Monday, July 31, 2006

گیرم که در باورتان به خاک نشست
و ساقه​های جوان​اش از ضربه​های تیرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می​کنید؟
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرنده​ای پرواز را علامت ممنوع می​زنید
با جوجه​های نشسته در آشیانه چه می​کنید؟
گیرم که می​زنید
گیرم که می​برید
گیرم که می​کُشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می​کنید؟

تنها کاری که از دستم بر میومد فقط ایمیل زدن به سازمان​های مختلف و انتشار این خبر بود.برای اتحادیه اروپا و سازمان​ملل و سازمان دیده​بان حقوق بشر و چند جای دیگر.از شما هم خواهش می​کنم تا جایی که می​تونین این خبر رو منتشر کنین.دیروز زهرا کاظمی،امروز اکبر محمدی و فردا خدا داند چه کسی قربانی خواهد شد! بعید نیست احمد باطبی باشد!
هنوز صدای ضجحه​های مادر و خواهرش که صداشون از رادیو اسرائیل پخش می​شد توی گوشمه.خدایا،حال و روز ما که فقط اسم اکبر محمدی رو شنیدم اینجوره دیگه اون مادر و اون خواهر چی می​کِشن.کاش می​شد دردهای این مادر و خواهر داغ دیده را تسکین داد.کاش...
اگر تهران هستین و می​تونین،خانواده​اش رو همراهی کنین.امشب از ترکیه به تهران اومدن و گویا فردا صبح برای تحویل پیکر دم در اوین جمع می​شن.تنهاشون نذارین.

پی​نوشت: دوستان اگر خواستید ایمیل بزنید آدرس ایمیل جاهایی که باید بهشون میل زده بشه،اینجاست.ممنون از هاله عزیز بابت جمع​آوری این آدرس​ها.​
این خبر واقعیت داره؟؟!
من که باورم نمی​شه!
بعد از چند سال زندانی بودن؟ هفت سال؟...هفت سال از بهترین سال​های جوانی​اش و بعد اینجوری...
خدایا !
به اون پدر و مادر صبر بده...
...
زبان من قادر به تسلیت گفتن نیست،چرا که چنین قهرمانانی مرگ​شان هم زندگی​ست...
روحش شاد و یادش گرامی.

Friday, July 28, 2006

دلیل اینکه این و برها پیدام نمی​شه و کمتر می​نویسم،چیزی نیست جز قاراشمیش شدن اوضاع زندگی.البته از نوع خوب و هیجان​ناک​اش.
من که دیگه پام بند نمی​شه از روزی که ماشین خریدم! در دو هفته نزدیک هفتاد یورو گازوئیل سوزوندم دیگه حساب کنین چقدر گشتم با این ماشین زبون بسته! هفته​ی پیش برای اولین بار رفتم تو اتوبان،اونم کدوم اتوبان؛ اتوبان E40 بروکسل که بیشتر تصادف​ها اونجاست! ملت همه با تعجب نگاه می​کردن و لابد می​گفتن ماشالله اعتماد به نفس! :) ...یه توضیح بدم که کسانی که در حال یادگیری هستن باید یک کارت که بصورت یک L بزرگ نوشته شده رو پشت ماشین بچسپونن که نشون بدی من آماتورم! اینجوری رعایت​ات رو می​کنن.خب برای همین هم همه تا L منو می​دیدن باید هم تعجب می​کردن،چون یک L​ ای معمولن نباید یک هفته​ای سر از اتوبان E40 دربیاره که من با پررویی تمام آوردم و هیچی​ام هم نشد :)
دیگه اینکه داریم دنبال خونه می​گردیم.ترجیحن توی دهات​مهات​ها که البته خیلی شیک​تر و ارزون​تر از توی شهر هستن.راستش سر رفتن به دهات هنوز با آق​شوهره به توافق کامل نرسیدیم! آخه ایشون می​گن اگه نزدیک شهر نباشن و اقلن روزی دو تا کله سیاه رو نبینن روزشون شب نمی​شه!
دیروز یه آگهی با عکس توی روزنامه دیدم،خونه​ی ویلایی توی یه جای خیلی خلوت و سرسبز با محیطی عالی،سه خوابه با باغچه و پارکینگ و آشپزخانه مدرن و... بگو چقدر؟...۴۵۰ یورو!! این یعنی مفت! سه خوابه رو ما توش فوتبال هم می​تونیم بازی کنیم :) فقط یه بدی داره و اونم اینکه پول شارژ سه برابر می​شه! حالا باید بریم ببینیم.
توی چند روز تقریبن هیچ اخبار و سایت و بلاگی نخوندم،برم یه سرک بکشم ببینم توی بلاگ​شهر چه خبره!
راستی احوال شما؟ خوبین؟ خوش می​گذره؟...ایشالا که همینطوره.هان؟ نه والا دکتر نیستم همینجوری خواستم حالتون رو بپرسم :)

