Friday, June 30, 2006

خب به سلامتی تیم محبوب منم حذف شد! من نمی​دونم چرا از هر تیمی طرفداری می​کنم زرتی می​بازه و کلن از صحنه​ی فوتبال و چمن و ورزشگاه حذف می​شه! این​دفعه عهد کردم از آلمان طرفداری کنم،بلکه با طرفداری من سقط بشن و پاشون به فینال نرسه! البته در اینکه آلمان خوش شانسه و می​تونه با همین خوش شانسی بره تا فینال شکی نیست.ولی از آلمان خوش شانس​تر ایتالیاست که تا این لحظه هر چی اوکراین در نیمه​ی دوم حمله کرده و به تیر دروازه زدن،اونا دو تا توپ بردن هر دوش گل شد! امیدوارم با همین خوش شانسی آلمان رو هم ببره!
از گزارشگره شنیدم که مربی تیم آرژانتین قبلن شوفر بوده.یعنی قبلنا راننده تاکسی بوده.همون شوفر بود نکبت با تعویض​هایی که کرد بدتر از برانکو رسمن رید توی تیم! این اواخر هم فقط یه مسی کم داشت برای فرار و استفاده کردن از ضد حمله​ها،که دیگه تعویضی نمونده بود.
بگذریم.هی می​گم وبلاگ رو فوتبالی نکنم،نمی​شه!یعنی نمی​گذارن.خدا رو شکر دیگه از تیم​های محبوبم نمونده که بخوام براش حرص و جوش بزنم و بیام اینجا مخ شما رو هم بخورم.آهان،فقط آلمان رو حذف کنم دیگه خیالم راحت می​شه :) این آلمان جام رو نبره،هر کی دیگه برد نوش جونش!( اندِ بدجنسی و این صوبتا ! )
باز هم بگذریم.یه کم از اوضاع این روزهای بلژیک بگم که بدجوری قاراش میش شده.بعد از قتل پسر هفده ساله که در ایستگاه قطار که به دست دو پسر لهستانی کشته شد،یه پسره​ی احمق بلژیکی (لابد به قصد انتقام) توی روز روشن با تفنگ یه دختر آفریقایی که پرستار یه بچه​ی بلژیکی بود رو به همراه بچه به قتل رسوند و یه زن ترک رو هم زخمی کرد.همون موقع​ها یه پسر عرب رو که معلوم نبود کِی کشته،جنازه​شو کنار ساحل پیدا کردن.بعد از اون دو تا خواهر ۱۰ و ۷ ساله رو دزدیدن و بعد از حدود سه هفته پریروز جنازه​هاشون رو پیدا کردن.روز دوشنبه شش تا پسر عرب توی اتوبوس ریختن سر یک مرد بلژیکی که راننده​ی قطار بود،همونجا جلوی همه​ی مسافرهای اتوبوس و راننده کشتن​اش و فرار کردن.(البته بعد دستگیر شدن)گناهش این بود که به پسرها اعتراض کرده بود چرا شلوغ می​کنید توی اتوبوس.اعتراض همانا و ضرب و شتم و خونریزی مغزی همانا.فجیع​تر از همه قتل دو خواهر هست که بعد از دزدیده شدن،خفه می​شن! البته خواهر ده ساله بعد از اینکه به طرز فجیعی مورد تجاوز قرار گرفته،کشته شده.اونم در حالی که همه انتظار داشتن زنده پیدا بشن.فعلن پلیس فقط به یک نفر مشکوک شده و اونم کسی نیست جز یک مرد عرب که گویا پیشینه داشته و همون شب ناپدید می​شه و با چند روز تاخیر خودش رو به پلیس معرفی می​کنه.همه​ی این قتل​ها و این جنایت​ها که به نوعی جنگ تن​به​تن راسیست​ها و خارجی​های(بیشتر عرب​ها) بلژیک است،فقط در طول یکی دو ماه اتفاق افتادن.دو خبر آخر،سر تیتر روزنامه​ها و عناوین اخبار این روزها هستن.تا ببینیم جنایت بعدی کِی اتفاق می​افته و قربانی بعدی کی خواهد بود!
توی پرانتز بگم که بعید نیست من باشم! اصولن من نمی​تونم جلوی دهنم رو بگیرم،هم با عرب​ها یکی به دو دارم و هم با راسیست​ها ! احتمالن یه روز از طرف یکی​شون ترور می​شم! خلاصه اگر بار گران بودیم رفتیم و از این پرت و پلاها :)

