در سالروز ترک وطن،دلم نه برای روزهای برفیاش تنگ شده،نه برای دیدنِ کوههای سفید پوشاش! دلم برای ترافیک و خیابونهای شلوغاش،برای سر و صدا و بوقهای شیپوری ماشینها،برای دیوارهای رنگارنگی که روشون نوشته تخلیه چاه و رب مهرام،برای خوندنِ اشعار پشت کامیونی و صدای آقا نمکی که هی تو کوچه داد بزنه نمکـــــــیه نمکی،برای بوی نان داغی که وقتی از جلوی نونوایی رد میشی مستات میکنه،برای لبو و باقالی و گلپر خوردن،برای دعواها و تو سر و کله هم زدن و فحش خواهر و مادر دادن راننده تاکسیها،برای بوی دودی که از اکسوز ماشین قراضهها بیرون میاد و مستقیم میره تو حلقات،برای پیکان و وانتبار،برای... دلم برای همهی اینها تنـــگ شده!
پینوشت: چند از دوستان در مورد هزینهی اساماس به ایران سوال کرده بودن.راستش من خودمم هنوز نمیدونم چقدر هزینه داره.احتمالن همین فردا پسفردا فاکتور تلفنم میرسه به دستم و اونوقت میتونم بفهمم.اما حدس میزنم از ۵۰ سنت بیشتر نباشه برای هر اساماس.کمتر هم باشه که چه بهتر.عدهای هم در مورد اینکه آیا میشه از طریق اینترنت اساماس فرستاد سوال کرده بودن،خودم که نمیدونستم و اتفاقن برای یکی از دوستان که ایمیل داده بود نوشتم اگه گیر آوردی یه ندا هم به من بده! ولی دیشب که از آقشوهره پرسیدم میگفت یه جایی رو سراغ داره که به هر آیدی تا ۱۰۰ تا اساماس مجانی اجازه میده استفاده کنید.آدرس خود سایت رو نمیدونست دقیق،ولی گفت باید سرچ کنه و پیداش کنه.هنوز که وقت نکرده،تا یکی دو ساعت دیگه که برمیگرده به نمایندگی از طرف شما گیر سهپیچ بهش میدم تا آدرس رو پیدا کنه!
Monday, January 30, 2006
Thursday, January 26, 2006
۱- من با نهایت بدجنسی خیلی خوش خوشانم شده که امسال دههی زجر و ماه محرم با هم تقارن پیدا کردن! حداقلش اینه که کمتر چراغونی میکنن و پول مملکت رو به خاطر لامپ و شصت هزار متر پارچه و پلاکاردهای مزخرف هر سالهشون به باد نمیدن!...تاسوعا عاشورا هم اگه اشتباه نکنم میافته حول و حوش ۲۲ بهمن و دیگه فکر نکنم از نور افشانی خبری باشه! گرچه اینا وقتی پای منفعت خودشون در میون باشه و راهی برای چاپیدنشون باز بشه بیخیال امام حسین و قیمهپلو و تاسوعا عاشورا میشن!
۲- یه چیزی میگم بهم نخندین! من تا همین چند ساعت پیش نمیدونستم امکان ارسال اساماس از اینجا به ایران هست! ماجرا از اینجا شروع شد که...(فلاش بک به چند ساعت پیش!) نشسته بودم پای تیوی و آقشوهره داشت شام میخورد که یه دفعه دیدم تلفنم گفت جیکجیک و من با یک آی لاو یو نقش بسته بر مانیتور تلفنم مواجه شدم! شانس آورده بودم نوشته بود که از طرف داییام این اساماس اومده اگر نه من و آقشوهره الان با کفگیر و ماهیتابه به جون هم افتاده بودیم! خلاصه تا یکی دو ساعت هی اساماس بازی داشتیم با دایی!...میگم حالا من نمیدونستم که امکانش نیست،یعنی اونا هم نمیدونستن؟! یا اینکه واقعن نبوده و جدیدن اومده.البته آقشوهره قبلن چند باری فرستاده بود و برگشت خورده بود.از اون به بعد دیگه امتحان نکردیم.
۳-اینکه گفتم کفگیر و ماهیتابه شوخی بود.ولی اتفاق افتاده سر همين سوء تفاهمهای اساماسی کار از کفگير و ماهيتابه گذشته و به طلاق هم رسيده.یکی از دوستام که دایی خودش برای شوهرش اساماس فرستاده بود و خودش رو دوستدختر قبلی شوهرش معرفی کرده بود،تا نزدیکهای طلاق پيش رفتن!
۴- یکی به من بگه ای Page Rank که میگن، ای یعنی چه؟...(اگه چیز خوبیه پس بذار یه پز بدم که مال وبلاگ من ۵ شده:)
۵- بابا متخصص قهوه! بابا هنرمند!
۶- این بازیه ما رو از کار و زندگی انداخته! من تا لِوِل ۲۳ رفتم و آقشوهره هم تا ۲۸ ! سر اینکه من رکوردش رو بشکنم شرط بستیم! شده از درس و امتحان هم زدم رکوردش رو میشکنم! هــــه! (اين از اون هههای سحرنازی بود!)
۷- گوش شیطون کر این روزا خوب افتادم رو غلطک نوشتن! ترشی نخورم یه چیزیم میشه!
۲- یه چیزی میگم بهم نخندین! من تا همین چند ساعت پیش نمیدونستم امکان ارسال اساماس از اینجا به ایران هست! ماجرا از اینجا شروع شد که...(فلاش بک به چند ساعت پیش!) نشسته بودم پای تیوی و آقشوهره داشت شام میخورد که یه دفعه دیدم تلفنم گفت جیکجیک و من با یک آی لاو یو نقش بسته بر مانیتور تلفنم مواجه شدم! شانس آورده بودم نوشته بود که از طرف داییام این اساماس اومده اگر نه من و آقشوهره الان با کفگیر و ماهیتابه به جون هم افتاده بودیم! خلاصه تا یکی دو ساعت هی اساماس بازی داشتیم با دایی!...میگم حالا من نمیدونستم که امکانش نیست،یعنی اونا هم نمیدونستن؟! یا اینکه واقعن نبوده و جدیدن اومده.البته آقشوهره قبلن چند باری فرستاده بود و برگشت خورده بود.از اون به بعد دیگه امتحان نکردیم.
۳-اینکه گفتم کفگیر و ماهیتابه شوخی بود.ولی اتفاق افتاده سر همين سوء تفاهمهای اساماسی کار از کفگير و ماهيتابه گذشته و به طلاق هم رسيده.یکی از دوستام که دایی خودش برای شوهرش اساماس فرستاده بود و خودش رو دوستدختر قبلی شوهرش معرفی کرده بود،تا نزدیکهای طلاق پيش رفتن!