Sunday, July 23, 2006

نمی​دونم فیلم At the end of the Day رو دیدین یا نه.من دیشب برای پنجمین بار دیدمش و مثل چهار بار گذشته از اول تا آخر فیلم گریه کردم! فیلم داستان زندگی Sue Rodriguez است،خانومی که برای اولین بار در کانادا موفق شد قانون مرگ آسان رو به تصویب برسونه.در حالی که تا اون موقع این قانون وجود نداشت و اگه دکتری این کار رو می​کرد ۱۵ سال زندان داشت.
این خانوم به بیماری ALS دچار می​شه.یه بیماری لاعلاج که بیمار رو به سرعت و در عرض شاید کمتر از دو - سه سال به سمت فلج كامل می​بره و بعدش هم مرگ!.سو که از شنیدن این خبر شوکه شده چاره​ای جز دست و پنجه نرم کردن با این بیماری نداره.هر روز دست و پا و چشم و بقیه​ی اعضای بدن ضعیف و ضعیف​تر می​شن.یه روز که به بالین یکی می​ره در بیمارستان که اون هم به این بیماری دچار شده و کاملن فلج و بعد با همین وضعیت بد می​میره،تصمیم می​گیره که قبل از اینکه این بیماری اون رو از پای در بیاره و با زجر و بدبختی از دنیا بره،خودش بره دکتر و داروئی بگیره که به اصطلاح به راحتی بمیره.
اما هیچ دکتری چنین داروئی براش تجویز نمی​کنه.تا اینکه با دکتری آشنا می​شه که دارو رو در اختیار داره ولی قانون بهش اجازه​ی تجویزش رو نمی​ده.دکتر و سو تصمیم می​گیرن برای قانونی کردن مرگ آسان قدمی بردارن و در واقع مرگ آسان که به خواست خود بیمار است رو قانونی کنن.سو با داشتن مریضی و روز به روز ضعیف​تر شدن به دادگاه می​ره و اینور و اونور و خلاصه به هر دری می​زنن تا اینکه بلاخره موفق می​شن و حق مرگ آسان برای بیمارانی که خودشون می​خوان در نظر گرفته می​شه.
فیلم صحنه​های غم​انگیز زیادی داره.پسرک هشت ساله​ی سو هر شب با کابوس مُردن مادر می​خوابه و حتا مادرش رو دعوا می​کنه که تو بهم قول دادی هزار رو پیشم بمونی چرا هنوز چهارصد روز نشده می​خوای خودتو بکشی!و شوهرش که هنوز سو نمرده می​ره و با یکی دیگه دوست می​شه و با پررویی تمام اونو میاره و بهش نشون می​ده.اما من فکر می​کنم غم​انگیزترین صحنه،صحنه​ای​ست که سو داره می​ره که دکتر دارو رو بهش تزریق بکنه و در واقع لحظه​های آخر عمرش رو می​گذرونه.با شجاعت تمام روی تخت دراز کشیده و یک نوشیدنی می​نوشه و آهنگ مورد علاقه​اش رو براش می​ذارن.و او در ۱۲ فوریه ۱۹۹۴ به زندگی خودش پایان داد.

