Wednesday, March 29, 2006

ساعت از یک نصف شب گذشته و بنده از شدت پا دردی که بخاطر پیاده روی شونصد کیلومتری امروز گرفتم خواب از کله​ی مبارک​ام پریده و گفتم چی بهتر از دو کلوم بلاگیدن! و یه خورده غیبت کردن در این نصف شب!
و صد البته هیچ سوژه​ای از این سوژه بهتر گیرم نیامد! آقا من اگه کاره​ای،رئیس جمهوری چیزی بودم حتمن یه مدال افتخار می​دادم به این بابا.نه بخاطر اینکه دین​اش رو عوض کرده،به این دلیل که اولین افغانی هست که درست برعکس هموطن​هاش عمل کرده و بعد هم بخاطر شهامتی که داشته و پیش فامیلش گفته که مسیحی شده.
باور می​کنین ما اینجا از دوست​های افغانی​مون می​ترسیم بگیم مثلن روزه نیستیم و نماز نمی​خونیم و اصلن از بیخ و بن با هر دینی مشکل داریم؟...اول اینکه براشون فرقی نمی​کنه که دوست باشی یا آشنا یا غریبه،همون​جا به باد فحش می​گیرند و تا اونجا که از دهن​شون در بیاد به آدم می​گن! یه وقت دیدی از دست​شون بر بیاد ترورت هم می​کنن! البته همه​شون اینجور نیستن.ولی اکثرشون خیلی نسبت به دین متعصب هستن.و اما ما برای نجات جان خودمون هم شده! باید بگیم دوزاده ماه روزه​ایم!
یه جائی خوندم هر جا که منطق باشه،ایمان ضعیفه و هر جا هم ایمان باشه خبری از منطق نیست.اصلن قصد توهین ندارم،می​خوام بگم همه​ی ما آدم​ها آزادیم هر دینی رو که می​خوایم داشته باشیم.مسلمان،مسیحی،زرتشتی،یهودی،هندو،لائیک،هرچی.
این بابا مسلمانی رو از اجدادش به ارث برده.حالا که یه آدم بالغ شده و می​تونه تشخیص بده،دین دیگری رو برای خودش انتخاب کرده.خب این مگه چه اشکالی داره؟...یه چیز دیگه،چرا این قضیه​ی دین عوض کردن فقط برای مسلمان​ها ننگه و عار؟...من مسیحی​های زیادی رو می​شناسم که مسلمان شدن اما روابط خانوادگی​شون هنوز پابرجاست و حتا بهتر از قبل.همین چند خونه اونورتر از خونه​ی ما،یه خانواده​ای زندگی می​کنن که دخترشون با یه پسر عرب ازدواج کرده و مسلمان شده.دختره وقتی با مادرش راه میره تو خیابون زمین تا آسمان فرق دارن با هم.مادره با مینی​ژوپ و کاملن لباس​های باز.دختره اما محجبه و روسری​اش رو چنان سفت کرده تو گوئی این مادرزادی مسلمان بوده! ولی خانواده​اش نه طردش کردن و نه اصلن ازش پرسیدن چرا مسلمان می​شی.اینجاست که برمی​گردیم سر همون ضعیفی ایمان و منطقی که گفتم.
جدن چقدر آدم باید بی​منطق باشه که بخواد بخاطر تعصبات دینی-مذهبی حتا به بچه​ی خودش هم رحم نکنه و خواهان کشتن​اش باشه؟
ای بابا یکی نیست به من بگه نصف شبی اگه اظهار فضل نمی​کردی می​مردی! خب دیگه من برم لالا که اگه همینجوری بشینم و اظهار فضل کنم! قطعن صبح جناب افلاطون باید برای بیدار شدنم تشریف فرمائی بکنه!
اداره پلیس ثکثی و بی​ناموس محله​ی ما !
پی​نوشت: این عکس تقدیم به ملت علاف و عقده​ایِ جوینده​ی هر نوع کلمه​ی ثکثی که روزی شونصد دفعه به این وبلاگ سرک می​کشن.
پی​نوشت ۲: می​گم خوبه حالا من بدبخت یه بار بیشتر به کلمه​ی ثکثی اشاره نکردم توی این بلاگ که اینجوری پاشنه​ی درش رو می​کَنن! اونی که سر تا پای وبلاگ​اش ثکثی​یه چی می​کِشه؟...وای وای!
پی​نوشت ۳: عکس رو چون بزرگ بود و صفحه​ی وبلاگ رو به هم ریخته بود به پرشین​گیگ منتقل کردم و بهش لینک دادم.

