امروز بدجوری خورد تو ذوقم! امتحان تئوری رو رد شدم.اگه بدونين چقدر بهم زور داشت.آخه از ۵۰ تا سوال بايد ۴۱ تا رو درست جواب میدادم تا قبول میشدم و من ۳۹ تا جواب درست داشتم.واسه خاطر ۲ تا سوال ناقابل بايد دوباره اين همه راه رو برم! فقط از مسيرش بدم مياد اگر نه از اينکه دوباره بايد امتحان بدم ترسی ندارم.
از در که اومدم بيرون تلفنی به آقشوهره خبر دادم.همهاش دلداریام میده که حالا طوری نشده.دوباره ميری امتحان میدی.میگم آخه اگه زياد اشتباه داشتم بهم زور نداشت.شايد اگه دقت بيشتری میکردم میتونستم قبول بشم.میگه ۳۹ تا جواب درست خودش خيليه.من اصلن فکرشو نمیکردم اينقدر بلد باشی.راستش خودم هم فکرشو نمیکردم که از روی سیدی اينقدر ياد گرفته باشم! در صورتی که زياد هم تمرين نداشتم.به هر حال اميدوارم اين دفعه بتونم قبول شم!
بگذریم.امروز رفتنی توی ایستگاه اتوبوس با یه پیرزنه داشتم خوش و بش میکردم که سر و کلهی یه گدا پیدا شد و دستشو به طرف پیرزنه دراز کرد و پول میخواست.پیرزنه هم زرنگی کرد و دستشو به طرف گداهه دراز کرد و گفت والا اگه داری تو يه چيزی به من بده! همه و از جمله خود گداهه از این عکسالعملاش زديم زير خنده.اومد طرف من و دستشو دراز کرد گفتم ببخشید من فقط کارت بانک همراهم دارم! و برگشتم به پیرزنه گفتم اگه پیر بود کمکاش میکردم ولی اينکه هنوز جوونه و میتونه بره کار کنه.پیرزنه گفت همينو بگو.من الان هفتاد سالمه و نزديک بيست ساله شوهرم مرده.از اون روز به بعد دارم توی خونههای مردم نظافت کاری میکنم.هيچ وقت هم دستمو جلوی کسی دراز نکردم.خيلیها رو میشناسم يک سال کار میکنن و بعد خودشون رو بخاطر حقوق بيکاری بازخريد میکنن.من اما اين کار رو نکردم.بچههام رو هم اينجوری تربيت کردم.حرفاش رو تاييد کردم و تحسيناش کردم.(اینقدر مهربون بود که وقتی گفتم دارم میرم امتحان رانندگی بدم کلی برام آرزوی موفقیت کرد.میگفت هیچوقت نتونسته گواهینامه بگیره)
يه وقتهايی هست که آدم ناتوانی جسمی يا چه میدونم روحی داره که نمیتونه کار کنه و از سر اجبار میاد و درخواست کمک میکنه.من هيچوقت کمکام رو از اينجور آدمها دريغ نمیکنم.ولی وقتی میبينم طرف سر و مُر گندهاس،تازه جوون هم هست و توانايی کار کردن داره،کمکاش نمیکنم هيچ،ممکنه دو تا سرزنش هم بارش بکنم.راستش هيچوقت دليل اين آدمها رو نفهميدم که چرا گدائی و دست دراز کردن جلوی مردم براشون آسونتر از کار کردنه!!
Tuesday, February 28, 2006
Monday, February 27, 2006
توی اين چند ساله که اينجاييم حتا نشده يک بار هم تلفن رو برداريم و ببينيم که طرف مثلن اشتباه گرفته یا مزاحم تلفنییه! اصولن مزاحم تلفنی اينجا معنا نداره.حالا چرا ياد مزاحم تلفنی افتادم.چند وقت پيش هی تلفنم زنگ میخورد و به مانيتورش که نگاه میکردم ديدم کد چين افتاده.(البته بعد از جواب دادن تلفن فهمیدم کد چينه) بعد که جواب میدادم يه آقای چينی هی چينگ چانگ چونگ میکرد! هرچی هم به انگليسی ازش میپرسيدم که کی رو میخوای فايده نداشت و همچنان چينگ چانگ چونگ میکرد! يه چند باری زنگ زد و ديگه خبری ازش نشد.فکر کنم اينجا فاميل داشت و شمارهاش خيلی به شماره من شبيه بوده برای همين هی اشتباهی شماره میگرفت.ياد ايران افتادم که يه مزاحم تلفنی داشتيم صداشو درست شبيه يکی از دائیهام کرده بود! هر وقت هم زنگ می زد نه میشد فحشاش داد و نه قطعاش کرد.آخه طول میکشيد تا میفهميديم دائيم نيست و جناب مزاحمه!
میخواستم اینو بپرسم که واقعن چرا ما توی ايران مزاحم تلفنی زياد داريم؟ چرا اينجا حتا يک بار هم از اين مزاحمتها پيش نمياد؟ به نظر شما علتش کمبود وقته يا اينکه مغز خر نخوردن تا پولهاشون رو صرف مزاحمتهای تلفنی بکنن؟
من که میگم اولی درسته.ملت تو ايران بس که بيکاراند و علاف! نمیدونن چيکار کنن و میخوان يه جوری خودشون رو سرگرم کنن.ولی اينجا حتا غذاشون رو سرپا میخورن تا به کارهاشون برسن.اگر نه تلفن خونه به خونه در حد مجانیيه.البته نه اينکه نگران هزينه باشن،اصلن پول از سر و کولشون بالا بره،يا بيکار هم باشن از اين کارها نمیکنن.دليلی نداره که بکنن.شايد بگين که تو ايران آزادی نيست و ملت مذکر میخوان يه جورائی با ملت مونث لاس بزنن! ولی قضيه فقط به اين منتهی نمیشه! به آتشنشانی و آمبولانسها و بيمارستانها و همه زنگ میزنن و آدرس الکی میدن! چند وقت پيش يه گزارشی تو شبکه خبر ديدم که در همين رابطه بود.بيچاره اين مامورهای آتشنشانی با چه سرعتی خودشون رو آماده میکردن تا هرچه سريعتر برسن به محل حادثه.ولی وقتی میرسيدن هيچ خبری از حادثه مادثه نبود!ماموره میگفت روزی چند بار اين کارمونه! خلاصه من فکر میکنم يه جای اين فرهنگ ۲۵۰۰ سالهمون که ... دنيا رو هم باهاش پاره کرديم بس که پُزش رو داديم،میلنگه. بدجوری هم میلنگه!!
میخواستم اینو بپرسم که واقعن چرا ما توی ايران مزاحم تلفنی زياد داريم؟ چرا اينجا حتا يک بار هم از اين مزاحمتها پيش نمياد؟ به نظر شما علتش کمبود وقته يا اينکه مغز خر نخوردن تا پولهاشون رو صرف مزاحمتهای تلفنی بکنن؟
من که میگم اولی درسته.ملت تو ايران بس که بيکاراند و علاف! نمیدونن چيکار کنن و میخوان يه جوری خودشون رو سرگرم کنن.ولی اينجا حتا غذاشون رو سرپا میخورن تا به کارهاشون برسن.اگر نه تلفن خونه به خونه در حد مجانیيه.البته نه اينکه نگران هزينه باشن،اصلن پول از سر و کولشون بالا بره،يا بيکار هم باشن از اين کارها نمیکنن.دليلی نداره که بکنن.شايد بگين که تو ايران آزادی نيست و ملت مذکر میخوان يه جورائی با ملت مونث لاس بزنن! ولی قضيه فقط به اين منتهی نمیشه! به آتشنشانی و آمبولانسها و بيمارستانها و همه زنگ میزنن و آدرس الکی میدن! چند وقت پيش يه گزارشی تو شبکه خبر ديدم که در همين رابطه بود.بيچاره اين مامورهای آتشنشانی با چه سرعتی خودشون رو آماده میکردن تا هرچه سريعتر برسن به محل حادثه.ولی وقتی میرسيدن هيچ خبری از حادثه مادثه نبود!ماموره میگفت روزی چند بار اين کارمونه! خلاصه من فکر میکنم يه جای اين فرهنگ ۲۵۰۰ سالهمون که ... دنيا رو هم باهاش پاره کرديم بس که پُزش رو داديم،میلنگه. بدجوری هم میلنگه!!
Saturday, February 25, 2006
صبح که بيدار شديم و چشممون به جمال آفتاب روشن شد(هرچند هوا همچنان سرد تشريف دارن) جَو گرفتمون و گفتیم خونهتکانی کنيم! البته از شما چه پنهان ميکروب داشت از در و ديوار خونه بالا میرفت و همينجور روز ميز و کف خونه و اينور اونور داشتن رژه میرفتن! خلاصه من هم وقتی آفتاب میبينم ديگه خفن شارژ میشم،شروع کردم و حالا نساب و کی بساب!...تموم امروز به گردگيری و شستن و رُفتن گذشت.البته هنوز پردهها و ملحفهها و حولهها و یک خروار لباس موندن که بايد شسته،خشک و اتو بشن! يک عالمه هم لباس دور ريختنی دارم.در واقع توی کمد يک پاکسازی اساسی میخواد.
