ساعت از یک نصف شب گذشته و بنده از شدت پا دردی که بخاطر پیاده روی شونصد کیلومتری امروز گرفتم خواب از کلهی مبارکام پریده و گفتم چی بهتر از دو کلوم بلاگیدن! و یه خورده غیبت کردن در این نصف شب!
و صد البته هیچ سوژهای از این سوژه بهتر گیرم نیامد! آقا من اگه کارهای،رئیس جمهوری چیزی بودم حتمن یه مدال افتخار میدادم به این بابا.نه بخاطر اینکه دیناش رو عوض کرده،به این دلیل که اولین افغانی هست که درست برعکس هموطنهاش عمل کرده و بعد هم بخاطر شهامتی که داشته و پیش فامیلش گفته که مسیحی شده.
باور میکنین ما اینجا از دوستهای افغانیمون میترسیم بگیم مثلن روزه نیستیم و نماز نمیخونیم و اصلن از بیخ و بن با هر دینی مشکل داریم؟...اول اینکه براشون فرقی نمیکنه که دوست باشی یا آشنا یا غریبه،همونجا به باد فحش میگیرند و تا اونجا که از دهنشون در بیاد به آدم میگن! یه وقت دیدی از دستشون بر بیاد ترورت هم میکنن! البته همهشون اینجور نیستن.ولی اکثرشون خیلی نسبت به دین متعصب هستن.و اما ما برای نجات جان خودمون هم شده! باید بگیم دوزاده ماه روزهایم!
یه جائی خوندم هر جا که منطق باشه،ایمان ضعیفه و هر جا هم ایمان باشه خبری از منطق نیست.اصلن قصد توهین ندارم،میخوام بگم همهی ما آدمها آزادیم هر دینی رو که میخوایم داشته باشیم.مسلمان،مسیحی،زرتشتی،یهودی،هندو،لائیک،هرچی.
این بابا مسلمانی رو از اجدادش به ارث برده.حالا که یه آدم بالغ شده و میتونه تشخیص بده،دین دیگری رو برای خودش انتخاب کرده.خب این مگه چه اشکالی داره؟...یه چیز دیگه،چرا این قضیهی دین عوض کردن فقط برای مسلمانها ننگه و عار؟...من مسیحیهای زیادی رو میشناسم که مسلمان شدن اما روابط خانوادگیشون هنوز پابرجاست و حتا بهتر از قبل.همین چند خونه اونورتر از خونهی ما،یه خانوادهای زندگی میکنن که دخترشون با یه پسر عرب ازدواج کرده و مسلمان شده.دختره وقتی با مادرش راه میره تو خیابون زمین تا آسمان فرق دارن با هم.مادره با مینیژوپ و کاملن لباسهای باز.دختره اما محجبه و روسریاش رو چنان سفت کرده تو گوئی این مادرزادی مسلمان بوده! ولی خانوادهاش نه طردش کردن و نه اصلن ازش پرسیدن چرا مسلمان میشی.اینجاست که برمیگردیم سر همون ضعیفی ایمان و منطقی که گفتم.
جدن چقدر آدم باید بیمنطق باشه که بخواد بخاطر تعصبات دینی-مذهبی حتا به بچهی خودش هم رحم نکنه و خواهان کشتناش باشه؟
ای بابا یکی نیست به من بگه نصف شبی اگه اظهار فضل نمیکردی میمردی! خب دیگه من برم لالا که اگه همینجوری بشینم و اظهار فضل کنم! قطعن صبح جناب افلاطون باید برای بیدار شدنم تشریف فرمائی بکنه!
Wednesday, March 29, 2006
اداره پلیس ثکثی و بیناموس محلهی ما !
پینوشت: این عکس تقدیم به ملت علاف و عقدهایِ جویندهی هر نوع کلمهی ثکثی که روزی شونصد دفعه به این وبلاگ سرک میکشن.
پینوشت ۲: میگم خوبه حالا من بدبخت یه بار بیشتر به کلمهی ثکثی اشاره نکردم توی این بلاگ که اینجوری پاشنهی درش رو میکَنن! اونی که سر تا پای وبلاگاش ثکثییه چی میکِشه؟...وای وای!
پینوشت ۳: عکس رو چون بزرگ بود و صفحهی وبلاگ رو به هم ریخته بود به پرشینگیگ منتقل کردم و بهش لینک دادم.
پینوشت: این عکس تقدیم به ملت علاف و عقدهایِ جویندهی هر نوع کلمهی ثکثی که روزی شونصد دفعه به این وبلاگ سرک میکشن.
پینوشت ۲: میگم خوبه حالا من بدبخت یه بار بیشتر به کلمهی ثکثی اشاره نکردم توی این بلاگ که اینجوری پاشنهی درش رو میکَنن! اونی که سر تا پای وبلاگاش ثکثییه چی میکِشه؟...وای وای!
پینوشت ۳: عکس رو چون بزرگ بود و صفحهی وبلاگ رو به هم ریخته بود به پرشینگیگ منتقل کردم و بهش لینک دادم.
Monday, March 27, 2006
از عوراض سال به سال آفتاب ندیدن همین بس که تمام سیستم بدن ما به هم ریخته شده و این چند روزه که ماشالله هوای ۱۶ درجه داریم(یه وقت چشم نزنین ها) ما دو تا هر کدوم افتادیم یه ور خونه و اون از یه طرف سرفه و من از این طرف فین!
حال عکس گرفتن ندارم اگر نه الان آسمان دیدن داره.از یه طرف ابرهای سیاه بهاری و از یه طرف آفتاب!نمیدونیم به کدوم سازش برقصیم!
ساعتمون هم یکی دو روزه یک ساعت به جلو کشیده شده و اختلاف ما با ایران برای شش ماه شد یک ساعت و نیم.خب این حداقل یه خوبی برای ما داره که ساعت ده شب تازه یادمون میافته باید زنگ بزنیم ملت رو از خواب زابراه نکنیم.یا از اون طرف ساعت شش صبح تلفن ما زنگ نخوره!
دیروز یه خانوم چادری رو تو خیابون دیدم! البته از پشت دیدمش،چادرش البته بیشتر شبیه عبا بود.فکر کنم خانومه عرب بود.تصور کنین یه خانوم رو با مایو بندازن تو تهران و بگن راه برو.ملت با چشماشون قورتش میدن! این خانوم هم با چادرش دقیقن همینجوری شده بود!
ماهیام رو در حالی که نیمه جان بود دادمش به دختر خوندههه.گفتم جلوی چشمام نمیره که گناهاش میافته گردنم و بدتر عذاب وجدان میگیرم.دیروز یه سر رفتم بالا میبینم چنان سر حال و قبراق شده که چهارتای منم کفن میکنه و خودش ککاش هم نمیگزه! حالا اگر اینجا تر و خشکاش نمیکردم بهم زور نداشت! هر روز آبش رو عوض کن و بهش غذا بده و تنگاش رو نقاشی کن و هزار مکافات دیگه! تو تنگ ماتاش برده بود و از جاش جم نمیخورد.اما اونجا چند روزه آبش عوض نشده و بهش غذا هم ندادن داره با دماش گردو میشکنه! ای بشکنه دستی که نمک نداره!