Monday, March 27, 2006

از عوراض سال به سال آفتاب ندیدن همین بس که تمام سیستم بدن ما به هم ریخته شده و این چند روزه که ماشالله هوای ۱۶ درجه داریم(یه وقت چشم نزنین ها) ما دو تا هر کدوم افتادیم یه ور خونه و اون از یه طرف سرفه و من از این طرف فین!
حال عکس گرفتن ندارم اگر نه الان آسمان دیدن داره.از یه طرف ابرهای سیاه بهاری و از یه طرف آفتاب!نمی‌دونیم به کدوم سازش برقصیم!
ساعت‌مون هم یکی دو روزه یک ساعت به جلو کشیده شده و اختلاف ما با ایران برای شش ماه شد یک ساعت و نیم.خب این حداقل یه خوبی برای ما داره که ساعت ده شب تازه یادمون می‌افته باید زنگ بزنیم ملت رو از خواب زابراه نکنیم.یا از اون طرف ساعت شش صبح تلفن ما زنگ نخوره!
دیروز یه خانوم چادری رو تو خیابون دیدم! البته از پشت دیدمش،چادرش البته بیشتر شبیه عبا بود.فکر کنم خانومه عرب بود.تصور کنین یه خانوم رو با مایو بندازن تو تهران و بگن راه برو.ملت با چشماشون قورتش می‌دن! این خانوم هم با چادرش دقیقن همینجوری شده بود!
ماهی‌ام رو در حالی که نیمه جان بود دادمش به دختر خونده‌هه.گفتم جلوی چشمام نمیره که گناه‌اش می‌افته گردنم و بدتر عذاب وجدان می‌گیرم.دیروز یه سر رفتم بالا می‌بینم چنان سر حال و قبراق شده که چهارتای منم کفن می‌کنه و خودش کک‌اش هم نمی‌گزه! حالا اگر اینجا تر و خشک‌اش نمی‌کردم بهم زور نداشت! هر روز آبش رو عوض کن و بهش غذا بده و تنگ‌اش رو نقاشی کن و هزار مکافات دیگه! تو تنگ مات‌اش برده بود و از جاش جم نمی‌خورد.اما اونجا چند روزه آبش عوض نشده و بهش غذا هم ندادن داره با دماش گردو می‌شکنه! ای بشکنه دستی که نمک نداره!
این جام جم هم خودشو کشت با این برنامه‌های نوروزی‌اش! از دو ماه پیش داره تبلیغ می‌کنه برای فیلم‌های سینمائی و سریا‌‌‌‌ل‌های درپیتی‌اش.واقعن همه‌شون به درد عمه‌ی ضرقامی می‌خورن! یکی از فیلم سینمائی‌هاش عروس خوش قدم بود که فکر کنم مسخره‌ترین فیلمی بوده تو عمرم دیدم! این سریال متهم گریخت رو که تو ماه رمضان سر و صداش پیچیده بود هم همچین چنگی به دل نمی‌زنه.یکی دو قسمت‌اش رو بیشتر ندیدم ولی هیچی برای گفتن نداشت.
من که قر و قاطی نوشتم ولی شما به دل نگیرین.این پریشان گوئی‌ها ناشی از سرماخوردگی بهاریه!

پی‌نوشت:شرمنده‌ی همه دوستانی هستم که ایمیل فرستادن و ایمیل‌شون برگشت خورده.ایمیلم رو برای آخرین بار عوض کردم.همین گوشه هستش.