آهان يه چيزی که برام عجيه اينه که من هميشه روی ميز تلويزيون و کنار پنجرهها و ...رو که دستمال میکِشم يه لايه دود سياه رو اينا نشسته.این درحاليه که توی خونهی ما نه آدم سيگاری وجود داره و نه مهمون سيگاری هم مياد.تک و توک.حالا اون بنده خداها هم شصت پاکت که نمیکِشن! بيرون هم هوا تميزه والا.من فقط موندم که اين دود از کجا مياد! باور کنين تو تهران با اون هوای گندش هم اينقدر من دوده نمیگرفتم! البته طبقه بالايیمون زن و شوهری با هم مسابقهی سيگار کشيدن دارن! ولی خب خونهی اونا به ما چه ربطی داره! شيشههامون هم دو جدارهاند بگیم از بیرون درز میکنه.خلاصه اينکه اين دود از کجا مياد برای من شده يه معمای بزرگ!
اين از خونهتکونی.سبزهی عید هم قراره فردا طبق اين دستور رو بندازم که سبز شه.گندم که پيدا نمیشه مگر اينکه عدس.البته گندم هست منتها پوست کنده.ولی از چند روز ديگه گلفروشی محلهمون هم سبزهی گندم مياره و هم سنبل.سنبلهاش واقعن خوشگل هستن.اما سبزههاش توی گلدونان.حالا اگه مال خودم مثل هر سال سبز نشد! يه دونه از همين گلدونهای اونجا میخرم.
...
سال اول که ميای روزشماری میکنی برای عيد.از دو ماه مونده به عيد در تکاپوی تهيهی سينهای هفتسينی.خب معلومه با اين که هنوز با محیط آشنايی نداری ولی همهی تلاشات رو میکنی تا یه فروشگاه ايرانی پيدا کنی و مخلفات سر سفره رو تهيه کنی.گرچه سفرهای هم اگر چیده بشه هیچ وقت رنگ و بوی هفتسینهای وطنی رو نداره.سال بعد همين کارها رو میکنی منتها ديگه اون شور و حال سال گذشته رو نداری.سالهای بعد سرد و سردتر میشی.چهارشنبهسوری کيه؟ چند روز مونده؟ سال تحويل چی؟ ساعتش چنده؟...هی بايد بپرسی و يا بگی برات تقويم بفرستن تا از يادت نره.اينها چيزهايی نيستند که از ياد آدم برن.ولی وقتی اطرافيانت وسط زمستون جشن سال نو میگيرن،وقتی رنگ و بوی بهار رو حس نمیکنی،وقتی هيچ خبری از حاجی فيروز و بابا نوروز نيست،وقتی پدربزرگ نيست که بهت عيدی بده،وقتی نه از سبزه فروش و نه از ماهی فروشهای کنار خیابون خبری نيست،وقتی کسی نيست منتظرش باشی بياد عيد ديدنی،وقتی...آخه چه فرقی میکنه که هفتسين چيده باشی يا نه؟یا چهارشنبهسوری کيه و لحظهی سال تحويل ساعت چند و سيزدهبدر رو کجا میخواهی بری!
با اين حال باز هم دلمون رو خوش میکنيم به همین خونهتکونیهای کذایی و سبزه سبز کردن و ماهی قرمز توی تنگ و صدای تيکتاک ساعت لحظهی سال تحويل.
آهان يه چيزی که برام عجيه اينه که من هميشه روی ميز تلويزيون و کنار پنجرهها و ...رو که دستمال میکِشم يه لايه دود سياه رو اينا نشسته.این درحاليه که توی خونهی ما نه آدم سيگاری وجود داره و نه مهمون سيگاری هم مياد.تک و توک.حالا اون بنده خداها هم شصت پاکت که نمیکِشن! بيرون هم هوا تميزه والا.من فقط موندم که اين دود از کجا مياد! باور کنين تو تهران با اون هوای گندش هم اينقدر من دوده نمیگرفتم! البته طبقه بالايیمون زن و شوهری با هم مسابقهی سيگار کشيدن دارن! ولی خب خونهی اونا به ما چه ربطی داره! شيشههامون هم دو جدارهاند بگیم از بیرون درز میکنه.خلاصه اينکه اين دود از کجا مياد برای من شده يه معمای بزرگ!
اين از خونهتکونی.سبزهی عید هم قراره فردا طبق اين دستور رو بندازم که سبز شه.گندم که پيدا نمیشه مگر اينکه عدس.البته گندم هست منتها پوست کنده.ولی از چند روز ديگه گلفروشی محلهمون هم سبزهی گندم مياره و هم سنبل.سنبلهاش واقعن خوشگل هستن.اما سبزههاش توی گلدونان.حالا اگه مال خودم مثل هر سال سبز نشد! يه دونه از همين گلدونهای اونجا میخرم.
...
سال اول که ميای روزشماری میکنی برای عيد.از دو ماه مونده به عيد در تکاپوی تهيهی سينهای هفتسينی.خب معلومه با اين که هنوز با محیط آشنايی نداری ولی همهی تلاشات رو میکنی تا یه فروشگاه ايرانی پيدا کنی و مخلفات سر سفره رو تهيه کنی.گرچه سفرهای هم اگر چیده بشه هیچ وقت رنگ و بوی هفتسینهای وطنی رو نداره.سال بعد همين کارها رو میکنی منتها ديگه اون شور و حال سال گذشته رو نداری.سالهای بعد سرد و سردتر میشی.چهارشنبهسوری کيه؟ چند روز مونده؟ سال تحويل چی؟ ساعتش چنده؟...هی بايد بپرسی و يا بگی برات تقويم بفرستن تا از يادت نره.اينها چيزهايی نيستند که از ياد آدم برن.ولی وقتی اطرافيانت وسط زمستون جشن سال نو میگيرن،وقتی رنگ و بوی بهار رو حس نمیکنی،وقتی هيچ خبری از حاجی فيروز و بابا نوروز نيست،وقتی پدربزرگ نيست که بهت عيدی بده،وقتی نه از سبزه فروش و نه از ماهی فروشهای کنار خیابون خبری نيست،وقتی کسی نيست منتظرش باشی بياد عيد ديدنی،وقتی...آخه چه فرقی میکنه که هفتسين چيده باشی يا نه؟یا چهارشنبهسوری کيه و لحظهی سال تحويل ساعت چند و سيزدهبدر رو کجا میخواهی بری!
با اين حال باز هم دلمون رو خوش میکنيم به همین خونهتکونیهای کذایی و سبزه سبز کردن و ماهی قرمز توی تنگ و صدای تيکتاک ساعت لحظهی سال تحويل.
Tuesday, February 21, 2006
۱- هوا به طرز فجيعی سرد شده.برف و برف بازیش مال آلمان و فرانسه و کشورهای اطراف،سوز و سرما و بدبختیاش هم مال ما! خير سرمون مثلن داريم به بهار هم نزديک میشيم!
خداوکيلی من فقط تو کف اين پيرزنهای اينجا موندم چجوری با يه مينیژوپ و یه ذره جوراب نازک منجمد نمیشن!...ديروز داشتم از کلاس برمیگشتم خونه سرمو انداخته بودم پایین و تندتند داشتم قدم برمیداشتم.،اينقدر سردم بود که دستام و نوک دماغم قرمز شده بودن.خواستم از اونطرف خيابون بيام اين طرف که ديدم يکی از پشت داره صدا میزنه.برگشتم ديدم يه پيرزنهست.خواست کمکش کنم بره اونطرف خيابون،نای راه رفتن نداشت بس که مسن بود.اون مينیژوپ و ماتيک قرمزی و سايه چشم آبياش منو کشته بود! چارچنگولی دستمو چسپيد،خداوکيلی دستش يه چيزی تو مايهی زغال بود از گرما! تا بردمش اونطرف دستم يه کمی گرم شد.خواستم بهش بگم مگه مرض داری تو اين سرما اومدی بيرون.خب مثل آدمیزاد بشين تو خونهات.بعد ديدم اين که اصلن سردش نبود.لابد مجبور شده بياد بيرون.
۲- جديدن با يه خانومی آشنا شدم که شوهرش شغلش،البته شغل که نه ،یه جورائی کارش برآورده کردن آرزوی بچههاست! خدائی همچين چيزی تا حالا شنيده بودين؟...به اين شکل که يه گروهی تشکيل داده،همه هم خَيِر هستن.مثلن يه بچهای آرزو داره يه دوچرخه داشته باشه،يا چه میدونم بره ديزنی والت و از اين قبيل آرزوها،اين گروه برای اون بچه پول جمع میکنن،هم از جيب خودشون و هم از آدمهای خَير ديگه و آرزوی اون بچه رو برآورده میکنن.میبینین چقدر رسم و رسومهای خوبی دارن اينا.کاش ما شرقیها هم يه کم از اينا ياد میگرفتيم.
