Thursday, August 31, 2006

بی​خوابی زده به سرم.داشتم توی وبلاگ​های هموطنان(!) بلژیکی وبگردی می​کردم که خوردم به این پنج تا سوال.
به نظرم جالب اومدن که اینجا مطرح​شون کنم(با حفظ کپی​رایت البته)،هم خودم بهشون جواب بدم و هم اینکه اگه دوست داشتین شما هم جواب بدین.

۱- تلویزیون یا اینترنت؟ کدوم رو انتخاب می​کنین؟
هممم این از اون سوال​هاست که دلم می​خواد در جواب بگم هر دو!من از اون آدم​هایی​ام که بدون تلویزیون زندگی برام معنی نداره!! جدی می​گم،حتا اگه وقت نشه روشن​اش کنم و بشینم برنامه​هاشو ببینم،بازم باید این جعبه​ی جادویی باشه توی خونه. یعنی بودنش برام مهمه! اما اگه واقعن هیچ راهی نباشه و باید از بین این دوتا یکی رو انتخاب کنم،اینترنت رو انتخاب می​کنم.چون شدیدن معتادم و بدون اینترنت نمی​تونم سر کنم.بعدشم الان دیگه می​شه از اینترنت استفاده​ی تلویزیونی هم کرد و اینجوری دلم برای تلویزیون زیاد تنگ نمی​شه.اما همانطور که عرض شد خودِ جعبه هم برای بنده مهم می​باشد! حالا اگر ۲۴ ساعت هم کارتون پخش کنه،که دیگه چه بهتر!
اینم توی پرانتز بگم که بنده با اینکه الان یک خرس گنده هستم،باز هم همانند ۴ سالگی عاشق و دلباخته​ی انواع و اقسام کارتون می​باشم! که صد البته در همین راستا تصمیم گرفتم که یک کلکسیون از کارتون​هایی که دیدم چه در زمان بچگی و نوجوانی و چه حالا و چه در آینده!،جمع کنم برای بچه و نوه​ها و نبیره و نتیجه و غیره و ذالک!
۲- اولین تجربه​ی اینترنتی​تان چی بوده؟ اولین سایتی رو که دیدین یادتون میاد؟
اولین تجربه​ام،نزدیک هفت-هشت سال پیش بود.که البته اونموقع خودم صاحب کامپیوتر نبودم دروغ چرا.اولین سایتی هم که دیدم...یاهو بود فکر کنم.همون روز هم اونقدر پیشرفت کردم که یه ایمیل هم درست کردم واسه خودم!
شاید باور نکنین من تا الان حتا یک ساعت هم کلاس کامپیوتر نرفتم.همه این چیزهایی که الان بلدم همینجوری یاد گرفتم.یعنی فقط کافی بود یه جا ببینم که مثلن دارن ویندوز اینستال می​کنن.دیگه خودم از اون به بعد فورمت و اینستال می​کردم.(بابا کامپیوتر! بابا استعداد :) البته بماند سر این یاد گرفتن​ها چند دفعه کامپیوتر رو به بیمارستان و آخرش به تیمارستان کشوندم! ولی بلاخره یاد گرفتم.
۳- به چه دلیل حاضر به از دست دادنِ اینترنت نیستی؟
شاید در لحظه​ی اول این جواب به ذهنم خطور کنه: بخاطر اینکه شدیدن بهش اعتیاد دارم.اما فقط به این خاطر نیست.بخاطر ارتباط با خانواده​ام،دوستانم،اطلاعات و اخباری که هر لحظه می​گیرم.و البته قسمت مهم​ترش شغل​ام و بلاگ نوشتن و خوندن!
۴- چه سایت​هایی رو حداقل روزی یک بار ویزیت می​کنی؟
ایمیل​هام،گویا،سایت ایرانیان بلژیک،نیوز بلاد،وبلاگ خودم!(بیشتر بخاطر لینک​های این بغل).و چند تای دیگه که الان یادم نیست.
۵- این سوال رو عوض می​کنم با توجه به این پست مینا جون که نوشته اکثر بلاگرهای معروف وبلاگ مخفی دارن.یعنی با یه اسم دیگه توی یه وبلاگ دیگه و با یه سبک دیگه می​نویسن.حالا سوال پنجمی رو بذارین اینجوری مطرح کنم که آیا شما وبلاگ مخفی هم دارین؟
وبلاگ مخفی که نه،اما یه وبلاگ دارم که به زبان هلندی توش می​نویسم.که خیلی قبل​تر از این وبلاگ درست​اش کردم.شاید اون​موقع که هنوز زبان​ام خوب نبود،بیشتر بخاطر پیشرفت در زبان درست​اش کردم،اما همچنان توش می​نویسم.اینجا آدرس​شو نذاشتم برای اینکه فکر کردم زبان مسخره​ی هلندی به چه درد شما می​خوره. الانم اصرار نکنین که آدرس​شو نمی​دم!(تحفه! حالا بگو کی اصرار کرد!!) نه اینکه خیلی چیزهای خصوصی توش نوشته باشم،فقط اونجا آزادانه​تر می​تونم بنویسم.اینجا اما باید مواظب باشی چیزی که می​نویسی به کسی برنخوره! اگه بربخوره که دیگه واویلا! تا صد سال هی باید فحش بشنوی!
این بود سوال​های امشب.اونایی که وبلاگ دارن،اگه خواستین توی وبلاگ​هاتون جواب بدین،پایین همین لینک می​دم.البته توی کامنت​دونی خبر بدین.اونایی هم که وبلاگ ندارن چه از نوع مخفی و غیر مخفی،کامنت​دونی بنده دربست در اختیارشونه.تعارف نکنین ها.خونه​ی منو شما نداره ؛)