۴- یکی به من بگه ای Page Rank که میگن، ای یعنی چه؟...(اگه چیز خوبیه پس بذار یه پز بدم که مال وبلاگ من ۵ شده:)
۵- بابا متخصص قهوه! بابا هنرمند!
۶- این بازیه ما رو از کار و زندگی انداخته! من تا لِوِل ۲۳ رفتم و آقشوهره هم تا ۲۸ ! سر اینکه من رکوردش رو بشکنم شرط بستیم! شده از درس و امتحان هم زدم رکوردش رو میشکنم! هــــه! (اين از اون هههای سحرنازی بود!)
۷- گوش شیطون کر این روزا خوب افتادم رو غلطک نوشتن! ترشی نخورم یه چیزیم میشه!
Wednesday, January 25, 2006
از همدردیتون با پست قبل ممنونم.میدونین، من همیشه میگم اینجور آدمها اونقدر تو لجن خودشون گم شدن که اصلن ارزش اینو ندارن که راجع بهشون فکر کنی چه برسه به بحث و حرص خوردن! ولی خب نمیشه،نمیشه که آدم از کنارشون(بخصوص توی یه کشور غریب که متاسفانه نمایندهی ایرانیها هستن) بیاعتنا بگذره و بیتفاوت باشه نسبت به گند کاریهایی که به اسم ایران و ایرانی میکنن!
دیشب یه جایی مهمون بودیم.خونهی یک غیر ایرانی.وقتی رسیدیم فهمیدیم یه خانوادهی ایرانی دیگه هم دعوت کردن.متاسفانه نظر اونها هم راجب به ایرانیها همینجوری بود.خانومه میگفت صمیمیترین دوستهای ما ترکها هستن و با هیچ ایرانی رفت و آمد نداریم.واقعن چرا باید اینجوری باشه؟
مادر همیشه میپرسه نزدیکهاتون ایرانی هست؟ باهاشون رفت و آمد داشته باشین.مبادا ازشون فاصله بگيرين و توی اون غربت تک و تنها بمونين!و من همیشه مجبورم یه سری دروغ سر هم کنم که آره اینجا از همه بیشتر به ایرانیها نزدیکیم!...آدم شرماش میشه که حقیقت رو بگه به خدا.(گرچه الان که اينها رو بخونه خودش از قضيه با خبر میشه)
بگذریم.آدم بخواد حرف بزنه و بنویسه شاید یه کتاب بشه.ولی خب ما همینیم که هستیم.این خلصتِ ریشهی همدیگه رو زدن توی خون و رگ ماست.دیگه عادت داریم بهش.ترک عادت هم موجب مرض است.شاید اگه بخوایم ترک کنیم به یه مرضی دچار بشیم که بدتر از این باشه.پس همون بهتر که بیخیال ترک کردن بشیم و اگه هموطنی رو دیدیم که از روبرو داره میاد، صاف راهمون رو بکشیم و بریم اونطرف خیابون!
باز هم بگذريم.شما که خوبين؟...راستی من يادم رفت بپرسم آيا اين قضيه فقط مربوط به ايرانیهای اينجا میشه؟ يا در بين ايرانیهای آلمان يا کانادا يا چه میدونم لسآنجلس که تعدادشون هم زياده وضعيت بدتره؟
دیشب یه جایی مهمون بودیم.خونهی یک غیر ایرانی.وقتی رسیدیم فهمیدیم یه خانوادهی ایرانی دیگه هم دعوت کردن.متاسفانه نظر اونها هم راجب به ایرانیها همینجوری بود.خانومه میگفت صمیمیترین دوستهای ما ترکها هستن و با هیچ ایرانی رفت و آمد نداریم.واقعن چرا باید اینجوری باشه؟
مادر همیشه میپرسه نزدیکهاتون ایرانی هست؟ باهاشون رفت و آمد داشته باشین.مبادا ازشون فاصله بگيرين و توی اون غربت تک و تنها بمونين!و من همیشه مجبورم یه سری دروغ سر هم کنم که آره اینجا از همه بیشتر به ایرانیها نزدیکیم!...آدم شرماش میشه که حقیقت رو بگه به خدا.(گرچه الان که اينها رو بخونه خودش از قضيه با خبر میشه)
بگذریم.آدم بخواد حرف بزنه و بنویسه شاید یه کتاب بشه.ولی خب ما همینیم که هستیم.این خلصتِ ریشهی همدیگه رو زدن توی خون و رگ ماست.دیگه عادت داریم بهش.ترک عادت هم موجب مرض است.شاید اگه بخوایم ترک کنیم به یه مرضی دچار بشیم که بدتر از این باشه.پس همون بهتر که بیخیال ترک کردن بشیم و اگه هموطنی رو دیدیم که از روبرو داره میاد، صاف راهمون رو بکشیم و بریم اونطرف خیابون!
باز هم بگذريم.شما که خوبين؟...راستی من يادم رفت بپرسم آيا اين قضيه فقط مربوط به ايرانیهای اينجا میشه؟ يا در بين ايرانیهای آلمان يا کانادا يا چه میدونم لسآنجلس که تعدادشون هم زياده وضعيت بدتره؟
Monday, January 23, 2006
تموم آخر هفتهمون رو با کلکل و اعصاب خوردی و جر و بحث با این همسایهی ایرانیمون گذروندیم!! البته نه فقط ما ایندفعه صدای همسایهی بالایی هم در اومد! یعنی سر این موضوع پشت دستم رو داغ کردم این دفعه که خونه رو عوض کردیم،بریم جایی که تا شعاع هفتصد کیلومتری هم ایرانی وجود نداشته باشه.