Saturday, June 24, 2006

۱- آی دلم خنک شد آرژانتین برنده شد.آی دلم خنک شد.اول بازی چنان با هیجان داشتم آرژانتین رو تشوق می​کردم،فقط یه دونه پرچم کم داشتم که عین مارادونا دور سرم بچرخونم! یه دفعه که مکزیک گل رو زد هیجان منم پیس(عین باد بادکنک!) خوابید! البته مکزیک خیلی خوب بازی کرد.باز خدا خیرشون بده که این بازی رو با ما نکردن اگر نه یه هفت-هشت تایی بهمون می​زدن!....خلاصه بدجوری آرژانتینته :)

پی​نوشت: هستم.تعطیلات تابستونی شروع شده و من با یک عالمه برنامه​های از قبل ریخته شده و ناخنی که احتمالن داره می​افته و دمار از روزگارم در آورده،موندم! همینجوری​ام من دیگه!تا می​خوام نفسی تازه کنم یه چیزی​ام باید بشه! این ناخنه هم همینجوری الکی الکی زیرش چرک کرده و منو از کار و زندگی انداخته.آخه اگر هم می​دونستم چرا عفونت کرده بهم زور نداشت.خدا لعنت​اش کنه!
پی​نوشت دوم: خب معلومه اینا رو گفتم که بگم اگه دیدین یه مدت خبری ازم نشد(احتمالن تا دکتر رفتن و کشیدن یا افتادن ناخن مبارک!) عذرم موجه است!
پی​نوشت سوم: خدا بیامرزد پدر آن کسی که پی​نوشت را اختراع کرد.بگو آمین!

Monday, June 19, 2006

امروز تو خیابون یکی از مجری​های کانال یک اینجا رو دیدم.سوار یه دوچرخه​ی درب و داغون بود و یه جفت صندل و یه تی​شرت ساده هم پوشیده بود و عرق داشت از سر و کولش شرشر می​بارید! ناخودآگاه صداش کردم؛هی مارسل چطوری و براش دست تکون دادم! یه لحظه دیدم ملت بجای اینکه به اون نگاه کنن زوم کردن رو من! دستم همینجوری اون بالا خشک شد! لابد با خودشون فکر کردن این دیگه کیه بابا! خب اینجا ملت به تنها چیزی که اهمیت نمی​دن همین آدم​های مشهور هستن و اگه صد بار هم از کنارشون رد بشن حتا نگاهش هم نمی​کنن چه برسه به اینکه مثل من زودی دختر خاله بشن و براش دست تکون بدن! می​گن طرف یه آدم عادی​یه مثل خودمون،دلیلی نداره با دیدن​اش ذوق کنیم.
نه فقط در مورد مجری​های تلویزیون یا هنرپیشه یا خواننده و...حتا شاه و خانواده​ی پادشاهی هم از دو قدمی​شون رد بشه باز هم بی تفاوت از کنارشون رد می​شن.راستش من این عادت​شون رو خیلی دوست دارم ولی لامصب از اونجایی که خون ایرانی توی رگمه محال ممکنه کنجکاو نشم و به قولی گفتنی اون نگاه​هه رو نکنم :)
چند وقت پیش یه برنامه دیدم در مورد خانواده​ی پادشاهی.شاه و ملکه داشتن قدم می​زدن توی شهر،یه دفعه رفتن توی یه کافه که سر راه​شون بود.نه اسکرت می​شدن و نه مامور امنیتی همراه​شون بود و نه هیچ​چیز دیگه.عین دو تا آدم عادی رفتن نشستن و دو تا قهوه خوردن و پولش رو هم حساب کردن.صاحب کافه پول رو هم ازشون گرفت(حالا اگه تو ایران بود،صاحب کافه نه تنها پول نمی​گرفت بلکه شونصد بار هم دست و پای شاه رو ماچ می​کرد که قدم رنجه کرده و به کافه​ی من آمدید!!) و شاه هم خورده سنت​های مابقی رو تا قرون آخر گرفت و گذاشت تو جیب.یه عالمه هم مردم نشسته بودن توی کافه و داشتن آبجو و قهوه و نوشیدنی می​خوردن،تو بگو یک نفر هم اینا رو نگاه کرد!
حتا وقتی هم برای دیدار و گردش به شهرهای دیگر بلژیک میرن،غیر از اینکه یه عده​ی خیلی کم اونم فقط میرن دستی تکون می​دن و گلی براشون می​برن،هیچ​گونه استقبال رسمی و غیر رسمی نمی​شه.توی ایران ما ملت میرن زیر دست و پا و غش و ضعف می​کنن و دست و پاشون می​شکنه و از سر و کول هم بالا میرن که چی؟ که یه عتیقه مثل احمدی​نژاد رو اونم از پشت شیشه​ی ماشین ببینن!!
خدائیش خیلی ملت عجیب و غریبی هستیم ما.البته با عادت​های عجیب و غریب​تر!

