گیرم که در باورتان به خاک نشست
و ساقههای جواناش از ضربههای تیرهاتان زخم دار است
با ریشه چه میکنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرندهای پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجههای نشسته در آشیانه چه میکنید؟
گیرم که میزنید
گیرم که میبرید
گیرم که میکُشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟
تنها کاری که از دستم بر میومد فقط ایمیل زدن به سازمانهای مختلف و انتشار این خبر بود.برای اتحادیه اروپا و سازمانملل و سازمان دیدهبان حقوق بشر و چند جای دیگر.از شما هم خواهش میکنم تا جایی که میتونین این خبر رو منتشر کنین.دیروز زهرا کاظمی،امروز اکبر محمدی و فردا خدا داند چه کسی قربانی خواهد شد! بعید نیست احمد باطبی باشد!
هنوز صدای ضجحههای مادر و خواهرش که صداشون از رادیو اسرائیل پخش میشد توی گوشمه.خدایا،حال و روز ما که فقط اسم اکبر محمدی رو شنیدم اینجوره دیگه اون مادر و اون خواهر چی میکِشن.کاش میشد دردهای این مادر و خواهر داغ دیده را تسکین داد.کاش...
اگر تهران هستین و میتونین،خانوادهاش رو همراهی کنین.امشب از ترکیه به تهران اومدن و گویا فردا صبح برای تحویل پیکر دم در اوین جمع میشن.تنهاشون نذارین.
پینوشت: دوستان اگر خواستید ایمیل بزنید آدرس ایمیل جاهایی که باید بهشون میل زده بشه،اینجاست.ممنون از هاله عزیز بابت جمعآوری این آدرسها.
Monday, July 31, 2006
این خبر واقعیت داره؟؟!
من که باورم نمیشه!
بعد از چند سال زندانی بودن؟ هفت سال؟...هفت سال از بهترین سالهای جوانیاش و بعد اینجوری...
خدایا !
به اون پدر و مادر صبر بده...
...
زبان من قادر به تسلیت گفتن نیست،چرا که چنین قهرمانانی مرگشان هم زندگیست...
روحش شاد و یادش گرامی.
من که باورم نمیشه!
بعد از چند سال زندانی بودن؟ هفت سال؟...هفت سال از بهترین سالهای جوانیاش و بعد اینجوری...
خدایا !
به اون پدر و مادر صبر بده...
...
زبان من قادر به تسلیت گفتن نیست،چرا که چنین قهرمانانی مرگشان هم زندگیست...
روحش شاد و یادش گرامی.
Friday, July 28, 2006
دلیل اینکه این و برها پیدام نمیشه و کمتر مینویسم،چیزی نیست جز قاراشمیش شدن اوضاع زندگی.البته از نوع خوب و هیجانناکاش.
من که دیگه پام بند نمیشه از روزی که ماشین خریدم! در دو هفته نزدیک هفتاد یورو گازوئیل سوزوندم دیگه حساب کنین چقدر گشتم با این ماشین زبون بسته! هفتهی پیش برای اولین بار رفتم تو اتوبان،اونم کدوم اتوبان؛ اتوبان E40 بروکسل که بیشتر تصادفها اونجاست! ملت همه با تعجب نگاه میکردن و لابد میگفتن ماشالله اعتماد به نفس! :) ...یه توضیح بدم که کسانی که در حال یادگیری هستن باید یک کارت که بصورت یک L بزرگ نوشته شده رو پشت ماشین بچسپونن که نشون بدی من آماتورم! اینجوری رعایتات رو میکنن.خب برای همین هم همه تا L منو میدیدن باید هم تعجب میکردن،چون یک L ای معمولن نباید یک هفتهای سر از اتوبان E40 دربیاره که من با پررویی تمام آوردم و هیچیام هم نشد :)
دیگه اینکه داریم دنبال خونه میگردیم.ترجیحن توی دهاتمهاتها که البته خیلی شیکتر و ارزونتر از توی شهر هستن.راستش سر رفتن به دهات هنوز با آقشوهره به توافق کامل نرسیدیم! آخه ایشون میگن اگه نزدیک شهر نباشن و اقلن روزی دو تا کله سیاه رو نبینن روزشون شب نمیشه!
دیروز یه آگهی با عکس توی روزنامه دیدم،خونهی ویلایی توی یه جای خیلی خلوت و سرسبز با محیطی عالی،سه خوابه با باغچه و پارکینگ و آشپزخانه مدرن و... بگو چقدر؟...۴۵۰ یورو!! این یعنی مفت! سه خوابه رو ما توش فوتبال هم میتونیم بازی کنیم :) فقط یه بدی داره و اونم اینکه پول شارژ سه برابر میشه! حالا باید بریم ببینیم.
توی چند روز تقریبن هیچ اخبار و سایت و بلاگی نخوندم،برم یه سرک بکشم ببینم توی بلاگشهر چه خبره!
راستی احوال شما؟ خوبین؟ خوش میگذره؟...ایشالا که همینطوره.هان؟ نه والا دکتر نیستم همینجوری خواستم حالتون رو بپرسم :)
من که دیگه پام بند نمیشه از روزی که ماشین خریدم! در دو هفته نزدیک هفتاد یورو گازوئیل سوزوندم دیگه حساب کنین چقدر گشتم با این ماشین زبون بسته! هفتهی پیش برای اولین بار رفتم تو اتوبان،اونم کدوم اتوبان؛ اتوبان E40 بروکسل که بیشتر تصادفها اونجاست! ملت همه با تعجب نگاه میکردن و لابد میگفتن ماشالله اعتماد به نفس! :) ...یه توضیح بدم که کسانی که در حال یادگیری هستن باید یک کارت که بصورت یک L بزرگ نوشته شده رو پشت ماشین بچسپونن که نشون بدی من آماتورم! اینجوری رعایتات رو میکنن.خب برای همین هم همه تا L منو میدیدن باید هم تعجب میکردن،چون یک L ای معمولن نباید یک هفتهای سر از اتوبان E40 دربیاره که من با پررویی تمام آوردم و هیچیام هم نشد :)
دیگه اینکه داریم دنبال خونه میگردیم.ترجیحن توی دهاتمهاتها که البته خیلی شیکتر و ارزونتر از توی شهر هستن.راستش سر رفتن به دهات هنوز با آقشوهره به توافق کامل نرسیدیم! آخه ایشون میگن اگه نزدیک شهر نباشن و اقلن روزی دو تا کله سیاه رو نبینن روزشون شب نمیشه!