Thursday, March 23, 2006

سیزده​بدر داره می​رسه و این سفره​ی هفت​سین من هنوز اینجا پهنه!خیلی بده که آدم در روز نزدیک به ۶ ساعت آنلاین باشه ولی نتونه سرکی به وبلاگ​اش بزنه.(قابل توجه جناب کارفرمای خودم).خب دیگه عید هم مثل همه​ی عیدهای دیگه گذشت و شوخی​شوخی،یا شایدم راس​راسکی وارد سال جدید شدیم.الان داشتم قسمت "درباره من" وبلاگ​ام رو تغییر می​دادم که تازه به عمق فاجعه پی بردم! البته نمی​خواستم تغییر کلی بدم،فقط خواستم سن​ام رو تصحیح کنم،که دیدم یه سری چیزها عوض شده و بذار تغییر کلی بدم.آها داشتم عمق فاجعه رو می​گفتم،همون اول جمله نوشتم بیست و چهار بهار از عمرم می​گذرد و یهویی خفن رفتم تو فکر.نه که تولد من با عید قر و قاطی شده و یه جورائی شبیه محرم در ۲۲ بهمن شده،زیاد فرصت اینکه بشینم و فکر کنم که یک سال پیرتر شدم،رو ندارم و هیچ وقت هم نداشتم! حتا وقتی که اون شمع​های ۲۴ رو فوت کردم و آق​شوهره هم زرت و زرت عکس می​گرفت و من​ام داشتم ذوق می​کردم! دیگه یادم نبود که دارم برای یک قدمی که به مرگ نزدیک​تر شدم ذوق می​کنم! خدائیش عجب موجوداتی هستیم ما !
یه کمی از تولدم بگم! پدر و مادر من یه چیزی حدود ۵ سال بچه​دار نشدن.بعد از کلی دوا و درمان و احتمالن قبل از اینا کلی دعا معا و نذر و دخیل! صاحب یه دختر می​شن که اون دختر بنده می​باشم! اون هم درست در روز ۲۹ اسفند و چند ساعت قبل از تحویل سال جدید.خب بالطبع این اتفاق موجب مسرور شدن پدر و مادر و مادربزرگ​های محرتمه و اهالی محل و بقالی و چقالی و در و همسایه شد.ولی بعدها باعث ناراحتی من! آخه این چه وضع​اش بود مادر من،یه چند ساعت دیرتر زایمان می​کردی که من الان یک سال جوون​تر بودم! یا جناب پدر،شما دیگه چرا؟ همه​ی عموها شناسنامه​ی بچه​هاشون رو چند سال کوچکتر گرفتن ولی نوبت به من رسید شما دقیق​ترین برادر شدین و شناسنامه​ی بچه​هات رو درست و دقیق و گرفتی! هی آدم چی بگه (:
تازه این نارحتی فقط به اینجا ختم نمی​شه! هر سال موقعی که عیدی و کادوی تولد رو یکی می​کنن و می​دن دست​ات،تازه متوجه می​شی که در بدترین زمان ممکن به دنیا اومدی!
شوخی کردم.بابا من هم از سال تولدم راضی​ام که سال سگه! و هم از روزش و هم از ساعت​اش و خلاصه کلی عشق می​کنم که اولین بچه هستم،اون همه بچه​ای که چند سال به انتظارش بودن. دل​تون بسوزه :) .

پی​نوشت: از همه​ی عزیزانی که تبریک گفتن،ممنونم.ایشالا تولد خودتون جبران می​شه :)

Monday, March 20, 2006


سال نو شما
و
تولد من
مبارک :)

پی​نوشت ۱:اینی که این گوشه می​بینین و اگه یه کلیک روش بکنین تصویر بزرگ​ترش رو خواهید دید،هفت​سین دو نفره​ی ماست.خیلی خوشگل نشده می​دونم.البته اینم می​دونم که در دو ساعت درست​اش کردم و زیاد هم سلیقه به خرج ندادم.این کیک تولدم و این هم کادوی تولدم.حالا اگه گفتین چیه؟...یه راهنمائی می​کنم،یه نوع سازه که اسم​اش دف است!
پی​نوشت ۲:با اجازه​ی مامان نیلو گزهای اصفهون رو گذاشتم پشت بشقاب شیرینی و نون خرمائی و نون برنجی کرمونشاهی رو جلو!
پی​نوشت ۳:ببخشید که نمی​تونم تک​تک براتون پیام تبریک بفرستم.از همین​جا برای همه​ی شما از صمیم قلب آرزوی سالی پربار و پر از موفقیت و تندرستی و شادابی می​کنم.با تمام وجود از خدا می​خوام که سالی پر از آرامش باشه برای ایران عزیزمان و ایرانی​ها.هر کجا که هستند.نوروزتان پیروز و هر روزتان نوروز.

