بیخوابی زده به سرم.داشتم توی وبلاگهای هموطنان(!) بلژیکی وبگردی میکردم که خوردم به این پنج تا سوال.
به نظرم جالب اومدن که اینجا مطرحشون کنم(با حفظ کپیرایت البته)،هم خودم بهشون جواب بدم و هم اینکه اگه دوست داشتین شما هم جواب بدین.
۱- تلویزیون یا اینترنت؟ کدوم رو انتخاب میکنین؟
هممم این از اون سوالهاست که دلم میخواد در جواب بگم هر دو!من از اون آدمهاییام که بدون تلویزیون زندگی برام معنی نداره!! جدی میگم،حتا اگه وقت نشه روشناش کنم و بشینم برنامههاشو ببینم،بازم باید این جعبهی جادویی باشه توی خونه. یعنی بودنش برام مهمه! اما اگه واقعن هیچ راهی نباشه و باید از بین این دوتا یکی رو انتخاب کنم،اینترنت رو انتخاب میکنم.چون شدیدن معتادم و بدون اینترنت نمیتونم سر کنم.بعدشم الان دیگه میشه از اینترنت استفادهی تلویزیونی هم کرد و اینجوری دلم برای تلویزیون زیاد تنگ نمیشه.اما همانطور که عرض شد خودِ جعبه هم برای بنده مهم میباشد! حالا اگر ۲۴ ساعت هم کارتون پخش کنه،که دیگه چه بهتر!
اینم توی پرانتز بگم که بنده با اینکه الان یک خرس گنده هستم،باز هم همانند ۴ سالگی عاشق و دلباختهی انواع و اقسام کارتون میباشم! که صد البته در همین راستا تصمیم گرفتم که یک کلکسیون از کارتونهایی که دیدم چه در زمان بچگی و نوجوانی و چه حالا و چه در آینده!،جمع کنم برای بچه و نوهها و نبیره و نتیجه و غیره و ذالک!
۲- اولین تجربهی اینترنتیتان چی بوده؟ اولین سایتی رو که دیدین یادتون میاد؟
اولین تجربهام،نزدیک هفت-هشت سال پیش بود.که البته اونموقع خودم صاحب کامپیوتر نبودم دروغ چرا.اولین سایتی هم که دیدم...یاهو بود فکر کنم.همون روز هم اونقدر پیشرفت کردم که یه ایمیل هم درست کردم واسه خودم!
شاید باور نکنین من تا الان حتا یک ساعت هم کلاس کامپیوتر نرفتم.همه این چیزهایی که الان بلدم همینجوری یاد گرفتم.یعنی فقط کافی بود یه جا ببینم که مثلن دارن ویندوز اینستال میکنن.دیگه خودم از اون به بعد فورمت و اینستال میکردم.(بابا کامپیوتر! بابا استعداد :) البته بماند سر این یاد گرفتنها چند دفعه کامپیوتر رو به بیمارستان و آخرش به تیمارستان کشوندم! ولی بلاخره یاد گرفتم.
۳- به چه دلیل حاضر به از دست دادنِ اینترنت نیستی؟
شاید در لحظهی اول این جواب به ذهنم خطور کنه: بخاطر اینکه شدیدن بهش اعتیاد دارم.اما فقط به این خاطر نیست.بخاطر ارتباط با خانوادهام،دوستانم،اطلاعات و اخباری که هر لحظه میگیرم.و البته قسمت مهمترش شغلام و بلاگ نوشتن و خوندن!
۴- چه سایتهایی رو حداقل روزی یک بار ویزیت میکنی؟
ایمیلهام،گویا،سایت ایرانیان بلژیک،نیوز بلاد،وبلاگ خودم!(بیشتر بخاطر لینکهای این بغل).و چند تای دیگه که الان یادم نیست.
۵- این سوال رو عوض میکنم با توجه به این پست مینا جون که نوشته اکثر بلاگرهای معروف وبلاگ مخفی دارن.یعنی با یه اسم دیگه توی یه وبلاگ دیگه و با یه سبک دیگه مینویسن.حالا سوال پنجمی رو بذارین اینجوری مطرح کنم که آیا شما وبلاگ مخفی هم دارین؟
وبلاگ مخفی که نه،اما یه وبلاگ دارم که به زبان هلندی توش مینویسم.که خیلی قبلتر از این وبلاگ درستاش کردم.شاید اونموقع که هنوز زبانام خوب نبود،بیشتر بخاطر پیشرفت در زبان درستاش کردم،اما همچنان توش مینویسم.اینجا آدرسشو نذاشتم برای اینکه فکر کردم زبان مسخرهی هلندی به چه درد شما میخوره. الانم اصرار نکنین که آدرسشو نمیدم!(تحفه! حالا بگو کی اصرار کرد!!) نه اینکه خیلی چیزهای خصوصی توش نوشته باشم،فقط اونجا آزادانهتر میتونم بنویسم.اینجا اما باید مواظب باشی چیزی که مینویسی به کسی برنخوره! اگه بربخوره که دیگه واویلا! تا صد سال هی باید فحش بشنوی!
این بود سوالهای امشب.اونایی که وبلاگ دارن،اگه خواستین توی وبلاگهاتون جواب بدین،پایین همین لینک میدم.البته توی کامنتدونی خبر بدین.اونایی هم که وبلاگ ندارن چه از نوع مخفی و غیر مخفی،کامنتدونی بنده دربست در اختیارشونه.تعارف نکنین ها.خونهی منو شما نداره ؛)
دوستانی که به این پرسشها،(فارسی را پاس بداریم!) پاسخ دادن:
حامین
مامان رژینا
مینا
Thursday, August 31, 2006
Tuesday, August 29, 2006
اگه واقعن قصد خودکشی دارین،مثل امروز من بعد از حدود یک سال کفش پاشنه بلند بپوشین و برین ۳ ساعت کامل باهاشون راه برین!!
جدی میگم! بهترین راه برای خودکشی همینه.یعنی رسمن تا برسین خونه شهید شدین فاتحهتون خوندهست!
از رو که نمیرم! فردا میخوام دوباره همینها رو بپوشم.مثلن میخوام بهشون عادت کنم خیر سرم! البته غیر از بحث عادت،یه چیز دیگه هم هست و اون اینکه یه عالمه یورو ندادم که بذارمشون توی جاکفشی. باید ازشون کار کشید و استفاده کرد،حتا به قیمت جان خودم!!
پینوشت: صداشو پیش جناب همسر در نیاوردم! آخه دیروز همین که چشماش به کفشها افتاد گفت میتونی با پاشنهی به این بلندی راه بری! گفتم آره بابا! ما این کارهایم!(الکی) حالا اگه بفهمه دارم از پا درد اینجا مینالم!
پینوشت دوم: راستی دیدین چند هفته پیش بود فکر کنم،در آلمان مسابقهی دو زنان با کفشهای پاشته بلند! واویلا! به نفر اول ۱۳ هزار دلار جایزه دادن!...فکر کنم اگه من شرکت میکردم یه چیزی هم باید جریمه پرداخت میکردم!!
جدی میگم! بهترین راه برای خودکشی همینه.یعنی رسمن تا برسین خونه شهید شدین فاتحهتون خوندهست!