دیروز یه آگهی با عکس توی روزنامه دیدم،خونهی ویلایی توی یه جای خیلی خلوت و سرسبز با محیطی عالی،سه خوابه با باغچه و پارکینگ و آشپزخانه مدرن و... بگو چقدر؟...۴۵۰ یورو!! این یعنی مفت! سه خوابه رو ما توش فوتبال هم میتونیم بازی کنیم :) فقط یه بدی داره و اونم اینکه پول شارژ سه برابر میشه! حالا باید بریم ببینیم.
توی چند روز تقریبن هیچ اخبار و سایت و بلاگی نخوندم،برم یه سرک بکشم ببینم توی بلاگشهر چه خبره!
راستی احوال شما؟ خوبین؟ خوش میگذره؟...ایشالا که همینطوره.هان؟ نه والا دکتر نیستم همینجوری خواستم حالتون رو بپرسم :)
Sunday, July 23, 2006
نمیدونم فیلم At the end of the Day رو دیدین یا نه.من دیشب برای پنجمین بار دیدمش و مثل چهار بار گذشته از اول تا آخر فیلم گریه کردم! فیلم داستان زندگی Sue Rodriguez است،خانومی که برای اولین بار در کانادا موفق شد قانون مرگ آسان رو به تصویب برسونه.در حالی که تا اون موقع این قانون وجود نداشت و اگه دکتری این کار رو میکرد ۱۵ سال زندان داشت.
این خانوم به بیماری ALS دچار میشه.یه بیماری لاعلاج که بیمار رو به سرعت و در عرض شاید کمتر از دو - سه سال به سمت فلج كامل میبره و بعدش هم مرگ!.سو که از شنیدن این خبر شوکه شده چارهای جز دست و پنجه نرم کردن با این بیماری نداره.هر روز دست و پا و چشم و بقیهی اعضای بدن ضعیف و ضعیفتر میشن.یه روز که به بالین یکی میره در بیمارستان که اون هم به این بیماری دچار شده و کاملن فلج و بعد با همین وضعیت بد میمیره،تصمیم میگیره که قبل از اینکه این بیماری اون رو از پای در بیاره و با زجر و بدبختی از دنیا بره،خودش بره دکتر و داروئی بگیره که به اصطلاح به راحتی بمیره.
اما هیچ دکتری چنین داروئی براش تجویز نمیکنه.تا اینکه با دکتری آشنا میشه که دارو رو در اختیار داره ولی قانون بهش اجازهی تجویزش رو نمیده.دکتر و سو تصمیم میگیرن برای قانونی کردن مرگ آسان قدمی بردارن و در واقع مرگ آسان که به خواست خود بیمار است رو قانونی کنن.سو با داشتن مریضی و روز به روز ضعیفتر شدن به دادگاه میره و اینور و اونور و خلاصه به هر دری میزنن تا اینکه بلاخره موفق میشن و حق مرگ آسان برای بیمارانی که خودشون میخوان در نظر گرفته میشه.
فیلم صحنههای غمانگیز زیادی داره.پسرک هشت سالهی سو هر شب با کابوس مُردن مادر میخوابه و حتا مادرش رو دعوا میکنه که تو بهم قول دادی هزار رو پیشم بمونی چرا هنوز چهارصد روز نشده میخوای خودتو بکشی!و شوهرش که هنوز سو نمرده میره و با یکی دیگه دوست میشه و با پررویی تمام اونو میاره و بهش نشون میده.اما من فکر میکنم غمانگیزترین صحنه،صحنهایست که سو داره میره که دکتر دارو رو بهش تزریق بکنه و در واقع لحظههای آخر عمرش رو میگذرونه.با شجاعت تمام روی تخت دراز کشیده و یک نوشیدنی مینوشه و آهنگ مورد علاقهاش رو براش میذارن.و او در ۱۲ فوریه ۱۹۹۴ به زندگی خودش پایان داد.
حالا چرا اینا رو اینجا نوشتم؟...که بپرسم اگه خدائی نکرده،زبونم لال شما هم توی همچین موقعیتی قرار بگیرین،با اینکه الان قانون مرگ آسان همه جا هست،(اگه اشتباه نکنم) آیا به جنگ با بیماری ادامه میدین یا اینکه خودتون رو از شرش خلاص میکنین؟
من که اصلن آدم شجاعی نیستم! از اون گذشته اینقدر جون شیرینام که عمرن به مرگ آسان فکر نمیکنم! پس اونقدر صبر میکنم تا منو از رو ببره :)
مرتبط: چند تا ویدئو از سو رُدریگز واقعی.این یکی رو در حالی گرفتن که قدرت حرف زدن رو هم از دست داده.
این خانوم به بیماری ALS دچار میشه.یه بیماری لاعلاج که بیمار رو به سرعت و در عرض شاید کمتر از دو - سه سال به سمت فلج كامل میبره و بعدش هم مرگ!.سو که از شنیدن این خبر شوکه شده چارهای جز دست و پنجه نرم کردن با این بیماری نداره.هر روز دست و پا و چشم و بقیهی اعضای بدن ضعیف و ضعیفتر میشن.یه روز که به بالین یکی میره در بیمارستان که اون هم به این بیماری دچار شده و کاملن فلج و بعد با همین وضعیت بد میمیره،تصمیم میگیره که قبل از اینکه این بیماری اون رو از پای در بیاره و با زجر و بدبختی از دنیا بره،خودش بره دکتر و داروئی بگیره که به اصطلاح به راحتی بمیره.
