Sunday, December 31, 2006

چند ساعتی بیشتر به آخر سال ۲۰۰۶ نمانده.برای ما (بخصوص من:) سال خیلی خوبی بود.خدا رو شکر تونستیم بیشتر کارهایی​ که اون اولِ سال لیست کرده بودیم،رو به انجام برسونیم.امیدوارم برای شما هم سال خوبی بوده باشه.ما دعوتیم خونه​ی یکی از دوستامون،از اونجا اگه شد می​ریم مرکز شهر که برنامه نورافشانی و آتش و ترقه بازی به راهه.
برای همه​ی شما و همه​ی مردم جهان،سالی سرشار از آرامش و صلح آرزو می​کنم.امیدوارم سال ۲۰۰۷ سال خیلی خوبی باشه برای همه​ی جهانیان،بخصوص برای ایران که معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارمونه.

Saturday, December 30, 2006

ساعت یازده بود که از مهمونی برگشتیم،تلویزیون رو روشن کردیم،اخبار سی​ان​ان داشت در مورد اعدام صدام می​گفت و احتمال اینکه بین ساعت دو و نیم تا سه و نیم جی​ام​تی اعدام بشه.من همون موقع شروع کردم حرص و جوش خوردن.جناب همسر خوشحال شد و با هیجان گفت بشینیم تا خبر اعدامش رو بدن.نشستیم تا حدود ساعت چهار و نیم که خبرش رو دادن:صدام اعدام شد! به همین سادگی...
اون نموند که محاکمه بشه برای جنایت​هایی که علیه ایرانی​ها انجام داده.نموند که جواب​گوی هیروشیمایی که در حلبچه درست کرده بود باشه.نموند که محاکمه بشه برای شیمیایی کردنِ هزاران جوان ایرانی،برای هشت سال جنگ و خونریزی و آواره کردنِ ملت ایران،برای بر باد دادنِ تمام روزهای کودکی​مان که با صدای توپ و تانک آمیخته شده بود.نموند که تقاص جنایت​هاش رو زنده​زنده پس بده نه با مرگ پنج دقیقه​ای و راحت شدن برای همیشه.اون رفت و چه شجاعانه هم رفت!
صدام هفته​ی دیگه فراموش خواهد شد.همه فراموش می​کنند که چنین دیکتاتوری بوده.دیگه در صدر اخبار دنیا نیست.اون راحت شد.اون رفت اما من داستان یک دیکتاتور خودخواه و جنایتکار رو به نسل بعدی​ایم می​گم.به بچه​ام می​گم که وقتی کودکی دو ساله بودم شیرم را همراه با بوی خون هزاران جوان ایرانی خوردم.به او خواهم گفت که لالایی​ام صدای تانک​ها و هواپیماها و بمباران​های صدام بود...
خواهم گفت که من و خیلی​های دیگه از این مرگ زودهنگام خوشحال نشدیم! مجازاتِ مرگ حق او بود، اما نه حالا.

دنیا خه​مه ژیان ژانه
بو شاره​که​ی به​هاری سوور
هیروشیمای کوردستانه
هه​له​بچه​ی بووکی شاره زوور
کورپه به بیشکه و لانکه وه
مندال به سینگی دایکه وه


کلیک کنید و گوش کنیم به یاد همه​ی آنانی که قربانی جنایت​های صدام شدند.ببخشید،کیفیتش خوب نیست می​دونم.از روی سی​دی آوردمش،مجبور شدم نصفی از آهنگ رو هم بردارم.

Thursday, December 28, 2006

یه چیزی تو مایه​های سفرنامه!

هر چند فکر می​کنم بیات شده ولی چون قولش رو داده بودم باید می​نوشتمش.اول بگم که این دفعه دوم بود که به پاریس می​رفتیم،یه بار چهار سال پیش که خیلی گذرا بود و حتا ایفل به اون گنده​گی رو هم ندیدیم.ولی این​دفعه به همه اون جاهایی که برنامه​ریزی کرده بودیم سر زدیم و جای شما خالی خیلی خوش گذشت.راستش اصلن بلد نیستم سفرنامه بنویسم و کلن معتقدم جزئیات نوشتن برای شمای خواننده شاید جالب نباشه هیچ،کسل کننده هم باشه.بنابراین فقط به چند تا نکته اشاره می​کنم،اگه خواستین عکس​ها رو هم در فلیکر ببینین.