Saturday, March 18, 2006

الف: نبودیم از صبح،رفته بودیم بروکسل.عصری که برگشتیم در حالی که نیش​ام تا بناگوش از بدست آوردن ماهی هفت​سین باز شده بود،اومدم دیدم خبر آزادی گنجی توی وبلاگ​ها پیچیده.خیلی خیلی خوشحال شدم.نه فقط برای خود گنجی،برای خانوم​اش و بچه​هاشون که بعد از شش سال می​تونن پدرشون رو کنار خودشون و سر سفره​ی هفت​سین داشته باشن.
ب: یکی از دوستام تعریف می​کرد چند سال پیش رفته بوده ترکیه برای تعطیلات و یه روز می​ره رستوران و می​خواد بوقلمون بخوره.از اونجایی که بیشتر ترک​ها انگلیسی بلد نیستن و خب گارسون فلک​زده هم از این قائده مستثنا نبوده،هرچی این دوستم می​گه ترکی می​خوام گارسون نمی​فهمه و مجبور می​شه هی صدای بوقلمون از خودش در بیاره و بگه ترکی می​خوام! طرف هم فکر می​کنه این خانوم هی صدای بوقلمون در میاره و هی ترکی-ترکی می​کنه،این داره ترک​ها رو مسخره می​کنه و چنان دعوا مرافه​ای راه می​اندازه که دوستم با معذرت خواهی ترس و لرز از رستوران می​ره بیرون و دیگه پشت دست​اش رو داغ می​کنه تا آخرین روزی که ترکیه می​مونه نه اسم ترکی رو به زبون بیاره و نه دیگه هوس ترکی خوردن بکنه!!...حالا می​دونین خود ترک​ها به بوقلمون چی می​گن؟...می​گن هندی!! حالا تصور کنین یکی​شون بره هند و اونجا بگه هندی می​خوام و ادای بوقلمون رو دربیاره و همین بلا رو سرش بیارن! هاهاها فکر کنم دل این دوستم خنک بشه!
پ: چند وقت پیش رفته بودم سوپری یه بابای ترک که نزدیک خونه​مونه و همیشه ازش خرید می​کنیم.می​خواستم کالباس بوقلمون بگیرم و چون باهاش ترکی حرف می​زنم گفتم هندی می​خوام و بعد گفتم راستی می​دونی هندی به انگلیسی چی می​شه؟ گفت نه.گفتم ترکی.غش غش می​خندید و کلی خر کیف شده بود از اینکه هندی به انگلیسی می​شه ترکی!!
ت: حالا که گیر سه پیچ دادم به ترک​ها اینم بگم که لال از دنیا نرفته باشم :) صفا نوشته که یه چند نفر دم دانشگاه​شون همینجور تو چمن​ها وایسادن نماز خوندن! ای بابا صفا جان اینکه چیزی نیست،من یه روز توی فروشگاه IKEA دیدم یه خانوم ترک همون وسط یکی از قالیچه​های فروشگاه رو پهن کرده و داره روش نماز می​خونه!! من نمی​دونم چه​جوریه که صاحب​های این فروشگاه کافرن و بدَن و اَخ​ا​ن ولی هیچ جایی بهتر از مغازه​ی این​ها برای نماز خوندن گیر نمیارن!
ث: یه سری به علی آقا بزنین.عکس​های همیشگی​اش جای خود،ولی عکس​های این روزهاش بوی بهار رو می​دن.بوی سفرهای نوروزی و ترمینال و اتوبوس و...سفر به​خیر.
ج: یه تُنگی برای ماهی​یه درست کردم که از وقتی که گذاشتم​اش توش هی داره جفتک می​اندازه و هی می​پره اینور و می​پره اونور و خلاصه کلی خوش خوشان​اش شده :) چون تنها بود دور تنگ رو نقاشی کردم از سبزه و گل و بلبل و پروانه! تا مثلن از تنهایی دق نکنه.به عبارتی سرش رو شیره مالیدم :) حالا بعدن عکس​اش رو می​ذارم.
چ: این چند هفته​ی اخیر یه چند تا مطلب خوندم در مورد طریقه​ی درست فارسی نویسی که به نظر من خوندن​شون بر هر ایرانی وبلاگ​نویس امری​ست واجب! فقط یه مشکل بزرگ هست و اون این که من اصلن یادم نیست اینا رو کجا خوندم که بهشون لینک بدم.فقط اینجا رو یادم مونده.یه جائی هم خوندم که نوشته بود ننویسیم جمله​ی و یا صفحه​ی،بنویسیم جملۀ و صفحۀ.خب این به نظر من هم قشنگ​تره و هم اینکه تو کتاب​هامون و...از اول اینجوری نوشتیم و می​نویسیم و بلاخره یه جورائی دست و چشم​مون به اینجوری نوشتن عادت کرده.منتها این ۀ رو من یکی هنوز نمی​دونم عربی​یه یا فارسی!.پارسال بود که فکر کنم تو کتابلاگ خوندم که فعلاً و اصلاً و کلن کلمه​های این شکلی رو بنویسیم فعلن و اصلن و اینجوری فارسی​شون کنیم.خود من بعد از اون به این گفته عمل کردم.ولی اینکه ما به ریشه​ی فعل که عربی​یه کاری نداریم و میایم فقط ته​شون رو می​زنیم و فارسی​شون می​کنیم،به نظرم یه کم ناجور میاد! خلاصه فکر کنم اگه یکی مثل خوابگرد حالا که این​همه برای غلط​نامه زحمت کشیدن یه کمی هم در این مورد توضیح می​داد و تکلیف ما روشن می​شد خیلی خوب می​شد.
ح: این الف-ب... نوشتن هم در همین راستای فارسی نویسی و یادگیری الفبای فارسی است!