اما هیچ دکتری چنین داروئی براش تجویز نمیکنه.تا اینکه با دکتری آشنا میشه که دارو رو در اختیار داره ولی قانون بهش اجازهی تجویزش رو نمیده.دکتر و سو تصمیم میگیرن برای قانونی کردن مرگ آسان قدمی بردارن و در واقع مرگ آسان که به خواست خود بیمار است رو قانونی کنن.سو با داشتن مریضی و روز به روز ضعیفتر شدن به دادگاه میره و اینور و اونور و خلاصه به هر دری میزنن تا اینکه بلاخره موفق میشن و حق مرگ آسان برای بیمارانی که خودشون میخوان در نظر گرفته میشه.
فیلم صحنههای غمانگیز زیادی داره.پسرک هشت سالهی سو هر شب با کابوس مُردن مادر میخوابه و حتا مادرش رو دعوا میکنه که تو بهم قول دادی هزار رو پیشم بمونی چرا هنوز چهارصد روز نشده میخوای خودتو بکشی!و شوهرش که هنوز سو نمرده میره و با یکی دیگه دوست میشه و با پررویی تمام اونو میاره و بهش نشون میده.اما من فکر میکنم غمانگیزترین صحنه،صحنهایست که سو داره میره که دکتر دارو رو بهش تزریق بکنه و در واقع لحظههای آخر عمرش رو میگذرونه.با شجاعت تمام روی تخت دراز کشیده و یک نوشیدنی مینوشه و آهنگ مورد علاقهاش رو براش میذارن.و او در ۱۲ فوریه ۱۹۹۴ به زندگی خودش پایان داد.
حالا چرا اینا رو اینجا نوشتم؟...که بپرسم اگه خدائی نکرده،زبونم لال شما هم توی همچین موقعیتی قرار بگیرین،با اینکه الان قانون مرگ آسان همه جا هست،(اگه اشتباه نکنم) آیا به جنگ با بیماری ادامه میدین یا اینکه خودتون رو از شرش خلاص میکنین؟
من که اصلن آدم شجاعی نیستم! از اون گذشته اینقدر جون شیرینام که عمرن به مرگ آسان فکر نمیکنم! پس اونقدر صبر میکنم تا منو از رو ببره :)
مرتبط: چند تا ویدئو از سو رُدریگز واقعی.این یکی رو در حالی گرفتن که قدرت حرف زدن رو هم از دست داده.
Saturday, July 22, 2006
هوا اینقدر خنک و ملس و دوست داشتنی شده که آدم اصلن دلش نمیاد بشینه توی خونه.صبح که بعد از چند روز بارون زد،برای اولین بار بود که بارون اینجا رو دوست داشتم.درست بوی بارونهای وطنی رو میداد.از همونها که بوی خاک بارون خورده هم همراهش میپیچه.خیلی چسپید خلاصه.
به قول مادربزرگها جونم براتون بگه که ما درست سه روزه کارمون شده پرستاری از اون کبوتره! خودمون کم کار ریخته بود سرمون اونم بهشون اضافه شد!
گفتم که گرمازده شده بود آوردم گذاشتماش پشت پنجره.همون روز زنگ زدم به انجمن حمایت از حیوانات و گفتم یه کبوتر پیدا کردم که مریضه و بیاین ببریناش،گفتن که باید زنگ بزنی به مرکز نگهداری از پرندهها.زنگ زدم اونجا گفتن اگه کبوتر خیابانییه ما تحویلاش نمیگیریم،الکی گفتم من سرم نمیشه بلکه بیان ببرنش.خلاصه اصرار من برای اینکه بیان تحویلاش بگیرن بیفایده بود و گفتن این روزها خیلی سرمون شلوغه و اگه میشه خودتون بذاریناش توی یه جعبهای چیزی و بیاریناش اینجا.چون مرکز توی شهر خودمون نبود ما هم تنبلی کردیم و نبردیماش.آوردیم گذاشتیماش توی بالکنمون چون به غیر از گرمازدگی یه پاش هم ظاهرن شکسته بود و آوردیم مشغول دوا درموناش شدیم.براش دارو گرفتیم و دون و آب و خلاصه کبوتره حسابی جون گرفت.آهان اینو نگفتم گلاب به روتون اسهال هم گرفته بود و روز بعد دیدیم بالکن نازنینمون رو رسمن به گه کشیده بود! الان در حال بهبودییه ولی هنوز بخاطر پاش نمیتونه پرواز کنه.امیدوارم پاش هم خوب بشه و بتونه پرواز کنه و بره.
حس خوبی به آدم دست میده وقتی جان یه موجود زنده رو نجات داده باشی.
بیربط: میگم چرا من هر وبلاگی میرم یا خداحافظی کرده یا در حال خداحافظییه یا بدون هیچ حرفی گذاشته رفته یا کرکره رو کشیده پایین یا...؟! اقلن ۶ تا بلاگ تا الان رفتم اینجوری بودن! جلالخالق! یا ما یه چیزیمون شده یا ملت!
به قول مادربزرگها جونم براتون بگه که ما درست سه روزه کارمون شده پرستاری از اون کبوتره! خودمون کم کار ریخته بود سرمون اونم بهشون اضافه شد!
گفتم که گرمازده شده بود آوردم گذاشتماش پشت پنجره.همون روز زنگ زدم به انجمن حمایت از حیوانات و گفتم یه کبوتر پیدا کردم که مریضه و بیاین ببریناش،گفتن که باید زنگ بزنی به مرکز نگهداری از پرندهها.زنگ زدم اونجا گفتن اگه کبوتر خیابانییه ما تحویلاش نمیگیریم،الکی گفتم من سرم نمیشه بلکه بیان ببرنش.خلاصه اصرار من برای اینکه بیان تحویلاش بگیرن بیفایده بود و گفتن این روزها خیلی سرمون شلوغه و اگه میشه خودتون بذاریناش توی یه جعبهای چیزی و بیاریناش اینجا.چون مرکز توی شهر خودمون نبود ما هم تنبلی کردیم و نبردیماش.آوردیم گذاشتیماش توی بالکنمون چون به غیر از گرمازدگی یه پاش هم ظاهرن شکسته بود و آوردیم مشغول دوا درموناش شدیم.براش دارو گرفتیم و دون و آب و خلاصه کبوتره حسابی جون گرفت.آهان اینو نگفتم گلاب به روتون اسهال هم گرفته بود و روز بعد دیدیم بالکن نازنینمون رو رسمن به گه کشیده بود! الان در حال بهبودییه ولی هنوز بخاطر پاش نمیتونه پرواز کنه.امیدوارم پاش هم خوب بشه و بتونه پرواز کنه و بره.