حالا چرا اینا رو اینجا نوشتم؟...که بپرسم اگه خدائی نکرده،زبونم لال شما هم توی همچین موقعیتی قرار بگیرین،با اینکه الان قانون مرگ آسان همه جا هست،(اگه اشتباه نکنم) آیا به جنگ با بیماری ادامه می​دین یا اینکه خودتون رو از شرش خلاص می​کنین؟
من که اصلن آدم شجاعی نیستم! از اون گذشته اینقدر جون شیرین​ام که عمرن به مرگ آسان فکر نمی​کنم! پس اونقدر صبر می​کنم تا منو از رو ببره :)

مرتبط: چند تا ویدئو از سو رُدریگز واقعی.این یکی رو در حالی گرفتن که قدرت حرف زدن رو هم از دست داده.

Saturday, July 22, 2006

هوا اینقدر خنک و ملس و دوست داشتنی شده که آدم اصلن دلش نمیاد بشینه توی خونه.صبح که بعد از چند روز بارون زد،برای اولین بار بود که بارون اینجا رو دوست داشتم.درست بوی بارون​های وطنی رو می​داد.از همون​ها که بوی خاک بارون خورده هم همراهش می​پیچه.خیلی چسپید خلاصه.
به قول مادربزرگ​ها جونم براتون بگه که ما درست سه روزه کارمون شده پرستاری از اون کبوتره! خودمون کم کار ریخته بود سرمون اونم بهشون اضافه شد!
گفتم که گرمازده شده بود آوردم گذاشتم​اش پشت پنجره.همون روز زنگ زدم به انجمن حمایت از حیوانات و گفتم یه کبوتر پیدا کردم که مریضه و بیاین ببرین​اش،گفتن که باید زنگ بزنی به مرکز نگهداری از پرنده​ها.زنگ زدم اونجا گفتن اگه کبوتر خیابانی​یه ما تحویل​اش نمی​گیریم،الکی گفتم من سرم نمی​شه بلکه بیان ببرنش.خلاصه اصرار من برای اینکه بیان تحویل​اش بگیرن بی​فایده بود و گفتن این روزها خیلی سرمون شلوغه و اگه می​شه خودتون بذارین​اش توی یه جعبه​ای چیزی و بیارین​اش اینجا.چون مرکز توی شهر خودمون نبود ما هم تنبلی کردیم و نبردیم​اش.آوردیم گذاشتیم​اش توی بالکن​مون چون به غیر از گرمازدگی یه پاش هم ظاهرن شکسته بود و آوردیم مشغول دوا درمون​اش شدیم.براش دارو گرفتیم و دون و آب و خلاصه کبوتره حسابی جون گرفت.آهان اینو نگفتم گلاب به روتون اسهال هم گرفته بود و روز بعد دیدیم بالکن نازنین​مون رو رسمن به گه کشیده بود! الان در حال بهبودی​یه ولی هنوز بخاطر پاش نمی​تونه پرواز کنه.امیدوارم پاش هم خوب بشه و بتونه پرواز کنه و بره.
حس خوبی به آدم دست می​ده وقتی جان یه موجود زنده رو نجات داده باشی.

بی​ربط: می​گم چرا من هر وبلاگی می​رم یا خداحافظی کرده یا در حال خداحافظی​یه یا بدون هیچ حرفی گذاشته رفته یا کرکره رو کشیده پایین یا...؟! اقلن ۶ تا بلاگ تا الان رفتم اینجوری بودن! جل​الخالق! یا ما یه چیزی​مون شده یا ملت!

Friday, July 21, 2006

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه​ی دنيا ز خوبی​ها تهی​ست
صحبت از آزادگی،پاكی،مروت،ابلهی​ست
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
وای
جنگل را بيابان می​كنند
دست خون​آلود را در پيش چشم خلق پنهان می​كنند
هيچ حيوانی به حيوانی نمی​دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان می​كنند
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض كن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض كن: يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن: جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويری سوت و كور،
در ميان مردمی با اين مصيبت​ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است...

زنده یاد فریدون مشیری

پی​نوشت: نیازی به توضیح نیست.همه چیز رو می​شه از روی این عکس​ها فهمید و دید[ یک و دو ].کاش می​شد فهمید توی دل و مغز این سیاست​مداران احمق و کله​شق اسرائیل و حزب​الله چی می​گذره! البته اگر فاقد این دو عضو نباشند!