Friday, March 17, 2006

اَه​ه​​​ه​ این چه وضع​شه! بعد از شونصد روز اومدم مثلن یه دل سیر وبلاگ بنویسم و نوشتم! اما خواستم یه صفحه​ی دیگه رو ببندم که اشتباهی زدم صفحه​ی ادیتور رو بستم!بدون اینکه جایی کپی​اش کرده باشم.همه​اش پرید،به همین سادگی!
خلاصه در حال حاضر یک نسرین عصبانیِ خسته و خوابالود روبه​روی شماست!(کدوم روبه​رو؟!) گفتم اگه یه وقت پر و پاچه​تون رو گرفتم خبر داشته باشین.اِ کجا؟...شوخی کردم بابا ! فدای سرتون پریده که پریده :)
عرض شود که ما همچنان دربدر دنبال یک ماهی چاقالوی قرمز می​گردیم که تا بدین لحظه پیدا نکردیم! عجیبه من غیر از سال اولی هیچ​وقت این شور و حال امسال رو برای هفت​سین چیدن نداشتم! پریروز رفتیم فروشگاه ایرانی و یه خورده آجیل و شیرینی و...خریدیم.تا امروز نصف پاکت گز به اضافه نصف جعبه​ی آجیل نوش جان شده! حالا اینکه تا روز عید و دست​کم برای سر سفره چیزی ازشون باقی بمونه رو آق​شوهره تضمین نمی​کنه! البته خیلی عجیبه که پاکت نان​برنجی و شیرینی هنوز باز نشده و دست​نخورده باقی مونده.
حالا اگه موفق به هفت​سین چیدن شدم حتمن عکس​اش رو می​ذارم.این هم اون سبزه​ای که گفتم گلفروشی محله​مون آورده.پریروز رفتم بهش گفتم من برای هفته​ی دیگه می​خوام تا اون موقع داری؟ گفت معلوم نیست الان دو-سه هفته​ست که دارم شاید دیگه نباشه.گفتم می​ترسم ببرم خونه خراب بشه.گفت تو دمای مرطوب باشه و زیاد بهش آب بده چیزیش نمی​شه.خوشبختانه تا امروز خوب مونده و یه نمیچه سانتی هم رشد کرده.اگه همین​جور پیش بره تا سیزده​بدر برداشت محصول​اش رو هم می​کنیم :)
خب دیگه من برم لالا.بازم از این طرفا میام :) پیشاپیش براتون سال خوبی آرزو می​کنم.دوستانی که در ایران هستن تعطیلات خوبی داشته باشید و خیلی هم مراقب خودتون باشین.

Tuesday, March 14, 2006

یعنی آدم بره سونامی رو با دست آسفالت کنه نه بعد از اینکه کار پیدا کرد از یه جایی که اصلن یادش نیست کِی تقاضای کار کرده، بهش زنگ بزنن برای دعوت به همکاری!!
حیف که از پشتِ تلفن نمی​شه اون انگشت سومی​یه رو نشون داد اگر نه خوب جوابی​یه برای اینجور دعوت​های بی​جا و پشت گوش افتاده!!!


پی​نوشت ۱:چهارشنبه​سوری خجسته باد! (این "خجسته" در راستای همون فارسی را پاس بداریم و از این حرف​هاست!)
پی​نوشت ۲: امروز در حالی که حس ناسیونالیستی​ام قلمبه شده بود رفتم سه تا شمع سبز و سفید و قرمز گرفتم برای سفره​ی هفت​سین!(ابتکار رو داشته باشین!)