دوستانی که به این پرسش​ها،(فارسی را پاس بداریم!) پاسخ دادن:

حامین
مامان رژینا
مینا

Tuesday, August 29, 2006

اگه واقعن قصد خودکشی دارین،مثل امروز من بعد از حدود یک سال کفش پاشنه بلند بپوشین و برین ۳ ساعت کامل باهاشون راه برین!!
جدی می​گم! بهترین راه برای خودکشی همینه.یعنی رسمن تا برسین خونه شهید شدین فاتحه​تون خونده​ست!
از رو که نمی​رم! فردا می​خوام دوباره همین​ها رو بپوشم.مثلن می​خوام بهشون عادت کنم خیر سرم! البته غیر از بحث عادت،یه چیز دیگه هم هست و اون اینکه یه عالمه یورو ندادم که بذارم​شون توی جاکفشی. باید ازشون کار کشید و استفاده کرد،حتا به قیمت جان خودم!!
پی​نوشت: صداشو پیش جناب همسر در نیاوردم! آخه دیروز همین که چشم​اش به کفش​ها افتاد گفت می​تونی با پاشنه​ی به این بلندی راه بری! گفتم آره بابا! ما این کاره​ایم!(الکی) حالا اگه بفهمه دارم از پا درد اینجا می​نالم!
پی​نوشت دوم: راستی دیدین چند هفته پیش بود فکر کنم،در آلمان مسابقه​ی دو زنان با کفش​های پاشته بلند! واویلا! به نفر اول ۱۳ هزار دلار جایزه دادن!...فکر کنم اگه من شرکت می​کردم یه چیزی هم باید جریمه پرداخت می​کردم!!

Sunday, August 27, 2006

۱- دیشب دوتایی نشستیم آفساید رو دیدم.فیلم از نظر من فوق​العاده​ست.واقعن تعجب می​کنم که این فیلم چه​جوری اجازه​ی اکران نگرفته! شاید بخاطر اینکه ترسیدن از حقیقتی که توسط این فیلم بیان شده!...ای کاش روی اینترنت پخش​اش نمی​کردن که حداقل با خریدن دی​وی​دی​اش می​شد حمایت کرد از کارگردان و دست​اندرکاران فیلم.ما فیلم رو از همین​جا دیدم،ولی قطعن دی​وی​د​​ی​اش رو هم می​گیرم.نه فقط بخاطر کمک و یا حمایت،بلکه بخاطر خود فیلم که از نظر من ساخته​ای​ست بی​نظیر.پیشنهاد می​کنم اگر ندیدینش حتمن ببینین.این شش دختر هم معرکه بازی می​کنن.
۲- در وبلاگ شبح دو تا عکس دیدم که به نظر بیشتر فتوشاپی هستن تا واقعی.دو تا عکس از آرامگاه کوروش کبیر که بخاطر آبگیری سد سیوند داره زیر آب می​ره.من توی کامنت​دونی شبح نوشتم که بیشتر به جعلی می​خورن.اما اگه دوستان(بخصوص دوستان شیرازی) خبری از واقعیت داشتن یا نداشتنِ این خبر دارن بگن لطفن.
راستش،اهل اینکه سنگ این رو به سینه بزنم آی آرامگاه کوروش کبیره و فلانه و بیساره،نیستم؛این آثار بیشتر از لحاظ قدمت​شون ارزشمند هستن تا اینکه به فلان کَس متعلق داشته باشن.​​ به هر حال امیدوارم که این خبر واقعیت نداشته باشه.
۳- بعضی وقت​ها که کانتر بلاگ رو چک می​کنم به گزینه​های عجیب و غریبی که از طریق موتورهای جستجو اومدن به وبلاگم برمی​خورم که خیلی خنده دارن.یکی​شون که امشب شده بود سوژه​ی خنده​ی ما دعای اشیاء گمشده بود! من خودم اولین بار بود اصلن می​شنیدم که اشیاء گمشده هم دعا دارن و می​شه با دعا خوندن برشون گردوند یا پیداشون کرد :))
یه بنده خدائی هم دنبال ایمیل مادربزرگ گلزار می​گشته گویا که سر از وبلاگ من در آورده!! خدائیش هرچی فکر کردم نفهمیدم طرف ایمیل مادربزرگ گلزار(حالا از کجا معلوم اصلن زنده باشه و یا بلد باشه ایمیل چی هست!) رو می​خواسته چیکار! لابد فکر کرده چشماش مثل نوه​اش سبزه و قدش بلند و خوشگل و خوش​هیکل! دیگه کی از اون بهتر واسه تور کردن :)
۴- آقا ما بریم بکپیم که فردا گلاب به روتون دوشنبه است! بدم میاد از این دوشنبه​ها!(با لهجه​ی خشایار مستوفی خوانده شود لطفن!)