از رو که نمیرم! فردا میخوام دوباره همینها رو بپوشم.مثلن میخوام بهشون عادت کنم خیر سرم! البته غیر از بحث عادت،یه چیز دیگه هم هست و اون اینکه یه عالمه یورو ندادم که بذارمشون توی جاکفشی. باید ازشون کار کشید و استفاده کرد،حتا به قیمت جان خودم!!
پینوشت: صداشو پیش جناب همسر در نیاوردم! آخه دیروز همین که چشماش به کفشها افتاد گفت میتونی با پاشنهی به این بلندی راه بری! گفتم آره بابا! ما این کارهایم!(الکی) حالا اگه بفهمه دارم از پا درد اینجا مینالم!
پینوشت دوم: راستی دیدین چند هفته پیش بود فکر کنم،در آلمان مسابقهی دو زنان با کفشهای پاشته بلند! واویلا! به نفر اول ۱۳ هزار دلار جایزه دادن!...فکر کنم اگه من شرکت میکردم یه چیزی هم باید جریمه پرداخت میکردم!!
Sunday, August 27, 2006
۱- دیشب دوتایی نشستیم آفساید رو دیدم.فیلم از نظر من فوقالعادهست.واقعن تعجب میکنم که این فیلم چهجوری اجازهی اکران نگرفته! شاید بخاطر اینکه ترسیدن از حقیقتی که توسط این فیلم بیان شده!...ای کاش روی اینترنت پخشاش نمیکردن که حداقل با خریدن دیویدیاش میشد حمایت کرد از کارگردان و دستاندرکاران فیلم.ما فیلم رو از همینجا دیدم،ولی قطعن دیویدیاش رو هم میگیرم.نه فقط بخاطر کمک و یا حمایت،بلکه بخاطر خود فیلم که از نظر من ساختهایست بینظیر.پیشنهاد میکنم اگر ندیدینش حتمن ببینین.این شش دختر هم معرکه بازی میکنن.
۲- در وبلاگ شبح دو تا عکس دیدم که به نظر بیشتر فتوشاپی هستن تا واقعی.دو تا عکس از آرامگاه کوروش کبیر که بخاطر آبگیری سد سیوند داره زیر آب میره.من توی کامنتدونی شبح نوشتم که بیشتر به جعلی میخورن.اما اگه دوستان(بخصوص دوستان شیرازی) خبری از واقعیت داشتن یا نداشتنِ این خبر دارن بگن لطفن.
راستش،اهل اینکه سنگ این رو به سینه بزنم آی آرامگاه کوروش کبیره و فلانه و بیساره،نیستم؛این آثار بیشتر از لحاظ قدمتشون ارزشمند هستن تا اینکه به فلان کَس متعلق داشته باشن. به هر حال امیدوارم که این خبر واقعیت نداشته باشه.
۳- بعضی وقتها که کانتر بلاگ رو چک میکنم به گزینههای عجیب و غریبی که از طریق موتورهای جستجو اومدن به وبلاگم برمیخورم که خیلی خنده دارن.یکیشون که امشب شده بود سوژهی خندهی ما دعای اشیاء گمشده بود! من خودم اولین بار بود اصلن میشنیدم که اشیاء گمشده هم دعا دارن و میشه با دعا خوندن برشون گردوند یا پیداشون کرد :))
یه بنده خدائی هم دنبال ایمیل مادربزرگ گلزار میگشته گویا که سر از وبلاگ من در آورده!! خدائیش هرچی فکر کردم نفهمیدم طرف ایمیل مادربزرگ گلزار(حالا از کجا معلوم اصلن زنده باشه و یا بلد باشه ایمیل چی هست!) رو میخواسته چیکار! لابد فکر کرده چشماش مثل نوهاش سبزه و قدش بلند و خوشگل و خوشهیکل! دیگه کی از اون بهتر واسه تور کردن :)
۴- آقا ما بریم بکپیم که فردا گلاب به روتون دوشنبه است! بدم میاد از این دوشنبهها!(با لهجهی خشایار مستوفی خوانده شود لطفن!)
۲- در وبلاگ شبح دو تا عکس دیدم که به نظر بیشتر فتوشاپی هستن تا واقعی.دو تا عکس از آرامگاه کوروش کبیر که بخاطر آبگیری سد سیوند داره زیر آب میره.من توی کامنتدونی شبح نوشتم که بیشتر به جعلی میخورن.اما اگه دوستان(بخصوص دوستان شیرازی) خبری از واقعیت داشتن یا نداشتنِ این خبر دارن بگن لطفن.
راستش،اهل اینکه سنگ این رو به سینه بزنم آی آرامگاه کوروش کبیره و فلانه و بیساره،نیستم؛این آثار بیشتر از لحاظ قدمتشون ارزشمند هستن تا اینکه به فلان کَس متعلق داشته باشن. به هر حال امیدوارم که این خبر واقعیت نداشته باشه.
۳- بعضی وقتها که کانتر بلاگ رو چک میکنم به گزینههای عجیب و غریبی که از طریق موتورهای جستجو اومدن به وبلاگم برمیخورم که خیلی خنده دارن.یکیشون که امشب شده بود سوژهی خندهی ما دعای اشیاء گمشده بود! من خودم اولین بار بود اصلن میشنیدم که اشیاء گمشده هم دعا دارن و میشه با دعا خوندن برشون گردوند یا پیداشون کرد :))
یه بنده خدائی هم دنبال ایمیل مادربزرگ گلزار میگشته گویا که سر از وبلاگ من در آورده!! خدائیش هرچی فکر کردم نفهمیدم طرف ایمیل مادربزرگ گلزار(حالا از کجا معلوم اصلن زنده باشه و یا بلد باشه ایمیل چی هست!) رو میخواسته چیکار! لابد فکر کرده چشماش مثل نوهاش سبزه و قدش بلند و خوشگل و خوشهیکل! دیگه کی از اون بهتر واسه تور کردن :)
۴- آقا ما بریم بکپیم که فردا گلاب به روتون دوشنبه است! بدم میاد از این دوشنبهها!(با لهجهی خشایار مستوفی خوانده شود لطفن!)
Saturday, August 26, 2006
من هستم،فقط سرم وحشناک شلوغه.بدمصب این زمان به قدری تند میگذره که آدم اصلن نمیفهمه هفته کِی میاد و کِی تموم میشه.امروز که سری به این حوالی زدم دیدم ای دل غافل شش روزه اینجا چیزی ننوشتم!
راستش بعضی وقتها فکر میکنم اگه شبانه روز ۴۸ ساعت هم بود،باز هم وقت کم میآوردم! بس که خودم رو درگیر میکنم.
نمیدونم کدوم از خدا بیخبری توی پارکینگ مالیده به سپر عقب ماشینام! البته فقط رنگش مونده روی ماشین.یعنی طرف از من هم ناشیتر(هرچند من دیگه دارم میشم یه شوفر حرفهای! و خدائی توی این مدت هیچ خطائی ازم سر نزده) بوده و نتونسته ماشین خودش رو از پارک دربیاره و برای همین سپرش ماشین منو گرفته و عجیبه جوری مالونده که آژیر ماشین به صدا نیومده!... بابا به جهنم که زده توی کون ماشین من و فرار کرده،به درک که رنگ بدترکیباش روی ماشین من مونده،من فقط ناراحت اینم که ملت تا منو میبینن میگن اِ نسرین هنوز هیچی نشده تصادف کردی!!! حالا بیا و ثابت کن که یکی دیگه اومده و به من زده!!...به هر حال کاریش نمیشه کرد،فقط یادم باشه هرچقدر هم خودم رعایت کنم،بازم هستن آدمهایی که رعایت نمیکنن؛حتا در اروپا!