یه روزی،یعنی همون اوایلی که اومده بودیم،لهله میزدیم برای دیدن یک ایرانی و شنیدن دو کلمه فارسی از زبون یه هموطن.وقتی اومدیم این شهر،بیخبر از همه جا نشسته بودیم تو خونهمون که زنگ درمون رو زدن،هر دومون کلی ذوق زده شدیم وقتی فهمیدیم یک خانوادهی ایرانی پشت درمون هستن.خلاصه انگار شبمون روز شده باشه.خدای شما شاهده اونها رو جزيی از خانوادهی خودمون میدونستیم.حتی با اینکه خونهی قبلیمون کوچیک بود ولی سر مشکلی که این خانوادهی ایرانی با صاحبخونهشون پیدا کرده بودن حاضر شدیم ۱۸ روز میزبانی این خانواده با دو تا بچهشون رو بکنیم! گفتیم که ایرانیان و هر کدوم از ما غریبیم اینجا.بماند که در طول این ۱۸ روز چی کشیدیم و اینها با اینکه مهمون بودن خودشون رفتن کلی مهمون هم دعوت کردن و پای چه کسایی به خونهی ما باز نشد! از معتاد و دزد بگیر تا خلافکار و حشیشی! بازم گفتیم عیبی نداره.خلاصه بعد از رفتنشون باز هم چند مدتی باهاشون رفت و آمد داشتیم تا اینکه فهمیدیم گروه خونی ما با اینها اصلن نمیخونه.گذشت و ما خونهمون رو عوض کردیم و اومدیم اینجایی که الان هستیم.باز هم حادثهی تلخ قبلی تکرار شد و زنگمون رو زدن و باز هم یه خانوادهی ایرانی! دو تا خانوم و یه آقا.سلام و علیکم و بله ما پرسان پرسان فهمیدیم که شما ایرانی هستید و قراره بزودی طبقهی پایینتون خالی بشه.ما باز هم خوشحال شدیم.گفتیم کی بهتر از یه همسایهی ایرانی.خلاصه بعدن معلوم شد که این دو تا خانوم با هم خواهرن.که یکیشون با یه پاکستانی ازدواج کرده بود و ده ساله اینجاست و بروکسل زندگی میکنه.اوایل ما نمیدونستیم چه خبره،و متعجب از اینکه چرا این دو تا خواهر نمیخوان نزدیک هم باشن.اونموقع صاحبخونهمون رفته بود مسافرت و در طول این مدت خواهره که میخواست خونه اجاره کنه هی به ما زنگ میزد که هر طوری شده این خونه رو برای من بگیرین من نمیخوام پیش خواهرم باشم!! (نگو خواهره از وضعیتاش خبر داه و اگه نزدیکاش باشه مدام کنترلش میکنه!)
خلاصه خونه رو براش گرفتیم،در موکت کردن کف خونه و حتی وسایل خریدن و ...به این خانوم کمک کردیم.چه میدونستیم که مار تو آستینمون داریم میپروارنیم! گذشت و تا کمکم از ماجرای ایشون با خبر شدیم.این خانوم که درست شبیه دلقکهای سیرک میمونه،(بس که آرایش میکنه!) با هواپیما و با دعوتنامه تشریف آوردن اینجا و درخواست پناهندگی دادن! اتفاقن از اونجایی که خیلی خوش شانسه و صد البته اینجا هم کشوریست بی در و پیکر با قوانینی مسخره با پناهندگیاش موافقت شده و داره پول مفت سوشیال میگیره و به ریش همه میخنده! ایشون که حتی نمیدونست کامپیوتر رو با کدوم ک مینویسن ما بهش یاد دادیم،از یادگیری زبان و مترجم ایشون شدن و کمکهای دیگه بگذریم...سرتون رو درد نیارم یک خانهی عفاف به معنای واقعی زیر پامون باز شده! هر روز یه عده پسر ایرانی از خودش بیکارتر و بیعارتر رو جمع میکنه تو خونهاش و بساط بزن و برقص و موزیک و ... ما هم از سر و صدای اینا نه زندگی داریم و نه درس و نه کار و نه آخر هفته و نه هیچی! صد بار بهش تذکر دادیم، به پلیس شکایت کردیم ولی فایده نداره که نداره.
به ما ربطی نداره که اون چیکار میکنه بهش میگیم باباجون این صدای موزیک صاحب مردهتون رو کم کنین ما اعصاب داشته باشیم.ولی طرفت باید انسان باشه و بفهمه.درک داشته باشه.شعور داشته باشه،که این بشر نداره! به خدا ما به جای اون جلوی این همسایهی بالامون خجالت میکشیم!
البته از کسی که شوهرش رو قال گذاشته و بعد بیاد جلوی پسر نرهخرش از این کارها بکنه دیگه چه انتظاری باید داشته باشیم!
وجود همچین آدمهایی باعث میشه آدم برای همیشه قید هموطن و همزبون و همخون خودشو بزنه و بره یه جایی که هیچ اثری از هموطن وجود نداشته باشه!!
ببخشيد سر شما رو هم درد آوردم و همه رو اينجا ريختم بيرون!
یه روزی،یعنی همون اوایلی که اومده بودیم،لهله میزدیم برای دیدن یک ایرانی و شنیدن دو کلمه فارسی از زبون یه هموطن.وقتی اومدیم این شهر،بیخبر از همه جا نشسته بودیم تو خونهمون که زنگ درمون رو زدن،هر دومون کلی ذوق زده شدیم وقتی فهمیدیم یک خانوادهی ایرانی پشت درمون هستن.خلاصه انگار شبمون روز شده باشه.خدای شما شاهده اونها رو جزيی از خانوادهی خودمون میدونستیم.حتی با اینکه خونهی قبلیمون کوچیک بود ولی سر مشکلی که این خانوادهی ایرانی با صاحبخونهشون پیدا کرده بودن حاضر شدیم ۱۸ روز میزبانی این خانواده با دو تا بچهشون رو بکنیم! گفتیم که ایرانیان و هر کدوم از ما غریبیم اینجا.بماند که در طول این ۱۸ روز چی کشیدیم و اینها با اینکه مهمون بودن خودشون رفتن کلی مهمون هم دعوت کردن و پای چه کسایی به خونهی ما باز نشد! از معتاد و دزد بگیر تا خلافکار و حشیشی! بازم گفتیم عیبی نداره.خلاصه بعد از رفتنشون باز هم چند مدتی باهاشون رفت و آمد داشتیم تا اینکه فهمیدیم گروه خونی ما با اینها اصلن نمیخونه.گذشت و ما خونهمون رو عوض کردیم و اومدیم اینجایی که الان هستیم.باز هم حادثهی تلخ قبلی تکرار شد و زنگمون رو زدن و باز هم یه خانوادهی ایرانی! دو تا خانوم و یه آقا.سلام و علیکم و بله ما پرسان پرسان فهمیدیم که شما ایرانی هستید و قراره بزودی طبقهی پایینتون خالی بشه.ما باز هم خوشحال شدیم.گفتیم کی بهتر از یه همسایهی ایرانی.خلاصه بعدن معلوم شد که این دو تا خانوم با هم خواهرن.که یکیشون با یه پاکستانی ازدواج کرده بود و ده ساله اینجاست و بروکسل زندگی میکنه.اوایل ما نمیدونستیم چه خبره،و متعجب از اینکه چرا این دو تا خواهر نمیخوان نزدیک هم باشن.اونموقع صاحبخونهمون رفته بود مسافرت و در طول این مدت خواهره که میخواست خونه اجاره کنه هی به ما زنگ میزد که هر طوری شده این خونه رو برای من بگیرین من نمیخوام پیش خواهرم باشم!! (نگو خواهره از وضعیتاش خبر داه و اگه نزدیکاش باشه مدام کنترلش میکنه!)