حس خوبی به آدم دست میده وقتی جان یه موجود زنده رو نجات داده باشی.
بیربط: میگم چرا من هر وبلاگی میرم یا خداحافظی کرده یا در حال خداحافظییه یا بدون هیچ حرفی گذاشته رفته یا کرکره رو کشیده پایین یا...؟! اقلن ۶ تا بلاگ تا الان رفتم اینجوری بودن! جلالخالق! یا ما یه چیزیمون شده یا ملت!
Friday, July 21, 2006
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينهی دنيا ز خوبیها تهیست
صحبت از آزادگی،پاكی،مروت،ابلهیست
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
وای
جنگل را بيابان میكنند
دست خونآلود را در پيش چشم خلق پنهان میكنند
هيچ حيوانی به حيوانی نمیدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان میكنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض كن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض كن: يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن: جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويری سوت و كور،
در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است...
زنده یاد فریدون مشیری
پینوشت: نیازی به توضیح نیست.همه چیز رو میشه از روی این عکسها فهمید و دید[ یک و دو ].کاش میشد فهمید توی دل و مغز این سیاستمداران احمق و کلهشق اسرائیل و حزبالله چی میگذره! البته اگر فاقد این دو عضو نباشند!
روزگار مرگ انسانيت است
سينهی دنيا ز خوبیها تهیست
صحبت از آزادگی،پاكی،مروت،ابلهیست
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
وای
جنگل را بيابان میكنند
دست خونآلود را در پيش چشم خلق پنهان میكنند
هيچ حيوانی به حيوانی نمیدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان میكنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض كن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض كن: يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن: جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويری سوت و كور،
در ميان مردمی با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است...
زنده یاد فریدون مشیری
پینوشت: نیازی به توضیح نیست.همه چیز رو میشه از روی این عکسها فهمید و دید[ یک و دو ].کاش میشد فهمید توی دل و مغز این سیاستمداران احمق و کلهشق اسرائیل و حزبالله چی میگذره! البته اگر فاقد این دو عضو نباشند!
Wednesday, July 19, 2006
۱- صدای رعد و برق آسمون و باد خنکی که داره میاد،نشونهی اینه که بلاخره گرمای کُشنده! داره تموم میشه.نه به اون روزایی که خدا خدا میکردیم یه روز آفتاب بشه،نه به اینکه حالا آفتاب شده اما اونقدر سوزناک که دادمون در اومده! آخه لامذهب گرماش که گرما نیست! والا من گرمای ۴۵ درجهی بندرعباس رو تجربه کردم اونم با مانتو و مقنعه! اینقدرها که هوای ۳۶ درجهی اینجا گرمه و سوزناک،نبود.
۲- من همینجوریش مثل ماهی باید با آب نفس بکشم دیگه وای به حال روزی مثل امروز که یه تانک آب هم کمام بود! بدبختی اینجاست آب زیاد که میخوری باید توی توالت هم جات باشه! خلاصه گرما خوبه اما نه دیگه تا این حد کُشنده.
۳- امروز نزدیک بود اولین تصادفام رو با یه کبوتر بکنم! طفلی گرما زده شده بود و افتاده بود وسط خیابون.برش داشتم گذاشتمش لب پنجرهمون.براش آب و دون گذاشتم،خدا کنه فردا حالش خوب شه.
۴- من به کی شکایت کنم از دست این ایمیلهای اسپم؟ کفر منو در آوردن!
۵- گرممه! حال نوشتن نیست!
۲- من همینجوریش مثل ماهی باید با آب نفس بکشم دیگه وای به حال روزی مثل امروز که یه تانک آب هم کمام بود! بدبختی اینجاست آب زیاد که میخوری باید توی توالت هم جات باشه! خلاصه گرما خوبه اما نه دیگه تا این حد کُشنده.
۳- امروز نزدیک بود اولین تصادفام رو با یه کبوتر بکنم! طفلی گرما زده شده بود و افتاده بود وسط خیابون.برش داشتم گذاشتمش لب پنجرهمون.براش آب و دون گذاشتم،خدا کنه فردا حالش خوب شه.
۴- من به کی شکایت کنم از دست این ایمیلهای اسپم؟ کفر منو در آوردن!
۵- گرممه! حال نوشتن نیست!
Sunday, July 16, 2006
وی آر بک:)
آخیش...هیچ کجا خونهی خود آدم نمیشه.حالا هرچقدر هم به آدم خوش بگذره.جای شما خالی سری زدیم به فک و فامیل که هر کدوم یه گوشه از هلند ولو هستن و ماشالله همه از دم هم بچهدار شدن! یه خورده سر به سر هلندیها گذاشتیم :) ما به اونا میگفتیم کله پنیری و اونا هم بدبختانه تا لهجهی بلژیکی ما رو میشنیدن ما رو خنگول خطاب میکردن! لازم به توضیح است که زبان هلندی در خود هلند یه لهجهی خاص داره و در بلژیک هم قربونش برم هر شهر یه لهجه! واسه همین تا یکی دهن باز کنه و هلندی حرف بزنه معلوم میشه که از هلنده یا بلژیک.حتا اگه مثل ما کله سیاه باشه.

منم پررو پررو توی خیابونهای آمستردام رانندگی میکردم و خلاصه کلی ترسم ریخته شد.خوشبختانه مشکل آئینهها حل شده و ایندفعه دیگه چشم ازشون بر نمیدارم:)
راستاش من اصلا بلد نیستم سفرنامه بنویسم شرمنده! یه سری عکس گرفتم اگه فرصت بشه آپلودشون میکنم.
اینجا هم حسابی تابستان شده.از اون تابستانهای داغ ایران.طوری که پنکهی بیچارهی ما امروز بعد از فقط چند ساعت کار کردن سکته کرد! بگو آخه لامذهب یازده ماه از سال رو نشستی گوشهی خونه بیکار! یک ماه هم نه،ده روز هم نمیشد کار کنی!
