Saturday, June 30, 2007

دیشب به لطف این سایت چند لحظه از مراسم خاکسپاری مهستی رو دیدم.اینجا خونده بودم که تلویزیون​های ایرانی سر پخش مراسم علم(الم؟) شنگه راه انداختن و بلاخره کسی که پیروز می​شه مجوز پخش​اش رو بگیره امیرقاسمی است. پخش انحصاری مراسم به شرط یک تشیع جنازه​ی اشرافی.الحق خیلی شیک و منظم هم انجام شد،حالا کاری نداریم ماشین​های لوکس و اشرافی بودنش واجب بود یا نه،اما من از نظمی که مراسم داشت خیلی خوشم اومد.

صحنه​ها،صحنه​های غم​انگیزی بودن،از دست دادنِ یک هنرمند و گور غریب شدن​اش هیچ​وقت خوشایند نیست.اما چیزی که باعث شد من وسط گریه تقریبن به خنده بیوفتم همانا امیرقاسمی بود! مرتیکه انگار داشت گزارش ورزشی می​کرد اون وسط میکروفون به دست یک سره زر می​ز​د! درست شبیه فردوسی​پور وقتی که گزارش فوتبال می​کنه! دور از جون اون بنده خدا که مُرده، گند زد به مراسم اشرافی و نظم و صحنه​های غم​انگیز!


بگذریم.شما خوبین؟...راستی تعطیلات خوبی داشته باشین :)

پی​نوشت: چه جالب،الان دیدم مینو عزیز هم در همین ​مورد، البته مفصل​تر نوشته.

Thursday, June 28, 2007

جناب همسر زحمت کشیدن و کیف پول​شون رو پریروز پیش دکتر جا گذاشتن و از اونجائی که شانس نداشته این دکتر خانوادگی ما کمی مشنگ​تر از این حرف​هاست که بعد از رد کردنِ مریض به روی میزش نگاه کنه و متوجه کیف جا مانده بشه،مریض بعدی را به داخل صدا می​کنه و جناب همسر هم بدون اینکه متوجه کیف جا مانده بشه راهیِ خونه می​شه.
و اما بدشانسی به همین​جا ختم نمی​شه؛ گویا مریض پشت سری جناب همسر نرمال نبوده.اونجوری که تعریف می​کنه یکی بوده از همین​هایی که موهاشو سیخ​سیخی می​کنن و هزارتا گوشواره به دماغ و بالای ابرو با یک آریش عجیب و غریب.خلاصه احتمال قریب به یقین همین خانوم وقتی تشریف می​برن تو و با یک کیف پول چاقالو( چاقالو از این نظر که جناب همسر اصولن عادت دارن هر نوع کارت و کاغذی رو بچپونن توی کیف پول! و اِلا خوشبختانه پول زیادی توش نبوده) بالای میز مواجه می​شن،با خودشون می​گن به​به حتمن پره از پول و اون رو صاف توی جیب​شون می​گذارن و جیک​شون هم در نمیاد.

نتیجه اینکه تمام مدارک جناب همسر از جمله کارت شناسائی و کارت​های اعتباری و بیمه و... رفت که رفت.دو روزه کارش شده،رفتن به اداره پلیس و زنگ زدن به بانک​ها و ... که ایهناس کیف پول من گم شده و همه چیز رو از نو می​خوام!

حالا فکر کنین اگه من این کار رو کرده بودم،یعنی این اتفاق برای من افتاده بود، واویلا! قطعن مخ​ام خورده شده بود بس می​شنیدم؛ چرا گیجی،چرا حواستو جمع نمی​کنی،چرا چرا چرا...!

ببینم شوهرهای شما هم اینجوری​اند؟

گرچه فکر کنم این خصلت توی خون همه مردهای ایرونی باشه batting eyelashes

Sunday, June 24, 2007

هفته​ی دیگه تعطیلات شروع می​شه ولی من رسمن هیچ تعطیلی​ای نخواهم نداشت چون کار پیدا کردم :) چه​جوری و چه کاری بماند برای وقتی که کاملن قطعی شد. چون قرار شده سه روز کارآموزی برم و اگر راضی بودم قرارداد ببندم. یک روز تئوری،دو روز عملی. کارش خیلی راحت و خوبه. تابستان را فول​تایم هستم و بعدش هم پارتایم.

یک چیزی که خیلی تاثیر داشت در اینکه این کار رو به من بدن،(چون کاندیدهای دیگه​ای هم داشتن و در نتیجه من انتخاب شدم) داشتن گواهینامه و ماشین بود.چون محل کار جائی​ست که هیچ وسیله​ی نقلیه عمومی اونجا نمیره و فقط باید ماشین داشته باشی. راستش رو بخواین خیلی خوشحالم از اینکه پارسال همین موقع​ها اقدام کردم و تونستم گواهینامه​ام رو بگیرم.اضافه شدنِ این یک قلم به آخر رزومه​ام خیلی موثر بود.

هفته​ی دیگه باید برم بیمه​ی ماشین را تمدید کنم.امیدوارم یک کمی ارزون​تر بشه چون توی این یک ساله هیچ خلافی یا جریمه​ای نداشتم و این یعنی اینکه من یک راننده​ی مقرراتی و در عین حال عاشق سرعت هستم شکی نیست :)

__________________________

آگهی بازرگانی!