۳- چند تا از دوستان ايميل دادن که تو رو خدا يه کمی اطلاعات در مورد مصاحبه کاری به ما بده.راستش وقت نشد من تکتک براشون تو ايميل بنويسم،اين شد که بهشون گفتم تو يه پست حتمن در موردش مینويسم.خواستم بگم هنوز سر قولم هستم منتها فعلن وقت نکردم.البته من تجربهام فقط مربوط میشه به اون يه مصاحبهای که رفتم.اما يه کلاسور بزرگ در مورد سوال جوابهای مصاحبه کاری و... اطلاعات دارم.حتمن سر فرصت مینويسم.
۴- سوالهایی که اين اواخر ازم پرسيده میشن يکی اينه که معنی آدرس وبلاگت چيه؟...والا اونقدرا هم سخت نيست اگه يه کمی به تايتل بلاگ دقت کنين.البته شايد بهتر بود اينجوری مینوشتم me- in- exile!...به هر حال معنیاش میشه همين من در غربت يا تبعيد!...و سوال دوم اينکه در بلژيک به چه زبونی صحبت میکنن.اين از اون سوالهاست که من سر جواب دادنش مشکل دارم! چون هروقت ياد زبونها و لهجههای مسخره اينجا ميافتم حالم بد میشه! گرچه هر دقيقه يادشون ميافتم چون مجبورم بشنومشون و باهاشون صحبت کنم! حالا محض اطلاع،در اين کشور فسقلی باید به ۳ زبان فرانسوی،هلندی و آلمانی صحبت کنی! اينکه میگم بايد البته شايد عملن اينجور نباشه،مثلن در قسمت هلندی زبان اکثرن به فرانسوی هم مسلط هستن اما در قسمت فراسوی زبان هلندی بلد نيستن و اينجاست تو مجبوری فرانسه هم بلد باشی چون معمولن فراسه زبانها به هيچ زبانی به غير از فرانسوی جوابت رو نميدن!...جديدن هم بين بلژيکیها مد شده که اسپانيولی و ايتاليايی رو ميرن ياد میگيرن.
۵- حالا که بحث زبان شد،يه اعتراف بکنم(: من هرچی زبان ياد گرفتم همه رو همينجوری يعنی بدون قاعده ماعده و گرامر ياد گرفتم! حتا زبان مادری! جديدن خيلی احساس گناه میکنم که قبلن از درس ادبيات متنفر بودم اون هم در شرايطی که نصف بيشتر فاميل ادبياتیاند! تازه،يه چيز فجيعتر اينکه من تا همين چند مدت پيش الفبای فارسی رو حفظ نبودم!! ديگه حسابش رو بکنين ماضی مضارع و ماضی تقلی و ماضی گذشته و آينده و حال و...اينا رو سر در نميارم هيچ،فقط از دستور زبان فارسی فعل و فاعل و مفعول رو میدونم و بس!! يعنی اندِ فاجعه!...خب چيکار کنم جون به جونم کنين از گرامر متنفرم! يعنی اين خصلت منه از چيزی که بهش علاقه ندارم با آمپول هم تزريق بشه تو مغزم ياد نمیگيرم که نمیگيرم! ولی لامصب زبان فرانسه که اين چيزا حالیاش نمیشه! بايد گرامر رو فوت آب باشی تا بتونی جوری صحبت کنی مسخرهات نکن! حالا که سرم يه جورايی به سنگ خورده قدر اين گرامر بلد بودن رو میدونم.راستی کسی سايتی میشناسه که کتاب دستور زبان فارسی بفروشه؟...ديگه چارهای بجز يادگيریاش نيست.حالا بدرد خودم اگه نخوره،حداقلش اینه فردا پس فراد پيش بچهام خيط نمیشم!
۶- آقا من تو کف اين آرشيوم موندم! طبق اسناد و مدارک بنده روز ۱۳ آوريل پا به عرصهی وبلاگ نويسی گذاشتم! بگين خب.الان هم اگه بصورت ماهيانه بخوايم حساب کنيم دو ماه مونده به آوریل.بگین خب.بعد اگه یه نگاهی به این آرشیو بنده بندازین عمر وبلاگ رو یازده ماه نشون میده.بگین خب.یعنی اینکه یک ماه دیگه ايشون یک ساله میشن.بگین خب.ولی طبق شواهد ايشون بايد الان ۱۰ ماهه میبودن.نگين خب! خب نداره ديگه! مگه يک سال ۱۳ ماهه؟ اين يازده ماه از کجا اومده؟ سر جدتون يکی اين معما رو برای من حل کنه!
۷- کسی میدونه سبزهی عيد رو دقيقن کی بايد انداخت و چجوری؟...من هر سال هرچی میاندازم يا کور و کچل در مياد يا میگنده!
۸- امتحان تئوریام موکول شد به هفتهی ديگه.يعنی رفتم تو ليست انتظار.ممنون از دوستانی که پرسیده بودن نتیجه چی شد.مطمئن باشين اگه قبول بشم خودم ميام جار میزنم تو بلاگشهر :)
۹- زياده عرضی نيست.تا همينجاشم ماضاد بر کرِدیت وراجی کردم!
پینوشت: کامنت بهاره رو که خوندم و بعد اومدم اين شماره ۶ رو يه دور خوندم ديدم اینی که نوشتم خودم هم به زور سر در میارم چه برسه به شما! بابا جان،آرشيو وبلاگ من ۱۱ ماه رو نشون میده.اين در حاليه که به روز تولدش ۲ ماه مونده! اونوقت اين نمنه؟...خب ۱۱ ماه و ۲ ماه میشه ۱۳ ماه! حرف من اينه اون ۱ ماه اضافه از کجا اومده؟
خداوکيلی من فقط تو کف اين پيرزنهای اينجا موندم چجوری با يه مينیژوپ و یه ذره جوراب نازک منجمد نمیشن!...ديروز داشتم از کلاس برمیگشتم خونه سرمو انداخته بودم پایین و تندتند داشتم قدم برمیداشتم.،اينقدر سردم بود که دستام و نوک دماغم قرمز شده بودن.خواستم از اونطرف خيابون بيام اين طرف که ديدم يکی از پشت داره صدا میزنه.برگشتم ديدم يه پيرزنهست.خواست کمکش کنم بره اونطرف خيابون،نای راه رفتن نداشت بس که مسن بود.اون مينیژوپ و ماتيک قرمزی و سايه چشم آبياش منو کشته بود! چارچنگولی دستمو چسپيد،خداوکيلی دستش يه چيزی تو مايهی زغال بود از گرما! تا بردمش اونطرف دستم يه کمی گرم شد.خواستم بهش بگم مگه مرض داری تو اين سرما اومدی بيرون.خب مثل آدمیزاد بشين تو خونهات.بعد ديدم اين که اصلن سردش نبود.لابد مجبور شده بياد بيرون.
۲- جديدن با يه خانومی آشنا شدم که شوهرش شغلش،البته شغل که نه ،یه جورائی کارش برآورده کردن آرزوی بچههاست! خدائی همچين چيزی تا حالا شنيده بودين؟...به اين شکل که يه گروهی تشکيل داده،همه هم خَيِر هستن.مثلن يه بچهای آرزو داره يه دوچرخه داشته باشه،يا چه میدونم بره ديزنی والت و از اين قبيل آرزوها،اين گروه برای اون بچه پول جمع میکنن،هم از جيب خودشون و هم از آدمهای خَير ديگه و آرزوی اون بچه رو برآورده میکنن.میبینین چقدر رسم و رسومهای خوبی دارن اينا.کاش ما شرقیها هم يه کم از اينا ياد میگرفتيم.
۳- چند تا از دوستان ايميل دادن که تو رو خدا يه کمی اطلاعات در مورد مصاحبه کاری به ما بده.راستش وقت نشد من تکتک براشون تو ايميل بنويسم،اين شد که بهشون گفتم تو يه پست حتمن در موردش مینويسم.خواستم بگم هنوز سر قولم هستم منتها فعلن وقت نکردم.البته من تجربهام فقط مربوط میشه به اون يه مصاحبهای که رفتم.اما يه کلاسور بزرگ در مورد سوال جوابهای مصاحبه کاری و... اطلاعات دارم.حتمن سر فرصت مینويسم.