Saturday, August 26, 2006

من هستم،فقط سرم وحشناک شلوغه.بدمصب این زمان به قدری تند می​گذره که آدم اصلن نمی​فهمه هفته کِی میاد و کِی تموم می​شه.امروز که سری به این حوالی زدم دیدم ای دل غافل شش روزه اینجا چیزی ننوشتم!
راستش بعضی وقت​ها فکر می​کنم اگه شبانه روز ۴۸ ساعت هم بود،باز هم وقت کم می​آوردم! بس که خودم رو درگیر می​کنم.
نمی​دونم کدوم از خدا بی​خبری توی پارکینگ مالیده به سپر عقب ماشین​ام! البته فقط رنگش مونده روی ماشین.یعنی طرف از من هم ناشی​تر(هرچند من دیگه دارم می​شم یه شوفر حرفه​ای! و خدائی توی این مدت هیچ خطائی ازم سر نزده) بوده و نتونسته ماشین خودش رو از پارک دربیاره و برای همین سپرش ماشین منو گرفته و عجیبه جوری مالونده که آژیر ماشین به صدا نیومده!... بابا به جهنم که زده توی کون ماشین من و فرار کرده،به درک که رنگ بدترکیب​اش روی ماشین من مونده،من فقط ناراحت اینم که ملت تا منو می​بینن می​گن اِ نسرین هنوز هیچی نشده تصادف کردی!!! حالا بیا و ثابت کن که یکی دیگه اومده و به من زده!!...به هر حال کاریش نمی​شه کرد،فقط یادم باشه هرچقدر هم خودم رعایت کنم،بازم هستن آدم​هایی که رعایت نمی​کنن؛حتا در اروپا!
دیگه اینکه توی این هفته​ی گذشته یه کار مفید انجام دادم و اون هم درست کردن یک آش​رشته​ی مشتی در روزهای بارانی و تقریبن پاییزی بود.جای شما خالی خیلی​خیلی چسپید.تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر از این کارهای مفید انجام بدم :)
زیاده عرضی نیست.باقی بقایتان،جان​اش فدا​یتان.( به جای این "اش" سوم شخص، هر کی رو خوش​تون نمیاد جایگزین کنین ؛)