الکی الکی روز یکشنبهی ما رو بی پنکه کرد رفت.البته خوبی خونهی ما به اینه که از دو طرف خونه پنجره داریم و باد حسابی جریان داره.
راستی یه چیز جالب! برای اولین بار در طول این مدتی که اینجاییم دیشب دیدم آسمون چند تا ستاره داره!! باور نکردنی بود.همینجوری نشسته بودم دم پنجره و زل زده بودم به ستارهها.حالا بگذریم چندتاشون سیاره بودن ولی همونها هم غنیمتی بودن واسه خودشون!...این بلژیک یه چیزیش میشه ها.تابستان داغ و ستاره و...
من برم تا خیابونها خلوته یه ویراژ بدم :) اینقدر هیجان زدهام موقع رانندگی که نگو! حتا شبها هم تا صبح خواب رانندگی میبینم! :)
* عکس فوق مربوط به یکی از فروشگاههای پنیر گودای هلند است.من عاشق این نوع پنیرم.درست مثل سیرترشی هرچقدر قدیمیتر باشه خوشمزهتره.حیف که آدم بعد از خوردنش عذاب وجدان میگیره! بس که چربه.البته خوشمزگیاش به چربیشه.لایتش که اصلن مزه نداره.
آخیش...هیچ کجا خونهی خود آدم نمیشه.حالا هرچقدر هم به آدم خوش بگذره.جای شما خالی سری زدیم به فک و فامیل که هر کدوم یه گوشه از هلند ولو هستن و ماشالله همه از دم هم بچهدار شدن! یه خورده سر به سر هلندیها گذاشتیم :) ما به اونا میگفتیم کله پنیری و اونا هم بدبختانه تا لهجهی بلژیکی ما رو میشنیدن ما رو خنگول خطاب میکردن! لازم به توضیح است که زبان هلندی در خود هلند یه لهجهی خاص داره و در بلژیک هم قربونش برم هر شهر یه لهجه! واسه همین تا یکی دهن باز کنه و هلندی حرف بزنه معلوم میشه که از هلنده یا بلژیک.حتا اگه مثل ما کله سیاه باشه.

منم پررو پررو توی خیابونهای آمستردام رانندگی میکردم و خلاصه کلی ترسم ریخته شد.خوشبختانه مشکل آئینهها حل شده و ایندفعه دیگه چشم ازشون بر نمیدارم:)
راستاش من اصلا بلد نیستم سفرنامه بنویسم شرمنده! یه سری عکس گرفتم اگه فرصت بشه آپلودشون میکنم.
اینجا هم حسابی تابستان شده.از اون تابستانهای داغ ایران.طوری که پنکهی بیچارهی ما امروز بعد از فقط چند ساعت کار کردن سکته کرد! بگو آخه لامذهب یازده ماه از سال رو نشستی گوشهی خونه بیکار! یک ماه هم نه،ده روز هم نمیشد کار کنی!
الکی الکی روز یکشنبهی ما رو بی پنکه کرد رفت.البته خوبی خونهی ما به اینه که از دو طرف خونه پنجره داریم و باد حسابی جریان داره.
راستی یه چیز جالب! برای اولین بار در طول این مدتی که اینجاییم دیشب دیدم آسمون چند تا ستاره داره!! باور نکردنی بود.همینجوری نشسته بودم دم پنجره و زل زده بودم به ستارهها.حالا بگذریم چندتاشون سیاره بودن ولی همونها هم غنیمتی بودن واسه خودشون!...این بلژیک یه چیزیش میشه ها.تابستان داغ و ستاره و...
من برم تا خیابونها خلوته یه ویراژ بدم :) اینقدر هیجان زدهام موقع رانندگی که نگو! حتا شبها هم تا صبح خواب رانندگی میبینم! :)
* عکس فوق مربوط به یکی از فروشگاههای پنیر گودای هلند است.من عاشق این نوع پنیرم.درست مثل سیرترشی هرچقدر قدیمیتر باشه خوشمزهتره.حیف که آدم بعد از خوردنش عذاب وجدان میگیره! بس که چربه.البته خوشمزگیاش به چربیشه.لایتش که اصلن مزه نداره.
Monday, July 10, 2006
نیستیم یه چند روزی.یه سر میریم همین بغلمغلها سری به سرزمین لالهها بزنیم.
این دم رفتنی یه گندی هم زدم،خواستم سیستم کامنتدونی خود بلاگر رو نصب کنم،(بخاطر اینکه هالوسکن کامنتها رو تا یه مدت فقط نگه میداره) که نصب نشد هیچ،قبلی هم این وسط گم و گور شد! خلاصه اینکه ببخشید،برگشتنی درستاش میکنم.
خوش باشین.
این دم رفتنی یه گندی هم زدم،خواستم سیستم کامنتدونی خود بلاگر رو نصب کنم،(بخاطر اینکه هالوسکن کامنتها رو تا یه مدت فقط نگه میداره) که نصب نشد هیچ،قبلی هم این وسط گم و گور شد! خلاصه اینکه ببخشید،برگشتنی درستاش میکنم.
خوش باشین.
Sunday, July 09, 2006
خب به میمینت و مبارکی جامجهانی هم با قهرمانی ایتالیا تموم شد.الان دارن مدالها رو میدن،زیدان از خجالتش نیومده مدال رو بگیره! آخه این چه حرکتی بود کرد؟! اونم در بازی خداحافظی و در حالی که همه به عنوان یک مهرهی درخشان جامجهانی ازش یاد میکردن! همچین حرکت زشتی ازش بعید بود که انجام داد و مطمئنن خیلی براش گرون تموم شد!
بازی فینال جالبی بود و الحق ایتالیا شایستهی قهرمانی بود.تیمی که دو میلیارد و خوردهای طرفدار قهرمانیاش بودن.الان داشتم به این فکر میکردم که شاید یکی از دلیلهای اینکه ما ایرانیها طرفدار ایتالیا هستیم،همین وجه اشتراک رنگ پرچمهامون هست! چقدر زمان میخواد که این رنگهای سبز و سفید و قرمز از عمودی به افقی تبدیل بشن و بجای ایتالیا اسم ایران به عنوان قهرمان اعلام بشه؟...ده سال؟ بیست سال؟ یک قرن؟ یا شاید هم هیچوقت!...دلم به حال خودمون میسوزه.با این تفاسیری که میشه و شایعاتی که شده(سرمربی تیم آینده: مایلی کهن!) برای چهار سال آینده احتمالن باید قید بالا اومدن رو هم بزنیم!