این بیسکویت​های ساقه​طلائی عجب خوراکی برای روزهای رژیمی هستن! البته اگه مثل من عاشق شیرینی هستین عصرانه​ی و یا حتی صبحانه​ی خوبی هستن با چایی.حیف که چند بسته بیشتر با خودم نیاوردم از ایران.
خلاصه فقط ساقه​طلائی،تهیه شده از آرد سبوس​دار،خوشمزه و مقوی :)

Sunday, June 10, 2007

۱- این قضیه انتخابات بلژیک و تانیا خانوم از حزب Nee مثل اینکه دنیا رو در بر گرفته و به وبلاگ​شهر خودمون هم رسیده :) امروز که انتخابات بود و تا این لحظه که آرا رو شمارش کردن حزب محبوب ما برنده شده و این تانیا خانوم هیچ اثری از رای​هاش نیست.ایشون دیدن حزب​های دیگه قول دویست هزا فرصت شغلی دادن،اومده قول چهارصد هزار داده بعد گفته بگذار یه چیز دیگه هم بگذاریم روش! آتیش زدم به مالم و اینا :))
حالا باز شانس آورده رای نیاورد اگر نه همه​ی زندگیش وقف به انجام رساندنِ قول دومش می​شد!!!

۲- رولاند گاروس هم تموم شد و ژوستین و نادال مثل پارسال جام رو بردن.حیف شد فدرر باخت،قرار بود پولش رو به حساب بیماران سرطانی بریزه که نشد.حالا اصلن نفهمیدم امسال پولی در کار بود یا نه،چون نه دیروز به ژوستین و نه امروز به نادال چک​مکی ندادن.مری پیِرز هم دیروز در حالی که می​گفت یک خبر داره و همه فکر می​کردن شاید حامله​ست،گفت می​خواد برگرده به زمین تنیس و دوباره بازی کنه! پیرزن!
ولی عجب کیفوری شدم که شاراپووا حذف شد :) اینقدر بدم میاد از این دختره​ی جیغ جیغو!

۳- فیلم نقاب رو دیشب دیدیم.فیلمش بد نبود،ولی می​شه گفت خوب هم نبود.بازی​ها البته خوب بود،بخصوص امین حیایی و پارسا پیروزفر.راستی این پارسا پیروزفر عجب خیکی شده! و شریفی​نیا با یک نقش تکراری.همیشه یا توی لباس عربیه،یا آخوندی یا حزب​الهی.فیلم رو ندیدین زیاد هم چیزی رو از دست ندادین.برای من فقط یک چیزش خوب بود،دبی و خاطرات این سفر اخیرم برام زنده شد.

۴- گفتم دبی... تو راه دوبی هواپیمای ما یه نیمچه سقوط کرد! فکرشو بکنین از ارتفاع مثلن چهار هزار یک دفعه دو هزار بیاد پایین​تر! و بعد از اون تکون​های غیرطبیعی و بالا و پایین کردن تا وقتی که واقعن به زمین نشست! همه اشک​شون در اومده بود ولی هیچکس جیکش در نیومد.دیدین اینجور مواقع هم خدمه همه جیم می​شن،خلاصه من که نصفه عمر شدم.یعنی باورم شده بود دیگه داریم می​میریم.ولی خدا رو شکر تونستیم به سلامتی ولی با کسری چند کیلو وزن! به زمین بشینیم.همه نفس راحتی کشیدن ولی من همونجا با خودم عهد بستم با پای پیاده هم برگشتم بلژیک دیگه سوار هواپیما نشم.اما شدم ولی تا برسم فرودگاه و با هر تکان هواپیما من از استرس مُردم و زنده شدم!
هیچ وقت قبل از اون از هواپیما نترسیدم،اما این اتفاق و البته یه برنامه​ای توی نشنال جئوگرافیک نشون میده به اسم Air Crash Investigation که در مورد هواپیماهایی​ست که سقوط کردن.مثلن به خاطر سهل انگاری یکی از مسافرین که توی توالت هواپیما سیگار کشیده و فیلترش رو پرت کرده توی سطل آشغال و از یک دود شروع می​شه و به سقوط ختم می​شه.یا هواپیما خود به خود از وسط نصف می​شه.خلاصه از وقتی اینها رو هم دیدم دیگه ترسم بیشتر شده و فکر کنم در پرواز بعدی قبل از فرود دار فانی رو وداع بگم!

۵- اینم چند تا عکس از دوبی.آدم اینجا رو می​بینه بدتر حرص می​خوره.مگه اینا چی از ما بیشتر دارن که اینقدر پیشرفت داشتن و ما هنوز اندر خم یک کوچه​ایم؟!


پی​نوشت: راستی شما نمی​دونین پسورد بلاگرولینگ من چیه؟ به طرز فجیعی این روزها خنگ شدم و هر کاری می​کنم یادم نمیاد پسورد رو. یه دستی به سر و روی لینک​ها باید بکشم،می​دونم دات​کامی​ها رو باید عوض کنم و دوستانی که رفتن بلاگفا و...ولی لعنتی پسورده یادم نمیاد!