این جام جم هم خودشو کشت با این برنامههای نوروزیاش! از دو ماه پیش داره تبلیغ میکنه برای فیلمهای سینمائی و سریالهای درپیتیاش.واقعن همهشون به درد عمهی ضرقامی میخورن! یکی از فیلم سینمائیهاش عروس خوش قدم بود که فکر کنم مسخرهترین فیلمی بوده تو عمرم دیدم! این سریال متهم گریخت رو که تو ماه رمضان سر و صداش پیچیده بود هم همچین چنگی به دل نمیزنه.یکی دو قسمتاش رو بیشتر ندیدم ولی هیچی برای گفتن نداشت.
من که قر و قاطی نوشتم ولی شما به دل نگیرین.این پریشان گوئیها ناشی از سرماخوردگی بهاریه!
پینوشت:شرمندهی همه دوستانی هستم که ایمیل فرستادن و ایمیلشون برگشت خورده.ایمیلم رو برای آخرین بار عوض کردم.همین گوشه هستش.
حال عکس گرفتن ندارم اگر نه الان آسمان دیدن داره.از یه طرف ابرهای سیاه بهاری و از یه طرف آفتاب!نمیدونیم به کدوم سازش برقصیم!
ساعتمون هم یکی دو روزه یک ساعت به جلو کشیده شده و اختلاف ما با ایران برای شش ماه شد یک ساعت و نیم.خب این حداقل یه خوبی برای ما داره که ساعت ده شب تازه یادمون میافته باید زنگ بزنیم ملت رو از خواب زابراه نکنیم.یا از اون طرف ساعت شش صبح تلفن ما زنگ نخوره!
دیروز یه خانوم چادری رو تو خیابون دیدم! البته از پشت دیدمش،چادرش البته بیشتر شبیه عبا بود.فکر کنم خانومه عرب بود.تصور کنین یه خانوم رو با مایو بندازن تو تهران و بگن راه برو.ملت با چشماشون قورتش میدن! این خانوم هم با چادرش دقیقن همینجوری شده بود!
ماهیام رو در حالی که نیمه جان بود دادمش به دختر خوندههه.گفتم جلوی چشمام نمیره که گناهاش میافته گردنم و بدتر عذاب وجدان میگیرم.دیروز یه سر رفتم بالا میبینم چنان سر حال و قبراق شده که چهارتای منم کفن میکنه و خودش ککاش هم نمیگزه! حالا اگر اینجا تر و خشکاش نمیکردم بهم زور نداشت! هر روز آبش رو عوض کن و بهش غذا بده و تنگاش رو نقاشی کن و هزار مکافات دیگه! تو تنگ ماتاش برده بود و از جاش جم نمیخورد.اما اونجا چند روزه آبش عوض نشده و بهش غذا هم ندادن داره با دماش گردو میشکنه! ای بشکنه دستی که نمک نداره!
این جام جم هم خودشو کشت با این برنامههای نوروزیاش! از دو ماه پیش داره تبلیغ میکنه برای فیلمهای سینمائی و سریالهای درپیتیاش.واقعن همهشون به درد عمهی ضرقامی میخورن! یکی از فیلم سینمائیهاش عروس خوش قدم بود که فکر کنم مسخرهترین فیلمی بوده تو عمرم دیدم! این سریال متهم گریخت رو که تو ماه رمضان سر و صداش پیچیده بود هم همچین چنگی به دل نمیزنه.یکی دو قسمتاش رو بیشتر ندیدم ولی هیچی برای گفتن نداشت.
من که قر و قاطی نوشتم ولی شما به دل نگیرین.این پریشان گوئیها ناشی از سرماخوردگی بهاریه!
پینوشت:شرمندهی همه دوستانی هستم که ایمیل فرستادن و ایمیلشون برگشت خورده.ایمیلم رو برای آخرین بار عوض کردم.همین گوشه هستش.
Thursday, March 23, 2006
سیزدهبدر داره میرسه و این سفرهی هفتسین من هنوز اینجا پهنه!خیلی بده که آدم در روز نزدیک به ۶ ساعت آنلاین باشه ولی نتونه سرکی به وبلاگاش بزنه.(قابل توجه جناب کارفرمای خودم).خب دیگه عید هم مثل همهی عیدهای دیگه گذشت و شوخیشوخی،یا شایدم راسراسکی وارد سال جدید شدیم.الان داشتم قسمت "درباره من" وبلاگام رو تغییر میدادم که تازه به عمق فاجعه پی بردم! البته نمیخواستم تغییر کلی بدم،فقط خواستم سنام رو تصحیح کنم،که دیدم یه سری چیزها عوض شده و بذار تغییر کلی بدم.آها داشتم عمق فاجعه رو میگفتم،همون اول جمله نوشتم بیست و چهار بهار از عمرم میگذرد و یهویی خفن رفتم تو فکر.نه که تولد من با عید قر و قاطی شده و یه جورائی شبیه محرم در ۲۲ بهمن شده،زیاد فرصت اینکه بشینم و فکر کنم که یک سال پیرتر شدم،رو ندارم و هیچ وقت هم نداشتم! حتا وقتی که اون شمعهای ۲۴ رو فوت کردم و آقشوهره هم زرت و زرت عکس میگرفت و منام داشتم ذوق میکردم! دیگه یادم نبود که دارم برای یک قدمی که به مرگ نزدیکتر شدم ذوق میکنم! خدائیش عجب موجوداتی هستیم ما !
یه کمی از تولدم بگم! پدر و مادر من یه چیزی حدود ۵ سال بچهدار نشدن.بعد از کلی دوا و درمان و احتمالن قبل از اینا کلی دعا معا و نذر و دخیل! صاحب یه دختر میشن که اون دختر بنده میباشم! اون هم درست در روز ۲۹ اسفند و چند ساعت قبل از تحویل سال جدید.خب بالطبع این اتفاق موجب مسرور شدن پدر و مادر و مادربزرگهای محرتمه و اهالی محل و بقالی و چقالی و در و همسایه شد.ولی بعدها باعث ناراحتی من! آخه این چه وضعاش بود مادر من،یه چند ساعت دیرتر زایمان میکردی که من الان یک سال جوونتر بودم! یا جناب پدر،شما دیگه چرا؟ همهی عموها شناسنامهی بچههاشون رو چند سال کوچکتر گرفتن ولی نوبت به من رسید شما دقیقترین برادر شدین و شناسنامهی بچههات رو درست و دقیق و گرفتی! هی آدم چی بگه (:
تازه این نارحتی فقط به اینجا ختم نمیشه! هر سال موقعی که عیدی و کادوی تولد رو یکی میکنن و میدن دستات،تازه متوجه میشی که در بدترین زمان ممکن به دنیا اومدی!
شوخی کردم.بابا من هم از سال تولدم راضیام که سال سگه! و هم از روزش و هم از ساعتاش و خلاصه کلی عشق میکنم که اولین بچه هستم،اون همه بچهای که چند سال به انتظارش بودن. دلتون بسوزه :) .