۴- سوالهایی که اين اواخر ازم پرسيده میشن يکی اينه که معنی آدرس وبلاگت چيه؟...والا اونقدرا هم سخت نيست اگه يه کمی به تايتل بلاگ دقت کنين.البته شايد بهتر بود اينجوری مینوشتم me- in- exile!...به هر حال معنیاش میشه همين من در غربت يا تبعيد!...و سوال دوم اينکه در بلژيک به چه زبونی صحبت میکنن.اين از اون سوالهاست که من سر جواب دادنش مشکل دارم! چون هروقت ياد زبونها و لهجههای مسخره اينجا ميافتم حالم بد میشه! گرچه هر دقيقه يادشون ميافتم چون مجبورم بشنومشون و باهاشون صحبت کنم! حالا محض اطلاع،در اين کشور فسقلی باید به ۳ زبان فرانسوی،هلندی و آلمانی صحبت کنی! اينکه میگم بايد البته شايد عملن اينجور نباشه،مثلن در قسمت هلندی زبان اکثرن به فرانسوی هم مسلط هستن اما در قسمت فراسوی زبان هلندی بلد نيستن و اينجاست تو مجبوری فرانسه هم بلد باشی چون معمولن فراسه زبانها به هيچ زبانی به غير از فرانسوی جوابت رو نميدن!...جديدن هم بين بلژيکیها مد شده که اسپانيولی و ايتاليايی رو ميرن ياد میگيرن.
۵- حالا که بحث زبان شد،يه اعتراف بکنم(: من هرچی زبان ياد گرفتم همه رو همينجوری يعنی بدون قاعده ماعده و گرامر ياد گرفتم! حتا زبان مادری! جديدن خيلی احساس گناه میکنم که قبلن از درس ادبيات متنفر بودم اون هم در شرايطی که نصف بيشتر فاميل ادبياتیاند! تازه،يه چيز فجيعتر اينکه من تا همين چند مدت پيش الفبای فارسی رو حفظ نبودم!! ديگه حسابش رو بکنين ماضی مضارع و ماضی تقلی و ماضی گذشته و آينده و حال و...اينا رو سر در نميارم هيچ،فقط از دستور زبان فارسی فعل و فاعل و مفعول رو میدونم و بس!! يعنی اندِ فاجعه!...خب چيکار کنم جون به جونم کنين از گرامر متنفرم! يعنی اين خصلت منه از چيزی که بهش علاقه ندارم با آمپول هم تزريق بشه تو مغزم ياد نمیگيرم که نمیگيرم! ولی لامصب زبان فرانسه که اين چيزا حالیاش نمیشه! بايد گرامر رو فوت آب باشی تا بتونی جوری صحبت کنی مسخرهات نکن! حالا که سرم يه جورايی به سنگ خورده قدر اين گرامر بلد بودن رو میدونم.راستی کسی سايتی میشناسه که کتاب دستور زبان فارسی بفروشه؟...ديگه چارهای بجز يادگيریاش نيست.حالا بدرد خودم اگه نخوره،حداقلش اینه فردا پس فراد پيش بچهام خيط نمیشم!
۶- آقا من تو کف اين آرشيوم موندم! طبق اسناد و مدارک بنده روز ۱۳ آوريل پا به عرصهی وبلاگ نويسی گذاشتم! بگين خب.الان هم اگه بصورت ماهيانه بخوايم حساب کنيم دو ماه مونده به آوریل.بگین خب.بعد اگه یه نگاهی به این آرشیو بنده بندازین عمر وبلاگ رو یازده ماه نشون میده.بگین خب.یعنی اینکه یک ماه دیگه ايشون یک ساله میشن.بگین خب.ولی طبق شواهد ايشون بايد الان ۱۰ ماهه میبودن.نگين خب! خب نداره ديگه! مگه يک سال ۱۳ ماهه؟ اين يازده ماه از کجا اومده؟ سر جدتون يکی اين معما رو برای من حل کنه!
۷- کسی میدونه سبزهی عيد رو دقيقن کی بايد انداخت و چجوری؟...من هر سال هرچی میاندازم يا کور و کچل در مياد يا میگنده!
۸- امتحان تئوریام موکول شد به هفتهی ديگه.يعنی رفتم تو ليست انتظار.ممنون از دوستانی که پرسیده بودن نتیجه چی شد.مطمئن باشين اگه قبول بشم خودم ميام جار میزنم تو بلاگشهر :)
۹- زياده عرضی نيست.تا همينجاشم ماضاد بر کرِدیت وراجی کردم!
پینوشت: کامنت بهاره رو که خوندم و بعد اومدم اين شماره ۶ رو يه دور خوندم ديدم اینی که نوشتم خودم هم به زور سر در میارم چه برسه به شما! بابا جان،آرشيو وبلاگ من ۱۱ ماه رو نشون میده.اين در حاليه که به روز تولدش ۲ ماه مونده! اونوقت اين نمنه؟...خب ۱۱ ماه و ۲ ماه میشه ۱۳ ماه! حرف من اينه اون ۱ ماه اضافه از کجا اومده؟
Saturday, February 18, 2006
خانم آصفه
آينده شما را با رمل و اسطرلاب
و حروف ابجد پيشبينی مینمايد.
تلفن: ....-۷۷۶-۸۱۸
با تعيين وقت قبلی!
آينده شما در دستهای من است!
پینوشت: اين عين يک آگهیست که از مجلهی جوانان چاپ کاليفرنيا برگرفته شده!
پینوشت ۲: چهار رقم آخر شماره تلفن را خودم سانسور کردم.
پینوشت ۳: از نوشتناش منظور خاصی داشتم! شما که حتمن میدونيد چه منظوری؟
آينده شما را با رمل و اسطرلاب
و حروف ابجد پيشبينی مینمايد.
تلفن: ....-۷۷۶-۸۱۸
با تعيين وقت قبلی!
آينده شما در دستهای من است!
پینوشت: اين عين يک آگهیست که از مجلهی جوانان چاپ کاليفرنيا برگرفته شده!
پینوشت ۲: چهار رقم آخر شماره تلفن را خودم سانسور کردم.
پینوشت ۳: از نوشتناش منظور خاصی داشتم! شما که حتمن میدونيد چه منظوری؟
Friday, February 17, 2006
آقا ما اين چند روزه بس که سرمون شلوغ بود به کل يادمون رفته بود که وبلاگی هم داريم!! عرض شود که بنده به جز محصلی و خانهداری انگار شوخیشوخی شاغل هم شدم!...البته بعد از اون دورهی کار آموزی کذايی ديگه پشت دستم رو داغ کرده بودم تا وقتی که درسم رو تموم نکردم اسم کار نيارم.این دفعه هم نیاوردم! یعنی خودِ کاره اومد سراغ من! آن هم کار در خانه و از طريق همين دنيای مجازی! راستش خيلی باب ميلام هست.نه لطمهای به درسم میزنه و نه کار سختيه.از همه مهمتر حقوقش هم بد نيست.تازه،نيازی هم به مصاحبه کذايی نداشت!