دیگه اینکه توی این هفتهی گذشته یه کار مفید انجام دادم و اون هم درست کردن یک آشرشتهی مشتی در روزهای بارانی و تقریبن پاییزی بود.جای شما خالی خیلیخیلی چسپید.تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر از این کارهای مفید انجام بدم :)
زیاده عرضی نیست.باقی بقایتان،جاناش فدایتان.( به جای این "اش" سوم شخص، هر کی رو خوشتون نمیاد جایگزین کنین ؛)
راستش بعضی وقتها فکر میکنم اگه شبانه روز ۴۸ ساعت هم بود،باز هم وقت کم میآوردم! بس که خودم رو درگیر میکنم.
نمیدونم کدوم از خدا بیخبری توی پارکینگ مالیده به سپر عقب ماشینام! البته فقط رنگش مونده روی ماشین.یعنی طرف از من هم ناشیتر(هرچند من دیگه دارم میشم یه شوفر حرفهای! و خدائی توی این مدت هیچ خطائی ازم سر نزده) بوده و نتونسته ماشین خودش رو از پارک دربیاره و برای همین سپرش ماشین منو گرفته و عجیبه جوری مالونده که آژیر ماشین به صدا نیومده!... بابا به جهنم که زده توی کون ماشین من و فرار کرده،به درک که رنگ بدترکیباش روی ماشین من مونده،من فقط ناراحت اینم که ملت تا منو میبینن میگن اِ نسرین هنوز هیچی نشده تصادف کردی!!! حالا بیا و ثابت کن که یکی دیگه اومده و به من زده!!...به هر حال کاریش نمیشه کرد،فقط یادم باشه هرچقدر هم خودم رعایت کنم،بازم هستن آدمهایی که رعایت نمیکنن؛حتا در اروپا!
دیگه اینکه توی این هفتهی گذشته یه کار مفید انجام دادم و اون هم درست کردن یک آشرشتهی مشتی در روزهای بارانی و تقریبن پاییزی بود.جای شما خالی خیلیخیلی چسپید.تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر از این کارهای مفید انجام بدم :)
زیاده عرضی نیست.باقی بقایتان،جاناش فدایتان.( به جای این "اش" سوم شخص، هر کی رو خوشتون نمیاد جایگزین کنین ؛)
Sunday, August 20, 2006
داشتم در بیبیسی این مطلب رو میخوندم و بعد نظرات مردم که در مورد مصرف بیش از اندازهی نوشابه در ایران است.بعضی از نظرات خیلی جالب هستن،مثلن بیشترشون نوشتن اگه نوشیدنیهای الکلی در ایران آزاد بودن،مردم کمتر نوشابه مینوشیدن! آخه نوشیدنیهای الکلی هم ضررهای خودشون رو دارن.حالا از اینش که بگذریم مگه در کشورهای دیگه که نوشیدنی الکلی آزاده،دیگه مردم کمتر نوشابه مینوشند؟!...نه والا.همچین چیزی هم نیست.یکی از دوستای من روزی ۵ لیتر نوشابه مینوشه! تازه اگه هوا گرم باشه بیشتر! با اینکه نوشیدنی الکی هم مینوشه.خب به قول خودش هیچی جای نوشابه رو نمیگیره!
یکی دیگه نوشته اگه نوشیدنیهای سالم دیگه مثل دوغ ارزون بودن شاید مردم کمتر نوشابه مینوشیدن!! این دیگه از اون حرفهاست! دوغ رو آدم با یه بطری آب معدنی و یه ظرف ماست پونصد گرمی و یه قاشق نمک و نعنا میتونه خیلی راحت و سالمتر و از همه مهمتر ارزونتر در خونه درست کنه.آدم که نباید همه چیز رو از بیرون حاضری بخره!ما اکثر اوقات همین کار رو میکنیم.
مصرف نوشابهی من در حد صفره! اما همچنان نتونستم جناب همسر رو راضی کنم به ترک.گرچه اونم نوشابهای نیست و فقط به همراه غذا مینوشه.در واقع ماهی شاید دو لیتر.من برای اینکه همون دو لیتر رو هم کم کنم،خیلی مواقع دوغ درست میکنم.همون مواد بالا رو در مخلوط کن میریزم و سه دقیقهای چنان دوغی درست میشه که اگه یه ذرره گاز داشته باشه دیگه میشه دوغ آبعلی!
من فکر میکنم اینا بهانهست که آی فلان چیز ارزونتر از فلان چیزه و برای همین مصرفش بالاست! نوشابه رو اکثر مردم ما متاسفانه یک نوشیدنی اعیانی میدونن! بعدش هم آگهی در مورد مضراتش کمه یا شاید هست و مردم توجهی نمیکنن.اکثر اینهایی که چاقی مفرط دارن بیشتر بخاطر نوشیدن نوشابهست!
جدیدن در مدرسههای هند هم نوشابه ممنوع شده.جالب این بود که بچهها سر صف داشتن قسم میخوردن که هرگز لب به نوشابه نزنن.
اینجا هم مصرف نوشابه خیلی بالاست.شاید در حد ایران! ملت چپ میرن راست میان یه بطری نوشابه دستشونه!
خب حالا که بحث نوشابه شد یه جک نوشابهای بگم و دیگه با اجازهتون از منبر بیام پایین :)
میگن یه بنده خدائی داشته برای اولین بار نوشابه مینوشیده،ازش میپرسن چطوره،خوشمزهس؟...میگه آره، ولی عجب برقی داره!!
یکی دیگه نوشته اگه نوشیدنیهای سالم دیگه مثل دوغ ارزون بودن شاید مردم کمتر نوشابه مینوشیدن!! این دیگه از اون حرفهاست! دوغ رو آدم با یه بطری آب معدنی و یه ظرف ماست پونصد گرمی و یه قاشق نمک و نعنا میتونه خیلی راحت و سالمتر و از همه مهمتر ارزونتر در خونه درست کنه.آدم که نباید همه چیز رو از بیرون حاضری بخره!ما اکثر اوقات همین کار رو میکنیم.
مصرف نوشابهی من در حد صفره! اما همچنان نتونستم جناب همسر رو راضی کنم به ترک.گرچه اونم نوشابهای نیست و فقط به همراه غذا مینوشه.در واقع ماهی شاید دو لیتر.من برای اینکه همون دو لیتر رو هم کم کنم،خیلی مواقع دوغ درست میکنم.همون مواد بالا رو در مخلوط کن میریزم و سه دقیقهای چنان دوغی درست میشه که اگه یه ذرره گاز داشته باشه دیگه میشه دوغ آبعلی!