Wednesday, July 19, 2006

۱- صدای رعد و برق آسمون و باد خنکی که داره میاد،نشونه​ی اینه که بلاخره گرمای کُشنده! داره تموم می​شه.نه به اون روزایی که خدا خدا می​کردیم یه روز آفتاب بشه،نه به اینکه حالا آفتاب شده اما اونقدر سوزناک که دادمون در اومده! آخه لامذهب گرماش که گرما نیست! والا من گرمای ۴۵ درجه​ی بندرعباس رو تجربه کردم اونم با مانتو و مقنعه! اینقدرها که هوای ۳۶ درجه​ی اینجا گرمه و سوزناک،نبود.
۲- من همینجوریش مثل ماهی باید با آب نفس بکشم دیگه وای به حال روزی مثل امروز که یه تانک آب هم کم​ام بود! بدبختی اینجاست آب زیاد که می​خوری باید توی توالت هم جات باشه! خلاصه گرما خوبه اما نه دیگه تا این حد کُشنده.
۳- امروز نزدیک بود اولین تصادف​ام رو با یه کبوتر بکنم! طفلی گرما زده شده بود و افتاده بود وسط خیابون.برش داشتم گذاشتمش لب پنجره​مون.براش آب و دون گذاشتم،خدا کنه فردا حالش خوب شه.
۴- من به کی شکایت کنم از دست این ایمیل​های اسپم؟ کفر منو در آوردن!
۵- گرم​مه! حال نوشتن نیست!

Sunday, July 16, 2006

وی آر بک:)
آخیش...هیچ کجا خونه​ی خود آدم نمی​شه.حالا هرچقدر هم به آدم خوش بگذره.جای شما خالی سری زدیم به فک و فامیل که هر کدوم یه گوشه از هلند ولو هستن و ماشالله همه از دم هم بچه​دار شدن! یه خورده سر به سر هلندی​ها گذاشتیم :) ما به اونا می​گفتیم کله پنیری و اونا هم بدبختانه تا لهجه​ی بلژیکی ما رو می​شنیدن ما رو خنگول خطاب می​کردن! لازم به توضیح است که زبان هلندی در خود هلند یه لهجه​ی خاص داره و در بلژیک هم قربونش برم هر شهر یه لهجه! واسه همین تا یکی دهن باز کنه و هلندی حرف بزنه معلوم می​شه که از هلنده یا بلژیک.حتا اگه مثل ما کله سیاه باشه.

منم پررو پررو توی خیابون​های آمستردام رانندگی می​کردم و خلاصه کلی ترسم ریخته شد.خوشبختانه مشکل آئینه​ها حل شده و این​دفعه دیگه چشم ازشون بر نمی​دارم:)
راست​اش من اصلا بلد نیستم سفرنامه بنویسم شرمنده! یه سری عکس گرفتم اگه فرصت بشه آپلودشون می​کنم.
اینجا هم حسابی تابستان شده.از اون تابستان​های داغ ایران.طوری که پنکه​ی بیچاره​ی ما امروز بعد از فقط چند ساعت کار کردن سکته کرد! بگو آخه لامذهب یازده ماه از سال رو نشستی گوشه​ی خونه بیکار! یک ماه هم نه،ده روز هم نمی​شد کار کنی!
الکی الکی روز یکشنبه​ی ما رو بی پنکه کرد رفت.البته خوبی خونه​ی ما به اینه که از دو طرف خونه پنجره داریم و باد حسابی جریان داره.
راستی یه چیز جالب! برای اولین بار در طول این مدتی که اینجاییم دیشب دیدم آسمون چند تا ستاره داره!! باور نکردنی بود.همینجوری نشسته بودم دم پنجره و زل زده بودم به ستاره​ها.حالا بگذریم چندتاشون سیاره بودن ولی همون​ها هم غنیمتی بودن واسه خودشون!...این بلژیک یه چیزیش می​شه ها.تابستان داغ و ستاره و...
من برم تا خیابون​ها خلوته یه ویراژ بدم :) اینقدر هیجان زده​ام موقع رانندگی که نگو! حتا شب​ها هم تا صبح خواب رانندگی می​بینم! :)

* عکس فوق مربوط به یکی از فروشگاه​های پنیر گودای هلند است.من عاشق این نوع پنیرم.درست مثل سیرترشی هرچقدر قدیمی​تر باشه خوشمزه​تره.حیف که آدم بعد از خوردنش عذاب وجدان می​گیره! بس که چربه.البته خوشمزگی​اش به چربی​شه.لایتش که اصلن مزه نداره.