Sunday, August 20, 2006

داشتم در بی​بی​سی این مطلب رو می​خوندم و بعد نظرات مردم که در مورد مصرف بیش از اندازه​ی نوشابه در ایران است.بعضی از نظرات خیلی جالب هستن،مثلن بیشترشون نوشتن اگه نوشیدنی​های الکلی در ایران آزاد بودن،مردم کمتر نوشابه می​نوشیدن! آخه نوشیدنی​های الکلی هم ضررهای خودشون رو دارن.حالا از اینش که بگذریم مگه در کشورهای دیگه که نوشیدنی الکلی آزاده،دیگه مردم کمتر نوشابه می​نوشند؟!...نه والا.همچین چیزی هم نیست.یکی از دوستای من روزی ۵ لیتر نوشابه می​نوشه! تازه اگه هوا گرم باشه بیشتر! با اینکه نوشیدنی الکی هم می​نوشه.خب به قول خودش هیچی جای نوشابه رو نمی​گیره!
یکی دیگه نوشته اگه نوشیدنی​های سالم دیگه مثل دوغ ارزون بودن شاید مردم کمتر نوشابه می​نوشیدن!! این دیگه از اون حرف​هاست! دوغ رو آدم با یه بطری آب معدنی و یه ظرف ماست پونصد گرمی و یه قاشق نمک و نعنا می​تونه خیلی راحت​ و سالم​تر و از همه مهمتر ارزون​تر در خونه درست کنه.آدم که نباید همه چیز رو از بیرون حاضری بخره!ما اکثر اوقات همین کار رو می​کنیم.
مصرف نوشابه​ی من در حد صفره! اما همچنان نتونستم جناب همسر رو راضی کنم به ترک.گرچه اونم نوشابه​ای نیست و فقط به همراه غذا می​نوشه.در واقع ماهی شاید دو لیتر.من برای اینکه همون دو لیتر رو هم کم کنم،خیلی مواقع دوغ درست می​کنم.همون مواد بالا رو در مخلوط کن می​ریزم و سه دقیقه​ای چنان دوغی درست می​شه که اگه یه ذرره گاز داشته باشه دیگه می​شه دوغ آب​علی!
من فکر می​کنم اینا بهانه​ست که آی فلان چیز ارزون​تر از فلان چیزه و برای همین مصرفش بالاست! نوشابه رو اکثر مردم ما متاسفانه یک نوشیدنی اعیانی می​دونن! بعدش هم آگهی در مورد مضراتش کمه یا شاید هست و مردم توجهی نمی​کنن.اکثر این​هایی که چاقی مفرط دارن بیشتر بخاطر نوشیدن نوشابه​ست!
جدیدن در مدرسه​های هند هم نوشابه ممنوع شده.جالب این بود که بچه​ها سر صف داشتن قسم می​خوردن که هرگز لب به نوشابه نزنن.
اینجا هم مصرف نوشابه خیلی بالاست.شاید در حد ایران! ملت چپ می​رن راست میان یه بطری نوشابه دست​شونه!
خب حالا که بحث نوشابه شد یه جک نوشابه​ای بگم و دیگه با اجازه​تون از منبر بیام پایین :)
می​گن یه بنده خدائی داشته برای اولین بار نوشابه می​نوشیده،ازش می​پرسن چطوره،خوشمزه​س؟...می​گه آره، ولی عجب برقی داره!!

Saturday, August 19, 2006

ظهر یه سر رفتیم بندر شهر آنتورپن زدیم،جایی که مسابقه​ی کشتی​هاست و یه عالمه کشتی​های خوشگل جمع شدن اونجا.ملت مثل مور و ملخ ریخته بودن توی این بندر و همه هم از دم دوربین به دست و چق​چق مشغول عکاسی.خیلی باحال بود،جای همه​ی شما خالی.ما که فقط تونستیم چهار تا از کشتی​ها رو ببینیم،به بقیه نرسیدیم که البته اینقدر خوش گذشت اونا رو گذاشتیم برای فردا.

یکی از کشتی​ها هم به ملت اجازه دادن بود که برن توی کشتی و یه دوری بزنن و داخلش رو ببینن.جالبه مجانی هم بود! ما یه ذره وایسادیم توی صف،صف خیلی طولانی هم داشت و البته تا ساعت چهار فقط اجازه می​داد مردم برن تو.دیدیم احتمالن نوبت بهمون نرسه دیگه بیشتر وقت​مون رو تلف نکردیم.رفتیم جلو کشتی​های انگلیسی و دانمارکی رو دیدیم.همه هم خدمه​هاشون توی کشتی بودن،انگلیسی​یه مشغول لمبوندن بودن و دانمارکی​یه هم داشتن بادبان​های کشتی رو باز می​کردن.
یک عالمه عکس گرفتم که فقط چند تاشون رو رسیدم توی فلیکر آپلود کنم.نمی​دونم هنوز فلیکر برای دوستان در ایران فیل​تره یا نه.اگه هست بهم خبر بدین تا در پرشین​گیگ هم آپلودشون کنم.چه کنم کشته مرده​ی رفاقتیم دیگه :)
رفتنی هوا اینقدر خوب بود که نگو،آخرین روزهای آفتابی رو داریم می​گذرونیم! رفتیم کنار بندر دیدیم یه عالمه پیرمرد کنار هم با همه​ی بند و بساط​شون نشستن دارن ماهی می​گیرن.اگه بدونین چقدر من و جناب همسر به جون هم نق زدیم که چرا ما هم یادمون نبود قلاب و بند و بساط​مون رو بیاریم! جای به این خوبی،هوای آفتابی...بعدش تازه یادمون افتاد ما اصلن به یه نیت دیگه اومدیم!
ولی برگشتنی چنان بارونی گرفت که نگو.در حالی که تا دو دقیقه پیش هوا آفتابی بود،یک دفعه رعد و برق و پشت سرش هم بارون شدید شروع شد.یاد پیرمردهای ماهیگیر افتادم که تا الان موش آب​کشیده شدن و احتمالن ماهی​ها اونا رو شکار کردن :)
این عکس کناری رو به یه دلیل از این زاویه گرفتم.اگه گفتین چه دلیلی؛)