خلاصه خونه رو براش گرفتیم،در موکت کردن کف خونه و حتی وسایل خریدن و ...به این خانوم کمک کردیم.چه میدونستیم که مار تو آستینمون داریم میپروارنیم! گذشت و تا کمکم از ماجرای ایشون با خبر شدیم.این خانوم که درست شبیه دلقکهای سیرک میمونه،(بس که آرایش میکنه!) با هواپیما و با دعوتنامه تشریف آوردن اینجا و درخواست پناهندگی دادن! اتفاقن از اونجایی که خیلی خوش شانسه و صد البته اینجا هم کشوریست بی در و پیکر با قوانینی مسخره با پناهندگیاش موافقت شده و داره پول مفت سوشیال میگیره و به ریش همه میخنده! ایشون که حتی نمیدونست کامپیوتر رو با کدوم ک مینویسن ما بهش یاد دادیم،از یادگیری زبان و مترجم ایشون شدن و کمکهای دیگه بگذریم...سرتون رو درد نیارم یک خانهی عفاف به معنای واقعی زیر پامون باز شده! هر روز یه عده پسر ایرانی از خودش بیکارتر و بیعارتر رو جمع میکنه تو خونهاش و بساط بزن و برقص و موزیک و ... ما هم از سر و صدای اینا نه زندگی داریم و نه درس و نه کار و نه آخر هفته و نه هیچی! صد بار بهش تذکر دادیم، به پلیس شکایت کردیم ولی فایده نداره که نداره.
به ما ربطی نداره که اون چیکار میکنه بهش میگیم باباجون این صدای موزیک صاحب مردهتون رو کم کنین ما اعصاب داشته باشیم.ولی طرفت باید انسان باشه و بفهمه.درک داشته باشه.شعور داشته باشه،که این بشر نداره! به خدا ما به جای اون جلوی این همسایهی بالامون خجالت میکشیم!
البته از کسی که شوهرش رو قال گذاشته و بعد بیاد جلوی پسر نرهخرش از این کارها بکنه دیگه چه انتظاری باید داشته باشیم!
وجود همچین آدمهایی باعث میشه آدم برای همیشه قید هموطن و همزبون و همخون خودشو بزنه و بره یه جایی که هیچ اثری از هموطن وجود نداشته باشه!!
ببخشيد سر شما رو هم درد آوردم و همه رو اينجا ريختم بيرون!
Friday, January 20, 2006
عارضم به حضورتون که امشب بزرگترین رقم لاتاری اروپا میره تو جیب یه خرشانس! حالا اون خرشانس کیه هنوز معلوم نشده ولی تا یکی دو ساعت دیگه معلوم میشه.از رقماش نپرسین که بدجوری حالم گرفته میشه! ولی بذار بگم تا حالا شما رو هم بگیرم!...هرچند رقم قابل توجهی نیست، فقط یه ۱۲۵ میلیون یوروی ناقابله! این پول مال چند هفتهست جمع شده.آخه این چند هفتهی آخر کسی برنده نشده بود.اینه که این رقم ناقابل جمع شده بید!
آخرین کسی که برندهی بزرگترین رقم لاتاری شده یه زن ایرلندی بود که پارسال تابستان ۱۱۵ میلیون یورو برنده شد!ما که از این شانسها نداریم.
اما چیزی که برام عجیبه اینه که اکثر اینهایی که تو لاتاری شرکت میکنن بالای شصت سال دارن! اینجا تو روزنامه فروشیها این تیکتهای لاتاری رو میفروشن.یعنی روزهايی که قراره لاتاری اعلام بشه روزنامه فروشیها پر میشه از پیرزن و پیرمردهای عصا بدست! آخه بگو با هشتاد-نود سال سن گیریم این ۱۲۵ میلیون رو بردی،میخوای سر پیری باهاش چیکار کنی؟!
یه چیز دیگه، من در کمال صحت و سلامت اون انشایی رو که در سالهای دبستان مینوشتم که علم بهتر از ثروت است،رو پس میگیرم! آخه در قرنی که علم رو با پول میشه خرید، دیگه جایی برای این حرفها میمونه؟...منظورم اینه اگه پول داشته باشی میتونی معلم و استاد و کلاسهای خصوصی داشته باشی و علم رو آسونتر بدست بیاری و عالم شی.اینطور نیست؟
پینوشت: این سایت پرشینگیگ بازم داون شده و شکل و شمایل اینجا رو به هم ریخته.دیروز که بلاگرولینگ هم داون بود دیگه قوز بالا قوز شده بود! برای همین یه کمی طول میکشه تا صفحه بالا بیاد.خلاصه که فعلن سر کنین باهاش تا ببینم چی میشه.راستی کسی سرور بهتری برای آپلود کردن عکس سراغ نداره؟منظورم فلیکر و... نیست برای عکسهای زمینه و بالا و گوشه کنار اینجا میخوام.
آخرین کسی که برندهی بزرگترین رقم لاتاری شده یه زن ایرلندی بود که پارسال تابستان ۱۱۵ میلیون یورو برنده شد!ما که از این شانسها نداریم.
اما چیزی که برام عجیبه اینه که اکثر اینهایی که تو لاتاری شرکت میکنن بالای شصت سال دارن! اینجا تو روزنامه فروشیها این تیکتهای لاتاری رو میفروشن.یعنی روزهايی که قراره لاتاری اعلام بشه روزنامه فروشیها پر میشه از پیرزن و پیرمردهای عصا بدست! آخه بگو با هشتاد-نود سال سن گیریم این ۱۲۵ میلیون رو بردی،میخوای سر پیری باهاش چیکار کنی؟!
یه چیز دیگه، من در کمال صحت و سلامت اون انشایی رو که در سالهای دبستان مینوشتم که علم بهتر از ثروت است،رو پس میگیرم! آخه در قرنی که علم رو با پول میشه خرید، دیگه جایی برای این حرفها میمونه؟...منظورم اینه اگه پول داشته باشی میتونی معلم و استاد و کلاسهای خصوصی داشته باشی و علم رو آسونتر بدست بیاری و عالم شی.اینطور نیست؟
پینوشت: این سایت پرشینگیگ بازم داون شده و شکل و شمایل اینجا رو به هم ریخته.دیروز که بلاگرولینگ هم داون بود دیگه قوز بالا قوز شده بود! برای همین یه کمی طول میکشه تا صفحه بالا بیاد.خلاصه که فعلن سر کنین باهاش تا ببینم چی میشه.راستی کسی سرور بهتری برای آپلود کردن عکس سراغ نداره؟منظورم فلیکر و... نیست برای عکسهای زمینه و بالا و گوشه کنار اینجا میخوام.