پینوشت: از همهی عزیزانی که تبریک گفتن،ممنونم.ایشالا تولد خودتون جبران میشه :)
یه کمی از تولدم بگم! پدر و مادر من یه چیزی حدود ۵ سال بچهدار نشدن.بعد از کلی دوا و درمان و احتمالن قبل از اینا کلی دعا معا و نذر و دخیل! صاحب یه دختر میشن که اون دختر بنده میباشم! اون هم درست در روز ۲۹ اسفند و چند ساعت قبل از تحویل سال جدید.خب بالطبع این اتفاق موجب مسرور شدن پدر و مادر و مادربزرگهای محرتمه و اهالی محل و بقالی و چقالی و در و همسایه شد.ولی بعدها باعث ناراحتی من! آخه این چه وضعاش بود مادر من،یه چند ساعت دیرتر زایمان میکردی که من الان یک سال جوونتر بودم! یا جناب پدر،شما دیگه چرا؟ همهی عموها شناسنامهی بچههاشون رو چند سال کوچکتر گرفتن ولی نوبت به من رسید شما دقیقترین برادر شدین و شناسنامهی بچههات رو درست و دقیق و گرفتی! هی آدم چی بگه (:
تازه این نارحتی فقط به اینجا ختم نمیشه! هر سال موقعی که عیدی و کادوی تولد رو یکی میکنن و میدن دستات،تازه متوجه میشی که در بدترین زمان ممکن به دنیا اومدی!
شوخی کردم.بابا من هم از سال تولدم راضیام که سال سگه! و هم از روزش و هم از ساعتاش و خلاصه کلی عشق میکنم که اولین بچه هستم،اون همه بچهای که چند سال به انتظارش بودن. دلتون بسوزه :) .
پینوشت: از همهی عزیزانی که تبریک گفتن،ممنونم.ایشالا تولد خودتون جبران میشه :)
Monday, March 20, 2006

سال نو شما
و
تولد من
مبارک :)
پینوشت ۱:اینی که این گوشه میبینین و اگه یه کلیک روش بکنین تصویر بزرگترش رو خواهید دید،هفتسین دو نفرهی ماست.خیلی خوشگل نشده میدونم.البته اینم میدونم که در دو ساعت درستاش کردم و زیاد هم سلیقه به خرج ندادم.این کیک تولدم و این هم کادوی تولدم.حالا اگه گفتین چیه؟...یه راهنمائی میکنم،یه نوع سازه که اسماش دف است!
پینوشت ۲:با اجازهی مامان نیلو گزهای اصفهون رو گذاشتم پشت بشقاب شیرینی و نون خرمائی و نون برنجی کرمونشاهی رو جلو!
پینوشت ۳:ببخشید که نمیتونم تکتک براتون پیام تبریک بفرستم.از همینجا برای همهی شما از صمیم قلب آرزوی سالی پربار و پر از موفقیت و تندرستی و شادابی میکنم.با تمام وجود از خدا میخوام که سالی پر از آرامش باشه برای ایران عزیزمان و ایرانیها.هر کجا که هستند.نوروزتان پیروز و هر روزتان نوروز.
Saturday, March 18, 2006
الف: نبودیم از صبح،رفته بودیم بروکسل.عصری که برگشتیم در حالی که نیشام تا بناگوش از بدست آوردن ماهی هفتسین باز شده بود،اومدم دیدم خبر آزادی گنجی توی وبلاگها پیچیده.خیلی خیلی خوشحال شدم.نه فقط برای خود گنجی،برای خانوماش و بچههاشون که بعد از شش سال میتونن پدرشون رو کنار خودشون و سر سفرهی هفتسین داشته باشن.
ب: یکی از دوستام تعریف میکرد چند سال پیش رفته بوده ترکیه برای تعطیلات و یه روز میره رستوران و میخواد بوقلمون بخوره.از اونجایی که بیشتر ترکها انگلیسی بلد نیستن و خب گارسون فلکزده هم از این قائده مستثنا نبوده،هرچی این دوستم میگه ترکی میخوام گارسون نمیفهمه و مجبور میشه هی صدای بوقلمون از خودش در بیاره و بگه ترکی میخوام! طرف هم فکر میکنه این خانوم هی صدای بوقلمون در میاره و هی ترکی-ترکی میکنه،این داره ترکها رو مسخره میکنه و چنان دعوا مرافهای راه میاندازه که دوستم با معذرت خواهی ترس و لرز از رستوران میره بیرون و دیگه پشت دستاش رو داغ میکنه تا آخرین روزی که ترکیه میمونه نه اسم ترکی رو به زبون بیاره و نه دیگه هوس ترکی خوردن بکنه!!...حالا میدونین خود ترکها به بوقلمون چی میگن؟...میگن هندی!! حالا تصور کنین یکیشون بره هند و اونجا بگه هندی میخوام و ادای بوقلمون رو دربیاره و همین بلا رو سرش بیارن! هاهاها فکر کنم دل این دوستم خنک بشه!
پ: چند وقت پیش رفته بودم سوپری یه بابای ترک که نزدیک خونهمونه و همیشه ازش خرید میکنیم.میخواستم کالباس بوقلمون بگیرم و چون باهاش ترکی حرف میزنم گفتم هندی میخوام و بعد گفتم راستی میدونی هندی به انگلیسی چی میشه؟ گفت نه.گفتم ترکی.غش غش میخندید و کلی خر کیف شده بود از اینکه هندی به انگلیسی میشه ترکی!!
ت: حالا که گیر سه پیچ دادم به ترکها اینم بگم که لال از دنیا نرفته باشم :) صفا نوشته که یه چند نفر دم دانشگاهشون همینجور تو چمنها وایسادن نماز خوندن! ای بابا صفا جان اینکه چیزی نیست،من یه روز توی فروشگاه IKEA دیدم یه خانوم ترک همون وسط یکی از قالیچههای فروشگاه رو پهن کرده و داره روش نماز میخونه!! من نمیدونم چهجوریه که صاحبهای این فروشگاه کافرن و بدَن و اَخان ولی هیچ جایی بهتر از مغازهی اینها برای نماز خوندن گیر نمیارن!
ث: یه سری به علی آقا بزنین.عکسهای همیشگیاش جای خود،ولی عکسهای این روزهاش بوی بهار رو میدن.بوی سفرهای نوروزی و ترمینال و اتوبوس و...سفر بهخیر.
ج: یه تُنگی برای ماهییه درست کردم که از وقتی که گذاشتماش توش هی داره جفتک میاندازه و هی میپره اینور و میپره اونور و خلاصه کلی خوش خوشاناش شده :) چون تنها بود دور تنگ رو نقاشی کردم از سبزه و گل و بلبل و پروانه! تا مثلن از تنهایی دق نکنه.به عبارتی سرش رو شیره مالیدم :) حالا بعدن عکساش رو میذارم.
چ: این چند هفتهی اخیر یه چند تا مطلب خوندم در مورد طریقهی درست فارسی نویسی که به نظر من خوندنشون بر هر ایرانی وبلاگنویس امریست واجب! فقط یه مشکل بزرگ هست و اون این که من اصلن یادم نیست اینا رو کجا خوندم که بهشون لینک بدم.فقط اینجا رو یادم مونده.یه جائی هم خوندم که نوشته بود ننویسیم جملهی و یا صفحهی،بنویسیم جملۀ و صفحۀ.خب این به نظر من هم قشنگتره و هم اینکه تو کتابهامون و...از اول اینجوری نوشتیم و مینویسیم و بلاخره یه جورائی دست و چشممون به اینجوری نوشتن عادت کرده.منتها این ۀ رو من یکی هنوز نمیدونم عربییه یا فارسی!.پارسال بود که فکر کنم تو کتابلاگ خوندم که فعلاً و اصلاً و کلن کلمههای این شکلی رو بنویسیم فعلن و اصلن و اینجوری فارسیشون کنیم.خود من بعد از اون به این گفته عمل کردم.ولی اینکه ما به ریشهی فعل که عربییه کاری نداریم و میایم فقط تهشون رو میزنیم و فارسیشون میکنیم،به نظرم یه کم ناجور میاد! خلاصه فکر کنم اگه یکی مثل خوابگرد حالا که اینهمه برای غلطنامه زحمت کشیدن یه کمی هم در این مورد توضیح میداد و تکلیف ما روشن میشد خیلی خوب میشد.