Sunday, March 12, 2006

سلام! اینجا بلژیک است،هوا آفتابی،آسمان آبی و دمای زیر صفر!
می​گم ما رو نمی​بینین خوشحالین دیگه؟... تو رو خدا می​بینین ما هم دلمون رو خوش کردیم خواننده داریم! باز خدا بیامرزه پدر دستفروش رو که سراغی از ما گرفت.اگر نه یکی نبود تو این مدت بپرسه خرت به چند! هی هی...
اگر از احوال ما خواسته باشین که اوضاع بر وفق مراد است و خوشبختانه همه چی روبراه.البته هفته​ی پیش مزخرف​ترین هفته​ی زندگی​مون رو گذروندیم.دو روزش رو عین بچه​ها با هم قهر بودیم! البته خیلی کم پیش میاد قهر کنیم.فوقش برای یک ساعت.ولی این دفعه دو روز طول کشید.من هی منتظر بودم اون بیاد آشتی و اون هم فکر کرده بود الان من پا پیش می​ذارم :) خلاصه یه دو روزی برای اولین و آخرین بار با هم قهر بودیم! ولی چقدر تجربه​ی سختی بود!
دیگه اینکه کامپیوتر هم گرفتم و آی کیف می​ده آدم از کامپیوتر خودش وبلاگ بنویسه.بعضی از دوستان فکر کرده بودن که آق شوهره شاید وارد نباشه که کامپیوترش فونت فارسی نداره.هممم فکر کنم براتون نگفتم که به آچار فرانسه گفته زکی! نه که بخوام تعریف کنم،اصلن از دست این کاراش هم شاکی​ام! ولی از آبگرمکن بگیر تا دی​وی​دی و تلویزیون و همه​ی وسائل خونه رو بر می​داره دل و روده​اشون رو می​ریزه بیرون و دوباره می​بنده!! این فونت فارسی نداشتن​اش هم برای اینه که مثل من اهل وبلاس(تا سوسک نشدم بگم حق کپی​رایت این کلمه با جناب نیک آهنگ می​باشد) نسیت.تازه وبلاگ خودم رو هم سالی یه بار میخونه اونم هر دفه میپرسه راستی آدرس وبلاگت چی بود!!!...اصلن با فارسی نوشتن سر و کار نداره.
خلاصه اگه یه وقت تعمیرکار وسائل برقی و مهندس برق و جوشکار و نجار و بنا و نقاش و خلاصه یه آدم همه فن حریف خواستین رو کمک آق​شوهره حساب کنین! من هیچ​وقت تو این چند ساله یادم نمیاد برای تعمیر چیزی از بیرون تعمیرکار آورده باشیم.نه اینکه بخوایم صرفه جوِِئی کرده باشیم،اصولن خودش سرش درد می​کنه برای اینجور کارها.کافیه بگی مثلن هود آشپزخانه کار نمی​کنه و سریع در عرض سی ثانیه بساط پیچ​گوشتی آچارهاشو پهن می​کنه تو آشپزخانه و تا درستش نکنه ول کن معامله نیست.عشق آچار پیچ​گوشتی خریدن داره.یه جعبه داره پر از انواع و اقسام پیچ و مهره و آچار و چکش و اره و...فقط من نمی​دونم این چرا از اول تعمیرکار نشده!!
خب دیگه زیادی براش پپسی باز کردم :) حیف که کسی نیست واسه خودم پپسی باز کنه!
راستی کسی می​دونه اگه یکی از سین​های آدم کم باشه چه می​شه جاش گذاشت؟...من سیر و سکه و سبزه و سنبل و سیب و سرکه دارم.هفتمی که یا سمنو یا سنجد باید باشه در دسترس نیست.بجای اینا چی می​شه گذاشت؟
دیروز رفتم از ماهی​فروشی ماهی بگیرم،یه فسقلی ماهی رو می​داد ۳۰ یورو! سال اولی رو یه خانومه ایرانی نمی​دونم از کجا برام گیر آورده بود ۲ و نیم یورو بود.راستش زورم اومد ۳۰ یورو بدم یه جقله ماهی و بعد از دو روز بمیره.فردا پس فردا یه سر برم فروشگاه ایرانی ببینم اونجا پیدا می​شه.این طبقه بالایی​مون دارن،فقط رنگ​شون سیاهه!
خبرهای دیگه اینکه تصمیم گرفتیم تا تابستون اسباب کشی کنیم و بریم یه جای خیلی خلوت.هر چند صاحبخونه​ی جدید داره همسایه پایینی رو بیرون می​کنه ولی دیگه از این شهر شلوغ خسته شدیم.دائی مامانم و برادرشوهر عزیز دارن میان واسه جام جهانی آلمان.به احتمال زیاد ما هم از این طرف داریم می​ریم و خلاصه حتمن خوش می​گذره.
آخیش چقدر خوبه که وبلاگ دارم :)