Saturday, June 17, 2006

خداحافظ جام جهانی...
تخمه،آب یخ،جیغ،داد،حرص،آب یخ،تخمه،جیغ،داد و حرص و حرص و حرص!
باز هم باختیم! خیلی حال​مون گرفته شد.بعد از گل اول اشک تو چشمام جمع شد و نتونستم خودم رو کنترل کنم.و گل دوم که با تجربه​ترین بازیکن ما بی​تجربگی می​کنه و...
اما اونقدر از دست این دوربین​های آلمانی عصبانی​ام که از باخت نیستم.چرا؟ چرا نباید تصویری از این همه تماشاگر مشتاقی که تعدادشون هم کم نبود پخش بشه؟ همینطور در بازی با مکزیک؟!...آیا نشون ندادن تصویر تماشاگران ایرانی خودش یه بایکوت نیست؟!
گزارشگرِ اینجا موقع بازی با مکزیک گفت همه،بخصوص آلمانی​ها از خداشونه که ایران بالا نیاد،برای اینکه با بالا اومدن ایران احمدی نژاد قراره بیاد آلمان و ویزا دادن به ایشون خودش یه دردسره و ندادن هم یه دردسر!
...
فکر کنم دائی الان از این باخت خوشحال باشه! لابد خدا رو هم شکر می​کنه که در بازی نبود که باز هم تقصیرها بیوفته به گردنش!
...
صدام گرفته بس که آب یخ خوردم و جیغ کشیدم! جیغ بیخودی!

پی​نوشت: اعتراف می​کنم که پاراگراف آخر رو خیلی احساساتی نوشته بودم! بنابراین پاکش می​کنم.باختیم،ولی باید از این باختن​ها درس بگیرم.امیدوارم که در جام جهانی آینده خوش بدرخشیم.
پی​نوشت دوم: راستی فیگوی بیچاره رو دیدین؟ کعبی نامردی نکرد و یه بادمجون گذاشت روی لُپ​اش :)

Wednesday, June 14, 2006

در آخرین لحظاتی که داشتیم خودمون رو آماده می​کردیم بریم دنبال مهمون​مون(همون دائیم که قرار بود واسه جام جهانی بیاد) و کلی هم شکم​مون رو صابون زده بودیم برای سوغاتی​های خوشمزه!،فهمیدیم که پروازش رو کنسل کرده و نمی​تونه بیاد! اونم درست چند ساعت قبل از پرواز که از شانس​اش مریض می​شه.حال​مون گرفته شد اساسی.بخصوص اینکه می​دونم خیلی دلش می​خواست بیاد و هم بازی​ها رو و هم ما رو از نزدیک ببینه.حالا باز خدا خیرش بده که باعث شد الان خونه​ی ما از تمیزی برق بزنه :)
از هوا بگم که محشره.چند روزی تابستون داشتیم به معنای واقعی.باورتون نمی​شه دیروز ما پنکه روشن کرده بودیم! و امروز بارون میومد و هوا دم کشیده بود.اینجا ملت هر وقت هوا آفتابی​یه همه نیش​شون تا بناگوش بازه و حسابی شارژاند.باور کنین بیشتر اینایی که دپرس می​شن و کارشون به تیمارستان کشیده می​شه،بخاطر نبود آفتاب است.ده-یازده ماه از سال کم نیست که همه​اش بارون بباره و مجبور باشی ژاکت و پلیور و بارونی تن​ات کنی!...اصلن برای همینه که اکثر بلژیکی​ها سرطان پوست می​گیرن.بدبخت​ها بس که آفتاب نمی​بینن،وقتی میرن تعطیلات به جاهای گرم بس که آفتاب می​گیرن و خودشونو خفه می​کنن،به سرطان پوست مبتلا می​شن.
از بحث هوا که بگذریم می​رسیم به بحث فوتبال.(ربطش رو خودتون پیدا کنین!) از روز یکشنبه هی من دارم به این و اون اصرار می​کنم که برای بازی بعدی باهام شرط بندی کنن،متاسفانه کسی حاضر نمی​شه! مثل اینکه بدجوری سابقه​ام خرابه :) همه می​گن سق سیاه تو باعث شدی ایران ببازه! یکی نیست بگه منو سنه​نه وقتی علی دائی داشت وسط میدون دنبال توپ می​گشت!...آقا ما بسی فیض بردیم از اینکه کاپیتان تیم مجبور شد مصدوم بشه! اتفاقن اینم بگم درست قبل از شنیدنِ این خبر داشتم می​گفتم ای کاش این مکزیکی​ها می​زدن ناکارش می​کردن که برای بازی با پرتغال دیگه بازی نکنه،بعدش اومدم خبر رو که خوندم از شما چه پنهون کمی تا حدودی به سق سیاهی​ام مشکوک شدم :)
اوه! از تو خیابون​مون صدای دعوا و جیغ​های بنفش یه خانوم میاد! آخ جون بعد از سال​ها دعوای خیابونی :) برم ببینم چه خبره!