Thursday, January 19, 2006
رفته بودم قصابی سر خیابونمون که یک عربه.همینطور که داشت گوشت رو میکِشید با عربی هی میگفت اَمریکیه، ایرانیه و یه چیزهایی تو همین مایهها! برگشتم گفتم حالا من یه دو دفه به تو گفتم شکراً دیگه فکر کردی عربی بلدم! خوب یا به فراسه یا هلندی بنال ببینم چی میگی!
دیدم در مورد جنگ و اینکه نوبتتون رسیده حرف میزنه! میگفت خدا به دادتون برسه دوربینهای سیانان و بیبیسی بدجوری روتون زوم کردن.انگار میخواد یه اتفاقهایی بیافته.پرسیدم جنگ؟
گفت آره دیگه افغانستان،عراق،و ایران! راستی همه فامیل اونجان؟...یه لحظه حس کردم تموم بدنم داره میلرزه.گفتم هان؟ فامیل؟ خوب آره،پدرم،مادرم،خواهرهام،برادرم،فامیل، دوست،آشنا،همسایه،همشهری،هموطن...همه اونجان! و کیسهی گوشت رو گرفتم و از قصابی زدم بیرون.تموم راه برگشت به خونه رو عین دیونهها با خودم حرف میزدم اگه جنگ بشه چی؟ اگه یه روزی ایران تبدیل بشه به عراق و افغانستان امروز؟ هر روز انفجار! هر ساعت خونریزی! واقعن با این اوضاع و احوال،از همه انکار و از رییس جمهوری و دولتمردان عزیزمون! اصرار برای دستیابی به سلاح هستهای تکلیف ملت چی میشه؟ ...ملتی که هنوز اثر شیمیایی و زخمهای جنگ قبلی رو تناش مونده! هنوز استخوان خیلی از گمنامها رو تحویل خانوادهشون ندادن.باز دوباره میخوان جوانهای مردم رو به کشتن بدن؟ اون دفعه اگه از پیر و جوان رفتن جبهه و یا بیدست و پا بر میگشتن و یا اصلن بر نمیگشتن گفتیم شهید راه وطن شدن.گفتیم رفتن از آب و خاکشون دفاع کردن.ولی ایندفعه چی؟ آیا ارزش دستیابی به سلاح هستهای بیشتر از جون مردم مملکته؟...واقعن چی تو مخ این دولت کلهخر ما میگذره؟
دیدم در مورد جنگ و اینکه نوبتتون رسیده حرف میزنه! میگفت خدا به دادتون برسه دوربینهای سیانان و بیبیسی بدجوری روتون زوم کردن.انگار میخواد یه اتفاقهایی بیافته.پرسیدم جنگ؟
گفت آره دیگه افغانستان،عراق،و ایران! راستی همه فامیل اونجان؟...یه لحظه حس کردم تموم بدنم داره میلرزه.گفتم هان؟ فامیل؟ خوب آره،پدرم،مادرم،خواهرهام،برادرم،فامیل، دوست،آشنا،همسایه،همشهری،هموطن...همه اونجان! و کیسهی گوشت رو گرفتم و از قصابی زدم بیرون.تموم راه برگشت به خونه رو عین دیونهها با خودم حرف میزدم اگه جنگ بشه چی؟ اگه یه روزی ایران تبدیل بشه به عراق و افغانستان امروز؟ هر روز انفجار! هر ساعت خونریزی! واقعن با این اوضاع و احوال،از همه انکار و از رییس جمهوری و دولتمردان عزیزمون! اصرار برای دستیابی به سلاح هستهای تکلیف ملت چی میشه؟ ...ملتی که هنوز اثر شیمیایی و زخمهای جنگ قبلی رو تناش مونده! هنوز استخوان خیلی از گمنامها رو تحویل خانوادهشون ندادن.باز دوباره میخوان جوانهای مردم رو به کشتن بدن؟ اون دفعه اگه از پیر و جوان رفتن جبهه و یا بیدست و پا بر میگشتن و یا اصلن بر نمیگشتن گفتیم شهید راه وطن شدن.گفتیم رفتن از آب و خاکشون دفاع کردن.ولی ایندفعه چی؟ آیا ارزش دستیابی به سلاح هستهای بیشتر از جون مردم مملکته؟...واقعن چی تو مخ این دولت کلهخر ما میگذره؟
Tuesday, January 17, 2006
مثل این پسره سیامک انصاری که توی پاورچین گیر داده بود که پشهها تو روز کجا میرن! و الان هم تو برره همش میپرسه من چرا اینجا موندم،منم یه مدته گیر سه پیچ به این چینیها دادم و هر کدوم رو میبینم میگم شما چرا همیشهی خدا بو گند سیر میدین؟!...خب اگه سیامک انصاری به جوابش رسید من میرسم!
از بخت بدم یکی از همین چشم بادومیها سر کلاس نشسته بغل دستم و من بدبخت هی هر روز باید بو گند سیر ایشون رو تحمل کنم!
این بد بوی پر خاصیت خوبه به خدا،ولی آخه خوردنش اونم هر روز و صبحونه و ناهار و شام دیگه چه صیغهایه!
من یه موقع بود نه سیر میخوردم نه قارچ و نه ماهی! سه تا چیز پر خاصیت! ولی از وقتی که ازدواج کردم جناب آقشوهره هم مرا سیر خور کرد هم قارچ و هم ماهی! اما خب سیر رو فقط آخر هفتهها میخوریم که تو خونه خودمونیم و قرار نیست جایی بریم.ولی این چینیها مگه ملاحظه میکنن!
خلاصه اگه کسی جواب سوال بالا رو بلده به من بگه!
راستی حالا که بحث سیر و بوی سیر اینجا پیچیده،شما تا حالا سیر کباب شده خوردین؟...نخوردین؟!...اوه اوه پس نصف عمرتون بر باد رفته!...در واقع همین سیر کباب شده منو سیر خور کرد!
هر وقت بساط کباب داشتین،چند تا بوتهی سیر رو کنار بذارین برای کباب.حبههای سیر رو جدا کنین و با همون پوستش به سیخ بکشین.از همین سیخهای چوبی.هیچوقت هم روی آتیش مستقیم نذارین،جون بیرونشون میسوزه و داخل خام میمونه.همیشه کنار آتیش بذارین تا آرومآروم پخته بشن.بعد بیارین با کباب و شراب میل کنین،اگه انگشتهاتون رو باهاش نخوردین!...البته اینم بگم که اگه نمک بزنین خیلی خوشمزهتر میشن.علاوه بر خوشمزگی بوی کمتری هم داره و تا فردا حتمن بوش میره.خلاصه که امتحان کنین و بعد نتیجهاش رو بهم بگین ؛)
از بخت بدم یکی از همین چشم بادومیها سر کلاس نشسته بغل دستم و من بدبخت هی هر روز باید بو گند سیر ایشون رو تحمل کنم!