Monday, March 06, 2006

بی کامپیوتر شدم! الهی هیچ بنده خدائی بی کامپیوتر نشه! این چهار تا کلمه رو هم دارم با کامپیوتر آق​شوهره می​نویسم که اگه نمی​نوشتم سنگین​تر بودم! فونت فارسی که نداره هیچ،فاصله و نیم​فاصله هم نمی​شناسه! فایل​هاش همینجور پخش و پلا رو صفحه​ی دسکتاپ.یکی اشرق،یکی مشرق.(این که هر دوش یکی شد!) خلاصه یه چیزی تو مایه​های کمد آقای ووپی! اینا رو هم به لطف ادیتور هاله می​نویسم.تا یکی دو روز دیگه یه کامپیوتر می​گیرم.
دیگه اینکه هوا همچنان سرد و آسمان کماکان خل و چل! دیروز که رسمن زده بود به سرش.باید بودین و می​دیدن! صبح مثلن خواسته بود یه حالی به ملت بده و یه ذره آفتابی شده بود.بعد ده دقیقه بعد گفت حال دادن بسه و شروع کرد حال​گیری و بارون! دوباره نیم ساعت بعد برف با دونه​های ریز.چند دقیقه بعد با دونه​های درشت.دوباره آفتاب و بارون و برف و این داستان ادامه داشت تا امروز! فردا چه خواهد شد الله و اعلم!
راستی یه چیز جالب،آنفولانزای مرغی ۳ تا گربه کشته اینجا.ای الهی بزنه نسل هرچی سگ و گربه​ست رو منقرض کنه تو این بلژیک! که آدم تو خیابون راه می​ره انگار تو میدون مین راه می​ره و هی باید جلوی پاشو بپاد که گلاب به روتون پاش به پی​پی​شون آغشته نشه!!
خب دیگه اعلام موجودیت شد! من برم که بدتر از این اعصابم با دیدن این کامپیوتر خط​خطی نشه!
راستی دیشب خواب دیدم راننده تراکتور شدم!!! اونم تو مزرعه و دارم با نهایت سرعت باهاش شخم می​زنم! به حق خواب​های ندیده!!