همهی دنیا دارن دنبال مربی میگردن که به همهی مسائل فوتبال آگاه و از همه لحاظ بهترین باشه،ما داریم میریم سراغ مربیهایی که مسلمان و مذهبی و ریش و پشمی باشن! که وسط نیمه بجای تقویت تیم،کلاس قرآن و روضه خونی بذاره و احتمالن نماز جماعت برگزار کنه!!
ای مرده شور خودتون و اون اسلامتون رو ببرن که هر چی میکشیم از دست اسلامه!
بازی فینال جالبی بود و الحق ایتالیا شایستهی قهرمانی بود.تیمی که دو میلیارد و خوردهای طرفدار قهرمانیاش بودن.الان داشتم به این فکر میکردم که شاید یکی از دلیلهای اینکه ما ایرانیها طرفدار ایتالیا هستیم،همین وجه اشتراک رنگ پرچمهامون هست! چقدر زمان میخواد که این رنگهای سبز و سفید و قرمز از عمودی به افقی تبدیل بشن و بجای ایتالیا اسم ایران به عنوان قهرمان اعلام بشه؟...ده سال؟ بیست سال؟ یک قرن؟ یا شاید هم هیچوقت!...دلم به حال خودمون میسوزه.با این تفاسیری که میشه و شایعاتی که شده(سرمربی تیم آینده: مایلی کهن!) برای چهار سال آینده احتمالن باید قید بالا اومدن رو هم بزنیم!
همهی دنیا دارن دنبال مربی میگردن که به همهی مسائل فوتبال آگاه و از همه لحاظ بهترین باشه،ما داریم میریم سراغ مربیهایی که مسلمان و مذهبی و ریش و پشمی باشن! که وسط نیمه بجای تقویت تیم،کلاس قرآن و روضه خونی بذاره و احتمالن نماز جماعت برگزار کنه!!
ای مرده شور خودتون و اون اسلامتون رو ببرن که هر چی میکشیم از دست اسلامه!
Friday, July 07, 2006
آگهی استخدام!
اینجانب،یعنی نسرین! به یک نفر همراه،جهت تمرین رانندگی در خیابانهای نورانی* بلژیک نیازمندم تا در همه حال و همه لحظه به منِ بیتوجه! یادآوری بفرماید که آینههای بغل و پشتی و اینور و اونور را سر هر پیج و گردنه و کوچه و خیابون و به هنگام سبقت و پشت چراغ قرمز و ...نگاه کنم!
از واجدین شرایط خواهشمند است در کامنتدونی همین پست! مدارک مربوطه را ارسال نمایند تا در اولین فرصت جهت استخدام آنها اقدام شود!
امضاء: یک رانندهی آماتوری که فکر میکنه ماشین فاقد آینه میباشد!
*این خیابانهای بلژیک در اروپا از لحاظ نور معروف هستن.خدائیش آدمو یاد شبهای تهران میاندازن!
پینوشت: این آگهی واقعییه ها! بعد از اینکه کلاس آمورزش رانندگیم تموم شد و جناب مربی رو کلافه کرده بودم سر اینکه یادم رفت آینهها رو نگاه کنم(قربون برم حواس جمع رو!) الان جناب آقشوهره به شدت از دستم شاکی هستن و گفتن دیگه بنده رو به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی برای تمرین همراهی نمیکنند! وسلام!
پینوشت دوم: خدائی کم حواس نیستم ها! ولی لامذهب(آقا فرزاد گفتن ننویسم لامصب:) این آینهها! مگه یادم میمونه که هر ۱۰ ثانیه یه بار آینه پشت رو نگاه کنم! حالا دیگه آینههای بغل پیشکشام!!!
اینجانب،یعنی نسرین! به یک نفر همراه،جهت تمرین رانندگی در خیابانهای نورانی* بلژیک نیازمندم تا در همه حال و همه لحظه به منِ بیتوجه! یادآوری بفرماید که آینههای بغل و پشتی و اینور و اونور را سر هر پیج و گردنه و کوچه و خیابون و به هنگام سبقت و پشت چراغ قرمز و ...نگاه کنم!
از واجدین شرایط خواهشمند است در کامنتدونی همین پست! مدارک مربوطه را ارسال نمایند تا در اولین فرصت جهت استخدام آنها اقدام شود!
امضاء: یک رانندهی آماتوری که فکر میکنه ماشین فاقد آینه میباشد!
*این خیابانهای بلژیک در اروپا از لحاظ نور معروف هستن.خدائیش آدمو یاد شبهای تهران میاندازن!
پینوشت: این آگهی واقعییه ها! بعد از اینکه کلاس آمورزش رانندگیم تموم شد و جناب مربی رو کلافه کرده بودم سر اینکه یادم رفت آینهها رو نگاه کنم(قربون برم حواس جمع رو!) الان جناب آقشوهره به شدت از دستم شاکی هستن و گفتن دیگه بنده رو به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی برای تمرین همراهی نمیکنند! وسلام!
پینوشت دوم: خدائی کم حواس نیستم ها! ولی لامذهب(آقا فرزاد گفتن ننویسم لامصب:) این آینهها! مگه یادم میمونه که هر ۱۰ ثانیه یه بار آینه پشت رو نگاه کنم! حالا دیگه آینههای بغل پیشکشام!!!
Wednesday, July 05, 2006
اصولن من به هیچ نوع طالعبینی و فال و از اینجور چیزها اعتقاد ندارم.یادم نمیاد از کسی خواسته باشم که طالعام رو ببینه و یا کف دستم رو بخونه،یا حتا از فالفروشها فالی گرهگشا خریده باشم.دروغ نگم یکی دو بار خریدم،اونم به خاطر اینکه دلم برای اون فالفروشه سوخته و خواستم پولی بهش داده باشم،ولی خود فال یا ازش نگرفتم و یا انداختم دور! آهان یه بار هم یکی از دوستهای ترکام که ماشالله همهشون هم از دم فالگیر هستن! برام فال قهوه گرفت.حالا هر چی من میگفتم بیخیال من به اینجور چیزها اعتقاد ندارم گوشاش بدهکار نبود،آخرشم یه مشت چرت و پرت تحویلم داد که باعث شد بی اعتقادتر بشم!