Sunday, June 11, 2006

آقا من کارم در اومده!
دیشب با آق​شوهره شرط بندی کردیم سر ۱۰۰ یورو! من گفتم ایران می​بازه با نتیجه​ی ۳-۱ و اون گفته برنده می​شه.
بلیت که گیرمون نیومد تصمیم بر این شد با یه سری از بر و بچ جمع شیم خونه​ی ما و بساط تخمه و آجیل و تشویق​های گرم! حاضره.این وسط من موندم اگه ایران رو تشویق کنم خب به این معنی​ست که می​خواهم صد یوروی نازنین رو تقدیم کنم و اگه هم نکنم که دلم راضی نمی​شه!
حالا بی​شوخی دارم تو دلم خدا خدا می​کنم ایران ببره.بابا صد یورو چیه به قول این پسره آرش اگه پاش برسه جون هم فدای وطن می​کنم :)
میام خدمت​تون دوباره :)
___________________
نیمه​ی اول که به خوبی تموم شد.خدائیش ما خوب بازی کردیم.ولی مرگ بر هر چی داوره که هی الکی سوت می​زنن! مرتیکه کوچک​ترین حرکتی رو خطا می​گیره!
آقا داوره رو ولش بازی علی دائی رو بچسب!ما الان فشارمون رو صده از دستش!!
یعنی یار دوازدهم حریفه! توی ۴۵ دقیقه فقط یه بار گزارشگره اسم​شو برد که اونم خطا کرد!
خب من برم نیمه دوم شروع شد.ببینم چیکار می​کنیم.ایشالا که می​بریم.
___________________
آقایان برانکو،علی دائی و میرزاپور رسمن ریدن تو اعصاب هر چی ایرانی​یه!!!
الان جمع ما از بس خشمناک​اند حمله بردن به میز شام و مشغول لمبوندن هستن! آخه این چه بازی​یی بود که ایران نیمه دوم کرد؟ نه خدائیش یکی بگه نقش این علی دائی تو زمین چیه؟؟
مکزیک اونجوری که همه ازش غول ساختن نبود.این ما بودیم که افتضاح بازی کردیم! راستی آقای برانکو از شما بُزدل​تر هم وجود داره؟ می​خواستی حفظ نتیجه کنی دیگه!! نتیجه​ی محافظه​کاری و بزدلی همین می​شه دیگه!​
حالا اینا رو ولش،خدائی پیش​بینی رو حال کردین؟ :)
با تشکر از آقای برانکو و همچنین آق​شوهره برای تقدیم یک فقره صد یورویی به شخص شخیص بنده :)

Friday, June 09, 2006

در راستای اینکه از امشب تا یکی دو ماه دیگه زندگی ما به شدت فوتبالی​یه و همچنین حس ناسیونالیستی​مون بدجوری قلمبه شده! با گذاشتن لوگوی بالا که از اینجا کش رفته​ایم! حمایت خود را از تیم ملی و فوتبال ایران و فوتبال دوستان ایرانی و همه​ی بقال و چقال​هایی که این روزها یه پا کارشناس فوتبال شدن،اعلام می​کنیم :)