ح: این الف-ب... نوشتن هم در همین راستای فارسی نویسی و یادگیری الفبای فارسی است!
ب: یکی از دوستام تعریف میکرد چند سال پیش رفته بوده ترکیه برای تعطیلات و یه روز میره رستوران و میخواد بوقلمون بخوره.از اونجایی که بیشتر ترکها انگلیسی بلد نیستن و خب گارسون فلکزده هم از این قائده مستثنا نبوده،هرچی این دوستم میگه ترکی میخوام گارسون نمیفهمه و مجبور میشه هی صدای بوقلمون از خودش در بیاره و بگه ترکی میخوام! طرف هم فکر میکنه این خانوم هی صدای بوقلمون در میاره و هی ترکی-ترکی میکنه،این داره ترکها رو مسخره میکنه و چنان دعوا مرافهای راه میاندازه که دوستم با معذرت خواهی ترس و لرز از رستوران میره بیرون و دیگه پشت دستاش رو داغ میکنه تا آخرین روزی که ترکیه میمونه نه اسم ترکی رو به زبون بیاره و نه دیگه هوس ترکی خوردن بکنه!!...حالا میدونین خود ترکها به بوقلمون چی میگن؟...میگن هندی!! حالا تصور کنین یکیشون بره هند و اونجا بگه هندی میخوام و ادای بوقلمون رو دربیاره و همین بلا رو سرش بیارن! هاهاها فکر کنم دل این دوستم خنک بشه!
پ: چند وقت پیش رفته بودم سوپری یه بابای ترک که نزدیک خونهمونه و همیشه ازش خرید میکنیم.میخواستم کالباس بوقلمون بگیرم و چون باهاش ترکی حرف میزنم گفتم هندی میخوام و بعد گفتم راستی میدونی هندی به انگلیسی چی میشه؟ گفت نه.گفتم ترکی.غش غش میخندید و کلی خر کیف شده بود از اینکه هندی به انگلیسی میشه ترکی!!
ت: حالا که گیر سه پیچ دادم به ترکها اینم بگم که لال از دنیا نرفته باشم :) صفا نوشته که یه چند نفر دم دانشگاهشون همینجور تو چمنها وایسادن نماز خوندن! ای بابا صفا جان اینکه چیزی نیست،من یه روز توی فروشگاه IKEA دیدم یه خانوم ترک همون وسط یکی از قالیچههای فروشگاه رو پهن کرده و داره روش نماز میخونه!! من نمیدونم چهجوریه که صاحبهای این فروشگاه کافرن و بدَن و اَخان ولی هیچ جایی بهتر از مغازهی اینها برای نماز خوندن گیر نمیارن!
ث: یه سری به علی آقا بزنین.عکسهای همیشگیاش جای خود،ولی عکسهای این روزهاش بوی بهار رو میدن.بوی سفرهای نوروزی و ترمینال و اتوبوس و...سفر بهخیر.
ج: یه تُنگی برای ماهییه درست کردم که از وقتی که گذاشتماش توش هی داره جفتک میاندازه و هی میپره اینور و میپره اونور و خلاصه کلی خوش خوشاناش شده :) چون تنها بود دور تنگ رو نقاشی کردم از سبزه و گل و بلبل و پروانه! تا مثلن از تنهایی دق نکنه.به عبارتی سرش رو شیره مالیدم :) حالا بعدن عکساش رو میذارم.
چ: این چند هفتهی اخیر یه چند تا مطلب خوندم در مورد طریقهی درست فارسی نویسی که به نظر من خوندنشون بر هر ایرانی وبلاگنویس امریست واجب! فقط یه مشکل بزرگ هست و اون این که من اصلن یادم نیست اینا رو کجا خوندم که بهشون لینک بدم.فقط اینجا رو یادم مونده.یه جائی هم خوندم که نوشته بود ننویسیم جملهی و یا صفحهی،بنویسیم جملۀ و صفحۀ.خب این به نظر من هم قشنگتره و هم اینکه تو کتابهامون و...از اول اینجوری نوشتیم و مینویسیم و بلاخره یه جورائی دست و چشممون به اینجوری نوشتن عادت کرده.منتها این ۀ رو من یکی هنوز نمیدونم عربییه یا فارسی!.پارسال بود که فکر کنم تو کتابلاگ خوندم که فعلاً و اصلاً و کلن کلمههای این شکلی رو بنویسیم فعلن و اصلن و اینجوری فارسیشون کنیم.خود من بعد از اون به این گفته عمل کردم.ولی اینکه ما به ریشهی فعل که عربییه کاری نداریم و میایم فقط تهشون رو میزنیم و فارسیشون میکنیم،به نظرم یه کم ناجور میاد! خلاصه فکر کنم اگه یکی مثل خوابگرد حالا که اینهمه برای غلطنامه زحمت کشیدن یه کمی هم در این مورد توضیح میداد و تکلیف ما روشن میشد خیلی خوب میشد.
ح: این الف-ب... نوشتن هم در همین راستای فارسی نویسی و یادگیری الفبای فارسی است!
Friday, March 17, 2006
اَههه این چه وضعشه! بعد از شونصد روز اومدم مثلن یه دل سیر وبلاگ بنویسم و نوشتم! اما خواستم یه صفحهی دیگه رو ببندم که اشتباهی زدم صفحهی ادیتور رو بستم!بدون اینکه جایی کپیاش کرده باشم.همهاش پرید،به همین سادگی!
خلاصه در حال حاضر یک نسرین عصبانیِ خسته و خوابالود روبهروی شماست!(کدوم روبهرو؟!) گفتم اگه یه وقت پر و پاچهتون رو گرفتم خبر داشته باشین.اِ کجا؟...شوخی کردم بابا ! فدای سرتون پریده که پریده :)
عرض شود که ما همچنان دربدر دنبال یک ماهی چاقالوی قرمز میگردیم که تا بدین لحظه پیدا نکردیم! عجیبه من غیر از سال اولی هیچوقت این شور و حال امسال رو برای هفتسین چیدن نداشتم! پریروز رفتیم فروشگاه ایرانی و یه خورده آجیل و شیرینی و...خریدیم.تا امروز نصف پاکت گز به اضافه نصف جعبهی آجیل نوش جان شده! حالا اینکه تا روز عید و دستکم برای سر سفره چیزی ازشون باقی بمونه رو آقشوهره تضمین نمیکنه! البته خیلی عجیبه که پاکت نانبرنجی و شیرینی هنوز باز نشده و دستنخورده باقی مونده.