من فکر میکنم اینا بهانهست که آی فلان چیز ارزونتر از فلان چیزه و برای همین مصرفش بالاست! نوشابه رو اکثر مردم ما متاسفانه یک نوشیدنی اعیانی میدونن! بعدش هم آگهی در مورد مضراتش کمه یا شاید هست و مردم توجهی نمیکنن.اکثر اینهایی که چاقی مفرط دارن بیشتر بخاطر نوشیدن نوشابهست!
جدیدن در مدرسههای هند هم نوشابه ممنوع شده.جالب این بود که بچهها سر صف داشتن قسم میخوردن که هرگز لب به نوشابه نزنن.
اینجا هم مصرف نوشابه خیلی بالاست.شاید در حد ایران! ملت چپ میرن راست میان یه بطری نوشابه دستشونه!
خب حالا که بحث نوشابه شد یه جک نوشابهای بگم و دیگه با اجازهتون از منبر بیام پایین :)
میگن یه بنده خدائی داشته برای اولین بار نوشابه مینوشیده،ازش میپرسن چطوره،خوشمزهس؟...میگه آره، ولی عجب برقی داره!!
Saturday, August 19, 2006
ظهر یه سر رفتیم بندر شهر آنتورپن زدیم،جایی که مسابقهی کشتیهاست و یه عالمه کشتیهای خوشگل جمع شدن اونجا.ملت مثل مور و ملخ ریخته بودن توی این بندر و همه هم از دم دوربین به دست و چقچق مشغول عکاسی.خیلی باحال بود،جای همهی شما خالی.ما که فقط تونستیم چهار تا از کشتیها رو ببینیم،به بقیه نرسیدیم که البته اینقدر خوش گذشت اونا رو گذاشتیم برای فردا.

یکی از کشتیها هم به ملت اجازه دادن بود که برن توی کشتی و یه دوری بزنن و داخلش رو ببینن.جالبه مجانی هم بود! ما یه ذره وایسادیم توی صف،صف خیلی طولانی هم داشت و البته تا ساعت چهار فقط اجازه میداد مردم برن تو.دیدیم احتمالن نوبت بهمون نرسه دیگه بیشتر وقتمون رو تلف نکردیم.رفتیم جلو کشتیهای انگلیسی و دانمارکی رو دیدیم.همه هم خدمههاشون توی کشتی بودن،انگلیسییه مشغول لمبوندن بودن و دانمارکییه هم داشتن بادبانهای کشتی رو باز میکردن.
یک عالمه عکس گرفتم که فقط چند تاشون رو رسیدم توی فلیکر آپلود کنم.نمیدونم هنوز فلیکر برای دوستان در ایران فیلتره یا نه.اگه هست بهم خبر بدین تا در پرشینگیگ هم آپلودشون کنم.چه کنم کشته مردهی رفاقتیم دیگه :)
رفتنی هوا اینقدر خوب بود که نگو،آخرین روزهای آفتابی رو داریم میگذرونیم! رفتیم کنار بندر دیدیم یه عالمه پیرمرد کنار هم با همهی بند و بساطشون نشستن دارن ماهی میگیرن.اگه بدونین چقدر من و جناب همسر به جون هم نق زدیم که چرا ما هم یادمون نبود قلاب و بند و بساطمون رو بیاریم! جای به این خوبی،هوای آفتابی...بعدش تازه یادمون افتاد ما اصلن به یه نیت دیگه اومدیم!
ولی برگشتنی چنان بارونی گرفت که نگو.در حالی که تا دو دقیقه پیش هوا آفتابی بود،یک دفعه رعد و برق و پشت سرش هم بارون شدید شروع شد.یاد پیرمردهای ماهیگیر افتادم که تا الان موش آبکشیده شدن و احتمالن ماهیها اونا رو شکار کردن :)
این عکس کناری رو به یه دلیل از این زاویه گرفتم.اگه گفتین چه دلیلی؛)

یکی از کشتیها هم به ملت اجازه دادن بود که برن توی کشتی و یه دوری بزنن و داخلش رو ببینن.جالبه مجانی هم بود! ما یه ذره وایسادیم توی صف،صف خیلی طولانی هم داشت و البته تا ساعت چهار فقط اجازه میداد مردم برن تو.دیدیم احتمالن نوبت بهمون نرسه دیگه بیشتر وقتمون رو تلف نکردیم.رفتیم جلو کشتیهای انگلیسی و دانمارکی رو دیدیم.همه هم خدمههاشون توی کشتی بودن،انگلیسییه مشغول لمبوندن بودن و دانمارکییه هم داشتن بادبانهای کشتی رو باز میکردن.
یک عالمه عکس گرفتم که فقط چند تاشون رو رسیدم توی فلیکر آپلود کنم.نمیدونم هنوز فلیکر برای دوستان در ایران فیلتره یا نه.اگه هست بهم خبر بدین تا در پرشینگیگ هم آپلودشون کنم.چه کنم کشته مردهی رفاقتیم دیگه :)
رفتنی هوا اینقدر خوب بود که نگو،آخرین روزهای آفتابی رو داریم میگذرونیم! رفتیم کنار بندر دیدیم یه عالمه پیرمرد کنار هم با همهی بند و بساطشون نشستن دارن ماهی میگیرن.اگه بدونین چقدر من و جناب همسر به جون هم نق زدیم که چرا ما هم یادمون نبود قلاب و بند و بساطمون رو بیاریم! جای به این خوبی،هوای آفتابی...بعدش تازه یادمون افتاد ما اصلن به یه نیت دیگه اومدیم!
ولی برگشتنی چنان بارونی گرفت که نگو.در حالی که تا دو دقیقه پیش هوا آفتابی بود،یک دفعه رعد و برق و پشت سرش هم بارون شدید شروع شد.یاد پیرمردهای ماهیگیر افتادم که تا الان موش آبکشیده شدن و احتمالن ماهیها اونا رو شکار کردن :)
این عکس کناری رو به یه دلیل از این زاویه گرفتم.اگه گفتین چه دلیلی؛)
Wednesday, August 16, 2006
1- مهر وبلاگ منو با ادیتور هاله بستن! الان دارم توی این ادیتور می نویسم،یه جور غریب یه! هی یک در میان غلط املائی دارم و باید دوباره برم درست اش کنم! تازه نیم فاصله هم نداره و همچین همه چی رو دارم گشاد گشاد می نویسم!خدائیش یک بلاگشهر و یه سرزمین آفتاب که امیدوارم هرچه زودتر مشکلات فنی اش حل بشه.(این دیگه درسی باشه این دفعه ادیتور آفلاینش رو دانلود کنم)
2- عرض شود که ملالی نیست جز اینکه این روزها به طرز فجیعی سرم شلوغه،آخرین روزهای تعطیلاته و یه عالمه اضافه کاری گرفتم! بلاخره این جیب های مبارک باید پر باشن که آخر هفته دست کنم توشون و آتیش بزنم به مال ام!