پی​نوشت: آقا ما همچنان دربه​در دنبال تیکت هستیم برای یکشنبه.سر جدتون اگه کسی هست داره و می​خواد بفروشه حتا از نوع سیاهش،یه ندا بده که آق​شوهره ما رو کشت!
پی​نوشت ۲ :خدائیش من کیف می​کنم که هموطنانی دارم که از اون بچه جقله​شون گرفته تا خانوم فریده هی زرت و زرت برای تیم ملی می​خونن و کلیپ از خودشون در می​کنن.می​گم خدا رحم کرد تیم ما در حد برزیل نبود اگر نه... :)

Tuesday, June 06, 2006

اووووف! بلاخره اون اتفاقه به خیر و خوبی و خوشی تموم شد.اینکه این ۴۸ ساعت گذشته بر من چی گذشت فقط خدا داند و بس.ولی هر چی بود تموم شد.خوشحالم و خواستم شما رو هم در این خوشحالی شریک کنم.همین.
چیزی در چنته ندارم بهتون مژدگانی بدم.این آهنگ بی​ربط رو گوش کنین همچین قری به کمرتون میاره :) اصولن گوش دادن این آهنگ​های بی​ربط هم برای اعصاب و هم برای عضله​های بدن مفید است ؛)

Monday, June 05, 2006

خدائیش،نه خدائیش می​گم رهبر به این باحالی کی داره که ما قدر این رهبر فرزانه رو نمی​دونیم؟ نچ نچ نچ! عجب ملتی هستیم ما ایرانی​ها!

آبگوشت تو قابلمه نمی​خوره،که می​خوره.
پاچه​ی شلوار نمی​ده بالا،که داده.
عینک ته استکانی نداره،که داره.
همچین خودمونی ننشسته،که نشسته.
یقه​ی پیرهن باز نکرده،که کرده.
و از همه مهتر! خوشتیپ نیست،که هست!
آقا! چاکرتیم به مولا!

*روی عکس کلیک کنین تا عکس رو در ابعاد بزرگتر ببینین.

Thursday, June 01, 2006

تلویزیون داره یه برنامه(مسابقه) نشون می​ده که شرکت کننده​هاش باید تو یه مرحله رُتیل و سوسک سرخ شده بخورن،در غیر این صورت از مسابقه حذف می​شن! رتیل​ها رو همین​جوری از تو سطلی در میارن و زنده​زنده می​اندازن توی روغن داغ! و اون بدبخت​ها هم تا چند ثانیه هی دست و پا می​زنن و بعدش جزغاله و آماده​ی میل شدن! و خب بر همه واضح و مبرهن است که اگه این شرکت کننده​ها بلژیکی هستن،کوفت باشه مفت باشه،می​خورن تا از دور مسابقه خارج نشن! همین​جوری​اش هم هر آشغالی رو می​خورن و تازه کلی هم بَه​بَه و چَه​چَه می​کنن! دیگه حالا که یه سوسک ناقابل بود و تازه پای پول و مسابقه در میون بود،اگه نمی​خوردن عجیب بود!
من که حالم از دیدنِ این صحنه به هم می​خوره و صورتم رو همچین جمع کردم که انگار من دارم جناب سوسک رو تست می​کنم! آق​شوهره می​گه اگه یک میلیارد یورو بهت بدن و بگن فقط یه ذره از این سوسک رو بذار نوک زبونت،نه اینکه قورت بدی،می​کنی این کار رو؟...می​گم عمرن،اگه همه​ی دنیا رو به نام​ام بزنن حاضر نیستم بهش نگاه کنم چه برسه به اینکه بخوام بچشم.می​گه نه،یه میلیارد رو بی​خیال.اگه ببرنت توی یه مغازه​ی کیف و کفش فروشی و بگن همه​ی اجناس مال خودت چی؟...یه کمی می​رم تو فکر و می​گم در اون شرایط شاید یه لحظه بذارمش نوک زبونم! با چشم​هایی قلمبه شده نگاه​ام می​کنه،می​گه با اون یه میلیارد نمی​تونستی یه مغازه کیف و کفش بخری؟! تازه متوجه سوتی داده شده می​شم و می​گم چرا ولی لامصب اسم کیف و کفش که به میون میاد دیگه من هیچی حالی​ام نیست :)
می​گم حالا که بحث سوسک شد، اینو ببینید.به​به! آب از لب و لوچه​ی آدم آویزون می​کنه! چه می​کنه این سوسک! به جان خودم اگه می​دونست اینقدر قدرت داره که یه طرف ایران رو به خیابون​ها بکشونه،و از همه مهمتر منو رام کنه که مزه​اش کنم،دیگه عمرن از لنگه دمپایی نمی​ترسید!