حالا اگه موفق به هفتسین چیدن شدم حتمن عکساش رو میذارم.این هم اون سبزهای که گفتم گلفروشی محلهمون آورده.پریروز رفتم بهش گفتم من برای هفتهی دیگه میخوام تا اون موقع داری؟ گفت معلوم نیست الان دو-سه هفتهست که دارم شاید دیگه نباشه.گفتم میترسم ببرم خونه خراب بشه.گفت تو دمای مرطوب باشه و زیاد بهش آب بده چیزیش نمیشه.خوشبختانه تا امروز خوب مونده و یه نمیچه سانتی هم رشد کرده.اگه همینجور پیش بره تا سیزدهبدر برداشت محصولاش رو هم میکنیم :)
خب دیگه من برم لالا.بازم از این طرفا میام :) پیشاپیش براتون سال خوبی آرزو میکنم.دوستانی که در ایران هستن تعطیلات خوبی داشته باشید و خیلی هم مراقب خودتون باشین.
خلاصه در حال حاضر یک نسرین عصبانیِ خسته و خوابالود روبهروی شماست!(کدوم روبهرو؟!) گفتم اگه یه وقت پر و پاچهتون رو گرفتم خبر داشته باشین.اِ کجا؟...شوخی کردم بابا ! فدای سرتون پریده که پریده :)
عرض شود که ما همچنان دربدر دنبال یک ماهی چاقالوی قرمز میگردیم که تا بدین لحظه پیدا نکردیم! عجیبه من غیر از سال اولی هیچوقت این شور و حال امسال رو برای هفتسین چیدن نداشتم! پریروز رفتیم فروشگاه ایرانی و یه خورده آجیل و شیرینی و...خریدیم.تا امروز نصف پاکت گز به اضافه نصف جعبهی آجیل نوش جان شده! حالا اینکه تا روز عید و دستکم برای سر سفره چیزی ازشون باقی بمونه رو آقشوهره تضمین نمیکنه! البته خیلی عجیبه که پاکت نانبرنجی و شیرینی هنوز باز نشده و دستنخورده باقی مونده.
حالا اگه موفق به هفتسین چیدن شدم حتمن عکساش رو میذارم.این هم اون سبزهای که گفتم گلفروشی محلهمون آورده.پریروز رفتم بهش گفتم من برای هفتهی دیگه میخوام تا اون موقع داری؟ گفت معلوم نیست الان دو-سه هفتهست که دارم شاید دیگه نباشه.گفتم میترسم ببرم خونه خراب بشه.گفت تو دمای مرطوب باشه و زیاد بهش آب بده چیزیش نمیشه.خوشبختانه تا امروز خوب مونده و یه نمیچه سانتی هم رشد کرده.اگه همینجور پیش بره تا سیزدهبدر برداشت محصولاش رو هم میکنیم :)
خب دیگه من برم لالا.بازم از این طرفا میام :) پیشاپیش براتون سال خوبی آرزو میکنم.دوستانی که در ایران هستن تعطیلات خوبی داشته باشید و خیلی هم مراقب خودتون باشین.
Tuesday, March 14, 2006
یعنی آدم بره سونامی رو با دست آسفالت کنه نه بعد از اینکه کار پیدا کرد از یه جایی که اصلن یادش نیست کِی تقاضای کار کرده، بهش زنگ بزنن برای دعوت به همکاری!!
حیف که از پشتِ تلفن نمیشه اون انگشت سومییه رو نشون داد اگر نه خوب جوابییه برای اینجور دعوتهای بیجا و پشت گوش افتاده!!!
پینوشت ۱:چهارشنبهسوری خجسته باد! (این "خجسته" در راستای همون فارسی را پاس بداریم و از این حرفهاست!)
پینوشت ۲: امروز در حالی که حس ناسیونالیستیام قلمبه شده بود رفتم سه تا شمع سبز و سفید و قرمز گرفتم برای سفرهی هفتسین!(ابتکار رو داشته باشین!)
حیف که از پشتِ تلفن نمیشه اون انگشت سومییه رو نشون داد اگر نه خوب جوابییه برای اینجور دعوتهای بیجا و پشت گوش افتاده!!!
پینوشت ۱:چهارشنبهسوری خجسته باد! (این "خجسته" در راستای همون فارسی را پاس بداریم و از این حرفهاست!)
پینوشت ۲: امروز در حالی که حس ناسیونالیستیام قلمبه شده بود رفتم سه تا شمع سبز و سفید و قرمز گرفتم برای سفرهی هفتسین!(ابتکار رو داشته باشین!)
Sunday, March 12, 2006
سلام! اینجا بلژیک است،هوا آفتابی،آسمان آبی و دمای زیر صفر!
میگم ما رو نمیبینین خوشحالین دیگه؟... تو رو خدا میبینین ما هم دلمون رو خوش کردیم خواننده داریم! باز خدا بیامرزه پدر دستفروش رو که سراغی از ما گرفت.اگر نه یکی نبود تو این مدت بپرسه خرت به چند! هی هی...
اگر از احوال ما خواسته باشین که اوضاع بر وفق مراد است و خوشبختانه همه چی روبراه.البته هفتهی پیش مزخرفترین هفتهی زندگیمون رو گذروندیم.دو روزش رو عین بچهها با هم قهر بودیم! البته خیلی کم پیش میاد قهر کنیم.فوقش برای یک ساعت.ولی این دفعه دو روز طول کشید.من هی منتظر بودم اون بیاد آشتی و اون هم فکر کرده بود الان من پا پیش میذارم :) خلاصه یه دو روزی برای اولین و آخرین بار با هم قهر بودیم! ولی چقدر تجربهی سختی بود!
دیگه اینکه کامپیوتر هم گرفتم و آی کیف میده آدم از کامپیوتر خودش وبلاگ بنویسه.بعضی از دوستان فکر کرده بودن که آق شوهره شاید وارد نباشه که کامپیوترش فونت فارسی نداره.هممم فکر کنم براتون نگفتم که به آچار فرانسه گفته زکی! نه که بخوام تعریف کنم،اصلن از دست این کاراش هم شاکیام! ولی از آبگرمکن بگیر تا دیویدی و تلویزیون و همهی وسائل خونه رو بر میداره دل و رودهاشون رو میریزه بیرون و دوباره میبنده!! این فونت فارسی نداشتناش هم برای اینه که مثل من اهل وبلاس(تا سوسک نشدم بگم حق کپیرایت این کلمه با جناب نیک آهنگ میباشد) نسیت.تازه وبلاگ خودم رو هم سالی یه بار میخونه اونم هر دفه میپرسه راستی آدرس وبلاگت چی بود!!!...اصلن با فارسی نوشتن سر و کار نداره.
خلاصه اگه یه وقت تعمیرکار وسائل برقی و مهندس برق و جوشکار و نجار و بنا و نقاش و خلاصه یه آدم همه فن حریف خواستین رو کمک آقشوهره حساب کنین! من هیچوقت تو این چند ساله یادم نمیاد برای تعمیر چیزی از بیرون تعمیرکار آورده باشیم.نه اینکه بخوایم صرفه جوِِئی کرده باشیم،اصولن خودش سرش درد میکنه برای اینجور کارها.کافیه بگی مثلن هود آشپزخانه کار نمیکنه و سریع در عرض سی ثانیه بساط پیچگوشتی آچارهاشو پهن میکنه تو آشپزخانه و تا درستش نکنه ول کن معامله نیست.عشق آچار پیچگوشتی خریدن داره.یه جعبه داره پر از انواع و اقسام پیچ و مهره و آچار و چکش و اره و...فقط من نمیدونم این چرا از اول تعمیرکار نشده!!
خب دیگه زیادی براش پپسی باز کردم :) حیف که کسی نیست واسه خودم پپسی باز کنه!