مسافرت با ماشین و وضعیت راه​ها
ما بیشتر برای این با ماشین رفتیم که اونجا هی مجبور نشیم از تاکسی استفاده کنیم و چون وقت کمی داشتیم بتونیم از جاهای مورد نظرمون در کمترین زمان دیدن کنیم.چیزی که اول از همه نظر آدم رو جلب می​کنه اتوبان​های فرانسه​ست،یعنی وقتی از اتوبان​های بلژیک وارد اتوبان​های فرانسه می​شی انگار از یه اتاق بزرگ و روشن و پر نور به یک اتاقِ تنگ و تاریک اومده باشی.گفته بودم که اتوبان​های بلژیک از لحاظ روشنایی توی اروپا مشهورند و تازه سه بانده هستن نه دو بانده.راستش وقتی پامون رو گذاشتیم توی اتوبان​های تنگ و تاریکِ فرانسه تصمیم گرفتیم وقتی برگردیم هرچی بلژیکی خنگوله رو ماچ کنیم! تازه این که چیزی نبود،نزدیک​های شهر لیل عوارضی گذاشته بودن و ۱۳ یورو ۶۰ سنت باید پرداخت می​کردیم(برگشتنی هم همینطور)​.در حالی که بلژیک با این​همه خدمات،هیچ عوارضی نمی​گیرن.فکرشو بکن با این عوراض​ها چقدر درآمد دارن اون​وقت دریغ از یه چراغ توی این اتوبان​هاش!


شهر پاریس
پاریس رو بی​نهایت دوست داشتم.شهر خیلی زنده​ای بود.حتا روز یکشنبه​اش هم پر جنب و جوش بود.روز یکشنبه​ای که شهر ما می​شه عین شهر مرده​ها.اما پاریس اصلن سوت و کور نبود.پر بود از زندگی.کوچه پس​کوچه​هاش رو دوست داشتم.چیزهای جالب خیلی دیدیم.دست فروش​هایی که درست پشت ایفل دستفروشی می​کردن.کیوسک روزنامه فروشی که روزنامه​ها و مجله​هاشون رو بیرون پهن کرده.مغازه​هایی که بساط​شون رو آورده بودن دم در مغازه​شون...خلاصه همه چیز این شهر دلنشین بود.


رانندگی در پاریس
به محض ورود به پاریس اولین چیزی که برامون عجیب بود تعداد چراغ​های قرمز بود! حتی وسط میدون هم چراغ گذاشته بودن.چون فاصله​شون کم بود،به فاصله​ی دو-سه متر خیلی بیشتر توی چشم می​زدن.و اما دومین چیز،همانا شنیدن بوق و رانندگی راننده​های فرانسوی بود.آقا یه بار ما داشتیم خیابون​ها رو دید می​زدیم نگو فقط سه ثانیه قبلش چراغ سبز شده،دیگه بوقی بود که می​زدن! بدون اغراق به اندازه​ی این چند ساله اینجا توی اون یکی-دو روز بوق شنیدیم! یه چیز دیگه هم اینکه نا مرتب رانندگی کردن بود،یعنی درست مثل ایران.فقط لاین تاکسی اتوبوس جدا بود،برای ماشین​های شخصی خیابون عریض بود ولی بدون لاین.خلاصه هرکی هرجوری دلش می​خواست رانندگی می​کرد.