بگذریم،امروز داشتم وبگردی میکردم که چشمام خورد به طالعبینی از روی ماه تولد و صد البته منم مستقیم رفتم قسمت زنان متولد اسفند.همینجوری کنجکاو شدم و خوندم و خوندم تا رسیدم به این قسمتاش؛اینم تو پرانتز بگم که یه چیزی حدود ۴۰٪ خصوصیاتی که نوشته در مورد من صدق میکنه!( البته این ۴۰٪ ابدن من رو متقاعد نکرده :) بخصوص این قسمتاش:
روابطی كه اين زن با ديگران برقرار میكند، بدون شک در نوع خود منحصر به فرد است.از زن همسايه گرفته تا رفتگری كه ظرف زباله را میبرد،بقال سر كوچه،نفتی،بچههای محل،قصاب، روزنامهای، و حتی صاحبخانه كه هر ماه برای گرفتن كرايه مراجعه میكند،با او سلام و عليک بسيار دوستانهای دارند.
این دقیقن یکی از خصوصیات منه! چه ایران که بودم،هر چی پیر و پاتال و عمله و رفتگر و سوپری،و نمکی و گدا و هندونهفروش و بقال و چقال و...بود،باید باهاشون چاق سلامتی میکردم! چه الان اینجا،از در میرم بیرون با نوههای همسایهی روبرویی و پیرزن-پیرمردهای همسایه و پیرزن خیابون پایینی که همیشه دم درِ برای فضولی کردن و کمی اونورتر،پیرمرده که دم در عینک فروشی همیشه وایساده و تبلیغ میده دست مردم و نانوایی محله و میوه فروش و از همه مهمتر پیرمرد رفتگر جان بر کف محلهمون که با هم دوست جونجونی هستیم:) و...،باید یه احوال پرسی گرم داشته باشم! خب البته چه من و چه همهی اونهایی که متولد اسفند هستن، آدمهای خونگرمی هستیم!به همین دلیل هم با همه روابطی صمیمی برقرار میکنیم.(اِهم اِهم! پپسی کولا ندارین؟ :)
از شوخی گذشته،من گاهی از داشتن این خصوصیت بدم میاد! بخصوص توی ایران،مثلن من از سر دلسوزی یا شاید هم دلسوزی نه و احترام،به رفتگر سلام و خسته نباشید میگفتم،طرف یه جور دیگه به دل میگرفت! لابد فکر میکرده بهبه چه عاشق سینه چاکی دارم هر روز که منو میبینه تحویلم میگیره :) ولی اینجا خوشبختانه اینجوری نیست.
بگذریم.اصلن چی میگفتم و به کجا رسیدم :) ...شما چی؟ به فال مال اعتقاد دارین؟
بگذریم،امروز داشتم وبگردی میکردم که چشمام خورد به طالعبینی از روی ماه تولد و صد البته منم مستقیم رفتم قسمت زنان متولد اسفند.همینجوری کنجکاو شدم و خوندم و خوندم تا رسیدم به این قسمتاش؛اینم تو پرانتز بگم که یه چیزی حدود ۴۰٪ خصوصیاتی که نوشته در مورد من صدق میکنه!( البته این ۴۰٪ ابدن من رو متقاعد نکرده :) بخصوص این قسمتاش:
روابطی كه اين زن با ديگران برقرار میكند، بدون شک در نوع خود منحصر به فرد است.از زن همسايه گرفته تا رفتگری كه ظرف زباله را میبرد،بقال سر كوچه،نفتی،بچههای محل،قصاب، روزنامهای، و حتی صاحبخانه كه هر ماه برای گرفتن كرايه مراجعه میكند،با او سلام و عليک بسيار دوستانهای دارند.
این دقیقن یکی از خصوصیات منه! چه ایران که بودم،هر چی پیر و پاتال و عمله و رفتگر و سوپری،و نمکی و گدا و هندونهفروش و بقال و چقال و...بود،باید باهاشون چاق سلامتی میکردم! چه الان اینجا،از در میرم بیرون با نوههای همسایهی روبرویی و پیرزن-پیرمردهای همسایه و پیرزن خیابون پایینی که همیشه دم درِ برای فضولی کردن و کمی اونورتر،پیرمرده که دم در عینک فروشی همیشه وایساده و تبلیغ میده دست مردم و نانوایی محله و میوه فروش و از همه مهمتر پیرمرد رفتگر جان بر کف محلهمون که با هم دوست جونجونی هستیم:) و...،باید یه احوال پرسی گرم داشته باشم! خب البته چه من و چه همهی اونهایی که متولد اسفند هستن، آدمهای خونگرمی هستیم!به همین دلیل هم با همه روابطی صمیمی برقرار میکنیم.(اِهم اِهم! پپسی کولا ندارین؟ :)
از شوخی گذشته،من گاهی از داشتن این خصوصیت بدم میاد! بخصوص توی ایران،مثلن من از سر دلسوزی یا شاید هم دلسوزی نه و احترام،به رفتگر سلام و خسته نباشید میگفتم،طرف یه جور دیگه به دل میگرفت! لابد فکر میکرده بهبه چه عاشق سینه چاکی دارم هر روز که منو میبینه تحویلم میگیره :) ولی اینجا خوشبختانه اینجوری نیست.
بگذریم.اصلن چی میگفتم و به کجا رسیدم :) ...شما چی؟ به فال مال اعتقاد دارین؟
Tuesday, July 04, 2006
یکی از دوستهام* بچهاش خیلی لاغر و ضعیف و مُردنییه.نزدیک دو سال و خوردهای سن داره ولی اندازه یه بچهی شش ماههست!