راستی کسی میدونه اگه یکی از سینهای آدم کم باشه چه میشه جاش گذاشت؟...من سیر و سکه و سبزه و سنبل و سیب و سرکه دارم.هفتمی که یا سمنو یا سنجد باید باشه در دسترس نیست.بجای اینا چی میشه گذاشت؟
دیروز رفتم از ماهیفروشی ماهی بگیرم،یه فسقلی ماهی رو میداد ۳۰ یورو! سال اولی رو یه خانومه ایرانی نمیدونم از کجا برام گیر آورده بود ۲ و نیم یورو بود.راستش زورم اومد ۳۰ یورو بدم یه جقله ماهی و بعد از دو روز بمیره.فردا پس فردا یه سر برم فروشگاه ایرانی ببینم اونجا پیدا میشه.این طبقه بالاییمون دارن،فقط رنگشون سیاهه!
خبرهای دیگه اینکه تصمیم گرفتیم تا تابستون اسباب کشی کنیم و بریم یه جای خیلی خلوت.هر چند صاحبخونهی جدید داره همسایه پایینی رو بیرون میکنه ولی دیگه از این شهر شلوغ خسته شدیم.دائی مامانم و برادرشوهر عزیز دارن میان واسه جام جهانی آلمان.به احتمال زیاد ما هم از این طرف داریم میریم و خلاصه حتمن خوش میگذره.
آخیش چقدر خوبه که وبلاگ دارم :)
میگم ما رو نمیبینین خوشحالین دیگه؟... تو رو خدا میبینین ما هم دلمون رو خوش کردیم خواننده داریم! باز خدا بیامرزه پدر دستفروش رو که سراغی از ما گرفت.اگر نه یکی نبود تو این مدت بپرسه خرت به چند! هی هی...
اگر از احوال ما خواسته باشین که اوضاع بر وفق مراد است و خوشبختانه همه چی روبراه.البته هفتهی پیش مزخرفترین هفتهی زندگیمون رو گذروندیم.دو روزش رو عین بچهها با هم قهر بودیم! البته خیلی کم پیش میاد قهر کنیم.فوقش برای یک ساعت.ولی این دفعه دو روز طول کشید.من هی منتظر بودم اون بیاد آشتی و اون هم فکر کرده بود الان من پا پیش میذارم :) خلاصه یه دو روزی برای اولین و آخرین بار با هم قهر بودیم! ولی چقدر تجربهی سختی بود!
دیگه اینکه کامپیوتر هم گرفتم و آی کیف میده آدم از کامپیوتر خودش وبلاگ بنویسه.بعضی از دوستان فکر کرده بودن که آق شوهره شاید وارد نباشه که کامپیوترش فونت فارسی نداره.هممم فکر کنم براتون نگفتم که به آچار فرانسه گفته زکی! نه که بخوام تعریف کنم،اصلن از دست این کاراش هم شاکیام! ولی از آبگرمکن بگیر تا دیویدی و تلویزیون و همهی وسائل خونه رو بر میداره دل و رودهاشون رو میریزه بیرون و دوباره میبنده!! این فونت فارسی نداشتناش هم برای اینه که مثل من اهل وبلاس(تا سوسک نشدم بگم حق کپیرایت این کلمه با جناب نیک آهنگ میباشد) نسیت.تازه وبلاگ خودم رو هم سالی یه بار میخونه اونم هر دفه میپرسه راستی آدرس وبلاگت چی بود!!!...اصلن با فارسی نوشتن سر و کار نداره.
خلاصه اگه یه وقت تعمیرکار وسائل برقی و مهندس برق و جوشکار و نجار و بنا و نقاش و خلاصه یه آدم همه فن حریف خواستین رو کمک آقشوهره حساب کنین! من هیچوقت تو این چند ساله یادم نمیاد برای تعمیر چیزی از بیرون تعمیرکار آورده باشیم.نه اینکه بخوایم صرفه جوِِئی کرده باشیم،اصولن خودش سرش درد میکنه برای اینجور کارها.کافیه بگی مثلن هود آشپزخانه کار نمیکنه و سریع در عرض سی ثانیه بساط پیچگوشتی آچارهاشو پهن میکنه تو آشپزخانه و تا درستش نکنه ول کن معامله نیست.عشق آچار پیچگوشتی خریدن داره.یه جعبه داره پر از انواع و اقسام پیچ و مهره و آچار و چکش و اره و...فقط من نمیدونم این چرا از اول تعمیرکار نشده!!
خب دیگه زیادی براش پپسی باز کردم :) حیف که کسی نیست واسه خودم پپسی باز کنه!
راستی کسی میدونه اگه یکی از سینهای آدم کم باشه چه میشه جاش گذاشت؟...من سیر و سکه و سبزه و سنبل و سیب و سرکه دارم.هفتمی که یا سمنو یا سنجد باید باشه در دسترس نیست.بجای اینا چی میشه گذاشت؟
دیروز رفتم از ماهیفروشی ماهی بگیرم،یه فسقلی ماهی رو میداد ۳۰ یورو! سال اولی رو یه خانومه ایرانی نمیدونم از کجا برام گیر آورده بود ۲ و نیم یورو بود.راستش زورم اومد ۳۰ یورو بدم یه جقله ماهی و بعد از دو روز بمیره.فردا پس فردا یه سر برم فروشگاه ایرانی ببینم اونجا پیدا میشه.این طبقه بالاییمون دارن،فقط رنگشون سیاهه!
خبرهای دیگه اینکه تصمیم گرفتیم تا تابستون اسباب کشی کنیم و بریم یه جای خیلی خلوت.هر چند صاحبخونهی جدید داره همسایه پایینی رو بیرون میکنه ولی دیگه از این شهر شلوغ خسته شدیم.دائی مامانم و برادرشوهر عزیز دارن میان واسه جام جهانی آلمان.به احتمال زیاد ما هم از این طرف داریم میریم و خلاصه حتمن خوش میگذره.
آخیش چقدر خوبه که وبلاگ دارم :)
Monday, March 06, 2006
بی کامپیوتر شدم! الهی هیچ بنده خدائی بی کامپیوتر نشه! این چهار تا کلمه رو هم دارم با کامپیوتر آقشوهره مینویسم که اگه نمینوشتم سنگینتر بودم! فونت فارسی که نداره هیچ،فاصله و نیمفاصله هم نمیشناسه! فایلهاش همینجور پخش و پلا رو صفحهی دسکتاپ.یکی اشرق،یکی مشرق.(این که هر دوش یکی شد!) خلاصه یه چیزی تو مایههای کمد آقای ووپی! اینا رو هم به لطف ادیتور هاله مینویسم.تا یکی دو روز دیگه یه کامپیوتر میگیرم.
دیگه اینکه هوا همچنان سرد و آسمان کماکان خل و چل! دیروز که رسمن زده بود به سرش.باید بودین و میدیدن! صبح مثلن خواسته بود یه حالی به ملت بده و یه ذره آفتابی شده بود.بعد ده دقیقه بعد گفت حال دادن بسه و شروع کرد حالگیری و بارون! دوباره نیم ساعت بعد برف با دونههای ریز.چند دقیقه بعد با دونههای درشت.دوباره آفتاب و بارون و برف و این داستان ادامه داشت تا امروز! فردا چه خواهد شد الله و اعلم!