Monday, July 10, 2006

نیستیم یه چند روزی.یه سر می​ریم همین بغل​مغل​ها سری به سرزمین لاله​ها بزنیم.
این دم رفتنی یه گندی هم زدم،خواستم سیستم کامنت​دونی خود بلاگر رو نصب کنم،(بخاطر اینکه هالوسکن کامنت​ها رو تا یه مدت فقط نگه می​داره) که نصب نشد هیچ،قبلی هم این وسط گم و گور شد! خلاصه اینکه ببخشید،برگشتنی درست​اش می​کنم.
خوش باشین.

Sunday, July 09, 2006

خب به میمینت و مبارکی جام​جهانی هم با قهرمانی ایتالیا تموم شد.الان دارن مدال​ها رو می​دن،زیدان از خجالتش نیومده مدال رو بگیره! آخه این چه حرکتی بود کرد؟! اونم در بازی خداحافظی و در حالی که همه به عنوان یک مهره​ی درخشان جام​جهانی ازش یاد می​کردن! همچین حرکت زشتی ازش بعید بود که انجام داد و مطمئنن خیلی براش گرون تموم شد!
بازی فینال جالبی بود و الحق ایتالیا شایسته​ی قهرمانی بود.تیمی که دو میلیارد و خورده​ای طرفدار قهرمانی​اش بودن.الان داشتم به این فکر می​کردم که شاید یکی از دلیل​های اینکه ما ایرانی​ها طرفدار ایتالیا هستیم،همین وجه اشتراک رنگ پرچم​هامون هست! چقدر زمان می​خواد که این رنگ​های سبز و سفید و قرمز از عمودی به افقی تبدیل بشن و بجای ایتالیا اسم ایران به عنوان قهرمان اعلام بشه؟...ده سال؟ بیست سال؟ یک قرن؟ یا شاید هم هیچ​وقت!...دلم به حال خودمون می​سوزه.با این تفاسیری که می​شه و شایعاتی که شده(سرمربی تیم آینده: مایلی کهن!) برای چهار سال آینده احتمالن باید قید بالا اومدن رو هم بزنیم!
همه​ی دنیا دارن دنبال مربی می​گردن که به همه​ی مسائل فوتبال آگاه و از همه لحاظ بهترین باشه،ما داریم می​ریم سراغ مربی​هایی که مسلمان و مذهبی و ریش و پشمی باشن! که وسط نیمه بجای تقویت تیم،کلاس قرآن و روضه خونی بذاره و احتمالن نماز جماعت برگزار کنه!!
ای مرده شور خودتون و اون اسلام​تون رو ببرن که هر چی می​کشیم از دست اسلامه!

Friday, July 07, 2006

آگهی استخدام!

اینجانب،یعنی نسرین! به یک نفر همراه،جهت تمرین رانندگی در خیابان​های نورانی* بلژیک نیازمندم تا در همه حال و همه لحظه به منِ بی​توجه! یادآوری بفرماید که آینه​های بغل و پشتی و اینور و اونور را سر هر پیج و گردنه و کوچه و خیابون و به هنگام سبقت و پشت چراغ قرمز و ...نگاه کنم!
از واجدین شرایط خواهشمند است در کامنت​دونی همین پست! مدارک مربوطه را ارسال نمایند تا در اولین فرصت جهت استخدام آنها اقدام شود!
امضاء: یک راننده​ی آماتوری که فکر می​کنه ماشین فاقد آینه می​باشد!


*این خیابان​های بلژیک در اروپا از لحاظ نور معروف هستن.خدائیش آدمو یاد شب​های تهران می​اندازن!
پی​نوشت: این آگهی واقعی​یه ها! بعد از اینکه کلاس آمورزش رانندگیم تموم شد و جناب مربی رو کلافه کرده بودم سر اینکه یادم رفت آینه​ها رو نگاه کنم(قربون برم حواس جمع رو!) الان جناب آق​شوهره به شدت از دستم شاکی هستن و گفتن دیگه بنده رو به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی برای تمرین همراهی نمی​کنند! وسلام!
پی​نوشت دوم: خدائی کم حواس نیستم ها! ولی لامذهب(آقا فرزاد گفتن ننویسم لامصب:) این آینه​ها! مگه یادم می​مونه که هر ۱۰ ثانیه یه بار آینه پشت رو نگاه کنم! حالا دیگه آینه​های بغل پیشکش​ام!!!