3- پریشب به لطف این سایت فیلم آتش بس رو دیدم.راستش کارهای تهمینه میلانی رو همیشه می پسندم.این کارش هم بد نبود.یعنی خوب بود اما عالی نبود که پرفروش ترین فیلم ایران باشه.دیالوگ های خوب و تیکه های باحالی داشت.کل کل های زن و شوهر و شکوندن وسائل خونه فکر کنم زیاد از حد بود.از همه جالب تر مادرشوهر فمنیست فیلم بود که فکر کنم با دیدن همچین مادرشوهری همه آرزو می کنن که مادرشوهرشون فمنیست باشه :) در کل فیلم خوبی بود،دوستانی که ندیدن،اگه برن توی همون سایت می تونن دانلود کنن و ببینن.
4- ایران هر روز بدتر از دیروز! دینگ دینگ!...این قضیه ی جمع کردن ماهواره ها داره به آدم می گه ایران هر روز داره به عقب برمی گرده!...داداشم در جنوب سربازه،و البته در ارتش.می گه بهمون دستور دادن که برین هر دختر و پسری رو با هم دیدن جلوشون رو بگیرین و جلب شون کنین!! با اینکه این کارا وظیفه ی نیروی انتظامیه و ارتش کارش چیز دیگه ست.می گه اما این دستور از این گوش ما رد و از اون یکی گوش خارج شده:)
5- جنگ خاورمیانه هم تمام شد و توی ..ن آخوندها عروسیه! لابد برای این همه انسان بی گناهی که کشته شدن!
6- من این روزها خیلی ایمیل می گیرم از دوستانی که راهنمائی می خوان در مورد مهاجرت.یه خواهشی دارم،قبل از اینکه به من میل بدین یه گشتی توی آرشیوم بزنین،چند بار در مورد مهاجرت نوشتم.شاید جواب سوال هاتون رو همونجا پیدا کردین.
7- یه عده هم می خوان من بهشون بگم کدوم کشور خوبه برای زندگی که به همونجا مهاجرت کنن! باور کنین من اطلاعات درستی ندارم،هنر کرده باشم از همین کشوری که توش هستم خبر دارم و فوق اش کشورهای همسایه.من نه در مورد آمریکا،نه استرالیا و نه اسکاندیناوی و...هیچ اطلاعی ندارم.اگه همون وقتی رو صرف میل زدن به من می کنین،یه جستجو بکنین در گوگل یا هر موتور جستجوی دیگه خیلی به نتایج بهتری می رسین.
8- خدا رحم کنه! فک ام تازه گرم شده! اگه ادامه بدم احتمالن شماره کم بیارم! پس ما رفتیم به قول این دختره مهناز افشار توی آتش بس بای بای!
2- عرض شود که ملالی نیست جز اینکه این روزها به طرز فجیعی سرم شلوغه،آخرین روزهای تعطیلاته و یه عالمه اضافه کاری گرفتم! بلاخره این جیب های مبارک باید پر باشن که آخر هفته دست کنم توشون و آتیش بزنم به مال ام!
3- پریشب به لطف این سایت فیلم آتش بس رو دیدم.راستش کارهای تهمینه میلانی رو همیشه می پسندم.این کارش هم بد نبود.یعنی خوب بود اما عالی نبود که پرفروش ترین فیلم ایران باشه.دیالوگ های خوب و تیکه های باحالی داشت.کل کل های زن و شوهر و شکوندن وسائل خونه فکر کنم زیاد از حد بود.از همه جالب تر مادرشوهر فمنیست فیلم بود که فکر کنم با دیدن همچین مادرشوهری همه آرزو می کنن که مادرشوهرشون فمنیست باشه :) در کل فیلم خوبی بود،دوستانی که ندیدن،اگه برن توی همون سایت می تونن دانلود کنن و ببینن.
4- ایران هر روز بدتر از دیروز! دینگ دینگ!...این قضیه ی جمع کردن ماهواره ها داره به آدم می گه ایران هر روز داره به عقب برمی گرده!...داداشم در جنوب سربازه،و البته در ارتش.می گه بهمون دستور دادن که برین هر دختر و پسری رو با هم دیدن جلوشون رو بگیرین و جلب شون کنین!! با اینکه این کارا وظیفه ی نیروی انتظامیه و ارتش کارش چیز دیگه ست.می گه اما این دستور از این گوش ما رد و از اون یکی گوش خارج شده:)
5- جنگ خاورمیانه هم تمام شد و توی ..ن آخوندها عروسیه! لابد برای این همه انسان بی گناهی که کشته شدن!
6- من این روزها خیلی ایمیل می گیرم از دوستانی که راهنمائی می خوان در مورد مهاجرت.یه خواهشی دارم،قبل از اینکه به من میل بدین یه گشتی توی آرشیوم بزنین،چند بار در مورد مهاجرت نوشتم.شاید جواب سوال هاتون رو همونجا پیدا کردین.
7- یه عده هم می خوان من بهشون بگم کدوم کشور خوبه برای زندگی که به همونجا مهاجرت کنن! باور کنین من اطلاعات درستی ندارم،هنر کرده باشم از همین کشوری که توش هستم خبر دارم و فوق اش کشورهای همسایه.من نه در مورد آمریکا،نه استرالیا و نه اسکاندیناوی و...هیچ اطلاعی ندارم.اگه همون وقتی رو صرف میل زدن به من می کنین،یه جستجو بکنین در گوگل یا هر موتور جستجوی دیگه خیلی به نتایج بهتری می رسین.
8- خدا رحم کنه! فک ام تازه گرم شده! اگه ادامه بدم احتمالن شماره کم بیارم! پس ما رفتیم به قول این دختره مهناز افشار توی آتش بس بای بای!
Sunday, August 13, 2006
همینمون مونده بود که احمدینژاد وبلاگنویس بشه! (بهش لینک نمیدم! خواستین بزنین احمدینژاد دات آیآر،خودش میاد!) لابد میخواد از هالهی نور و اینکه اسرئیل باید از نقشهی دنیا حذف بشه،توش بنویسه!!! چند تا زبان هم انتخاب کرده برای وبلاگاش که قشنگ همهی دنیا بفهمن چی میگه! واویلا! البته بعید میدونم خودش وبلاگاش رو بنویسه و اداره بکنه!
رفتم یه کامنت براش نوشتم که فکر کنم امکان پابلیشاش صفره! اما مهم نیست،خودش هم اگه نخونه بلاخره یکی از همین مسئولین فداکار!! میخوندش.مثلن خواسته یه بیوگرافی از خودش بنویسه،آدم دلش میخواد بشینه پشت پیسی و با خوندن این بیوگرافی،زار زار براش گریه کنه!! طفلی چقدر خاکی و پاک و معصومه!
آخرشم نوشته من فقط ۱۵ دقیقه در هفته وقت برای مجرای جدید ارتباطی اختصاص خواهم داد! نه که طفلک تمام وقتاش پره و همهاش داره به مشکلات مردم رسیدگی میکنه،برای همین نمیتونه از ۱۵ دقیقه بیشتر رو اختصاص بده به وبلاگ!
آقا! سر جدتون یکی جلوی اینو بگیره! این فردا میخواد توی وبلاگاش به اسرائیل حمله کنه و هالوکاست رو نفی کنه و ما رو بدبخت کنه! بدبخت که کرده! از این بدتر کنه!...بعدشم جان مادرتون نرین هی توی وبلاگهاتون بهش لینک بدین،الان ببینه ترافیک وبلاگاش بالا رفته،پیش خودش فکر میکنه پُخییه واسه خودش!!