راستی یه چیز جالب،آنفولانزای مرغی ۳ تا گربه کشته اینجا.ای الهی بزنه نسل هرچی سگ و گربهست رو منقرض کنه تو این بلژیک! که آدم تو خیابون راه میره انگار تو میدون مین راه میره و هی باید جلوی پاشو بپاد که گلاب به روتون پاش به پیپیشون آغشته نشه!!
خب دیگه اعلام موجودیت شد! من برم که بدتر از این اعصابم با دیدن این کامپیوتر خطخطی نشه!
راستی دیشب خواب دیدم راننده تراکتور شدم!!! اونم تو مزرعه و دارم با نهایت سرعت باهاش شخم میزنم! به حق خوابهای ندیده!!
دیگه اینکه هوا همچنان سرد و آسمان کماکان خل و چل! دیروز که رسمن زده بود به سرش.باید بودین و میدیدن! صبح مثلن خواسته بود یه حالی به ملت بده و یه ذره آفتابی شده بود.بعد ده دقیقه بعد گفت حال دادن بسه و شروع کرد حالگیری و بارون! دوباره نیم ساعت بعد برف با دونههای ریز.چند دقیقه بعد با دونههای درشت.دوباره آفتاب و بارون و برف و این داستان ادامه داشت تا امروز! فردا چه خواهد شد الله و اعلم!
راستی یه چیز جالب،آنفولانزای مرغی ۳ تا گربه کشته اینجا.ای الهی بزنه نسل هرچی سگ و گربهست رو منقرض کنه تو این بلژیک! که آدم تو خیابون راه میره انگار تو میدون مین راه میره و هی باید جلوی پاشو بپاد که گلاب به روتون پاش به پیپیشون آغشته نشه!!
خب دیگه اعلام موجودیت شد! من برم که بدتر از این اعصابم با دیدن این کامپیوتر خطخطی نشه!
راستی دیشب خواب دیدم راننده تراکتور شدم!!! اونم تو مزرعه و دارم با نهایت سرعت باهاش شخم میزنم! به حق خوابهای ندیده!!
Thursday, March 02, 2006
[ اگر شاغل هستيد که هيچ،اگر نه اين پست رو بخونين]
ديروز که داشتم رد مهمونهای اينجا رو میگرفتم ديدم يکی با جستجوی جملهی «خصوصيات يک فروشندهی خوب» به اينجا اومده.تازه يادم اومد که ای دل غافل من يه قولی دادم که در مورد مصاحبه کاری يک سری اطلاعات بدم و يادم رفته!
همانطور که قبلن گفتم تجربهی من فقط مربوط به يک مصاحبهی کاری میشه.اما تابستون که دورهی فروشندگی رو میديدم يک دورهی ۱۵ روزه هم داشتم که فقط مخصوص مصاحبهی کاری و چگونگی تقاضای کار کردن و مابقی راه و روشهای ديگه بود.
تو ايران که فکر نکنم برای تقاضای کار سیوی( CV) باشه و همون فرستادن يک عکس و يه سری مشخصات کافی باشه.اما در بلاد کفر! قبل از اين که به مصاحبهی کاری دعوت بشين کارفرما بايد يک نسخه از سیوی شما رو در دست داشته باشه و از روی اون مشخصاته که شما رو دعوت به مصاحبه میکنه.طبيعتن همهی اين مشخصات بايد درست باشن و دروغی در کار نباشه.خيلی مرتب نوشته بشه و پرينت گرفته باشه(حداقل يک صفحه و حداکثر دو صفحه.تومار ننويسين!)
يک سیوی خوب بايد به اين ترتيب نوشته بشه:
مشخصات شخصی
تحصيلات
سابقهی کاری
مهارتها
مشغوليتها
و چيزهای متفرقهی ديگر که میدونين نوشتنشون میتونه امتيازی داشته باشه برای دعوت به مصاحبه.
من فکر میکنم در قسمت مشخصات اگر بچه دارين بهش اشاره نشه بهتره :) بيشتر کارفرماها اول به موقعيت طرف نگاه میکنن و وقتی ببينن شونصد تا بچه تو سیوی شما ثبت شده میگه اين لابد هر روز به بهونهی مريضی بچهاش مرخصی میخواد! و همين باعث میشه سیوی مربوطه يک راست پرتاب بشه داخل سطل آشغال!.در قسمت تحصيلات خيلی بطور خلاصه بنويسين از چه سالی تا چه سالی گذراندين.حتا اگه يه کلاس کوچيک هم گذراندين بنويسيناش.در قسمت مهارتها هم به زبانهايی که تسلط دارين،آشنايی با کامپيوتر و...اشاره بکنين.و بعد هم اينکه به چی علاقه دارين و اوقات فراقت و از اين چيزها.در ضمن حتمن همراه با سیوی يک نامه هم بنويسين و خلاصهای از خصوصيات شخصیتون و اينکه اصلن چرا به اين کار علاقهمند شدين.
فرض میکنيم سیوی شما خيلی مرتب و منظم و خوانا درست شده و جناب کارفرما هم شيفتهی سوابق کاری و تحصيلات و خصوصيات شما شدهاند و از شما دعوت میکنن برای يک مصاحبهی کاری.مصاحبه معمولن بين ۱۵ تا ۳۰ دقيقه طول میکشه.البته هر چی کمتر شغل عوض کرده باشين و سابقهی کمتری داشته باشين کمتر طول میکشه.
و اما بريم سر اصل مطلب همانا رفتن به مصاحبه است! برای رفتن به مصاحبه شما با لباس کاملن رسمی حاضر میشين.نه اينکه با يه تاپ و مينیژوپ!! آرايش غليظتون رو بذارين برای مجالس عروسی! از عطر و ادکلنهای تند استفاده نکنين.سعی کنين با ظاهری آراسته و مرتب برين تا با موهای ژوليده و لاک ناخن تا نصفه پاک شده و زيرشون چرک!! اگر سيگار میکشين کاری کنين که بوی سيگار ندين.از آدمسهای خوشبو استفاده کنين ولی هنگام مصاحبه نه از آدامس استفاده کنين و نه سيگار.اگر خود کارفرما بهتون تعارف سيگار کرد اون چيز ديگهس.وقتی وارد اتاق میشين و به کارفرما دست دادين،خودتون رو معرفی کنين.اگر خودش بهتون تعارف نشستن کرد که فبها،اگر نه که خيلی محترمانه بپرسين میتونين بشينين.طريقهی نشستن خيلی مهمه.خيلی صاف روی صندلی بشينين و هی وول نخورين و ساعتتون رو نگاه کنين.موبايلتون رو خاموش کنين و خيلی ريلکس به سوالهای کارفرما جواب بدين.سوالها میتونن در بارهی شغل سابقهتون و اينکه چرا از اون کار اومدين بيرون و همينطور حقوق ماهيانه و... باشن.
ممکنه ازتون بپرسن شغل ايدهآل شما چيه؟...شما بايد جواب بدين شغلی که من از انجام دادنش احساس خوبی داشته باشم و همينطور ساعات کاری منظمی داشته باشه.
- چند تا خوصصيات مثبت و منفی خودت رو بگو؟...مثلن من آدمی هستم که هميشه سروقت ميام سرکار ولی گواهينامه ندارم(اين خصوصيت خودم بود!) يا اينکه خلاقيتهای کاری دارم و هم کار تيمی میتونم انجام بدم و هم انفرادی.اين قسمتاش رو يه کمی خالی ببندين بد نيست :)
- چرا فکر میکنی ما بايد شما رو استخدام کنيم؟...برای اينکه من فکر میکنم ويژگی های اين شغل رو دارم و میتونم از پساش بر بيام.