پاریس و گرونی
می​تونم بگم تنها بدیِ این شهر،البته بعد از سرماش! گرونی بود.مثلن ما اینجا گازوئیل رو لیتری ۹۱ سنت می​گیرم،ولی پاریس لیتری ۱ یورو و ۱۰ سنت بود! بعضی جاها گرون​تر هم بود.دو تا قهوه(فنجونش اونقدر فسقلی بود که دو قلپ بیشتر توش نبود) با دو تا کرپ، ۱۵ یورو.اینجا از نصف این پول کمتره! خب البته اگه شهر گرونی نباشه که بهش پاریس نمی​گن دیگه ؛)


موزه​ی لوور
به محض ورود به پاریس اول رفتیم لوور.حدود ساعت ده بود که توی موزه بودیم و وقتی خواستیم بیایم بیرون ساعت از دو گذشته بود.تازه همه​اش رو نتونستیم ببینیم.قسمت مصر رفتیم و آنتیک​های ایران و...یه عالمه عکس گرفتیم،از اشیاء ایرانی،از جواهرات اون​موقع،از کتیبه​ها و نماد پاسارگاد و یه عالمه چیزهای دیگه که از تخت جمشید آوردن،از برنج و گندم و میوه​های هزاران سال قبل و خیلی چیزهای دیگه.تو قسمت مصر جالب​ترین چیزی که دیدیم این مومیایی بود.فکرشو بکن،این آدم مال هزاران سال قبله،ولی همه​ی اعضای بدنش همونجوری سالم موندن!


گورستان پرلاشز
روز بعدش رفتیم پرلاشز،چون جی​پی​اس داشتیم پیدا کردنش راحت بود،وقتی رفتیم دم در گفتن باید از در پشتی برین.تک و توکی اومده بودن که لابد به فامیل​هاشون سر بزنند.گاهی صدای قار قار کلاغ​ها بود که سکوت مطلق گورستان رو می​شکست.رفتیم قطعه ۸۵.قبر چند تا دیگه ایرانی اونجا بود.روی سنگ قبر غلامحسین ساعدی،نویسنده​ی معاصر که کمی این​طرف​تر از قبر صادق هدایت است،دسته گلی از طرف مریم رجوی بود.تازه​ی تازه بود.فکر کنم همون روز از اونجا دیدن کرده.کنار و بالای مزار صادق هدایت هم چند تا گلدون بود،معلوم بود کسی تازه به اونجا هم سر زده بود.سکوت گورستان و صدای کلاغ​ها آزار دهنده بود،ده دقیقه​ای بیشتر نموندیم و راه افتادیم.

و اما تعدادی از عکس​ها:

ایفل و عظمت​اش
ایفل در یک نمای دیگه
از طبقه اول برج
گورستان پرلاشز
مزار صادق هدایت
یک مزار دیگه که نماد زیبایی داشت
شانزه​لیزه
و موزه لوور

بقیه​ی عکس​ها در فلیکر...

توضیح اینکه: این​ها فقط و فقط برداشت من از یه سفر دو - سه روزه بود.

پی​نوشت: بیشتر عکس​های موزه رو با تلفن​ام گرفتم،یعنی مجبور شدم.وسط​های موزه باطری دوربین​مون تموم شد و باطری​های یدکی هم توی ماشین بودن.خلاصه گفتم از کیفیت پایین عکس​ها خبر بدم،ضمن اینکه عکاسیِ منم خوب نیست.این یک اعترافه.راستی من تا همین امروز کشف نکرده بودم که توی فلیکر کنار عکس​ها می​نویسه که عکس با چه دوربینی گرفته شده.خلاصه که یه جورایی هم گوشیِ من و هم دوربین​مون لو رفت :)

Monday, December 25, 2006

خب ما برگشتیم سر خونه زندگی​مون.سفرنامه و عکس​ها باشه برای بعد.فعلن بریم سر بازی شب یلدا،با تاخیر البته! می​گم مثل اینکه من خیلی مرموز بودم که چند تا از دوستان منو دعوت کردن.به هر حال اینم ۵ تا چیزی که تا حالا در مورد من نمی​دونستین!

۱- هیچ​وقت از شکل و شمایل دماغم راضی نبودم،ولی هرگز حاضر نیستم خودمو بندازم زیر تیغ جراحی که عملش کنم! البته همچین هم کوفته​ای نیست،فقط چون وقتی بچه بودم همیشه وقتی فین می​کردم رو به بالا دماغمو پاک می​کردم همچین یه نموره وقتی می​خندم ولو می​شه روی صورتم!