آخ من چقدر از اين مصاحبه کاری بدم مياد! يه بار رفتم،اينقدر سوتی دادم که بلافاصله عذرم رو خواستن!! مثلن طرف پرسيد دوست داری حقوق ماهانهات چقدر باشه؟ منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم يه دو سه هزار يورويی باشه بسه! در حالی که بعدن ياد گرفتم که در جواب اين سوال بايد بگی بقيهی کارمنداتون با شرایط من چقدر میگيرن؟ منم همونقدر میخوام! در واقع جواب سوالشون رو با سوال بدی.يا مثلن اگه ازت پرسيدن برای چند سال آينده میخوای توی همين کار بمونی،تو بايد بگی نه من میخوام پيشرفت داشته باشم و از اين چاخانها! بعد تازه وقتی ازت میخوان دو تا ويژگی مثبت و منفیات رو بگی و صد البته خيلی صادقانه هم جواب بدي،نبايد مثل من زرتی برگردی بگی من آدم خجالتی هستم! خب معلومه اگه خجالتی باشی نمیتونی خیلی سریع با همکارهات صميمی بشی! تازه،رئيسه هم شايد از کارمند خجالتی خوشش نياد.خلاصه اين کار که مصاحبه نداشت و توی خونه هم میتونم انجامش بدم و رئيس هم بالا سرم نيست و در کنار درسم میتونم انجامش بدم و بلاخره حقوقش هم خوبه،مگه میشه دست رد به سينهاش گذاشت؟
گوش شيطون کر انگار سال ۲۰۰۶ خوب داره پيش میره :)...راستی دوشنبه دارم میرم امتحان تئوری گواهينامه میدم.دعا کنين گند نزنم.البته کلاس ملاس هيچی نرفتم.یعنی راستش هم وقتش رو نداشتم و هم اینکه تنها کلاسی که به خونهمون نزدیکه کلاسهاش تازه از ۸ شب شروع میشن و این با برنامه من جور در نیومد.در نتیجه یه سیدی گرفتم و تو خونه از روش تمرين کردم.حالا دوشنبه برم ببينم چند مرده حلاجم.البته رد هم شدم زياد ناراحت نمیشم.چون ۱۵ يورو میدم و دوباره میتونم شرکت کنم.تئوری رو که بگيرم بلافاصله میرم سراغ عملی و خدا رو چه ديدين شايد تا يکی دو ماه ديگه گواهينامهام رو گذاشتم تو جيب :)
آخ من چقدر از اين مصاحبه کاری بدم مياد! يه بار رفتم،اينقدر سوتی دادم که بلافاصله عذرم رو خواستن!! مثلن طرف پرسيد دوست داری حقوق ماهانهات چقدر باشه؟ منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم يه دو سه هزار يورويی باشه بسه! در حالی که بعدن ياد گرفتم که در جواب اين سوال بايد بگی بقيهی کارمنداتون با شرایط من چقدر میگيرن؟ منم همونقدر میخوام! در واقع جواب سوالشون رو با سوال بدی.يا مثلن اگه ازت پرسيدن برای چند سال آينده میخوای توی همين کار بمونی،تو بايد بگی نه من میخوام پيشرفت داشته باشم و از اين چاخانها! بعد تازه وقتی ازت میخوان دو تا ويژگی مثبت و منفیات رو بگی و صد البته خيلی صادقانه هم جواب بدي،نبايد مثل من زرتی برگردی بگی من آدم خجالتی هستم! خب معلومه اگه خجالتی باشی نمیتونی خیلی سریع با همکارهات صميمی بشی! تازه،رئيسه هم شايد از کارمند خجالتی خوشش نياد.خلاصه اين کار که مصاحبه نداشت و توی خونه هم میتونم انجامش بدم و رئيس هم بالا سرم نيست و در کنار درسم میتونم انجامش بدم و بلاخره حقوقش هم خوبه،مگه میشه دست رد به سينهاش گذاشت؟
گوش شيطون کر انگار سال ۲۰۰۶ خوب داره پيش میره :)...راستی دوشنبه دارم میرم امتحان تئوری گواهينامه میدم.دعا کنين گند نزنم.البته کلاس ملاس هيچی نرفتم.یعنی راستش هم وقتش رو نداشتم و هم اینکه تنها کلاسی که به خونهمون نزدیکه کلاسهاش تازه از ۸ شب شروع میشن و این با برنامه من جور در نیومد.در نتیجه یه سیدی گرفتم و تو خونه از روش تمرين کردم.حالا دوشنبه برم ببينم چند مرده حلاجم.البته رد هم شدم زياد ناراحت نمیشم.چون ۱۵ يورو میدم و دوباره میتونم شرکت کنم.تئوری رو که بگيرم بلافاصله میرم سراغ عملی و خدا رو چه ديدين شايد تا يکی دو ماه ديگه گواهينامهام رو گذاشتم تو جيب :)
Monday, February 13, 2006
ديشب توی وبگردیهام که میخواستم قدمت سايتی رو بدست بيارم به سايتی برخوردم که جد و آباد سايتها رو از روز اول میذاره جلوی آدم.خيلی کنجکاو شدم و هی سايتهای مختلف رو دادم بهش که بسرچه(همون سرچ کردن سابق!) که نتيجهاش اين شد:
یاهو در اکتبر ۱۹۹۶ و الی آخر.
گوگل در دسامبر ۱۹۹۸ و الی آخر.
بلاگر رحمتالله عليه! يا همين بلاگ اسپات خودمون در اکتبر ۱۹۹۹ ، مارچ ۲۰۰۰ و الی آخر .
بیبیسی فارسی در مارچ ۲۰۰۰.
گويا در نوامبر ۱۹۹۹.
بلاگ رولينگ درود خدا بر او باد! در ژانويه ۲۰۰۲.
سايت ايرانيان در نوامبر ۱۹۹۶.
چيز جالبيه.درست مثل آلبوم عکس میمونه که آدم وقتی به عکسهای بچگیاش نگاه میکنه و مقایسه میکنه با عکس امروزش میبینه چقدر جواد بوده! اينم یه جور آلبوم عکسه برای سايتها.نشون میده از اول چجوری بودن و بعد کمکم چجوری تکميل شدن.خدا میدونه برای چند سال آينده چجوری میشن.شايد يه روزی اينقدر پيشرفت بکنن به تصوير امروزشون بخنديم!!
پینوشت: روز عشقولانهتون مبارک :)
یاهو در اکتبر ۱۹۹۶ و الی آخر.
گوگل در دسامبر ۱۹۹۸ و الی آخر.
بلاگر رحمتالله عليه! يا همين بلاگ اسپات خودمون در اکتبر ۱۹۹۹ ، مارچ ۲۰۰۰ و الی آخر .
بیبیسی فارسی در مارچ ۲۰۰۰.
گويا در نوامبر ۱۹۹۹.
بلاگ رولينگ درود خدا بر او باد! در ژانويه ۲۰۰۲.
سايت ايرانيان در نوامبر ۱۹۹۶.
چيز جالبيه.درست مثل آلبوم عکس میمونه که آدم وقتی به عکسهای بچگیاش نگاه میکنه و مقایسه میکنه با عکس امروزش میبینه چقدر جواد بوده! اينم یه جور آلبوم عکسه برای سايتها.نشون میده از اول چجوری بودن و بعد کمکم چجوری تکميل شدن.خدا میدونه برای چند سال آينده چجوری میشن.شايد يه روزی اينقدر پيشرفت بکنن به تصوير امروزشون بخنديم!!
پینوشت: روز عشقولانهتون مبارک :)
Saturday, February 11, 2006
اصلن دلم نمیخواد به اين فکر کنم که پروندهمون رو دادن زير بغلمون و فرستادنمون شورای امنيت!دلم نمیخواد به اين فکر کنم بعدش چی میشه.دلم نمیخواد به اون سه تا کشوری بهمون رای مخالف دادن فکر کنم.دلم نمیخواد به اين فکر کنم که اسم کشورمون هر روز سر تيتر روزنامههای دنياست.دلم نمیخواد به اين فکر کنم که ملت آشغالهاشون رو میبرن در سفارت دانمارک خالی میکنن و سنگ و کلوخ دنيا رو جمع کردن اونجا،دیگه هم به این فکر نمیکنن که بابا اینجا دانمارک نیست که آشغالدونی ما بشه! اینجا کشور خودمونه!.دلم نمیخواد به اون بچهای فکر کنم که بيخبر از همه چيز قمه بر فرق سرش میکوبند و قطرات خونیست که از سرش میچکه.يا به قيمهپلوهايی که برای خودی نشون دادن و چشم و همچشمی پخته میشه.من فقط دارم به اين فکر میکنم که اون گزارشگره با چه عقلی ميکروفون رو گرفته جلوی دهن يه پسر بچهی هشت-نُه ساله و داره نظرش رو در مورد انرژی هستهای میپرسه؟ اصلن اون چه میدونه انرژی هستهای يعنی چی؟ چرا تو اين جور مواقع اون دختر و پسرهايی که همیشه به عنوان اراذل اوباش ازشون حرف میزنن،عزيز میشن و نظرشون رو در مورد بيست و دو بهمن و کاريکاتور و انرژی هستهای میپرسن؟ يا اون پسره که موهاشو دم اسبی کرده بود و ژل زده بود،دختره که آرايش غليظی داشت،چرا اين روزا اينقدر عزيز شدن؟!
Thursday, February 09, 2006
بابا اراده!(خودم رو گفتم،کسی به خودش نگیره!)
عرض شود که به ميمنت و مبارکی بعد از گذشت حدود يک ماه و نيم از سال جديد بنده موفق شدم اولين خواستهام رو که جز اون توماری بود که چسپانده بودم به در يخچال،رو حذف کنم.البته بر همه واضح و مبرهن است که اين حذف کردن به معنی موفقيت است! يعنی اينکه من بدون هيچ سختی و اتفاقن خيلی راحت به وزن دلخواهم رسيدم!
تازه،علاوهبر اين، عادت بد نمک زيادی خوردنم رو ترک دادم،هلههوله خوردن رو برای همشه کنار گذاشتم،دیگه غذاهای سالم و کلی سبزیجات با خاصیت،بخصوص بروکلی رو که قبلن لب نمیزدم میخورم،ورزش میکنم،به جای استفاده از دوچرخه پياده ميرم و خيلی موارد ديگهای که برای سلامتی خوبه.
در همين راستا،يه وبلاگی درست کردم که واقعن دلم میخواد آنچه که خودم تجربه کردم و میدونم در مورد وزن کم کردن و هر دانستنی ديگهای که میدونم برای سلامتی مفيده رو اونجا مینويسم.قبل از اينکه بهش لينک بدم يه توضيحی بدم که دوستانی که تجربهای دارن در مورد رژيم،ورزش و کلن در مورد سلامتی، و یا دوستانی که در حال وزن کم کردن هستن،یا حتی دلشون میخواد وزن کم کنن ولی نمیدونن از کجا شروع کنن،میتونن بهم ايميل بزنن تا براشون دعوتنامه بفرستم و عضو وبلاگ بشن و هرچی میدونن رو اونجا بنويسن.پس اين شما و اين وبلاگ رژيم غذايی.