رفتم یه کامنت براش نوشتم که فکر کنم امکان پابلیشاش صفره! اما مهم نیست،خودش هم اگه نخونه بلاخره یکی از همین مسئولین فداکار!! میخوندش.مثلن خواسته یه بیوگرافی از خودش بنویسه،آدم دلش میخواد بشینه پشت پیسی و با خوندن این بیوگرافی،زار زار براش گریه کنه!! طفلی چقدر خاکی و پاک و معصومه!
آخرشم نوشته من فقط ۱۵ دقیقه در هفته وقت برای مجرای جدید ارتباطی اختصاص خواهم داد! نه که طفلک تمام وقتاش پره و همهاش داره به مشکلات مردم رسیدگی میکنه،برای همین نمیتونه از ۱۵ دقیقه بیشتر رو اختصاص بده به وبلاگ!
آقا! سر جدتون یکی جلوی اینو بگیره! این فردا میخواد توی وبلاگاش به اسرائیل حمله کنه و هالوکاست رو نفی کنه و ما رو بدبخت کنه! بدبخت که کرده! از این بدتر کنه!...بعدشم جان مادرتون نرین هی توی وبلاگهاتون بهش لینک بدین،الان ببینه ترافیک وبلاگاش بالا رفته،پیش خودش فکر میکنه پُخییه واسه خودش!!
Saturday, August 12, 2006
کامپیوترم رسمن قاط زده! یه عالمه نوشتم و تا خواستم ادیتش کنم یه دفعه جناب کامی خود به خود ریستارت زد و همهاش پرید! اینم از شانس ما که بعد چند روز اومدیم دو کلام بنالیم! هر چی هم به جناب همسر(بنده بیتقصیرم! خودش گفته از این به بعد توی وبلاگت به جای آقشوهره بگو جناب همسر!) میگم یه دستی سر و روش بکش و درستاش کنه،گوشاش بدهکار نیست که نیست. باز خوبه از سر نادانی نیست که بهش میگم اگر نه که درسته قورتام داده بود که خودت چرا بلد نیستی درستاش کنی!...خب البته من هم بلدم چیکار کنم! شب که از شام خبری نباشه و بنده به جای آشپزی نشستم کامی جان نازنینام رو درست کردم خودش میفهمه دنیا دست کیه :)
امروز مادرشوهر جان زنگ زده میگه رانندگیات خوبه؟...جناب همسر هم میگه خوبه،اگه همینجوری پیش بره مثل حاج یحیی(یحیا؟) رانندهی نمونه میشه!...این حاج یحیی یکی از آشناهاشونه که در سراسر کشور رانندهی نمونه شده.بخاطر اینکه در طول ۴۸ سال رانندگی حتا یه بار هم نشده تصادف بکنه.چون یه مسیر یک ساعته رو درست در ۴ ساعت طی می کنه! از بس یواش میرونه.
خب البته من به یواش راندن حاج یحیی رانندگی نمیکنم،ولی هر عابری رو که میبینم که قصد عبور از خیابون رو داره،سریع براش میایستم.چون قبلن خودم عابر بودم و همیشه خوشم میومد از رانندههایی که به عابرین احترام میذارن.حالا خودم هم این کار رو رعایت میکنم،وقتی عابری رو میبینم لبخندی میزنم و بعد با دست اشاره میکنم که بفرمایید.اینقدر کیفور میشم وقتی با دست یا با یه لبخند ازم تشکر میکنن :)
دیگه اینکه فکر کنم با این اوضاع و احوال هوایی،یعنی پاییز زود رسی که داریم! ماهیگیری فردامون منتفی باشه!...راستی به پونه جون و اون دسته از دوستانی که در صداقت تفریحی بودن ماهیگیری ما شک داشتن باید عرض کنم که قربون شکلتون برم،ما با همون پول قلاب و بند و بساطش میتونستیم حداقل پنج کیلو ماهی بخریم که فکر کنم برای پنج ماهمون بس بود! چون زیاد ماهی خور نیستیم.دیگه مرض نداشته بیدیم که پول مالیات و مجوز و دنگ و فنگهاش رو بدیم.افتاد الان؟ :)
آقا من برم،میترسم این کامی دوباره قاط بزنه هر چی زور زدم برای نوشتن بر باد بره!
امروز مادرشوهر جان زنگ زده میگه رانندگیات خوبه؟...جناب همسر هم میگه خوبه،اگه همینجوری پیش بره مثل حاج یحیی(یحیا؟) رانندهی نمونه میشه!...این حاج یحیی یکی از آشناهاشونه که در سراسر کشور رانندهی نمونه شده.بخاطر اینکه در طول ۴۸ سال رانندگی حتا یه بار هم نشده تصادف بکنه.چون یه مسیر یک ساعته رو درست در ۴ ساعت طی می کنه! از بس یواش میرونه.
خب البته من به یواش راندن حاج یحیی رانندگی نمیکنم،ولی هر عابری رو که میبینم که قصد عبور از خیابون رو داره،سریع براش میایستم.چون قبلن خودم عابر بودم و همیشه خوشم میومد از رانندههایی که به عابرین احترام میذارن.حالا خودم هم این کار رو رعایت میکنم،وقتی عابری رو میبینم لبخندی میزنم و بعد با دست اشاره میکنم که بفرمایید.اینقدر کیفور میشم وقتی با دست یا با یه لبخند ازم تشکر میکنن :)
دیگه اینکه فکر کنم با این اوضاع و احوال هوایی،یعنی پاییز زود رسی که داریم! ماهیگیری فردامون منتفی باشه!...راستی به پونه جون و اون دسته از دوستانی که در صداقت تفریحی بودن ماهیگیری ما شک داشتن باید عرض کنم که قربون شکلتون برم،ما با همون پول قلاب و بند و بساطش میتونستیم حداقل پنج کیلو ماهی بخریم که فکر کنم برای پنج ماهمون بس بود! چون زیاد ماهی خور نیستیم.دیگه مرض نداشته بیدیم که پول مالیات و مجوز و دنگ و فنگهاش رو بدیم.افتاد الان؟ :)
آقا من برم،میترسم این کامی دوباره قاط بزنه هر چی زور زدم برای نوشتن بر باد بره!
Tuesday, August 08, 2006
دیشب همینجوری زد به سرمون که آخر هفته رو بریم ماهیگیری.البته از آنجایی که در اینجا رفع حاجت هم به شرایط آب و هوایی بستگی دارد،ماهیگیری ما هم بشرطی پا برجاست،که هوا بارانی نباشد.(یکی نبود به ما بگه چرا توی این چند هفتهی اخیر که هوا خوب بود هوس ماهیگیری نکردین!)خلاصه امروز رفتم ادارهی پست و مجوز رو گرفتم و مالیاتاش رو هم دادم(اینجاست که آدم توی دلش میگه صد رحمت به مملکت شیر تو شیر خودمون،از مجوز که خبری نیست،مالیات هم کشک!)...حالا چی کم داشتیم؟ قلاب و بند بساط ماهیگیری! دکمه رو که داشتیم،فقط مونده بود بدیم یه کُت بهش بدوزن!!