بعد از مدتها که بهش انواع و اقسام ویتامین دادن و دکتر بردن و خلاصه همه کاری کردن که بفهمن این دختر که خوب شیر خشکاش رو میخوره،ویتامین و غذا و هزار کوفت دیگه هم میخوره،پس دیگه چرا اینقدر عین اسکلت میمونه!
میدونین علتش چی بود؟...این مدت دو سال همهاش به این طفل معصوم شیر خشک رژیمی دادن :))
خدائی به این میگن مادر نابغه و نمونه!
*این دوستم ایرانی نیست.بلژیکیِ خنگول هم نیست(این بیچارهها فقط اسمشون بد در رفته! اگر نه از اینا خنگتر هم وجود داره) اگه گفتین کجائییه؟
بعد از مدتها که بهش انواع و اقسام ویتامین دادن و دکتر بردن و خلاصه همه کاری کردن که بفهمن این دختر که خوب شیر خشکاش رو میخوره،ویتامین و غذا و هزار کوفت دیگه هم میخوره،پس دیگه چرا اینقدر عین اسکلت میمونه!
میدونین علتش چی بود؟...این مدت دو سال همهاش به این طفل معصوم شیر خشک رژیمی دادن :))
خدائی به این میگن مادر نابغه و نمونه!
*این دوستم ایرانی نیست.بلژیکیِ خنگول هم نیست(این بیچارهها فقط اسمشون بد در رفته! اگر نه از اینا خنگتر هم وجود داره) اگه گفتین کجائییه؟
Monday, July 03, 2006
صبح پاشدم عین بچهی آدم رفتم دندونپزشکی برای کنترل شش ماههام.البته از شما چه پنهون گاهی همین سالی دو بار رو هم دودره میکنم! یه وقتهایی آدم بهش زور داره تا مطب دندون پزشک بره! همون درد بی درمون گشادی و این حرفا! بگذریم،دکتره تو کف دندونهام مونده بود!...میگفت باید افتخار کنی همچین دندونهایی داری!حتمن خیلی خوب ازشون مواظبت کردی که سالم موندن.خواستم بگم سالی یه بارم مسواک بهشون نمیخوره چی میگی تو! بعد گفتم ول کن ضایعست.حالا نگین این سالی یه بار مسواک میزنه! از شوخی گذشته من خیلی هوای دندونهامو دارم.حتا بیشتر از پوست صورت و آرایش و هزار کوفت دیگه.همیشه رعایت کردم.مثلن الان خواهرای کوچکتر از خودم هر دوشون یکی چند تا دندون کشیدن و تعمیری دارن و خلاصه اوضاع دندونهاشون خرابه،ولی مال من آخ نگفتن.(بزنین به تخته دیگه!) جنس دندونهامون هم یکییه.پس نتیجه میگیریم اونا چی؟رعایت نکردن!(شما هم یاد بگیرین نصف شمام :)
یه فامیل داریم،هر وقت مثلن حرف از سلامتی دندون و... میومد میگفت بیکارین شما هم! آخه حیف این دندونها نیست که سالم برن زیر خاک! باید پوسیده بشن که وقتی آدم مُرد حرص نخوره چرا ازشون استفاده نکرد و همینجوری صحیح و سالم بردشون زیر خاک!...نه فقط در مورد دندون،مثلن پرهیز نمیکرد.چاق بود خیلی ولی رژیم نمیگرفت هیچوقت.میگفت آدم رژیم میگیره که ۲۰ سال بیشتر عمر کنه.من میخوام بجای ۷۰ سال،۵۰ سال عمر کنم،ولی هر چی دلم خواست میخورم! نباید بدن رو سالم برد تحویل کرم و مورچه داد! خب البته اینم حرفیه واسه خودش.گاهی به سر میزنه منم بی خیال سلامتی دندون و... بشم،ولی یاد دندون دردهای اطرافیان میافتم مثل سگ پشیمون میشم!
خب من برم صبحونه بخورم که دارم ضعف میکنم! ساعت نزدیک ۱۱ شد.منو باش بجای صبحونه خوردن نشستم وبلاگ نوشتن! البته گشنهام نبود،الان حرف از خوردن شد یه دفعه یادم افتاد هنوز صبحونه نخوردم :)
یه جوک بگم و برم؛ میگن یه بنده خدائی داشته تو امامزاده جیش میکرده،ملت همه میریزن سرش و دِ بزن! اون بنده خدا هم میون داد و قال اطرافیان بر میگرده میگه نزنین! نزنین! من شاش بند شده بودم،آقا شفا داده :))
یه فامیل داریم،هر وقت مثلن حرف از سلامتی دندون و... میومد میگفت بیکارین شما هم! آخه حیف این دندونها نیست که سالم برن زیر خاک! باید پوسیده بشن که وقتی آدم مُرد حرص نخوره چرا ازشون استفاده نکرد و همینجوری صحیح و سالم بردشون زیر خاک!...نه فقط در مورد دندون،مثلن پرهیز نمیکرد.چاق بود خیلی ولی رژیم نمیگرفت هیچوقت.میگفت آدم رژیم میگیره که ۲۰ سال بیشتر عمر کنه.من میخوام بجای ۷۰ سال،۵۰ سال عمر کنم،ولی هر چی دلم خواست میخورم! نباید بدن رو سالم برد تحویل کرم و مورچه داد! خب البته اینم حرفیه واسه خودش.گاهی به سر میزنه منم بی خیال سلامتی دندون و... بشم،ولی یاد دندون دردهای اطرافیان میافتم مثل سگ پشیمون میشم!
خب من برم صبحونه بخورم که دارم ضعف میکنم! ساعت نزدیک ۱۱ شد.منو باش بجای صبحونه خوردن نشستم وبلاگ نوشتن! البته گشنهام نبود،الان حرف از خوردن شد یه دفعه یادم افتاد هنوز صبحونه نخوردم :)
یه جوک بگم و برم؛ میگن یه بنده خدائی داشته تو امامزاده جیش میکرده،ملت همه میریزن سرش و دِ بزن! اون بنده خدا هم میون داد و قال اطرافیان بر میگرده میگه نزنین! نزنین! من شاش بند شده بودم،آقا شفا داده :))
Subscribe to:
Posts (Atom)