البته ببخشيد که در مورد ظاهرش زياد سليقه به خرج ندادم! يعنی راستش رو بخواين وقت نبود که بيشتر از اين بهش برسم.کمیِ وقت که اين روزها تا دلتون بخواد دارم،اگر هم فرصتی پيش بياد سعی میکنم بجای نشستن پای کامپيوتر برم پيادهروی و يا ورزش.(بابا ورزشکار!)
ديگه اينکه امروز کلی خر کيف شدم وقتی يه کُتی رو که ۲ ماه پيش برام تنگ بود،اين دفعه با نهايت تعجب گشاد بود! کلی خريد کردم و از اون طرف که برگشتم برای تکميل اين خرکيفی و صد البته خالی کردن عقدههام رفتم يه فروشگاهی که برای سايزهای تقریبن بزرگ لباس داره.آی کيف کردم توی يه پالتو گم شده بودم!! ولی خودمونيم ها منم زياد وزن کم کردم.
همین دیگه.همیشه خوش باشین و اسکلت!
عرض شود که به ميمنت و مبارکی بعد از گذشت حدود يک ماه و نيم از سال جديد بنده موفق شدم اولين خواستهام رو که جز اون توماری بود که چسپانده بودم به در يخچال،رو حذف کنم.البته بر همه واضح و مبرهن است که اين حذف کردن به معنی موفقيت است! يعنی اينکه من بدون هيچ سختی و اتفاقن خيلی راحت به وزن دلخواهم رسيدم!
تازه،علاوهبر اين، عادت بد نمک زيادی خوردنم رو ترک دادم،هلههوله خوردن رو برای همشه کنار گذاشتم،دیگه غذاهای سالم و کلی سبزیجات با خاصیت،بخصوص بروکلی رو که قبلن لب نمیزدم میخورم،ورزش میکنم،به جای استفاده از دوچرخه پياده ميرم و خيلی موارد ديگهای که برای سلامتی خوبه.
در همين راستا،يه وبلاگی درست کردم که واقعن دلم میخواد آنچه که خودم تجربه کردم و میدونم در مورد وزن کم کردن و هر دانستنی ديگهای که میدونم برای سلامتی مفيده رو اونجا مینويسم.قبل از اينکه بهش لينک بدم يه توضيحی بدم که دوستانی که تجربهای دارن در مورد رژيم،ورزش و کلن در مورد سلامتی، و یا دوستانی که در حال وزن کم کردن هستن،یا حتی دلشون میخواد وزن کم کنن ولی نمیدونن از کجا شروع کنن،میتونن بهم ايميل بزنن تا براشون دعوتنامه بفرستم و عضو وبلاگ بشن و هرچی میدونن رو اونجا بنويسن.پس اين شما و اين وبلاگ رژيم غذايی.
البته ببخشيد که در مورد ظاهرش زياد سليقه به خرج ندادم! يعنی راستش رو بخواين وقت نبود که بيشتر از اين بهش برسم.کمیِ وقت که اين روزها تا دلتون بخواد دارم،اگر هم فرصتی پيش بياد سعی میکنم بجای نشستن پای کامپيوتر برم پيادهروی و يا ورزش.(بابا ورزشکار!)
ديگه اينکه امروز کلی خر کيف شدم وقتی يه کُتی رو که ۲ ماه پيش برام تنگ بود،اين دفعه با نهايت تعجب گشاد بود! کلی خريد کردم و از اون طرف که برگشتم برای تکميل اين خرکيفی و صد البته خالی کردن عقدههام رفتم يه فروشگاهی که برای سايزهای تقریبن بزرگ لباس داره.آی کيف کردم توی يه پالتو گم شده بودم!! ولی خودمونيم ها منم زياد وزن کم کردم.
همین دیگه.همیشه خوش باشین و اسکلت!
Monday, February 06, 2006
ديروز آقشوهره يه سر رفت فروشگاه ايرانی و يه سری خرت و پرت خريد.فروشنده توی نايلون همراه خرت و پرتها يه بروشور تبليغاتی گذاشته بود که مثلن هم تقويم سال ۸۵ بود و هم تبليغ برای برنامههای نوروزی که توی کُلن هستش.تو همون صفحهی اولش به اين نوشته برخوردم:
برای اينکه بتوانيم برنامهای بيادماندنی و منظم در شأن و مقام هموطنان عزيزمان باشد،ارائه نماييم،رعايت نکات زير را از ميهمانان گرامی خواهشمنديم:
۱- لطفاً از آوردن دوربين فيلمبرداری و هرگونه مواد غذايی و نوشيدنی اکیداً خودداری فرمائيد.
۲- همهی صندلیها دارای شماره میباشند و به همين دليل کودکان نيز احتياج به کارت ورودی دارند.
۳- سيگار کشيدن در داخل سالن اکيداً ممنوع میباشد.
۴- از ميهمانان عزيز تقاضای رعايت لباس مناسب شب را داريم!
۵- بليط فروخته شده پس گرفته نمیشود.
و همينطور بقيهی شمارهها.يادم اومد توی اين مدت چند ساله که اينجا هستيم فقط دوبار رفتيم به کنسرت.يکیش البته جشن نوروزی بود که بعد از اون توبه کرديم ديگه به هیچ جشنی نريم.بس که توی اون يکی دو ساعتی که اونجا بوديم دود سيگار خورديم!تازه دود سيگار به جای خود،آخرش به دعوا و بزن بزن ختم شد!...ولی خب از اونجا که توبهی گرگ مرگه،دو سال پيش که داريوش اومده بود،و خب هر دوی ما عاشق و شيفتهی داريوش،ناچار توبهمون رو شکستيم و رفتيم.از برنامهگذاری مسخره و اينکه ساعت نزديک ۱۰ بجای ساعت هشتی که تو بليتها نوشته بودن،مردم رو فرستادن تو سالن،و بعدش تأخير يک ساعتهی شروع برنامه،چيزی نگم بهتره! و اما از اونجا که هموطنان عزيز وقتی خوانندهی محبوب! خودشون رو میبينن،ديگه متوجه سنگ هم جلو پاشون نمیشن!،از لحظهی ورود داريوش به روی سِن،ما فقط قر دادنِ هموطنان ديگه رو اون هم با آهنگ دوباره میسازمت وطن! بجای داريوش میديدم!!...داريوش بدبخت صد دفعه برگشت گفت نذارين کار بجايی بکشه که من مجبور بشم از بادیگاردهام کمک بگيرم!ولی کو گوش شنوا !! آخرشم مجبور شد بجای خوندن بچه به بغل بگيره و باهاشون عکس بندازه!...خلاصه فکر کنم هنوز درست و حسابی برامون جا نيوفتاده.اگر نه چرا بايد به جای اطلاعات از چگونگی کنسرت،اول از همه با جملهی تذکر و رعايت نکات زير بربخوريم؟
چند تا پینوشت بیربط!
پینوشت ۱:ملت غيور و مسلمان و شهيد پرور ايران،احترمن به احتضار میرسانيم که خيلی بیجا میکنين که از اين به بعد به جای شيرينی گلمحمدی! بگين شيرينی دانمارکی! شير فهم شد؟
پینوشت ۲: بدو بدو آش داغ در ايستگاه صلواتی خواهران!(ببخشيد اونوقت اين خواهران کجا تشريف دارن که برادران دارن همديگر رو میکشن برای يه کاسه کاش؟)
پینوشت ۳:یک عکس تمیز از احمدی نژاد!(خيلی ببخشيد اما اين چيه تو دماغش؟)
برای اينکه بتوانيم برنامهای بيادماندنی و منظم در شأن و مقام هموطنان عزيزمان باشد،ارائه نماييم،رعايت نکات زير را از ميهمانان گرامی خواهشمنديم:
۱- لطفاً از آوردن دوربين فيلمبرداری و هرگونه مواد غذايی و نوشيدنی اکیداً خودداری فرمائيد.
۲- همهی صندلیها دارای شماره میباشند و به همين دليل کودکان نيز احتياج به کارت ورودی دارند.
۳- سيگار کشيدن در داخل سالن اکيداً ممنوع میباشد.
۴- از ميهمانان عزيز تقاضای رعايت لباس مناسب شب را داريم!
۵- بليط فروخته شده پس گرفته نمیشود.