رفتیم یه فروشگاهی که فقط مخصوص لوازم ماهیگیری بود.از توی ویترین دیدم عجب قلابهایی داره این،اما همین که چشممون به قیمتها افتاد، نزدیک بود با کله بریم توی ویترین! از صد و بیست یورو داشت تا چهارصد و پانصد و تازه هزارتایی هم داشت!
راستش بهمون زور داشت که صد و بیست تا رو بدیم قلاب،که البته صد و بیست یوروییاش به درد نمیخورد و باید مثلن یه دویست یورویی میگرفتیم که بتونیم راحت باهاش ماهی بگیریم.خلاصه از اونجا زدیم بیرون و رفتیم از یه سمساری که آدرسش رو از یکی گرفته بودیم،بگیریم.انواع و اقسام قلاب رو میشد پیدا کرد توی همون سمسارییه،حتا از اونایی که توی ویترین مغازههه دویست و شصت یورو زده بود،درست همون شکلی و همون اندازه منتها سی یورو! نو هم بود.صاحب سمسارییه میگفت اینا رو از یه مغازه که ورشکست شده گرفته و برای همین هم ارزون بودن.خلاصه کنم هم قلاب خوب گیرمون اومد و هم اینکه بالای دویست تا نفع کردیم.
البته این خرجهایی(خرج مجوز و مالیات رو هم حساب کنین) که داشت،پاک از هوس ماهیگیری کردن پشیمونمون کرد :) تازه باید بریم کرم هم بخریم! حالا خدا کنه هوا خوب باشه که بتونیم اقلن ماهی بگیریم و داغ این یوروهای نازنین خرج شده رو دلمون نمونه!:) البته ما ماهیگیری رو بیشتر برای تفریحاش میریم تا گرفتن ماهی.اما خب دست خالی هم که نمیشه برگشت!حالا یکشنبه ببینیم و تعریف کنیم.دعا کنین هوا خوب باشه،سهم ماهیتون هم پیش من محفوظه ؛)
رفتیم یه فروشگاهی که فقط مخصوص لوازم ماهیگیری بود.از توی ویترین دیدم عجب قلابهایی داره این،اما همین که چشممون به قیمتها افتاد، نزدیک بود با کله بریم توی ویترین! از صد و بیست یورو داشت تا چهارصد و پانصد و تازه هزارتایی هم داشت!
راستش بهمون زور داشت که صد و بیست تا رو بدیم قلاب،که البته صد و بیست یوروییاش به درد نمیخورد و باید مثلن یه دویست یورویی میگرفتیم که بتونیم راحت باهاش ماهی بگیریم.خلاصه از اونجا زدیم بیرون و رفتیم از یه سمساری که آدرسش رو از یکی گرفته بودیم،بگیریم.انواع و اقسام قلاب رو میشد پیدا کرد توی همون سمسارییه،حتا از اونایی که توی ویترین مغازههه دویست و شصت یورو زده بود،درست همون شکلی و همون اندازه منتها سی یورو! نو هم بود.صاحب سمسارییه میگفت اینا رو از یه مغازه که ورشکست شده گرفته و برای همین هم ارزون بودن.خلاصه کنم هم قلاب خوب گیرمون اومد و هم اینکه بالای دویست تا نفع کردیم.
البته این خرجهایی(خرج مجوز و مالیات رو هم حساب کنین) که داشت،پاک از هوس ماهیگیری کردن پشیمونمون کرد :) تازه باید بریم کرم هم بخریم! حالا خدا کنه هوا خوب باشه که بتونیم اقلن ماهی بگیریم و داغ این یوروهای نازنین خرج شده رو دلمون نمونه!:) البته ما ماهیگیری رو بیشتر برای تفریحاش میریم تا گرفتن ماهی.اما خب دست خالی هم که نمیشه برگشت!حالا یکشنبه ببینیم و تعریف کنیم.دعا کنین هوا خوب باشه،سهم ماهیتون هم پیش من محفوظه ؛)
Sunday, August 06, 2006
امروز یه سر رفتیم اتمییوم(Athomium) که از سال ۲۰۰۳ بخاطر تعمیرات تعطیل بود و فوریه امسال باز شده بود،چقدر هم شلوغ بود!همهاش توی صف بودیم،برای خرید تیکت،برای ورود،برای برگشت...خب اول یه توضیحی بدم که اصلن این اتمییوم چی هست...اتمییوم نماد شهر بروکسل است که در سال ۱۹۵۸ ساخته شده،در واقع اون رو به عنوان بنای یادبود و برج ایفلِ بروکسل میشناسند.این بنا در حقیقت،نشانگر مفهوم اتم بوده و نمادیست از کریستال آهنی با ۹ اتم که ۱۵۰ بیلیون بار بزرگتر شده و نمایانگر صنعت آهن و فلز و قدرت اتم است. طراحاش آقای Andrè WaterKeyn بوده و طراحی و ساختناش حدود ۳۶ ماه طول کشیده.که با روکشی از آلومینیوم ساخته شده و ۲۴۰۰ تُن وزن داره.ارتفاعاش ۱۰۲ متر و ضخامت هر کدوم از گویهاش ۱۸متره و هر کدوم از این ۹ تا گویای که داره به منظور خاصی مورد استفاده قرار میگیره.مثلن در گوی اول عکسهایی از چگونگی ساختاش رو میشه دید و در دومی همین مراحل رو بصورت تصویری و از صفحههای تلویزیونی که گذاشتن میشه دید،سومی یه کافهست و...آخری هم که رستورانه،که ملت با پلهبرقی و آسانسور میتونن به بالا برن.
یه چند تایی عکس گرفتم که میگذارمشون،البته بگم که ما خیر سرمون مثلن دوربین برده بودیم،هنوز سه تا عکس نگرفته شارژ باطریهای دوربین تموم شد و مجبور شدم عکسهای بعدی رو با تلفنام بگیرم.خلاصه ببخشید اگه کیفیت عکسها همچین یه نموره! پاییناند.
این نمای کامل از خود اتمییومه که ماشالله از هرجای بروکسل میشه زیارتاش کرد و...صلوات ختم کنین!
همون صفحههای تلویزیونی در حال نشان دادن مراحل ساخت.
داخل همون لولهها که گویها رو به هم وصل میکنه با پلهبرقی.
این عکس رو وقتی داشتیم از پلهبرقی میرفتیم پایین گرفتم،در واقع از سقف که یه شیشههای کوچکی داره و گویهای دیگه ازش معلومه.
کافهی اتمییوم که یخچالهاش حالت قدیمی رو داشت.با خوراکیهای گرون البته!
نمایی از شهر بروکسل از اون بالا.(در این عکس بنده رو هم از انعکاس توی شیشه مشاهده میفرمایین!...البته اگه ذرهبین داشته باشین!)
یک نمای دیگه و این یکی.
اینجا هم فروشگاه اتمییومه که نماد اتمییوم رو به شکلهای مختلف و صد البته به قیمت خون پدرشون میفروشن.
اینم از اتمییوم که نایب زیاره بودیم از طرف همهی شما.ایشالا قسمت شما هم بشه.