Wednesday, August 16, 2006

1- مهر وبلاگ منو با ادیتور هاله بستن! الان دارم توی این ادیتور می نویسم،یه جور غریب یه! هی یک در میان غلط املائی دارم و باید دوباره برم درست اش کنم! تازه نیم فاصله هم نداره و همچین همه چی رو دارم گشاد گشاد می نویسم!خدائیش یک بلاگشهر و یه سرزمین آفتاب که امیدوارم هرچه زودتر مشکلات فنی اش حل بشه.(این دیگه درسی باشه این دفعه ادیتور آفلاینش رو دانلود کنم)
2- عرض شود که ملالی نیست جز اینکه این روزها به طرز فجیعی سرم شلوغه،آخرین روزهای تعطیلاته و یه عالمه اضافه کاری گرفتم! بلاخره این جیب های مبارک باید پر باشن که آخر هفته دست کنم توشون و آتیش بزنم به مال ام!
3- پریشب به لطف این سایت فیلم آتش بس رو دیدم.راستش کارهای تهمینه میلانی رو همیشه می پسندم.این کارش هم بد نبود.یعنی خوب بود اما عالی نبود که پرفروش ترین فیلم ایران باشه.دیالوگ های خوب و تیکه های باحالی داشت.کل کل های زن و شوهر و شکوندن وسائل خونه فکر کنم زیاد از حد بود.از همه جالب تر مادرشوهر فمنیست فیلم بود که فکر کنم با دیدن همچین مادرشوهری همه آرزو می کنن که مادرشوهرشون فمنیست باشه :) در کل فیلم خوبی بود،دوستانی که ندیدن،اگه برن توی همون سایت می تونن دانلود کنن و ببینن.
4- ایران هر روز بدتر از دیروز! دینگ دینگ!...این قضیه ی جمع کردن ماهواره ها داره به آدم می گه ایران هر روز داره به عقب برمی گرده!...داداشم در جنوب سربازه،و البته در ارتش.می گه بهمون دستور دادن که برین هر دختر و پسری رو با هم دیدن جلوشون رو بگیرین و جلب شون کنین!! با اینکه این کارا وظیفه ی نیروی انتظامیه و ارتش کارش چیز دیگه ست.می گه اما این دستور از این گوش ما رد و از اون یکی گوش خارج شده:)
5- جنگ خاورمیانه هم تمام شد و توی ..ن آخوندها عروسیه! لابد برای این همه انسان بی گناهی که کشته شدن!
6- من این روزها خیلی ایمیل می گیرم از دوستانی که راهنمائی می خوان در مورد مهاجرت.یه خواهشی دارم،قبل از اینکه به من میل بدین یه گشتی توی آرشیوم بزنین،چند بار در مورد مهاجرت نوشتم.شاید جواب سوال هاتون رو همونجا پیدا کردین.
7- یه عده هم می خوان من بهشون بگم کدوم کشور خوبه برای زندگی که به همونجا مهاجرت کنن! باور کنین من اطلاعات درستی ندارم،هنر کرده باشم از همین کشوری که توش هستم خبر دارم و فوق اش کشورهای همسایه.من نه در مورد آمریکا،نه استرالیا و نه اسکاندیناوی و...هیچ اطلاعی ندارم.اگه همون وقتی رو صرف میل زدن به من می کنین،یه جستجو بکنین در گوگل یا هر موتور جستجوی دیگه خیلی به نتایج بهتری می رسین.
8- خدا رحم کنه! فک ام تازه گرم شده! اگه ادامه بدم احتمالن شماره کم بیارم! پس ما رفتیم به قول این دختره مهناز افشار توی آتش بس بای بای!

