Tuesday, July 24, 2007

از بین دوستان و رهگذران و خواننده​هایی که اینجا رو می​خونین،کسی هست از چگونگی واردات ماشین به ایران اطلاعاتی داشته باشه؟ اگه ما بخوایم یک ماشینِ گازوئیلی به ایران بفرستیم چیکار باید بکنیم؟
حقیقت​اش قصد دارم یک ماشین گازوئیلی** برای پدرم بفرستم،اینجا رو مشکلی ندارم اما پدرم با اداره گمرک* ایران که تماس گرفته گفتن مثل اینکه نمی​شه ماشین گازوئیلی به ایران وارد کرد! و باید حتمن بنزینی باشه.

یک جائی توی اینترنت خوندم که هر ایرانی حق داره در سال یک ماشین به کشور وارد کنه. به بنزینی و گازوئیلی​اش اشاره نشده بود. خلاصه اگه کسی از اهالی اداره گمرک اینجا رو می​خونه و یا اطلاعاتی داره در این مورد داره که به ما بده، پدری را بس خوشحال خواهید کرد :)

در ضمن گمرکی یک ماشین در حد صفر چنده به نظرتون؟ به مارک ماشین ربط داره یا چی؟


* این اداره گمرک ایران به اون شلوغی چرا یک سایتی،وبلاگی، کوفتی ندارن آدم یک ذره اطلاعات به دست بیاره؟ واقعن که! البته من دلم خوشه ها! مگه فرودگاه​شون یک سایت درست و حسابی داره که اداره گمرک​شون داشته باشه!!

** خیلی وقت بود می​خواستم این کار رو بکنم،ولی سهمیه بندی بنزین بهانه​ای​ شد :)

Monday, July 16, 2007

۱- از همون بچگی که کارتون باخانمان ( آخرشم نفهمیدم اسمش باخانمانه یا بی​خانمان؟) رو دیدم که پرین با مادرش با کاروان مسافرت می​کردن،آرزو داشتم یک روزی با کاروان یه سفر دور دنیا برم!
این روزها که فصل تعطیلات است، توی اتوبان​ها پر شده از کاروان​هایی که بار سفر بستن و دارن می​رن کشورهای اطراف. وقتی از کنارشون رد می​شم به آدم​هایی داخل​شون هستن و یا پشت ماشین​شون کاروان رو حمل می​کنن، لبخندی می​زنم و یاد آرزوی آرزوی برآورده نشده​ی خودم می​افتم و داغ دلم تازه می​شه.
خدا را چه دیدی شاید یه روزی لاتاری برنده شدیم و یکی از این کاروان​ها خریدیم و ما راهیِ سفر شدیم و به این آرزوی دیرینه رسیدیم :)

۲- اینجوری که پیداست قرار نیست یک فصل تابستان درست و حسابی داشته باشیم و مثل بقیه مردم دنیا یک ذره آفتاب بگیریم! به مرگ الف.نون نمی​خوایم اونقدر گرم بشه که عرق​مون دربیاد! همین​که یه چس مثقال گرم بشه و ابری در آسمون نباشه بس​مونه!

۳- ما سرکار فقط یک بریک داریم اونم برای ناهار. یعنی از ۸ که شروع می​کنیم تا ۱۲ هیچ کافی بریکی نداریم و از اونور از ۱۲.۳۰ تا ۴.۳۰ هم همینطور. اینو گفتم که بگم خدائیش من تو کف بعضی از این همکاران موندم که از صبح تا عصر،یعنی بعد از تعطیلی دیگه خیلی زود برسن خونه ساعت پنج است،چه​جوری با یک ماست میوه​ای و یک کیوی،دیگه بعضی​هاشون خیلی هنر بکنن دو تا کیوی دوام میارن؟! ...من این چند وقته که اینا رو دیدم اعتماد به نفسم رو از دست دادم! خیال می​کنم من زیاد می​خورم.
حالا من چی می​خورم: صبح که از خونه می​رم​ صبحونه می​خورم.ظهر هم یک سوم یک باگت قهوه​ای بصورت ساندویچ. به اضافه دسر،حالا یک میوه یا یک ماست میوه​ای. عصر هم در راه خونه یک سیب رو پشت چراغ قرمزها می​خورم تا برسم به خونه و تا شامی آماده بکنم می​شه شش و هفت و شام می​خورم! حالا یا من نرمال نیستم یا این همکاران بلژیکی!

