یه چیزی تو مایههای سفرنامه!هر چند فکر میکنم بیات شده ولی چون قولش رو داده بودم باید مینوشتمش.اول بگم که این دفعه دوم بود که به پاریس میرفتیم،یه بار چهار سال پیش که خیلی گذرا بود و حتا ایفل به اون گندهگی رو هم ندیدیم.ولی ایندفعه به همه اون جاهایی که برنامهریزی کرده بودیم سر زدیم و جای شما خالی خیلی خوش گذشت.راستش اصلن بلد نیستم سفرنامه بنویسم و کلن معتقدم جزئیات نوشتن برای شمای خواننده شاید جالب نباشه هیچ،کسل کننده هم باشه.بنابراین فقط به چند تا نکته اشاره میکنم،اگه خواستین عکسها رو هم در فلیکر ببینین.
مسافرت با ماشین و وضعیت راههاما بیشتر برای این با ماشین رفتیم که اونجا هی مجبور نشیم از تاکسی استفاده کنیم و چون وقت کمی داشتیم بتونیم از جاهای مورد نظرمون در کمترین زمان دیدن کنیم.چیزی که اول از همه نظر آدم رو جلب میکنه اتوبانهای فرانسهست،یعنی وقتی از اتوبانهای بلژیک وارد اتوبانهای فرانسه میشی انگار از یه اتاق بزرگ و روشن و پر نور به یک اتاقِ تنگ و تاریک اومده باشی.گفته بودم که اتوبانهای بلژیک از لحاظ روشنایی توی اروپا مشهورند و تازه سه بانده هستن نه دو بانده.راستش وقتی پامون رو گذاشتیم توی اتوبانهای تنگ و تاریکِ فرانسه تصمیم گرفتیم وقتی برگردیم هرچی بلژیکی خنگوله رو ماچ کنیم! تازه این که چیزی نبود،نزدیکهای شهر لیل عوارضی گذاشته بودن و ۱۳ یورو ۶۰ سنت باید پرداخت میکردیم(برگشتنی هم همینطور).در حالی که بلژیک با اینهمه خدمات،هیچ عوارضی نمیگیرن.فکرشو بکن با این عوراضها چقدر درآمد دارن اونوقت دریغ از یه چراغ توی این اتوبانهاش!
شهر پاریسپاریس رو بینهایت دوست داشتم.شهر خیلی زندهای بود.حتا روز یکشنبهاش هم پر جنب و جوش بود.روز یکشنبهای که شهر ما میشه عین شهر مردهها.اما پاریس اصلن سوت و کور نبود.پر بود از زندگی.کوچه پسکوچههاش رو دوست داشتم.چیزهای جالب خیلی دیدیم.دست فروشهایی که درست پشت ایفل دستفروشی میکردن.کیوسک روزنامه فروشی که روزنامهها و مجلههاشون رو بیرون پهن کرده.مغازههایی که بساطشون رو آورده بودن دم در مغازهشون...خلاصه همه چیز این شهر دلنشین بود.
رانندگی در پاریسبه محض ورود به پاریس اولین چیزی که برامون عجیب بود تعداد چراغهای قرمز بود! حتی وسط میدون هم چراغ گذاشته بودن.چون فاصلهشون کم بود،به فاصلهی دو-سه متر خیلی بیشتر توی چشم میزدن.و اما دومین چیز،همانا شنیدن بوق و رانندگی رانندههای فرانسوی بود.آقا یه بار ما داشتیم خیابونها رو دید میزدیم نگو فقط سه ثانیه قبلش چراغ سبز شده،دیگه بوقی بود که میزدن! بدون اغراق به اندازهی این چند ساله اینجا توی اون یکی-دو روز بوق شنیدیم! یه چیز دیگه هم اینکه نا مرتب رانندگی کردن بود،یعنی درست مثل ایران.فقط لاین تاکسی اتوبوس جدا بود،برای ماشینهای شخصی خیابون عریض بود ولی بدون لاین.خلاصه هرکی هرجوری دلش میخواست رانندگی میکرد.
پاریس و گرونیمیتونم بگم تنها بدیِ این شهر،البته بعد از سرماش! گرونی بود.مثلن ما اینجا گازوئیل رو لیتری ۹۱ سنت میگیرم،ولی پاریس لیتری ۱ یورو و ۱۰ سنت بود! بعضی جاها گرونتر هم بود.دو تا قهوه(فنجونش اونقدر فسقلی بود که دو قلپ بیشتر توش نبود) با دو تا کرپ، ۱۵ یورو.اینجا از نصف این پول کمتره! خب البته اگه شهر گرونی نباشه که بهش پاریس نمیگن دیگه ؛)
موزهی لووربه محض ورود به پاریس اول رفتیم لوور.حدود ساعت ده بود که توی موزه بودیم و وقتی خواستیم بیایم بیرون ساعت از دو گذشته بود.تازه همهاش رو نتونستیم ببینیم.قسمت مصر رفتیم و آنتیکهای ایران و...یه عالمه عکس گرفتیم،از اشیاء ایرانی،از جواهرات اونموقع،از کتیبهها و
نماد پاسارگاد و یه عالمه چیزهای دیگه که از
تخت جمشید آوردن،از
برنج و گندم و میوههای هزاران سال قبل و خیلی چیزهای دیگه.تو قسمت مصر جالبترین چیزی که دیدیم
این مومیایی بود.فکرشو بکن،این آدم مال هزاران سال قبله،ولی همهی اعضای بدنش همونجوری سالم موندن!
گورستان پرلاشزروز بعدش رفتیم پرلاشز،چون جیپیاس داشتیم پیدا کردنش راحت بود،وقتی رفتیم دم در گفتن باید از در پشتی برین.تک و توکی اومده بودن که لابد به فامیلهاشون سر بزنند.گاهی صدای قار قار کلاغها بود که سکوت مطلق گورستان رو میشکست.رفتیم قطعه ۸۵.قبر چند تا دیگه ایرانی اونجا بود.روی سنگ قبر غلامحسین ساعدی،نویسندهی معاصر که کمی اینطرفتر از قبر صادق هدایت است،
دسته گلی از طرف مریم رجوی بود.تازهی تازه بود.فکر کنم همون روز از اونجا دیدن کرده.کنار و بالای مزار صادق هدایت هم چند تا گلدون بود،معلوم بود کسی تازه به اونجا هم سر زده بود.سکوت گورستان و صدای کلاغها آزار دهنده بود،ده دقیقهای بیشتر نموندیم و راه افتادیم.
و اما تعدادی از عکسها:
ایفل و عظمتاشایفل در یک نمای دیگهاز طبقه اول برجگورستان پرلاشزمزار صادق هدایتیک مزار دیگه که نماد زیبایی داشتشانزهلیزهو
موزه لووربقیهی عکسها در فلیکر...توضیح اینکه: اینها فقط و فقط برداشت من از یه سفر دو - سه روزه بود.
پینوشت: بیشتر عکسهای موزه رو با تلفنام گرفتم،یعنی مجبور شدم.وسطهای موزه باطری دوربینمون تموم شد و باطریهای یدکی هم توی ماشین بودن.خلاصه گفتم از کیفیت پایین عکسها خبر بدم،ضمن اینکه عکاسیِ منم خوب نیست.این یک اعترافه.راستی من تا همین امروز کشف نکرده بودم که توی فلیکر کنار عکسها مینویسه که عکس با چه دوربینی گرفته شده.خلاصه که یه جورایی هم گوشیِ من و هم دوربینمون لو رفت :)