Sunday, August 13, 2006

همین​مون مونده بود که احمدی​نژاد وبلاگ​نویس بشه! (بهش لینک نمی​دم! خواستین بزنین احمدی​نژاد دات آ​ی​آر،خودش میاد!) لابد می​خواد از هاله​ی نور و اینکه اسرئیل باید از نقشه​ی دنیا حذف بشه،توش بنویسه!!! چند تا زبان هم انتخاب کرده برای وبلاگ​اش که قشنگ همه​ی دنیا بفهمن چی می​گه! واویلا! البته بعید می​دونم خودش وبلاگ​اش رو بنویسه و اداره بکنه!
رفتم یه کامنت براش نوشتم که فکر کنم امکان پابلیش​اش صفره! اما مهم نیست،خودش هم اگه نخونه بلاخره یکی از همین مسئولین فداکار!! می​خوندش.مثلن خواسته یه بیوگرافی از خودش بنویسه،آدم دلش می​خواد بشینه پشت پی​سی و با خوندن این بیوگرافی،زار زار براش گریه کنه!! طفلی چقدر خاکی و پاک و معصوم​ه!
آخرشم نوشته من فقط ۱۵ دقیقه در هفته وقت برای مجرای جدید ارتباطی اختصاص خواهم داد! نه که طفلک تمام وقت​اش پره و همه​اش داره به مشکلات مردم رسیدگی می​کنه،برای همین نمی​تونه از ۱۵ دقیقه بیشتر رو اختصاص بده به وبلاگ!
آقا! سر جدتون یکی جلوی اینو بگیره! این فردا می​خواد توی وبلاگ​اش به اسرائیل حمله کنه و هالوکاست رو نفی کنه و ما رو بدبخت کنه! بدبخت که کرده! از این بدتر کنه!...بعدشم جان مادرتون نرین هی توی وبلاگ​هاتون بهش لینک بدین،الان ببینه ترافیک وبلاگ​اش بالا رفته،پیش خودش فکر می​کنه پُخی​یه واسه خودش!!

Saturday, August 12, 2006

کامپیوترم رسمن قاط زده! یه عالمه نوشتم و تا خواستم ادیتش کنم یه دفعه جناب کامی خود به خود ریستارت زد و همه​اش پرید! اینم از شانس ما که بعد چند روز اومدیم دو کلام بنالیم! هر چی هم به جناب همسر(بنده بی​تقصیرم! خودش گفته از این به بعد توی وبلاگت به جای آق​شوهره بگو جناب همسر!) می​گم یه دستی سر و روش بکش و درست​اش کنه،گوش​اش بدهکار نیست که نیست. باز خوبه از سر نادانی نیست که بهش می​گم اگر نه که درسته قورت​ام داده بود که خودت چرا بلد نیستی درست​اش کنی!...خب البته من هم بلدم چیکار کنم! شب که از شام خبری نباشه و بنده به جای آشپزی نشستم کامی جان نازنین​ام رو درست کردم خودش می​فهمه دنیا دست کیه :)
امروز مادرشوهر جان زنگ زده می​گه رانندگی​ات خوبه؟...جناب همسر هم می​گه خوبه،اگه همینجوری پیش بره مثل حاج یحیی(یحیا؟) راننده​ی نمونه می​شه!...این حاج یحیی یکی از آشناهاشونه که در سراسر کشور راننده​ی نمونه شده.بخاطر اینکه در طول ۴۸ سال رانندگی حتا یه بار هم نشده تصادف بکنه.چون یه مسیر یک ساعته رو درست در ۴ ساعت طی می کنه! از بس یواش می​رونه.
خب البته من به یواش راندن حاج یحیی رانندگی نمی​کنم،ولی هر عابری رو که می​بینم که قصد عبور از خیابون رو داره،سریع براش می​ایستم.چون قبلن خودم عابر بودم و همیشه خوشم میومد از راننده​هایی که به عابرین احترام می​ذارن.حالا خودم هم این کار رو رعایت می​کنم،وقتی عابری رو می​بینم لبخندی می​زنم و بعد با دست اشاره می​کنم که بفرمایید.اینقدر کیفور می​شم وقتی با دست یا با یه لبخند ازم تشکر می​کنن :)
دیگه اینکه فکر کنم با این اوضاع و احوال هوایی،یعنی پاییز زود رسی که داریم! ماهیگیری فردامون منتفی باشه!...راستی به پونه جون و اون دسته از دوستانی که در صداقت تفریحی بودن ماهیگیری ما شک داشتن باید عرض کنم که قربون شکل​تون برم،ما با همون پول قلاب و بند و بساطش می​تونستیم حداقل پنج کیلو ماهی بخریم که فکر کنم برای پنج ماه​مون بس بود! چون زیاد ماهی خور نیستیم.دیگه مرض نداشته بیدیم که پول مالیات و مجوز و دنگ و فنگ​هاش رو بدیم.افتاد الان؟ :)
آقا من برم،می​ترسم این کامی دوباره قاط بزنه هر چی زور زدم برای نوشتن بر باد بره!