این بد بوی پر خاصیت خوبه به خدا،ولی آخه خوردنش اونم هر روز و صبحونه و ناهار و شام دیگه چه صیغهایه!
من یه موقع بود نه سیر میخوردم نه قارچ و نه ماهی! سه تا چیز پر خاصیت! ولی از وقتی که ازدواج کردم جناب آقشوهره هم مرا سیر خور کرد هم قارچ و هم ماهی! اما خب سیر رو فقط آخر هفتهها میخوریم که تو خونه خودمونیم و قرار نیست جایی بریم.ولی این چینیها مگه ملاحظه میکنن!
خلاصه اگه کسی جواب سوال بالا رو بلده به من بگه!
راستی حالا که بحث سیر و بوی سیر اینجا پیچیده،شما تا حالا سیر کباب شده خوردین؟...نخوردین؟!...اوه اوه پس نصف عمرتون بر باد رفته!...در واقع همین سیر کباب شده منو سیر خور کرد!
هر وقت بساط کباب داشتین،چند تا بوتهی سیر رو کنار بذارین برای کباب.حبههای سیر رو جدا کنین و با همون پوستش به سیخ بکشین.از همین سیخهای چوبی.هیچوقت هم روی آتیش مستقیم نذارین،جون بیرونشون میسوزه و داخل خام میمونه.همیشه کنار آتیش بذارین تا آرومآروم پخته بشن.بعد بیارین با کباب و شراب میل کنین،اگه انگشتهاتون رو باهاش نخوردین!...البته اینم بگم که اگه نمک بزنین خیلی خوشمزهتر میشن.علاوه بر خوشمزگی بوی کمتری هم داره و تا فردا حتمن بوش میره.خلاصه که امتحان کنین و بعد نتیجهاش رو بهم بگین ؛)
Sunday, January 15, 2006
۱- مرغ خریدن یا نخریدن،مسئله این است!...از یکی دو روز پیش که یه مورد مشکوک به آنفولانزای مرغی در اینجا پیدا شده،داریم با هم کلکل میکنیم که مرغ بخریم یا نخریم! هر کی رو میبینی میگه از ترکها مرغ نخرین ها! اینا آنفولانزا دارن! بابا تو ترکیه آنفولانزای مرغی چند نفر رو کشت تموم شد رفت.دیگه قصابهای اینجا چه گناهی دارن!حالا باز خوبه این طرفی هم که مشکوک بود معلوم شد که این بیماری رو نداره.خلاصه موندیم با یه فریزر خالی.آقشوهره حتی خرید مرغ از سوپریها و قصابیهای بلژیکی و عرب رو هم ممنوع کرده!
۲- به این دعواهای بلاگشهر که نگاه میکنم، یاد دعواهای برره میافتم که وقتی دو نفر رو زمین افتادن بقیه هم خودشون رو میاندازن رو اونها و دِ بزن!
۳- دارم جامجم رو نگاه میکنم.برنامهای داره پخش میشه از مدینه یا مکه یا یه جایی تو همین مایهها.در مورد حجاج.مجری به میان حجاجی رفته که گویا در یه اردوگاه هستن.با چه آب و تابی از حال و هوای اونجا تعریف میکنه و اینکه خدا نسیبتون کنه بیاین و خودتون با چشمهای خودتون ببینین.در همین حین پیش پسر جوانی میشینه که با دو تا خواهر کوچیکاش نشستن و در حال تو سر و کلهی هم زدناند.مجری اسمش رو میپرسه و میگه خب برامون تعریف کن اینجا چی دیدی چی شنیدی؟...جوان هم مکسی میکنه و میگه نامردی روزگار!!...مجری در حالی که انتظار داشت طرف شروع کنه به گریه کردن و توصیف فضای روحانی و...از شنیدنِ این جواب جا میخوره و در حالی که وا رفته بینندگان رو دعوت میکنه به تماشای قسمتی دیگه از برنامه.
۴- سایت همکلاسیها برای پیدا کردنِ همکلاسیهای قدیمی.
۵- شیوا یه مطلب جالبی در مورد طرز لباس پوشیدن و آرایش دختر پسرهای ایرانی نوشته.اگه وقت بشه من هم بعدن چیزکی در مورد دختر و پسرهای اینجا مینویسم.
۶- من از شارون متنفرم.به اندازهی خامنهای! فقط دلم میخواد برای کم کردنِ روی اینها هم که شده از کما در بیاد و نمیره!
۷- من تا حالا فکر میکردم آدم بدشانسی هستم ولی امروز وقتی پای درد دل یه خانوم نشستم دیدم در برابر اون چقدر خوششانسم!
۸- اینجا یه رسمی دارن که هر سال بعد از سال نو یه جایی جمع میشن و ملتی که از کادوهای سال نوش ناراضییه با دیگران عوضش میکنه.مثلن من امسال یه جفت کفش کادو گرفتم و از شکل و شمایلش خوشم نمیاد، میرم اینجا و مثلن با یه گلدان یا چتری چیزی عوضشون میکنم.جالب اینجاست کسی حق نداره پول سر بگیره و یا کادوش رو بفروشه.فقط باید عوض کنی،حتی اگه قیمت کادوی تو گرانتر از اونی باشه که باهاش عوض میکنی.بلاخره یه چیزیه که مجانی بهت رسیده و عوض کردنش با یه چیز مثلن ازرون قیمت زیاد زور نداره!
۹- یه چند تایی لینک باید بدم که وقت نشده هنوز.دوستانی که به اینجا لینک دادن لطفن خبرم کنن تا لینکشون اضافه بشه.
۱۰- و در آخر ممنون از همه دوستانی که لطف کردن و سایتهای موزیک رو معرفی کردن.یادم باشه یه دفعه از تجربههای این آیپاد گوش کردنم در ملع عام براتون تعریف کنم! مثلن یه دفه وسط خیابون دیدم همه چپچپ نگاهم میکنن! وقتی به خودم اومدم دیدم واسه خودم و با صدای تقریبن بلند دارم میخونم ضیافتهای عاشق را...خوشا بخشش خوشا ایثار!!!
۲- به این دعواهای بلاگشهر که نگاه میکنم، یاد دعواهای برره میافتم که وقتی دو نفر رو زمین افتادن بقیه هم خودشون رو میاندازن رو اونها و دِ بزن!