Wednesday, July 05, 2006

اصولن من به هیچ نوع طالع​بینی و فال و از اینجور چیزها اعتقاد ندارم.یادم نمیاد از کسی خواسته باشم که طالع​ام رو ببینه و یا کف دستم رو بخونه،یا حتا از فال​فروش​ها فالی گره​گشا خریده باشم.دروغ نگم یکی دو بار خریدم،اونم به خاطر اینکه دلم برای اون فال​فروشه سوخته و خواستم پولی بهش داده باشم،ولی خود فال یا ازش نگرفتم و یا انداختم دور! آهان یه بار هم یکی از دوست​های ترک​ام که ماشالله همه​شون هم از دم فالگیر هستن! برام فال قهوه گرفت.حالا هر چی من می​گفتم بی​خیال من به اینجور چیزها اعتقاد ندارم گوش​اش بدهکار نبود،آخرشم یه مشت چرت و پرت تحویلم داد که باعث شد بی اعتقادتر بشم!
بگذریم،امروز داشتم وبگردی می​کردم که چشم​ام خورد به طالع​بینی از روی ماه تولد و صد البته منم مستقیم رفتم قسمت زنان متولد اسفند.همینجوری کنجکاو شدم و خوندم و خوندم تا رسیدم به این قسمت​اش؛اینم تو پرانتز بگم که یه چیزی حدود ۴۰٪ خصوصیاتی که نوشته در مورد من صدق می​کنه!( البته این ۴۰٪ ابدن من رو متقاعد نکرده :) بخصوص این قسمت​اش:
روابطی كه اين زن با ديگران برقرار می​كند، بدون شک در نوع خود منحصر به فرد است.از زن همسايه گرفته تا رفتگری كه ظرف زباله را می​برد،بقال سر كوچه،نفتی،بچه​های محل،قصاب، روزنامه​ای، و حتی صاحبخانه كه هر ماه برای گرفتن كرايه مراجعه می​كند،‌با او سلام و عليک بسيار دوستانه​ای دارند.
این دقیقن یکی از خصوصیات منه! چه ایران که بودم،هر چی پیر و پاتال و عمله و رفتگر و سوپری،و نمکی و گدا و هندونه​فروش و بقال و چقال و...بود،باید باهاشون چاق سلامتی می​کردم! چه الان اینجا،از در می​رم بیرون با نوه​های همسایه​ی روبرویی و پیرزن-پیرمردهای همسایه و پیرزن خیابون پایینی که همیشه دم درِ برای فضولی کردن و کمی اونورتر،پیرمرده که دم در عینک فروشی همیشه وایساده و تبلیغ می​ده دست مردم و نانوایی محله و میوه فروش و از همه مهمتر پیرمرد رفتگر جان بر کف محله​مون که با هم دوست جون​جونی هستیم:) و...،باید یه احوال پرسی گرم داشته باشم! خب البته چه من و چه همه​ی اون​هایی که متولد اسفند هستن، آدم​های خونگرمی هستیم!به همین دلیل هم با همه روابطی صمیمی برقرار می​کنیم.(اِهم اِهم! پپسی کولا ندارین؟ :)
از شوخی گذشته،من گاهی از داشتن این خصوصیت بدم میاد! بخصوص توی ایران،مثلن من از سر دلسوزی یا شاید هم دلسوزی نه و احترام،به رفتگر سلام و خسته نباشید می​گفتم،طرف یه جور دیگه به دل می​گرفت! لابد فکر می​کرده به​به چه عاشق سینه چاکی دارم هر روز که منو می​بینه تحویلم می​گیره :) ولی اینجا خوشبختانه اینجوری نیست.
بگذریم.اصلن چی می​گفتم و به کجا رسیدم :) ...شما چی؟ به فال مال اعتقاد دارین؟