- رابطهات با همکارها چه جوریه و با چه کاراکترهایی سر سازش نداری و بالعکس.
و از اين قبيل سوالها.هيچ اضطراب نداشته باشين.اگه مثل من با يه ذره استرس و اضطراب صورتتون گل میاندازه و هی سرخ و سفيد میشين! سعی کنين قبل از اينکه برين مصاحبه يه تمرينی داشته باشين حالا يا با همسرتون يا دوستتون.تا ترس و اضطرابتون بريزه.اگر بنا بود دعوت به نوشيدنی يا قهوه بشين يه دفعه اونو سر نکشين! حتا اگه خيلی تشنه بودين.
فعلن همينها به نظرم میرسه.اگه بعدن چيز ديگهای يادم اومد اضافه میکنم.
ديروز که داشتم رد مهمونهای اينجا رو میگرفتم ديدم يکی با جستجوی جملهی «خصوصيات يک فروشندهی خوب» به اينجا اومده.تازه يادم اومد که ای دل غافل من يه قولی دادم که در مورد مصاحبه کاری يک سری اطلاعات بدم و يادم رفته!
همانطور که قبلن گفتم تجربهی من فقط مربوط به يک مصاحبهی کاری میشه.اما تابستون که دورهی فروشندگی رو میديدم يک دورهی ۱۵ روزه هم داشتم که فقط مخصوص مصاحبهی کاری و چگونگی تقاضای کار کردن و مابقی راه و روشهای ديگه بود.
تو ايران که فکر نکنم برای تقاضای کار سیوی( CV) باشه و همون فرستادن يک عکس و يه سری مشخصات کافی باشه.اما در بلاد کفر! قبل از اين که به مصاحبهی کاری دعوت بشين کارفرما بايد يک نسخه از سیوی شما رو در دست داشته باشه و از روی اون مشخصاته که شما رو دعوت به مصاحبه میکنه.طبيعتن همهی اين مشخصات بايد درست باشن و دروغی در کار نباشه.خيلی مرتب نوشته بشه و پرينت گرفته باشه(حداقل يک صفحه و حداکثر دو صفحه.تومار ننويسين!)
يک سیوی خوب بايد به اين ترتيب نوشته بشه:
مشخصات شخصی
تحصيلات
سابقهی کاری
مهارتها
مشغوليتها
و چيزهای متفرقهی ديگر که میدونين نوشتنشون میتونه امتيازی داشته باشه برای دعوت به مصاحبه.
من فکر میکنم در قسمت مشخصات اگر بچه دارين بهش اشاره نشه بهتره :) بيشتر کارفرماها اول به موقعيت طرف نگاه میکنن و وقتی ببينن شونصد تا بچه تو سیوی شما ثبت شده میگه اين لابد هر روز به بهونهی مريضی بچهاش مرخصی میخواد! و همين باعث میشه سیوی مربوطه يک راست پرتاب بشه داخل سطل آشغال!.در قسمت تحصيلات خيلی بطور خلاصه بنويسين از چه سالی تا چه سالی گذراندين.حتا اگه يه کلاس کوچيک هم گذراندين بنويسيناش.در قسمت مهارتها هم به زبانهايی که تسلط دارين،آشنايی با کامپيوتر و...اشاره بکنين.و بعد هم اينکه به چی علاقه دارين و اوقات فراقت و از اين چيزها.در ضمن حتمن همراه با سیوی يک نامه هم بنويسين و خلاصهای از خصوصيات شخصیتون و اينکه اصلن چرا به اين کار علاقهمند شدين.
فرض میکنيم سیوی شما خيلی مرتب و منظم و خوانا درست شده و جناب کارفرما هم شيفتهی سوابق کاری و تحصيلات و خصوصيات شما شدهاند و از شما دعوت میکنن برای يک مصاحبهی کاری.مصاحبه معمولن بين ۱۵ تا ۳۰ دقيقه طول میکشه.البته هر چی کمتر شغل عوض کرده باشين و سابقهی کمتری داشته باشين کمتر طول میکشه.
و اما بريم سر اصل مطلب همانا رفتن به مصاحبه است! برای رفتن به مصاحبه شما با لباس کاملن رسمی حاضر میشين.نه اينکه با يه تاپ و مينیژوپ!! آرايش غليظتون رو بذارين برای مجالس عروسی! از عطر و ادکلنهای تند استفاده نکنين.سعی کنين با ظاهری آراسته و مرتب برين تا با موهای ژوليده و لاک ناخن تا نصفه پاک شده و زيرشون چرک!! اگر سيگار میکشين کاری کنين که بوی سيگار ندين.از آدمسهای خوشبو استفاده کنين ولی هنگام مصاحبه نه از آدامس استفاده کنين و نه سيگار.اگر خود کارفرما بهتون تعارف سيگار کرد اون چيز ديگهس.وقتی وارد اتاق میشين و به کارفرما دست دادين،خودتون رو معرفی کنين.اگر خودش بهتون تعارف نشستن کرد که فبها،اگر نه که خيلی محترمانه بپرسين میتونين بشينين.طريقهی نشستن خيلی مهمه.خيلی صاف روی صندلی بشينين و هی وول نخورين و ساعتتون رو نگاه کنين.موبايلتون رو خاموش کنين و خيلی ريلکس به سوالهای کارفرما جواب بدين.سوالها میتونن در بارهی شغل سابقهتون و اينکه چرا از اون کار اومدين بيرون و همينطور حقوق ماهيانه و... باشن.
ممکنه ازتون بپرسن شغل ايدهآل شما چيه؟...شما بايد جواب بدين شغلی که من از انجام دادنش احساس خوبی داشته باشم و همينطور ساعات کاری منظمی داشته باشه.
- چند تا خوصصيات مثبت و منفی خودت رو بگو؟...مثلن من آدمی هستم که هميشه سروقت ميام سرکار ولی گواهينامه ندارم(اين خصوصيت خودم بود!) يا اينکه خلاقيتهای کاری دارم و هم کار تيمی میتونم انجام بدم و هم انفرادی.اين قسمتاش رو يه کمی خالی ببندين بد نيست :)
- چرا فکر میکنی ما بايد شما رو استخدام کنيم؟...برای اينکه من فکر میکنم ويژگی های اين شغل رو دارم و میتونم از پساش بر بيام.
- رابطهات با همکارها چه جوریه و با چه کاراکترهایی سر سازش نداری و بالعکس.
و از اين قبيل سوالها.هيچ اضطراب نداشته باشين.اگه مثل من با يه ذره استرس و اضطراب صورتتون گل میاندازه و هی سرخ و سفيد میشين! سعی کنين قبل از اينکه برين مصاحبه يه تمرينی داشته باشين حالا يا با همسرتون يا دوستتون.تا ترس و اضطرابتون بريزه.اگر بنا بود دعوت به نوشيدنی يا قهوه بشين يه دفعه اونو سر نکشين! حتا اگه خيلی تشنه بودين.
فعلن همينها به نظرم میرسه.اگه بعدن چيز ديگهای يادم اومد اضافه میکنم.
Subscribe to:
Posts (Atom)