۳- دارم جامجم رو نگاه میکنم.برنامهای داره پخش میشه از مدینه یا مکه یا یه جایی تو همین مایهها.در مورد حجاج.مجری به میان حجاجی رفته که گویا در یه اردوگاه هستن.با چه آب و تابی از حال و هوای اونجا تعریف میکنه و اینکه خدا نسیبتون کنه بیاین و خودتون با چشمهای خودتون ببینین.در همین حین پیش پسر جوانی میشینه که با دو تا خواهر کوچیکاش نشستن و در حال تو سر و کلهی هم زدناند.مجری اسمش رو میپرسه و میگه خب برامون تعریف کن اینجا چی دیدی چی شنیدی؟...جوان هم مکسی میکنه و میگه نامردی روزگار!!...مجری در حالی که انتظار داشت طرف شروع کنه به گریه کردن و توصیف فضای روحانی و...از شنیدنِ این جواب جا میخوره و در حالی که وا رفته بینندگان رو دعوت میکنه به تماشای قسمتی دیگه از برنامه.
۴- سایت همکلاسیها برای پیدا کردنِ همکلاسیهای قدیمی.
۵- شیوا یه مطلب جالبی در مورد طرز لباس پوشیدن و آرایش دختر پسرهای ایرانی نوشته.اگه وقت بشه من هم بعدن چیزکی در مورد دختر و پسرهای اینجا مینویسم.
۶- من از شارون متنفرم.به اندازهی خامنهای! فقط دلم میخواد برای کم کردنِ روی اینها هم که شده از کما در بیاد و نمیره!
۷- من تا حالا فکر میکردم آدم بدشانسی هستم ولی امروز وقتی پای درد دل یه خانوم نشستم دیدم در برابر اون چقدر خوششانسم!
۸- اینجا یه رسمی دارن که هر سال بعد از سال نو یه جایی جمع میشن و ملتی که از کادوهای سال نوش ناراضییه با دیگران عوضش میکنه.مثلن من امسال یه جفت کفش کادو گرفتم و از شکل و شمایلش خوشم نمیاد، میرم اینجا و مثلن با یه گلدان یا چتری چیزی عوضشون میکنم.جالب اینجاست کسی حق نداره پول سر بگیره و یا کادوش رو بفروشه.فقط باید عوض کنی،حتی اگه قیمت کادوی تو گرانتر از اونی باشه که باهاش عوض میکنی.بلاخره یه چیزیه که مجانی بهت رسیده و عوض کردنش با یه چیز مثلن ازرون قیمت زیاد زور نداره!
۹- یه چند تایی لینک باید بدم که وقت نشده هنوز.دوستانی که به اینجا لینک دادن لطفن خبرم کنن تا لینکشون اضافه بشه.
۱۰- و در آخر ممنون از همه دوستانی که لطف کردن و سایتهای موزیک رو معرفی کردن.یادم باشه یه دفعه از تجربههای این آیپاد گوش کردنم در ملع عام براتون تعریف کنم! مثلن یه دفه وسط خیابون دیدم همه چپچپ نگاهم میکنن! وقتی به خودم اومدم دیدم واسه خودم و با صدای تقریبن بلند دارم میخونم ضیافتهای عاشق را...خوشا بخشش خوشا ایثار!!!
Friday, January 13, 2006
پنداری این نحسی جمعه و ۱۳ که در بلاد کفر خفن به اون اعتقاد دارن و من چند ساله مسخرهشون میکردم که اینا رو باش! چقدر خرافاتیاند،امروز بدجوری خودم رو گرفت و باعث شد به این خرافات ایمان بیارم!
صبح که بیدار شدم و دیدم اکانت همهی جیمیلهام بسته شدن! حالا چراشو باید از گوگولی مگولی بپرسم! (صد البته ایمیل اینجا هم جزءشون بود و این یعنی باخبر باشین ایمیل اینجا عوض شده!) بعدشم راهی کلاس شدم و امتحان دادن.با اینکه خیلی آمادگی داشتم و حسابی خرخونی کرده بودم و فکر میکردم باید خیلی آسون باشه، که اتفاقن بود،ولی نمیدونم چرا تو اون موقع مخم آنتن نمیداد و همچین یه نموره گند زدم! عصری هم که برگشتم مثل بچهی آدم داشتم واسه خودم راه میرفتم که پام پیچ خورد و نزدیک بود پهن زمین بشم! شانس آوردم یه عابری داشت از کنارم رد میشد و یقهاش رو گرفتم که پهن نشم! رسیدم خونه و در حالی که روده کوچیکه داشت روده بزرگه رو یه لقمه میکرد، یه دونه تخم مرغ رو که آبپز کرده بودم که بذارم رو سالادم(غذای مثلن رژیمی!) از فرط تنبلی در سطل آشغال رو باز کرده بودم و ایستاده پوستش رو تو سطل آشغال میگرفتم که تالاپی افتاد تو سطل آشغال!بعدش اومدم یه مطلب بلند و بالا نوشتم همین که خواستم پابلیشاش کنم،کامپیوتر قاط زد و خاموش شد!دیگه عمرن حوصله داشته باشم بنویسمش!
خلاصه تا این یه ساعت و خوردهای که از جمعهی نحس مونده جون سالم بدر ببرم خوبه!
میگم شما سایتی رو سراغ ندارین که برای آیپاد من آهنگهای مناسبی داشته باشه،که هم MP3 باشن هم دامبولی و هم اینکه قابل دانلود باشن؟! (چه جسارتا!)
حق کپیرایت هم ایشالا وقتی که وقت سیدی خریدن رو پیدا کردم و مهمتر از اون یه پول قلمبه که دستم بیاد،جبران میشه ;)
صبح که بیدار شدم و دیدم اکانت همهی جیمیلهام بسته شدن! حالا چراشو باید از گوگولی مگولی بپرسم! (صد البته ایمیل اینجا هم جزءشون بود و این یعنی باخبر باشین ایمیل اینجا عوض شده!) بعدشم راهی کلاس شدم و امتحان دادن.با اینکه خیلی آمادگی داشتم و حسابی خرخونی کرده بودم و فکر میکردم باید خیلی آسون باشه، که اتفاقن بود،ولی نمیدونم چرا تو اون موقع مخم آنتن نمیداد و همچین یه نموره گند زدم! عصری هم که برگشتم مثل بچهی آدم داشتم واسه خودم راه میرفتم که پام پیچ خورد و نزدیک بود پهن زمین بشم! شانس آوردم یه عابری داشت از کنارم رد میشد و یقهاش رو گرفتم که پهن نشم! رسیدم خونه و در حالی که روده کوچیکه داشت روده بزرگه رو یه لقمه میکرد، یه دونه تخم مرغ رو که آبپز کرده بودم که بذارم رو سالادم(غذای مثلن رژیمی!) از فرط تنبلی در سطل آشغال رو باز کرده بودم و ایستاده پوستش رو تو سطل آشغال میگرفتم که تالاپی افتاد تو سطل آشغال!بعدش اومدم یه مطلب بلند و بالا نوشتم همین که خواستم پابلیشاش کنم،کامپیوتر قاط زد و خاموش شد!دیگه عمرن حوصله داشته باشم بنویسمش!