و همينطور بقيهی شمارهها.يادم اومد توی اين مدت چند ساله که اينجا هستيم فقط دوبار رفتيم به کنسرت.يکیش البته جشن نوروزی بود که بعد از اون توبه کرديم ديگه به هیچ جشنی نريم.بس که توی اون يکی دو ساعتی که اونجا بوديم دود سيگار خورديم!تازه دود سيگار به جای خود،آخرش به دعوا و بزن بزن ختم شد!...ولی خب از اونجا که توبهی گرگ مرگه،دو سال پيش که داريوش اومده بود،و خب هر دوی ما عاشق و شيفتهی داريوش،ناچار توبهمون رو شکستيم و رفتيم.از برنامهگذاری مسخره و اينکه ساعت نزديک ۱۰ بجای ساعت هشتی که تو بليتها نوشته بودن،مردم رو فرستادن تو سالن،و بعدش تأخير يک ساعتهی شروع برنامه،چيزی نگم بهتره! و اما از اونجا که هموطنان عزيز وقتی خوانندهی محبوب! خودشون رو میبينن،ديگه متوجه سنگ هم جلو پاشون نمیشن!،از لحظهی ورود داريوش به روی سِن،ما فقط قر دادنِ هموطنان ديگه رو اون هم با آهنگ دوباره میسازمت وطن! بجای داريوش میديدم!!...داريوش بدبخت صد دفعه برگشت گفت نذارين کار بجايی بکشه که من مجبور بشم از بادیگاردهام کمک بگيرم!ولی کو گوش شنوا !! آخرشم مجبور شد بجای خوندن بچه به بغل بگيره و باهاشون عکس بندازه!...خلاصه فکر کنم هنوز درست و حسابی برامون جا نيوفتاده.اگر نه چرا بايد به جای اطلاعات از چگونگی کنسرت،اول از همه با جملهی تذکر و رعايت نکات زير بربخوريم؟
چند تا پینوشت بیربط!
پینوشت ۱:ملت غيور و مسلمان و شهيد پرور ايران،احترمن به احتضار میرسانيم که خيلی بیجا میکنين که از اين به بعد به جای شيرينی گلمحمدی! بگين شيرينی دانمارکی! شير فهم شد؟
پینوشت ۲: بدو بدو آش داغ در ايستگاه صلواتی خواهران!(ببخشيد اونوقت اين خواهران کجا تشريف دارن که برادران دارن همديگر رو میکشن برای يه کاسه کاش؟)
پینوشت ۳:یک عکس تمیز از احمدی نژاد!(خيلی ببخشيد اما اين چيه تو دماغش؟)
Sunday, February 05, 2006
در بلژیک هم مثل همهی کشورهای دنیا مردماش از نظر مالی به سه دسته تقسیم میشن: دستهی اول همان مرفههای بیدرد که بیشتر شامل پیر و پاتالها میشن(پایین همین نوشته در مورد اینکه عاقبت ثروتشون به کی میرسه خدمتتون عرض خواهم کرد)،قشر متوسط و بلاخره فقیر فقرا و زیر خط فقر! بله اینجا هم زیر خط فقر دارن!
اول از دستهی دوم شروع میکنم؛قشر متوسط معمولن دستشون به دهنشون میرسه،اگر ازدواج کرده باشن که دو نفری کار میکنن و یا در حال پرداخت قسط خونه و ماشین هستن و یا پسانداز میکنن برای روزهای آتی! تفریحشون رو میکنن،مسافرت میرن،خوب میخورن،خوشگذرانی و سینما و کنسرت و دیسکوشون هم میرن،لباسهای مارک دار هم میگیرن و خلاصه همانطور که گفتم دستشون به دهنشون میرسه.و اما فقیر فقرا،اینها معمولن،یعنی ۹۰ درصدشون به الکل اعتیاد دارن! حالا یا بازنشسته هستن و حقوق بازنشستگی میگیرن،یا حقوق بیکاری و یا سوشیال.اما از اونجایی که هرچی پول دارن صرف خرید الکل میکنن،برای بقیه مایحتاج زندگیشون پولی نمیمونه.پس نه میتونن خوب بخورن،نه تفریحی داشته باشن،نه لباس خوب بپوشن و نه حتی ظاهری آراسته داشته باشن.در همه جای بلژیک هم تیپهاشون یکیه.یعنی مردهاشون معمولن موهای بلند و ژولیدهای دارن،با لباسهای نامرتب و کثیف،سبیلشون تو دهنشونه و کلی هم زنجیر و قلاده از خودشون آویزون کردن! دائم هم بو میدن! بوی الکل و سیگار و عرق تنشون که خدا میدونه چند ساله حموم نرفتن!...زنهاشون هم با موهایی نا مرتب و چرب و چیلی،معمولن لباس اسپورت میپوشن تا مثلن جین و...خیلی هم بد اندام هستن.زیر چشمهاشون باد کرده،استخوانهای صورت در رفته و پاهای باریک و بیریخت! حالا جالبه بدونین که بیشتر این افراد با اینکه خیلی فقیر هستن، یکی شونصد تا سگ و گربه دارن! آخه بگو با این وضعی که دارین دیگه سگ و گربه داشتنتون برای چیه! میدونین چقدر خرج غذاشون میشه؟!
و اما بریم سر اصل مطلب که همانا مرفههای بیدرد هستن!...اینها کسانی هستن که یا از اول مخ داشتن و تونستن یه پولی به هم بزنن،یا ارث هنگفتی بهشون رسیده و خلاصه نونشون افتاده تو روغن!...بیشترشون هم افراد مُسنی هستن که به قول معروف یه پاشون لب گوره.خیلیهاشون به اشیاء عتیقه علاقه دارن و معمولن هرچی دارن میدن به عتیقهجات و کلکسیونر میشن.معمولن هیچ وارثی هم ندارن و تو این دنیا تک و تنهان.اینها بر عکس قشر متوسط که خوب خرج میکنن،بیشتر به فکر جمع کردن هستن تا خرج کردن.البته نه که اصلن خرج نکنن،خیلیهاشون خیریه میدن و به فقیرها هم کمک میکنن.و اما اصل قضیه اینجاست که این پولهایی که جمع میکنن آخرش چی میشه و به کی میرسه؟...به قول صمد آقا هاااا بذارین تا براتون بگم!
خیلی از ترکها و افراد خارجیای که میبینن همچین افرادی هستن و دیگه نزدیک مرگ شدن و کسی رو ندارن، میرن و خودشون رو بهش میچسپونن.چند مدت ازش مراقبت میکنن،نه اینکه ببرنش خونهشون،توی خونهی خودش،براش غذا درست میکنن،کارهای خونهاش رو انجام میدن،از حموم و نظافت و دکتر بردن و ...بگیر برو تا آخر.طرف هم یا از روی دلسوزی یا نفهمی یا هر چیزی که اسمش رو بذارین بر میداره و همهی ثروتش رو میکنه بنام این شخص! و اینجوری همهی پولهایی که چند سال فلان جای خودش رو برای بدست آودرنشون پاره کرده دستیدستی میده به یکی ناشناس که مطمئنن نه از روی دلسوزی،که برای سوءاستفاده بهش کمک کرده.
این قضیه رو من وقتی برای اولین بار شنیدم باور نکردم.ولی یک روز که با یکی از دوستهای ترکم توی خیابون داشتیم میرفتیم خانومی رو به من نشون داد که با تیپ و قیافهی کاملن دهاتی سوار ماشین آخرین مدل بود.میگفت این خانوم از فامیلهای دور ماست،میدونی چیکاره بوده تو ترکیه؟ گفتم نه من از کجا بدونم.قسم خورد گفت تاپاله جمع میکرده و میفروخته! الان ببین اینجا وضعش چجوریه! گفتم باید پولدار باشه! گفت هه! پولدار،الان میلیونره! شوهرش رفت و خودش رو به یه پیرمرده چسپوند چند وقت بعد پیرمرده همهی ثروتش رو بخشید به اینها!!...گفتم خدا بده شانس!
...
پیرمرد مقرراتی توی خیابونمون رو یادتونه؟ خونه و ثروتش رو زد بنام یک عرب و خودش رفت خونهی سالمندان! آخه دختر همین عربه چند دفعه اومده بود براش تمیزکاری کرده بود!!
میبینین چه آدمهایی پیدا میشن؟ پول مردم رو با هزار دوز و کلک بالا میکِشن و یه لیوان آب هم روش!به جان خودم به همینها میگن مسلمانهای واقعی!!