۴- گفتم ساندویچ، حالا اگه فکر می​کنین نرمالم! بی​زحمت یک چند تا ساندویچ خوب و جدید معرفی کنین که خسته شدیم از چیزای تکراری خوردن :)


مرتبط با شماره ۱: همین الان یک قسمت از پرین رو توی یوتیوب پیدا کردم.به زبون ژاپنی و زیرنویس انگلیسی.دچار نوستالژی شدم.دلم کارتون​های روزهای کودکی رو می​خواد...
راستی تیتراژش برای ما یه جور دیگه بود درسته؟

Sunday, July 08, 2007

ایران که بودم روزی با بر و بچ فامیل رفته بودیم بیرون.فصل بهار بود و طبیعتی وحشی و زیبا.لا​به​لای گل​ها و گیاهان یک لانه​ی بسیار زیبا با پنج تا تخم رو پیدا کردیم.همین که عکسش این بغله.فکر می​کنم تخم گنجشک باشن.ذوق زده چند تا عکس انداختیم و یک کمی نازشون کردیم و دوباره پنهان​شون کردیم لای گیاهان.لابد تا حالا جوجه شدن و سر درآوردن و دارن پرواز کردن رو یاد می​گیرین.

بگذریم. دیشب همین صحنه​ها رو توی خواب دیدم. با این تفاوت که تخم​ها،اندازه تخم مرغ بودن و سفید و خوشگل. البته تعدادشون زیاد بود. مثلن ده تا اینجا،بیست تا جای دیگه و همینطور همه جا تخمی بود که مثل قارچ بیرون اومده بود. نمی​دونم چرا با اینکه هیچی همراهم نبود که تخم​ها رو توش بگذارم،اصرار داشتم من باید این تخم مرغ​ها رو بردارم و با خودم ببرم بلژیک! خلاصه دل به دریا زدم و روسری​ام رو درآوردم و تخم​ها رو توش گذاشتم و گره​اش زدم و موفق شدم بیارم​شون.
کی می​دونه تعبیر این خواب چیه؟batting eyelashes

_______________________________

الان که لا​به​لای عکس​هایی که از ایران گرفتم برای این عکس می​گشتم،به چند تا عکس جالب برخوردم و دیدم خیلی از عکس​هایی رو که به نیت اینجا گرفتم اصلن توی وبلاگ نگذاشتم​شون!

حالا این چند تا رو ببینین فعلن.قول می​دم بقیه رو هم بگذارم.سر فرصت.

میوانانی به​ریز زور خوش هاتن به​سه​ر چاو. کرمانشاه - تاقبستان.
ایام عید سیاه​چادرهایی در تاقستان بودن که توی یکی​شون آش محلی درست می​کردن، یکی​شون لباس​های محلی با کاک و نان برنجی و نان خرمائی می​فروختن و این هم توش نمد گذاشته بودن تا اگه کسی خواست بشینه توش و برای چند لحظه احساس عشایر بهش دست بده :)

تا شقایق هست...

چیزی که خیلی از دیدنش خیلی ناراحت شدم و متاسفانه زیاد هم دیدم،سوء استفاده از کودکانی بود که برای به دست آوردن چندرغاز می​شد. به این صورت که یک قرآن می​گذاشتن روی سینه​شون و مارها رو می​انداختن رو صورت​شون.و من تمام مدت شاهد لرزیدن پسرک بودم.