Tuesday, August 08, 2006

دیشب همینجوری زد به سرمون که آخر هفته رو بریم ماهیگیری.البته از آنجایی که در اینجا رفع حاجت هم به شرایط آب و هوایی بستگی دارد،ماهیگیری ما هم بشرطی پا برجاست،که هوا بارانی نباشد.(یکی نبود به ما بگه چرا توی این چند هفته​ی اخیر که هوا خوب بود هوس ماهیگیری نکردین!)خلاصه امروز رفتم اداره​ی پست و مجوز رو گرفتم و مالیات​اش رو هم دادم(اینجاست که آدم توی دلش می​گه صد رحمت به مملکت شیر تو شیر خودمون،از مجوز که خبری نیست،مالیات هم کشک!)...حالا چی کم داشتیم؟ قلاب و بند بساط ماهیگیری! دکمه رو که داشتیم،فقط مونده بود بدیم یه کُت بهش بدوزن!!
رفتیم یه فروشگاهی که فقط مخصوص لوازم ماهیگیری بود.از توی ویترین دیدم عجب قلاب​هایی داره این،اما همین که چشم​مون به قیمت​ها افتاد، نزدیک بود با کله بریم توی ویترین! از صد و بیست یورو داشت تا چهارصد و پانصد و تازه هزارتایی هم داشت!
راستش بهمون زور داشت که صد و بیست تا رو بدیم قلاب،که البته صد و بیست یورویی​اش به درد نمی​خورد و باید مثلن یه دویست یورویی می​گرفتیم که بتونیم راحت باهاش ماهی بگیریم.خلاصه از اونجا زدیم بیرون و رفتیم از یه سمساری که آدرسش رو از یکی گرفته بودیم،بگیریم.انواع و اقسام قلاب رو می​شد پیدا کرد توی همون سمساری​یه،حتا از اونایی که توی ویترین مغازه​هه دویست و شصت یورو زده بود،درست همون شکلی و همون اندازه منتها سی یورو! نو هم بود.صاحب سمساری​یه می​گفت اینا رو از یه مغازه که ورشکست شده گرفته و برای همین هم ارزون بودن.خلاصه کنم هم قلاب خوب گیرمون اومد و هم اینکه بالای دویست تا نفع کردیم.
البته این خرج​هایی(خرج مجوز و مالیات رو هم حساب کنین) که داشت،پاک از هوس ماهیگیری کردن پشیمون​مون کرد :) تازه باید بریم کرم هم بخریم! حالا خدا کنه هوا خوب باشه که بتونیم اقلن ماهی بگیریم و داغ این یوروهای نازنین خرج شده رو دل​مون نمونه!:) البته ما ماهیگیری رو بیشتر برای تفریح​اش می​ریم تا گرفتن ماهی.اما خب دست خالی هم که نمی​شه برگشت!حالا یکشنبه ببینیم و تعریف کنیم.دعا کنین هوا خوب باشه،سهم ماهی​تون هم پیش من محفوظه ؛)

Sunday, August 06, 2006

امروز یه سر رفتیم اتمی​یوم(Athomium) که از سال ۲۰۰۳ بخاطر تعمیرات تعطیل بود و فوریه امسال باز شده بود،چقدر هم شلوغ بود!همه​اش توی صف بودیم،برای خرید تیکت،برای ورود،برای برگشت...خب اول یه توضیحی بدم که اصلن این اتمی​یوم چی هست...اتمی​یوم نماد شهر بروکسل است که در سال ۱۹۵۸ ساخته شده،در واقع اون رو به عنوان بنای یادبود و برج ایفلِ بروکسل می​شناسند.این بنا در حقیقت،نشان​گر مفهوم اتم بوده و نمادی​ست از کریستال آهنی با ۹ اتم که ۱۵۰ بیلیون بار بزرگ​تر شده و نمایان​گر صنعت آهن و فلز و قدرت اتم است. طراح​اش آقای Andrè WaterKeyn بوده و طراحی و ساختن​اش حدود ۳۶ ماه طول کشیده.که با روکشی از آلومینیوم ساخته شده و ۲۴۰۰ تُن وزن داره.ارتفاع​اش ۱۰۲ متر و ضخامت هر کدوم از گوی​هاش ۱۸متره و هر کدوم از این ۹ تا گوی​ای که داره به منظور خاصی مورد استفاده قرار می​گیره.مثلن در گوی اول عکس​هایی از چگونگی ساخت​اش رو می​شه دید و در دومی همین مراحل رو بصورت تصویری و از صفحه​های تلویزیونی که گذاشتن می​شه دید،سومی یه کافه​ست و...آخری هم که رستورانه،که ملت با پله​برقی و آسانسور می​تونن به بالا برن.
یه چند تایی عکس گرفتم که می​گذارم​شون،البته بگم که ما خیر سرمون مثلن دوربین برده بودیم،هنوز سه تا عکس نگرفته شارژ باطری​های دوربین تموم شد و مجبور شدم عکس​های بعدی رو با تلفن​ام بگیرم.خلاصه ببخشید اگه کیفیت عکس​ها همچین یه نموره! پایین​اند.