۲- به طرز وحشتناکی از رقصیدن در ملع عام(!) خجالت می​کشم! خیلی مسخره​ست،ولی نمی​دونم چرا فکر می​کنم وقتی که من می​رقصم همه به من نگاه می​کنن!نمی​گم هیچ​وقت ولی یادم نمیاد مجلسی رفته باشم و من تنهایی رقصیده باشم! اگه یه وقت​هایی رقصیدم،قاطی جمعیت شدم که زیاد توی چشم نباشم.

۳- از طلا و جواهرات همون​قدر متنفرم که از آرایش کردن! اما تا دل​تون بخواد همه​ی پول و پله​ام رو می​دم بدلی​جات! جناب همسر می​گه اینقدر پول بابت این جینگولک​ها دادی اگه به طلا داده بودی،شاید الان بالای یه کیلو طلا داشتی! اینا رو ببینین محض نمونه.خدائیش خودم هم نمی​دونم وقتی همه​ی اینا رو با هم می​پوشم(فعل پوشیدن بکار می​ره دیگه؟)چه​جوری وزن​شون رو متحمل می​شم! بخصوص اون گوشواره​ها.​

۴- همانطور که اون بالا گفتم از آرایش کردن هم خوشم نمیاد.شاید باورتون نشه توی عمرم فقط دوبار آرایش کردم،یه بار روز عروسی​ام،یه بار هم دو سال پیش بود فکر کنم که همون خانوم همسایه ایرانی​مون محض کنجکاوی نشست منو عین خودش آرایش کرد که بی​شباهت به دلقک​های سیرک نبودم! اوه یه اعتراف دیگه اینکه من هیچ​وقت نتونستم یاد بگیرم خط چشم بکشم! می​دونم شرم​آوره ولی از خط چشم کشیدن قلقلک​ام می​گیره و تازه اشکم هم در میاد!! تنها کاری که می​کنم زیر ابروهامو برمی​دارم.یعنی حتا اصلاح صورت و پشت لب و...نکردم.البته شاید به این خاطره که پشمالو نیستم! و اینکه دیگه خیلی هنر بکنم یه ریمل می​زنم و یه برق لب.

۵- به علت درازی مفرط! اولین خواستگارم رو سال پنجم دبستان داشتم!! خب البته طرف فکر کرده بود من با این قد و قواره لابد شونصد سالمه!

۶- این شماره رو هم به عنوان نخدی اضافه کنم که می​تونم چند هفته رو بدون غذا سپری کنم ولی عوضش چایی بخورم با شیرینی و هله​هوله!
البته این آخری رو فکر کنم قبلن گفته بودم :)
خب حالا من کیو دعوت کنم؟ چند تا اسم رو شانسی می​نویسم،راستش اصلن نمی​دونم این دوستان قبلن شرکت کردن یا نه.
علی آقوی گل
مینا
فرزاد گرامی
پانته​آ
و بامداد جونم

پی​نوشت: کریسمس​تون مبارک.اهالی اینور آب،امیدوارم تعطیلات خوبی رو در کنار خانواده داشته باشین.اهالی اونوری هم دل​تون بسوزه که ما یه ده روزی تعطیلیم :) خیلی بدجنسم نه؟!

Saturday, December 23, 2006

سلامی گرم از پاریسِ سرد!
با اجازه​ی شما ما صبح شال و کلاه کردیم و ساعت ۶ از خونه راه افتادیم و ساعت ۹.۳۰ پاریس بودیم.با ماشین خودمون اومدیم.همه چی خوبه به جز سرماش.واییییی یخ زدم! اینقدر سرده که حد نداره.عمرن طرف​های ما اینقدر سرد نیست.