اول از دستهی دوم شروع میکنم؛قشر متوسط معمولن دستشون به دهنشون میرسه،اگر ازدواج کرده باشن که دو نفری کار میکنن و یا در حال پرداخت قسط خونه و ماشین هستن و یا پسانداز میکنن برای روزهای آتی! تفریحشون رو میکنن،مسافرت میرن،خوب میخورن،خوشگذرانی و سینما و کنسرت و دیسکوشون هم میرن،لباسهای مارک دار هم میگیرن و خلاصه همانطور که گفتم دستشون به دهنشون میرسه.و اما فقیر فقرا،اینها معمولن،یعنی ۹۰ درصدشون به الکل اعتیاد دارن! حالا یا بازنشسته هستن و حقوق بازنشستگی میگیرن،یا حقوق بیکاری و یا سوشیال.اما از اونجایی که هرچی پول دارن صرف خرید الکل میکنن،برای بقیه مایحتاج زندگیشون پولی نمیمونه.پس نه میتونن خوب بخورن،نه تفریحی داشته باشن،نه لباس خوب بپوشن و نه حتی ظاهری آراسته داشته باشن.در همه جای بلژیک هم تیپهاشون یکیه.یعنی مردهاشون معمولن موهای بلند و ژولیدهای دارن،با لباسهای نامرتب و کثیف،سبیلشون تو دهنشونه و کلی هم زنجیر و قلاده از خودشون آویزون کردن! دائم هم بو میدن! بوی الکل و سیگار و عرق تنشون که خدا میدونه چند ساله حموم نرفتن!...زنهاشون هم با موهایی نا مرتب و چرب و چیلی،معمولن لباس اسپورت میپوشن تا مثلن جین و...خیلی هم بد اندام هستن.زیر چشمهاشون باد کرده،استخوانهای صورت در رفته و پاهای باریک و بیریخت! حالا جالبه بدونین که بیشتر این افراد با اینکه خیلی فقیر هستن، یکی شونصد تا سگ و گربه دارن! آخه بگو با این وضعی که دارین دیگه سگ و گربه داشتنتون برای چیه! میدونین چقدر خرج غذاشون میشه؟!
و اما بریم سر اصل مطلب که همانا مرفههای بیدرد هستن!...اینها کسانی هستن که یا از اول مخ داشتن و تونستن یه پولی به هم بزنن،یا ارث هنگفتی بهشون رسیده و خلاصه نونشون افتاده تو روغن!...بیشترشون هم افراد مُسنی هستن که به قول معروف یه پاشون لب گوره.خیلیهاشون به اشیاء عتیقه علاقه دارن و معمولن هرچی دارن میدن به عتیقهجات و کلکسیونر میشن.معمولن هیچ وارثی هم ندارن و تو این دنیا تک و تنهان.اینها بر عکس قشر متوسط که خوب خرج میکنن،بیشتر به فکر جمع کردن هستن تا خرج کردن.البته نه که اصلن خرج نکنن،خیلیهاشون خیریه میدن و به فقیرها هم کمک میکنن.و اما اصل قضیه اینجاست که این پولهایی که جمع میکنن آخرش چی میشه و به کی میرسه؟...به قول صمد آقا هاااا بذارین تا براتون بگم!
خیلی از ترکها و افراد خارجیای که میبینن همچین افرادی هستن و دیگه نزدیک مرگ شدن و کسی رو ندارن، میرن و خودشون رو بهش میچسپونن.چند مدت ازش مراقبت میکنن،نه اینکه ببرنش خونهشون،توی خونهی خودش،براش غذا درست میکنن،کارهای خونهاش رو انجام میدن،از حموم و نظافت و دکتر بردن و ...بگیر برو تا آخر.طرف هم یا از روی دلسوزی یا نفهمی یا هر چیزی که اسمش رو بذارین بر میداره و همهی ثروتش رو میکنه بنام این شخص! و اینجوری همهی پولهایی که چند سال فلان جای خودش رو برای بدست آودرنشون پاره کرده دستیدستی میده به یکی ناشناس که مطمئنن نه از روی دلسوزی،که برای سوءاستفاده بهش کمک کرده.
این قضیه رو من وقتی برای اولین بار شنیدم باور نکردم.ولی یک روز که با یکی از دوستهای ترکم توی خیابون داشتیم میرفتیم خانومی رو به من نشون داد که با تیپ و قیافهی کاملن دهاتی سوار ماشین آخرین مدل بود.میگفت این خانوم از فامیلهای دور ماست،میدونی چیکاره بوده تو ترکیه؟ گفتم نه من از کجا بدونم.قسم خورد گفت تاپاله جمع میکرده و میفروخته! الان ببین اینجا وضعش چجوریه! گفتم باید پولدار باشه! گفت هه! پولدار،الان میلیونره! شوهرش رفت و خودش رو به یه پیرمرده چسپوند چند وقت بعد پیرمرده همهی ثروتش رو بخشید به اینها!!...گفتم خدا بده شانس!
...
پیرمرد مقرراتی توی خیابونمون رو یادتونه؟ خونه و ثروتش رو زد بنام یک عرب و خودش رفت خونهی سالمندان! آخه دختر همین عربه چند دفعه اومده بود براش تمیزکاری کرده بود!!
میبینین چه آدمهایی پیدا میشن؟ پول مردم رو با هزار دوز و کلک بالا میکِشن و یه لیوان آب هم روش!به جان خودم به همینها میگن مسلمانهای واقعی!!
Thursday, February 02, 2006
چیزی که،یعنی سوالی که از شنیدنش بدم میاد و متاسفانه بعد از هر دفعه صحبت کردن و چت و تلفن و این اواخر اساماس هی میشنوماش در مورد بچهدار شدنه!...داستان اينه که مادرشوهر عزیز بدجوری هوس نوهدار شدن کردن و ما دوتا هر کاری میکنیم این هوس رو از سرشون بندازیم نمیشه که نمیشه.
والا خودمون که فعلن به هیچ عنوان قصد بچهدار شدن نداریم.حداقل تا سه-چهار سال دیگه.هر دفعه هم در جواب سوالشون همینو میگیم.ولی به خرج مادرشوهر جان نمیره که نمیره.خودش رو که قانع میکنیم میگه پس مردم چی میگن!نمیگن اینا چند ساله با هم ازدواج کردن و هنوز بچهشون نشده! ای امان از حرف مردم! آخه بابا جون مگه ما داریم برای مردم زندگی میکنیم که بخوایم بخاطر حرف اونا بچهدار بشیم؟!...بعدشم خب بگن.با گفتنشون چيزی از ما کم و يا اضافه میشه! يا اونا ميان و بچهی ما رو بزرگ و نگهداری میکنن؟ ميگه اِ نه چرا بگن!...میگیم خب حالا فرض کنین ما خر شدیم(بلانسبت!)و بچهدار شدیم،خب این وسط نفعی به حال شما نداره هیچ،تازه ضرر هم داره،چون هی باید حسرت دوری نوه رو بخورین!...والا خسته شدیم بس که هی دست بسرشون کردیم.از یه طرف هم اصلن آمادگی بچهدار شدن رو نداریم! بابا یکی نیست بهشون بگه بذار ما خودمون بزرگ شیم بعد به فکر بچه هم میافتیم!...حالا جالب اینجاست دو تا دیگه عروس بغل گوششون تو ایران دارن،به اونا گیر ندادن که نزدیکان و میتونن هر روز نوهشون رو ببینن و بغل کنن،عدل من باید نوهدارشون کنم! خلاصه که داستانی داریم با اين قضيه بچهدار شدن!به نظر شما چیکار کنيم که فکر این بچهمچه رو از سر مادرخانوم بندازيم؟
والا خودمون که فعلن به هیچ عنوان قصد بچهدار شدن نداریم.حداقل تا سه-چهار سال دیگه.هر دفعه هم در جواب سوالشون همینو میگیم.ولی به خرج مادرشوهر جان نمیره که نمیره.خودش رو که قانع میکنیم میگه پس مردم چی میگن!نمیگن اینا چند ساله با هم ازدواج کردن و هنوز بچهشون نشده! ای امان از حرف مردم! آخه بابا جون مگه ما داریم برای مردم زندگی میکنیم که بخوایم بخاطر حرف اونا بچهدار بشیم؟!...بعدشم خب بگن.با گفتنشون چيزی از ما کم و يا اضافه میشه! يا اونا ميان و بچهی ما رو بزرگ و نگهداری میکنن؟ ميگه اِ نه چرا بگن!...میگیم خب حالا فرض کنین ما خر شدیم(بلانسبت!)و بچهدار شدیم،خب این وسط نفعی به حال شما نداره هیچ،تازه ضرر هم داره،چون هی باید حسرت دوری نوه رو بخورین!...والا خسته شدیم بس که هی دست بسرشون کردیم.از یه طرف هم اصلن آمادگی بچهدار شدن رو نداریم! بابا یکی نیست بهشون بگه بذار ما خودمون بزرگ شیم بعد به فکر بچه هم میافتیم!...حالا جالب اینجاست دو تا دیگه عروس بغل گوششون تو ایران دارن،به اونا گیر ندادن که نزدیکان و میتونن هر روز نوهشون رو ببینن و بغل کنن،عدل من باید نوهدارشون کنم! خلاصه که داستانی داریم با اين قضيه بچهدار شدن!به نظر شما چیکار کنيم که فکر این بچهمچه رو از سر مادرخانوم بندازيم؟
Subscribe to:
Posts (Atom)