این نمای کامل از خود اتمی​یومه که ماشالله از هرجای بروکسل می​شه زیارت​اش کرد و...صلوات ختم کنین!
همون صفحه​های تلویزیونی در حال نشان دادن مراحل ساخت.
داخل همون لوله​ها که گوی​ها رو به هم وصل می​کنه با پله​برقی.
این عکس رو وقتی داشتیم از پله​برقی می​ر​فتیم پایین گرفتم،در واقع از سقف که یه شیشه​های کوچکی داره و گوی​های دیگه ازش معلومه.
کافه​ی اتمی​یوم که یخچال​هاش حالت قدیمی رو داشت.با خوراکی​های گرون البته!
نمایی از شهر بروکسل از اون بالا.(در این عکس بنده رو هم از انعکاس توی شیشه مشاهده می​فرمایین!...البته اگه ذره​بین داشته باشین!)
یک نمای دیگه و این یکی.
اینجا هم فروشگاه اتمی​یومه که نماد اتمی​یوم رو به شکل​های مختلف و صد البته به قیمت خون پدرشون می​فروشن.

اینم از اتمی​یوم که نایب زیاره بودیم از طرف همهی شما.ایشالا قسمت شما هم بشه.
توضیح: چون می​دونستم فلیکر و قسمت عکس خودِ بلاگر برای دوستان در ایران فیلتره،عکس​ها رو روی پرشین​گیگ آپلود کردم،اگه اینجا رو هم فیلتر کردن،بگین تا یه فکر دیگه به حال​شون بکنم.

Thursday, August 03, 2006

دیشب از میان هزاران خواب عجیب و غریبی که دیدم،یکیش این بود که دارم نوشته​ی آخر وبلاگم رو می​نویسم اونم با سیل اشک​هایی که همینطور که دارم تایپ می​کنم می​چکند روی کیبورد! خواب دیدم دارم می​نویسم من نمی​خواستم خداحافظی کنم شما مجبورم کردین!! حالا این شما معلومه منظورم کی بود،بله! شما خواننده​ی محترم!
به محض اینکه بیدار شدم بدون دست و روی شسته اومدم سراغ وبلاگ،انگار یادم نبود خواب بوده! خلاصه همین که دیدم همه چی سر جاشه و خبری از خداحافظی نیست نفس راحتی کشیدم.
من نمی​دونم اینایی که تصمیم می​گیرن دیگه ننویسن چجوری دل​شون میاد؟...ترک اعتیاد سخته،اونم از نوع وبلاگی​اش!
حالا برای اینکه هم جو اینجا عوض بشه و هم من باورم بشه که ترک اعتیاد نکردم،این لینک رو ببینین! ماشالله هر روز داریم پسرفت می​کنیم،داریم کم​کم می​شیم یه چیزی شبیه طالبان!خوبه!

Wednesday, August 02, 2006

این نیز بگذرد...
مثل همه​ی جنایت​ها و اتفاق​ها و بلاهایی که توی این چندین و چند ساله بر سر ملت ایران آوردن و متاسفانه به دست فراموشی سپرده شدن.اما نه،جنایت هرگز از خاطره​ها پاک نمی​شه.شاید دیگه در موردشون حرفی زده نشه،ولی مطمئنن برای همیشه در ذهن​ها خواهد ماند.این هم ثبت و اضافه می​شه به همه​ی شکنجه​ها و سنگسارها و تیرباران​ها و اعدام​ها و دست و پا قطع کردن​ها و تجاوزهای قبل از اعدام دخترکان و و و...مطمئن باشید یک روزی تقاص همه​ی این جنایت​ها رو پس می​دهید! یک روزی که باید جواب​گوی این​همه جنایت باشید و آن روز نه روز قیامت که در همین دنیاست و جلوی چشم ملتی به نام ایران!

از بس ستاره کشتيد روی زمان سياه است
هم اين زمين سياه است هم آسمان سياه است
روبسته زان نشستيد در پيشگاه تاريخ
کز اين​همه جنايت، رخسارتان سياه است...


پی​نوشت: این نوشته​ی دکتر حسام فیروزی رو توی وبلاگ راوی عزیز خوندم.فقط ای کاش برای دیگر زندانیان سیاسی نوشدارو پس از مرگ سهراب نباشیم...نگذاریم باطبی هم به سرنوشت محمدی دچار بشه.
پی​نوشت دوم: جو وبلاگ آدم به حال و روز خودش بستگی داره.حال رو روز این روزهای من همینجوریه،ببخشید دیگه.