فعلن این عکس کناری رو که تنوری و داغه،یعنی همین نیم ساعت پیش از جلوی در هتل​مون(هیلتون)
گرفتم،ببینین تا بعد با یه خروار عکس خدمت می​رسم!
صبحی موزه​ی لوور بودیم و بعدش اومدیم درست چسپیده به ایفل هتل گرفتیم و دوباره زدیم بیرون.فردا اگه بشه یه سر می​ریم سر مزار صادق هدایت.
از دوستان پاریسی یه خواهش دارم،اگه آدرس کتابخونه ایرانی دارن،یا جائی که کتاب​های ایرانی می​فروشه رو دارن،تو رو خدا برام توی کامنتدونی بنویسین،خدا یک در دنیا و صد در آخرت نصیب​تون کنه!(درست گفتم؟)
من برم بپرم توی وان که دارم می​لرزم از سرما! این هتل هیلتون هم گندش بزنن،فقط بلدن پول زیادی بگیرن،خدائی شوفاژهاش اندازه​ی یه شمع هم گرما نداره! مثلن روی درجهی آخر هم هست.
همین دیگه.خوش باشین و جای همه​ی شما در پاریسِ سرد خالی.

پی​نوشت: مرسی از این آقا و این آقا و این خانوم که منم بازی دادن.چشم،اگه از سرمای پاریس جان سالم بدر ببرم حتمن خواهم نوشت،یعنی پته​ی خودم رو روی آب می​ریزم!!

Thursday, December 21, 2006

ما پاک یادمون رفته بود که امشب شب یلداست! یعنی دیشب یادمون بودها،ولی امروز رو انگار توی عالم هپروت بودیم و فراموش کرده بودیم.خلاصه با یادآوری فک و فامیل از اونور در آخرین لحظات(باز بودنِ مغازه​ی مورد نظر) زدیم بیرون برای تهیه​ی هندونه و انار و بساط شب یلدا.هندونه که گیرمون نیومد ولی انار گرفتیم،چه اناری! ترش و خوشمزه عین انارهای ایران ولی گرون.به عبارتی دونه​ای ۲۷۰۰ تومن.البته به یورو که چیزی نیست.
اینم شب یلدای دو نفره​ی ما.یه دونه از انارها رو سالم گذاشتم تا بدونین چقدر گنده​س.این قیمت که هیچی،دونه​ای پنج هزار هم می​ارزه.
امیدوارم به شما هم خوش بگذره و شب یلدای خوبی رو داشته باشین.
راستی جوجه​هاتون رو شمردین؟ آخر پاییزه ها :)

Saturday, December 16, 2006

لامصب اسم انیمیشن و کارتون که میاد من دیگه از خود بی​خود می​شم و میخ می​شم پای تلویزیون،حتا اگه دوشنبه امتحان هم داشته باشم! الان نشستم برای بار شونصدم عصر یخی رو می​دیدم که از یکی از کانال​های اینجا پخش شد.چند وقت پیش یکی از بچه​های ایرانی از ایران دوبله شده​اش رو آورده بود،همه​شو البته ندیدم ولی امشب دوبله شده​اش به لیست تمام کارتون​ها و کتاب​هایی که در اولین سفر به ایران باید تهیه بشن،اضافه شد.باورتون می​شه مدرسه​ی موش​ها اولین قلم از این لیست بلند و بالاست! حالا تصور بفرمائید قیافه​ی جناب همسر رو! از شانس بد یا خوب من به اینجور چیزها علاقه نداره و بنابراین در حالی که من داشتم به تیکه​های سَد و مَنی هرهر می​خندیدم ایشون داشتن رخت​ها رو می​انداختن توی لباسشویی و در آخر فیلم رخت​ها همه شسته شده و پهن شده بودن روی رخت​آویز.ایول انیمیشن! خدا زیادشون کنه!

