزی لاتاری برنده شدیم و یکی از این کاروانها خریدیم و ما راهیِ سفر شدیم و به این آرزوی دیرینه رسیدیم :)
۲- اینجوری که پیداست قرار نیست یک فصل تابستان درست و حسابی داشته باشیم و مثل بقیه مردم دنیا یک ذره آفتاب بگیریم! به مرگ الف.نون نمیخوایم اونقدر گرم بشه که عرقمون دربیاد! همینکه یه چس مثقال گرم بشه و ابری در آسمون نباشه بسمونه!
۳- ما سرکار فقط یک بریک داریم اونم برای ناهار. یعنی از ۸ که شروع میکنیم تا ۱۲ هیچ کافی بریکی نداریم و از اونور از ۱۲.۳۰ تا ۴.۳۰ هم همینطور. اینو گفتم که بگم خدائیش من تو کف بعضی از این همکاران موندم که از صبح تا عصر،یعنی بعد از تعطیلی دیگه خیلی زود برسن خونه ساعت پنج است،چهجوری با یک ماست میوهای و یک کیوی،دیگه بعضیهاشون خیلی هنر بکنن دو تا کیوی دوام میارن؟! ...من این چند وقته که اینا رو دیدم اعتماد به نفسم رو از دست دادم! خیال میکنم من زیاد میخورم.
حالا من چی میخورم: صبح که از خونه میرم صبحونه میخورم.ظهر هم یک سوم یک باگت قهوهای بصورت ساندویچ. به اضافه دسر،حالا یک میوه یا یک ماست میوهای. عصر هم در راه خونه یک سیب رو پشت چراغ قرمزها میخورم تا برسم به خونه و تا شامی آماده بکنم میشه شش و هفت و شام میخورم! حالا یا من نرمال نیستم یا این همکاران بلژیکی!
۴- گفتم ساندویچ، حالا اگه فکر میکنین نرمالم! بیزحمت یک چند تا ساندویچ خوب و جدید معرفی کنین که خسته شدیم از چیزای تکراری خوردن :)
مرتبط با شماره ۱: همین الان یک قسمت از پرین رو توی یوتیوب پیدا کردم.به زبون ژاپنی و زیرنویس انگلیسی.دچار نوستالژی شدم.دلم کارتونهای روزهای کودکی رو میخواد...
راستی تیتراژش برای ما یه جور دیگه بود درسته؟
Sunday, July 08, 2007
ایران که بودم روزی با بر و بچ فامیل رفته بودیم بیرون.فصل بهار بود و طبیعتی وحشی و زیبا.لابهلای گلها و گیاهان یک لانهی بسیار زیبا با پنج تا تخم رو پیدا کردیم.همین که عکسش این بغله.فکر میکنم تخم گنجشک باشن.ذوق زده چند تا عکس انداختیم و یک کمی نازشون کردیم و دوباره پنهانشون کردیم لای گیاهان.لابد تا حالا جوجه شدن و سر درآوردن و دارن پرواز کردن رو یاد میگیرین.

بگذریم. دیشب همین صحنهها رو توی خواب دیدم. با این تفاوت که تخمها،اندازه تخم مرغ بودن و سفید و خوشگل. البته تعدادشون زیاد بود. مثلن ده تا اینجا،بیست تا جای دیگه و همینطور همه جا تخمی بود که مثل قارچ بیرون اومده بود. نمیدونم چرا با اینکه هیچی همراهم نبود که تخمها رو توش بگذارم،اصرار داشتم من باید این تخم مرغها رو بردارم و با خودم ببرم بلژیک! خلاصه دل به دریا زدم و روسریام رو درآوردم و تخمها رو توش گذاشتم و گرهاش زدم و موفق شدم بیارمشون.
کی میدونه تعبیر این خواب چیه؟
_______________________________
الان که لابهلای عکسهایی که از ایران گرفتم برای این عکس میگشتم،به چند تا عکس جالب برخوردم و دیدم خیلی از عکسهایی رو که به نیت اینجا گرفتم اصلن توی وبلاگ نگذاشتمشون!
حالا این چند تا رو ببینین فعلن.قول میدم بقیه رو هم بگذارم.سر فرصت.
میوانانی بهریز زور خوش هاتن بهسهر چاو. کرمانشاه - تاقبستان.
ایام عید سیاهچادرهایی در تاقستان بودن که توی یکیشون آش محلی درست میکردن، یکیشون لباسهای محلی با کاک و نان برنجی و نان خرمائی میفروختن و این هم توش نمد گذاشته بودن تا اگه کسی خواست بشینه توش و برای چند لحظه احساس عشایر بهش دست بده :)

تا شقایق هست...

چیزی که خیلی از دیدنش خیلی ناراحت شدم و متاسفانه زیاد هم دیدم،سوء استفاده از کودکانی بود که برای به دست آوردن چندرغاز میشد. به این صورت که یک قرآن میگذاشتن روی سینهشون و مارها رو میانداختن رو صورتشون.و من تمام مدت شاهد لرزیدن پسرک بودم.
بگذریم. دیشب همین صحنهها رو توی خواب دیدم. با این تفاوت که تخمها،اندازه تخم مرغ بودن و سفید و خوشگل. البته تعدادشون زیاد بود. مثلن ده تا اینجا،بیست تا جای دیگه و همینطور همه جا تخمی بود که مثل قارچ بیرون اومده بود. نمیدونم چرا با اینکه هیچی همراهم نبود که تخمها رو توش بگذارم،اصرار داشتم من باید این تخم مرغها رو بردارم و با خودم ببرم بلژیک! خلاصه دل به دریا زدم و روسریام رو درآوردم و تخمها رو توش گذاشتم و گرهاش زدم و موفق شدم بیارمشون.
کی میدونه تعبیر این خواب چیه؟
_______________________________
الان که لابهلای عکسهایی که از ایران گرفتم برای این عکس میگشتم،به چند تا عکس جالب برخوردم و دیدم خیلی از عکسهایی رو که به نیت اینجا گرفتم اصلن توی وبلاگ نگذاشتمشون!
حالا این چند تا رو ببینین فعلن.قول میدم بقیه رو هم بگذارم.سر فرصت.
میوانانی بهریز زور خوش هاتن بهسهر چاو. کرمانشاه - تاقبستان.
ایام عید سیاهچادرهایی در تاقستان بودن که توی یکیشون آش محلی درست میکردن، یکیشون لباسهای محلی با کاک و نان برنجی و نان خرمائی میفروختن و این هم توش نمد گذاشته بودن تا اگه کسی خواست بشینه توش و برای چند لحظه احساس عشایر بهش دست بده :)
تا شقایق هست...
چیزی که خیلی از دیدنش خیلی ناراحت شدم و متاسفانه زیاد هم دیدم،سوء استفاده از کودکانی بود که برای به دست آوردن چندرغاز میشد. به این صورت که یک قرآن میگذاشتن روی سینهشون و مارها رو میانداختن رو صورتشون.و من تمام مدت شاهد لرزیدن پسرک بودم.
Subscribe to:
Posts (Atom)