توضیح: چون میدونستم فلیکر و قسمت عکس خودِ بلاگر برای دوستان در ایران فیلتره،عکسها رو روی پرشینگیگ آپلود کردم،اگه اینجا رو هم فیلتر کردن،بگین تا یه فکر دیگه به حالشون بکنم.
یه چند تایی عکس گرفتم که میگذارمشون،البته بگم که ما خیر سرمون مثلن دوربین برده بودیم،هنوز سه تا عکس نگرفته شارژ باطریهای دوربین تموم شد و مجبور شدم عکسهای بعدی رو با تلفنام بگیرم.خلاصه ببخشید اگه کیفیت عکسها همچین یه نموره! پاییناند.
این نمای کامل از خود اتمییومه که ماشالله از هرجای بروکسل میشه زیارتاش کرد و...صلوات ختم کنین!
همون صفحههای تلویزیونی در حال نشان دادن مراحل ساخت.
داخل همون لولهها که گویها رو به هم وصل میکنه با پلهبرقی.
این عکس رو وقتی داشتیم از پلهبرقی میرفتیم پایین گرفتم،در واقع از سقف که یه شیشههای کوچکی داره و گویهای دیگه ازش معلومه.
کافهی اتمییوم که یخچالهاش حالت قدیمی رو داشت.با خوراکیهای گرون البته!
نمایی از شهر بروکسل از اون بالا.(در این عکس بنده رو هم از انعکاس توی شیشه مشاهده میفرمایین!...البته اگه ذرهبین داشته باشین!)
یک نمای دیگه و این یکی.
اینجا هم فروشگاه اتمییومه که نماد اتمییوم رو به شکلهای مختلف و صد البته به قیمت خون پدرشون میفروشن.
اینم از اتمییوم که نایب زیاره بودیم از طرف همهی شما.ایشالا قسمت شما هم بشه.
توضیح: چون میدونستم فلیکر و قسمت عکس خودِ بلاگر برای دوستان در ایران فیلتره،عکسها رو روی پرشینگیگ آپلود کردم،اگه اینجا رو هم فیلتر کردن،بگین تا یه فکر دیگه به حالشون بکنم.
Thursday, August 03, 2006
دیشب از میان هزاران خواب عجیب و غریبی که دیدم،یکیش این بود که دارم نوشتهی آخر وبلاگم رو مینویسم اونم با سیل اشکهایی که همینطور که دارم تایپ میکنم میچکند روی کیبورد! خواب دیدم دارم مینویسم من نمیخواستم خداحافظی کنم شما مجبورم کردین!! حالا این شما معلومه منظورم کی بود،بله! شما خوانندهی محترم!
به محض اینکه بیدار شدم بدون دست و روی شسته اومدم سراغ وبلاگ،انگار یادم نبود خواب بوده! خلاصه همین که دیدم همه چی سر جاشه و خبری از خداحافظی نیست نفس راحتی کشیدم.
من نمیدونم اینایی که تصمیم میگیرن دیگه ننویسن چجوری دلشون میاد؟...ترک اعتیاد سخته،اونم از نوع وبلاگیاش!
حالا برای اینکه هم جو اینجا عوض بشه و هم من باورم بشه که ترک اعتیاد نکردم،این لینک رو ببینین! ماشالله هر روز داریم پسرفت میکنیم،داریم کمکم میشیم یه چیزی شبیه طالبان!خوبه!
به محض اینکه بیدار شدم بدون دست و روی شسته اومدم سراغ وبلاگ،انگار یادم نبود خواب بوده! خلاصه همین که دیدم همه چی سر جاشه و خبری از خداحافظی نیست نفس راحتی کشیدم.
من نمیدونم اینایی که تصمیم میگیرن دیگه ننویسن چجوری دلشون میاد؟...ترک اعتیاد سخته،اونم از نوع وبلاگیاش!
حالا برای اینکه هم جو اینجا عوض بشه و هم من باورم بشه که ترک اعتیاد نکردم،این لینک رو ببینین! ماشالله هر روز داریم پسرفت میکنیم،داریم کمکم میشیم یه چیزی شبیه طالبان!خوبه!
Wednesday, August 02, 2006
این نیز بگذرد...
مثل همهی جنایتها و اتفاقها و بلاهایی که توی این چندین و چند ساله بر سر ملت ایران آوردن و متاسفانه به دست فراموشی سپرده شدن.اما نه،جنایت هرگز از خاطرهها پاک نمیشه.شاید دیگه در موردشون حرفی زده نشه،ولی مطمئنن برای همیشه در ذهنها خواهد ماند.این هم ثبت و اضافه میشه به همهی شکنجهها و سنگسارها و تیربارانها و اعدامها و دست و پا قطع کردنها و تجاوزهای قبل از اعدام دخترکان و و و...مطمئن باشید یک روزی تقاص همهی این جنایتها رو پس میدهید! یک روزی که باید جوابگوی اینهمه جنایت باشید و آن روز نه روز قیامت که در همین دنیاست و جلوی چشم ملتی به نام ایران!
از بس ستاره کشتيد روی زمان سياه است
هم اين زمين سياه است هم آسمان سياه است
روبسته زان نشستيد در پيشگاه تاريخ
کز اينهمه جنايت، رخسارتان سياه است...
پینوشت: این نوشتهی دکتر حسام فیروزی رو توی وبلاگ راوی عزیز خوندم.فقط ای کاش برای دیگر زندانیان سیاسی نوشدارو پس از مرگ سهراب نباشیم...نگذاریم باطبی هم به سرنوشت محمدی دچار بشه.
پینوشت دوم: جو وبلاگ آدم به حال و روز خودش بستگی داره.حال رو روز این روزهای من همینجوریه،ببخشید دیگه.
مثل همهی جنایتها و اتفاقها و بلاهایی که توی این چندین و چند ساله بر سر ملت ایران آوردن و متاسفانه به دست فراموشی سپرده شدن.اما نه،جنایت هرگز از خاطرهها پاک نمیشه.شاید دیگه در موردشون حرفی زده نشه،ولی مطمئنن برای همیشه در ذهنها خواهد ماند.این هم ثبت و اضافه میشه به همهی شکنجهها و سنگسارها و تیربارانها و اعدامها و دست و پا قطع کردنها و تجاوزهای قبل از اعدام دخترکان و و و...مطمئن باشید یک روزی تقاص همهی این جنایتها رو پس میدهید! یک روزی که باید جوابگوی اینهمه جنایت باشید و آن روز نه روز قیامت که در همین دنیاست و جلوی چشم ملتی به نام ایران!
از بس ستاره کشتيد روی زمان سياه است
هم اين زمين سياه است هم آسمان سياه است
روبسته زان نشستيد در پيشگاه تاريخ
کز اينهمه جنايت، رخسارتان سياه است...
پینوشت: این نوشتهی دکتر حسام فیروزی رو توی وبلاگ راوی عزیز خوندم.فقط ای کاش برای دیگر زندانیان سیاسی نوشدارو پس از مرگ سهراب نباشیم...نگذاریم باطبی هم به سرنوشت محمدی دچار بشه.
پینوشت دوم: جو وبلاگ آدم به حال و روز خودش بستگی داره.حال رو روز این روزهای من همینجوریه،ببخشید دیگه.
Subscribe to:
Posts (Atom)