آقا انیمیشن و کارتون رو ولش! من دیشب یه دسته گلی به آب دادم که هنوز تو کف​اش هستم!
رفته بودم خونه​ی دوستم که یه سی​دی بیارم،حدود ده دقیقه​ای با ماشین از ما دور هستن.از اون طرف برگشتنی یادم رفته بود چراغ​های ماشین رو روشن کنم! از توی پارکینگ در اومدم درست به فاصله​ی یه وجب مونده بود که یه ماشین اومد از روبه​رو و چیزی نمونده بود من از شیشه جلویی پرت و یک دفعه سر از ماشین اون در بیارم! حالا من چی؟ شاکی که این مرتیکه چرا اینجور کرد!! نگو چراغ من روشن نبوده و اون هم بنده خدا متوجه نشده که ماشین از روبه​رو میاد.از اون گذشتم،اومدم جلوتر سر چهارراه دیدم یه ماشین بهم بوق زد! حالا سالی یه بار هم اینجا کسی بوق نمی​زنه،عدل یکی اومد و به من بوق زد! بازم متوجه دسته​ گل نام​برده نشدم و تازه سرعت رو زیاد کردم رفتم.پیچیدم توی خیابون خودمون دیدم اینبار یه ماشین از توی پارکینگ باز نیم متر یهو بدون چراغ راهنما و بدون هیچی در اومد! خدائیش چیزی نمونده بود به سبک راننده​های وطنی بپرم پایین و یقه​ی طرف رو بگیرم که مرتیکه ماشین به این گنده​گی رو نمی​بینی که همینجوری عین بز و بدون چراغ​راهنما می​کشی می​ری! که یک دفعه متوجه دسته​ گل مربوطه شدم! پس بگو اون یارو چرا بوق زد و این بنده خدا که دیده هیچی نیست بدون چراغ از پارکینگ اومده بیرون!
آقا منو می​گین،شدیدن احساس خنگولی بهم دست داده بود و در کمال شرمندگی چراغ​ها رو روشن و خدا رو شکر کرده که جان سالم به​ در بردم!!!
هنوز به جناب همسر نگفتم! گرچه فردا اینجا رو می​خونه و باید بازجوئی پس بدم چرا حواسم جمع نبوده!
اما خدائیش تا اینجا راننده​ی خوفی بیدم :) این دومین خطاست در طول نصف سال رانندگی.اولیش درست روزی بود که رفتم گواهینامه​ام رو بگیرم.داشتم از پارکینگ در میومدم که یادم رفته بود آیینه رو ببینم و خیلی شیک پیچیدم جلوی یک ماشین که اتفاقن ماشین پلیس بود! شده بودم عینهو لبو از ترس! خلاصه با یه چند تا ساری گفتن قضیه رو ماست​مالی کردم و به پلیس​ها قول دادم که از اون به بعد حواسم رو بیشتر جمع کنم.البته اگه می​گفتم اومدم گواهینامه بگیرم قطعن می​رفتن به شهرداری می​گفتن به این گواهینامه ندین!
حالا همین که تا الان هیچی جریمه نشدم و ماشین رو به هیچ جا نکوبوندم خودش خیلیه.مگه نه؟batting eyelashes

پی​نوشت: اگه اینجا به هم ریخته،که برای خودم اینجوریه،این گوشه و این پایین اجق وجق شده،مال اینه که بلاگم رو بتا کردم یا یه چیزی تو همین مایه​ها! اه اه این بتا بلاگر چه بی​ریخت هم هست! هیچ خوشم نیومد.حالا من اگه همون قبلیم رو بخوام باید کی رو ببینم؟