Thursday, March 02, 2006

[ اگر شاغل هستيد که هيچ،اگر نه اين پست رو بخونين]
ديروز که داشتم رد مهمون‌های اينجا رو می‌گرفتم ديدم يکی با جستجوی جمله‌ی «خصوصيات يک فروشنده‌ی خوب» به اينجا اومده.تازه يادم اومد که ای دل غافل من يه قولی دادم که در مورد مصاحبه کاری يک سری اطلاعات بدم و يادم رفته!
همانطور که قبلن گفتم تجربه‌ی من فقط مربوط به يک مصاحبه‌ی کاری می‌شه.اما تابستون که دوره‌ی فروشندگی رو می‌ديدم يک دوره‌ی ۱۵ روزه هم داشتم که فقط مخصوص مصاحبه‌ی کاری و چگونگی تقاضای کار کردن و مابقی راه و روش‌های ديگه بود.
تو ايران که فکر نکنم برای تقاضای کار سی‌وی( CV) باشه و همون فرستادن يک عکس و يه سری مشخصات کافی باشه.اما در بلاد کفر! قبل از اين که به مصاحبه‌ی کاری دعوت بشين کارفرما بايد يک نسخه از سی‌وی شما رو در دست داشته باشه و از روی اون مشخصاته که شما رو دعوت به مصاحبه می‌کنه.طبيعتن همه‌ی اين مشخصات بايد درست باشن و دروغی در کار نباشه.خيلی مرتب نوشته بشه و پرينت گرفته باشه(حداقل يک صفحه و حداکثر دو صفحه.تومار ننويسين!)
يک سی‌وی خوب بايد به اين ترتيب نوشته بشه:
مشخصات شخصی
تحصيلات
سابقه‌ی کاری
مهارت‌ها
مشغوليت‌ها
و چيزهای متفرقه‌ی ديگر که می‌دونين نوشتن‌شون می‌تونه امتيازی داشته باشه برای دعوت به مصاحبه.
من فکر می‌کنم در قسمت مشخصات اگر بچه دارين بهش اشاره نشه بهتره :) بيشتر کارفرماها اول به موقعيت طرف نگاه می‌کنن و وقتی ببينن شونصد تا بچه تو سی‌وی شما ثبت شده می‌گه اين لابد هر روز به بهونه‌ی مريضی بچه‌اش مرخصی می‌خواد! و همين باعث می‌شه سی‌وی مربوطه يک راست پرتاب بشه داخل سطل آشغال!.در قسمت تحصيلات خيلی بطور خلاصه بنويسين از چه سالی تا چه سالی گذراندين.حتا اگه يه کلاس کوچيک هم گذراندين بنويسين‌اش.در قسمت مهارت‌ها هم به زبان‌هايی که تسلط دارين،آشنايی با کامپيوتر و...اشاره بکنين.و بعد هم اينکه به چی علاقه دارين و اوقات فراقت و از اين چيزها.در ضمن حتمن همراه با سی‌وی يک نامه هم بنويسين و خلاصه‌ای از خصوصيات شخصی‌تون و اينکه اصلن چرا به اين کار علاقه‌مند شدين.
فرض می‌کنيم سی‌وی شما خيلی مرتب و منظم و خوانا درست شده و جناب کارفرما هم شيفته‌ی سوابق کاری و تحصيلات و خصوصيات شما شده‌اند و از شما دعوت می‌کنن برای يک مصاحبه‌ی کاری.مصاحبه‌ معمولن بين ۱۵ تا ۳۰ دقيقه طول می‌کشه.البته هر چی کمتر شغل عوض کرده باشين و سابقه‌ی کمتری داشته باشين کمتر طول می‌کشه.
و اما بريم سر اصل مطلب همانا رفتن به مصاحبه است! برای رفتن به مصاحبه شما با لباس کاملن رسمی حاضر می‌شين.نه اينکه با يه تاپ و مينی‌ژوپ!! آرايش غليظ‌تون رو بذارين برای مجالس عروسی! از عطر و ادکلن‌های تند استفاده نکنين.سعی کنين با ظاهری آراسته و مرتب برين تا با موهای ژوليده و لاک ناخن تا نصفه پاک شده و زيرشون چرک!! اگر سيگار می‌کشين کاری کنين که بوی سيگار ندين.از آدمس‌های خوشبو استفاده کنين ولی هنگام مصاحبه نه از آدامس استفاده کنين و نه سيگار.اگر خود کارفرما بهتون تعارف سيگار کرد اون چيز ديگه‌س.وقتی وارد اتاق می‌شين و به کارفرما دست دادين،خودتون رو معرفی کنين.اگر خودش بهتون تعارف نشستن کرد که فبها،اگر نه که خيلی محترمانه بپرسين می‌تونين بشينين.طريقه‌ی نشستن خيلی مهمه.خيلی صاف روی صندلی بشينين و هی وول نخورين و ساعت‌تون رو نگاه کنين.موبايل‌تون رو خاموش کنين و خيلی ريلکس به سوال‌های کارفرما جواب بدين.سوال‌ها می‌تونن در باره‌ی شغل سابقه‌تون و اينکه چرا از اون کار اومدين بيرون و همينطور حقوق ماهيانه و... باشن.
ممکنه ازتون بپرسن شغل ايده‌آل شما چيه؟...شما بايد جواب بدين شغلی که من از انجام دادنش احساس خوبی داشته باشم و همينطور ساعات کاری منظمی داشته باشه.
- چند تا خوصصيات مثبت و منفی خودت رو بگو؟...مثلن من آدمی هستم که هميشه سروقت ميام سرکار ولی گواهينامه ندارم(اين خصوصيت خودم بود!) يا اينکه خلاقيت‌های کاری دارم و هم کار تيمی می‌تونم انجام بدم و هم انفرادی.اين قسمت‌اش رو يه کمی خالی ببندين بد نيست :)
- چرا فکر می‌کنی ما بايد شما رو استخدام کنيم؟...برای اينکه من فکر می‌کنم ويژگی های اين شغل رو دارم و می‌تونم از پس‌اش بر بيام.
- رابطه‌ات با همکارها چه جوریه و با چه کاراکترهایی‌ سر سازش نداری و بالعکس.
و از اين قبيل سوال‌ها.هيچ اضطراب نداشته باشين.اگه مثل من با يه ذره استرس و اضطراب صورت‌تون گل می‌اندازه و هی سرخ و سفيد می‌شين! سعی کنين قبل از اينکه برين مصاحبه يه تمرينی داشته باشين حالا يا با همسرتون يا دوست‌تون.تا ترس و اضطراب‌تون بريزه.اگر بنا بود دعوت به نوشيدنی يا قهوه بشين يه دفعه اونو سر نکشين! حتا اگه خيلی تشنه بودين.
فعلن همين‌ها به نظرم می‌رسه.اگه بعدن چيز ديگه‌ای يادم اومد اضافه می‌کنم.