Tuesday, July 04, 2006

یکی از دوست​هام* بچه​اش خیلی لاغر و ضعیف و مُردنی​یه.نزدیک دو سال و خورده​ای سن داره ولی اندازه یه بچه​ی شش ماهه​ست!
بعد از مدت​ها که بهش انواع و اقسام ویتامین دادن و دکتر بردن و خلاصه همه کاری کردن که بفهمن این دختر که خوب شیر خشک​اش رو می​خوره،ویتامین و غذا و هزار کوفت دیگه هم می​خوره،پس دیگه چرا اینقدر عین اسکلت می​مونه!
می​دونین علتش چی بود؟...این مدت دو سال همه​اش به این طفل معصوم شیر خشک رژیمی دادن :))
خدائی به این می​گن مادر نابغه و نمونه!

*این دوستم ایرانی نیست.بلژیکیِ خنگول هم نیست(این بیچاره​ها فقط اسم​شون بد در رفته! اگر نه از اینا خنگ​تر هم وجود داره) اگه گفتین کجائی​یه؟

Monday, July 03, 2006

صبح پاشدم عین بچه​ی آدم رفتم دندون​پزشکی برای کنترل شش ماهه​ام.البته از شما چه پنهون گاهی همین سالی دو بار رو هم دودره می​کنم! یه وقت​هایی آدم بهش زور داره تا مطب دندون پزشک بره! همون درد بی درمون گشادی و این حرفا! بگذریم،دکتره تو کف دندون​هام مونده بود!...می​گفت باید افتخار کنی همچین دندون​هایی داری!حتمن خیلی خوب ازشون مواظبت کردی که سالم موندن.خواستم بگم سالی یه بارم مسواک بهشون نمی​خوره چی می​گی تو! بعد گفتم ول کن ضایع​ست.حالا نگین این سالی یه بار مسواک می​زنه! از شوخی گذشته من خیلی هوای دندون​هامو دارم.حتا بیشتر از پوست صورت و آرایش و هزار کوفت دیگه.همیشه رعایت کردم.مثلن الان خواهرای کوچکتر از خودم هر دوشون یکی چند تا دندون کشیدن و تعمیری دارن و خلاصه اوضاع دندون​هاشون خرابه،ولی مال من آخ نگفتن.(بزنین به تخته دیگه!) جنس دندون​هامون هم یکی​یه.پس نتیجه می​گیریم اونا چی؟رعایت نکردن!(شما هم یاد بگیرین نصف شمام :)
یه فامیل داریم،هر وقت مثلن حرف از سلامتی دندون و... میومد می​گفت بیکارین شما هم! آخه حیف این دندون​ها نیست که سالم برن زیر خاک! باید پوسیده بشن که وقتی آدم مُرد حرص نخوره چرا ازشون استفاده نکرد و همینجوری صحیح و سالم بردشون زیر خاک!...نه فقط در مورد دندون،مثلن پرهیز نمی​کرد.چاق بود خیلی ولی رژیم نمی​گرفت هیچ​وقت.می​گفت آدم رژیم می​گیره که ۲۰ سال بیشتر عمر کنه.من می​خوام بجای ۷۰ سال،۵۰ سال عمر کنم،ولی هر چی دلم خواست می​خورم! نباید بدن رو سالم برد تحویل کرم و مورچه داد! خب البته اینم حرفیه واسه خودش.گاهی به سر می​زنه منم بی خیال سلامتی دندون و... بشم،ولی یاد دندون دردهای اطرافیان می​افتم مثل سگ پشیمون می​شم!
خب من برم صبحونه بخورم که دارم ضعف می​کنم! ساعت نزدیک ۱۱ شد.منو باش بجای صبحونه خوردن نشستم وبلاگ نوشتن! البته گشنه​ام نبود،الان حرف از خوردن شد یه دفعه یادم افتاد هنوز صبحونه نخوردم :)
یه جوک بگم و برم؛ می​گن یه بنده خدائی داشته تو امامزاده جیش می​کرده،ملت همه می​ریزن سرش و دِ بزن! اون بنده خدا هم میون داد و قال اطرافیان بر می​گرده می​گه نزنین! نزنین! من شاش بند شده بودم،آقا شفا داده :))