Monday, December 11, 2006

کانال یک اینجا داره یه برنامه نشون می​ده،یه جور مسابقه​ست به اسم باهوش​ترین آدم دنیا! که معمولن شرکت کننده​هاش آدم معروف​های بلژیک​اند.مثل هنرپیشه​ها و خواننده​ها و...
امشب یکی از شرکت کننده​ها خانوم گوینده​ی خبر همین شبکه​ست.اولین سوال اینه: کدوم پرینس کشورمون بود که بعد از تولد بچه​های دوقولوش(اسم​شون هم گفت که من یادم نیست) اجازه​ی منتشر عکس​شون رو نداد!(توجه داشته باشید که مسابقه​ای با همچین اسمی! سوال​هاش باید سخت باشن) خانومه کمی فکر می​کنه و بعد جواب رومی​گه.
من و جناب همسر نشستیم فقط می​خندیم :) خنگول​ها خودشون رو کشتن با این سوال مطرح کردن​شون!
جوابش رو شاید شماها هم بدونین! پرینس لورا تنها پرینسی است که بچه​های دوقولو داره و قضیه​ی عکس بچه​هاش هم خیلی مطرح شد.چون وضع مالی​اش خرابه، اجازه نداد هیچ عکاسی عکس بچه​هاش رو منتشر بکنه و خودش اولین عکس​شون رو نمی​دونم چند هزار یورو فروخت و خلاصه خیلی سر و صدا کرد طوری که خواجه حافظ شیرازی هم شاید فهمیده باشه.
یه کف مرتب زدیم به افتخار اینکه جواب سوال رو داد :) آخی...طفلکی چه احساس خود باهوش بینی هم بهش دست داده بود!
_____________
اینجا همه جا رو حال و هوای کریسمس پر کرده.خیابون​ها چراغونی شدن،کاج​های تزئین شده،بابانوئل​هایی که از پنجره​ها آویزون شدن،ملت همه در تکاپو و خرید کردن هستن...خلاصه یه صفایی داره.نمی​دونم چرا هر سال که می​گذره بیشتر کریسمس رو دوست دارم.شاید برای اینکه یه جورائی حال و هوای عید خودمون رو داره.همه جا شلوغ می​شه.مردم مهربون​تر می​شن انگار.لبخندها بیشتر شده.و... فقط حیف که یک سال دیگه می​گذره!
_____________
بابت پیشنهادات بسی متشکر :) فعلن پاریس در صدره! تا ببینیم چی پیش میاد.

Sunday, December 03, 2006

آخیش،کمی سر و سامون گرفتیم.آدم خونه​اش که نامرتب باشه اعصابش توش خورد می​شه.مردیم از بس که این دو-سه هفته​ی اخیر،هی بدو برو اینو بخر اونو بیار،اینو وصل کن و اونو بچین! خلاصه بدجوری دهن آدمو سرویس می​کنه این خونه عوض کردن! من،یعنی ما که پشت دست​مونو داغ کردیم تا خونه​ی خودمون نباشه دیگه از اینجا بلند نشیم.
دیروز به علت خستگی فراوان ناشی از این یکی-دو هفته(البته این خستگی از بی​خوابی هم بود،بی​خوابی ناشی از جا به جا شدن که خبرم باید یکی دو هفته از جای جدید بگذره تا بهش عادت کنم!)،حالا که بعد از نود و بوقی به یه عروسی دعوت شدیم،نرفتیم! البته بازم اگه زودتر خبرمون می​کردن می​رفتیم! آدم همکلاسی​اش عروس بشه بعد اون​وقت در آخرین لحظه​ی کلاس روز جمعه برای شنبه دعوتش کنن!
منم که ماشالله! با این اسباب کشی ابروها عینهو پاچه​ی بز! کو وقت آرایشگاه رفتن.برای همین با اینکه دلم می​خواست برم ولی نرفتم.
امروز هم همه​اش به ددر و الوطی گذشت.توی هوای بارونی فقط ایشکمبه چورباسی می​چسپید که رفتیم و دو تا زدیم تو رگ:) ...محض ترجمه بگم که ایشکمبه چورباسی یعنی سوپ سیرابی که یه نوع سوپ ترکی هستش.می​دونم الان که اسم سیرابی به میون اومد خیلی​ها​تون می​گین اَیییی کی سیرابی می​خوره! خودمم اول همینو گفتم،ولی این سوپ به حدی خوشمزه​ست که منِ فراری از سیرابی رو سیرابی​خور کرده! البته شاید به این خاطره که سیرابیِ توش رنده شده​ست.
خلاصه روزای بارونی می​پریم تو ماشین دِ بدو تا رستوران مولانا برای خوردن ایشکمبه چورباسی! البته بعدش اسکندر کباب و دونر و مخلفات فراموش نمی​شه :)
چه بحث شکمی شد!
بگذریم،حالا یه نظرسنجی،برای تعطیلات کریسمس،پاریس یا لندن؟...پیشنهاد بدین لطفن.