خلاصه تا این یه ساعت و خوردهای که از جمعهی نحس مونده جون سالم بدر ببرم خوبه!
میگم شما سایتی رو سراغ ندارین که برای آیپاد من آهنگهای مناسبی داشته باشه،که هم MP3 باشن هم دامبولی و هم اینکه قابل دانلود باشن؟! (چه جسارتا!)
حق کپیرایت هم ایشالا وقتی که وقت سیدی خریدن رو پیدا کردم و مهمتر از اون یه پول قلمبه که دستم بیاد،جبران میشه ;)
Wednesday, January 11, 2006
۱ـ نمیدونستم شیعهها و سُنیها توی چگونه جشن گرفتنِ عید قربان هم اختلاف دارن! حالا بگذریم از اینکه روزش هم یکی نیست و تو ایران امروز عیده و اینجا دیروز بود.تا اونجایی که میدونم قربانی عید قربان رو باید بین فقیر فقرا تقسیم کرد.حالا تو ایران به این شکل نبود و نیست،ولی حداقلش اینه بین همسایهها تقسیم میکردن.ولی سنیها فقط میخوان خون اون قربانی ریخته بشه و بعد میبرن میچپونن توی یخچال خودشون! فقیر نیست به جهنم! فقط باید مردم ببینن که تو قربانی داشتی!
پینوشت: مثل اینکه سو تفاهمی پیش اومده.یا شاید هم من تنونستم منظورم رو خوب برسونم!...منظور من این نیست که چون شیعهها قربانیهاشون رو تقسیم میکنن پس خوبن و بر عکس سنیها بد هستن! من نه شیعه هستم و نه اصلن از خوب و بد بودنش دفاع میکنم! چیزی که برای من عجیبه اینه که در این دو مذهب که هم خدا و قرآنشون یکیه اینقدر اختلاف هست.ضمن اینکه من همهی سنیها رو نمیشناسم! حتمن هستن سنیهایی که در روز عید قربان دو تا و سه تا قربانی دارن و همهاش رو هم تقسیم میکنن.اما شخصن چه وقتی که ایران بودیم و چه اینجا هر چه سنی دیدم فقط قربانی رو به خاطر ریختن خونش میکشتن.
۲- میبینم که هر چهل روز یک بار یک هواپیما سقوط میکنه! خدائیش اگه همینجوری پیش بریم رتبهی اول رو بدست میاریم.هر چند فکر کنم همین الانشم این رتبه در دست خودمون باشه،اما خب کار از محکم کاری عیب نمیکنه،رکورد رو که بدست بیاریم دیگه خیالمون راحت میشه! رکوردی که کشوری پیدا نشه و اونو بشکنه!
۳- فکر کنم هشت-نُه سال پیش بود یه سریالی پخش میشد برای کودک و نوجوان.اگه اشتباه نکنم ما اونو به اسم عمه هتی میشناختیم.اسم اصلی سریال هستRoad to Avonlea.من خیلی دوست داشتم این سریال رو.هنوز هم اسمهاشون رو یادم بود؛سارا،فلیسیتی،سِسلی و فیلکس و عمه هتی
بعضن بد اخلاق و...الان یه مدتیه که این سریال از یکی از کانالهای اینجا پخش
میشه.وقتی نگاه میکنم میبینم چقدر سانسور شده اینو دادن به خوردمون! حالا اصلن صحنههای زنندهای نداره! فوقش بوسهای و رقصی و دست در دست هم و نه چیز دیگه.خلاصه که خیلی دلم به حال خودمون سوخت!
۴- در بلژیک هم مثل سایر کشورهای اروپایی برای جلب مشتری از هر نوع شگرد و هر نوع تبلیغاتی استفاده میکنن.از بیلبوردهای عجیب و غریب گرفته تا تبلیغات رو باسن مجریهای تلویزیونی و...اما گاهی از اینها عجیب و غریبتر هم دارن.مثلن فروشگاه Benetton چند سال پیش کاتالوگهایی رو پخش کرد که هیچ نوشتهای نداشتن،یعنی فقط با عکس بودن.عکسهایی که بوی راسیستی میدادن.در یک عکس مادر سفید پوستی داشت به بچهی سیاهپوستی که در آغوشاش بود شیر میداد! یا یک راهبهی کلیسا با یک کشیش با همون لباسها در حال بوسیدن همدیگه بودن! اینجوری احساسات مردم رو برانگیخت و همه ریختن تو فروشگاههاشون که ببینن چه خبره،و خب طبیعیه هر کسی میرفت تو دست خالی بر نمیگشت!...حالا در جدیدترین مورد از این تبیلیغاتهای عجیب،یک باشگاه ورزشی از کارتهای ترحیم استفاده میکرده.طوری که طرف اول زهرترک میشده که کسی از فامیلهاشون مُرده و بعد وقتی کارت رو میخونده میبینه توش نوشته " خبر خوش، کسی نمرده است! برعکس، ما در سال ۲۰۰۶ به انسانها کمک ميکنيم که با تندرستی بيشتر زندگی کنند"...!!
۵- خیلی حرف زدم امروز.این باشه واسه بعد.
پینوشت: مثل اینکه سو تفاهمی پیش اومده.یا شاید هم من تنونستم منظورم رو خوب برسونم!...منظور من این نیست که چون شیعهها قربانیهاشون رو تقسیم میکنن پس خوبن و بر عکس سنیها بد هستن! من نه شیعه هستم و نه اصلن از خوب و بد بودنش دفاع میکنم! چیزی که برای من عجیبه اینه که در این دو مذهب که هم خدا و قرآنشون یکیه اینقدر اختلاف هست.ضمن اینکه من همهی سنیها رو نمیشناسم! حتمن هستن سنیهایی که در روز عید قربان دو تا و سه تا قربانی دارن و همهاش رو هم تقسیم میکنن.اما شخصن چه وقتی که ایران بودیم و چه اینجا هر چه سنی دیدم فقط قربانی رو به خاطر ریختن خونش میکشتن.
۲- میبینم که هر چهل روز یک بار یک هواپیما سقوط میکنه! خدائیش اگه همینجوری پیش بریم رتبهی اول رو بدست میاریم.هر چند فکر کنم همین الانشم این رتبه در دست خودمون باشه،اما خب کار از محکم کاری عیب نمیکنه،رکورد رو که بدست بیاریم دیگه خیالمون راحت میشه! رکوردی که کشوری پیدا نشه و اونو بشکنه!
۳- فکر کنم هشت-نُه سال پیش بود یه سریالی پخش میشد برای کودک و نوجوان.اگه اشتباه نکنم ما اونو به اسم عمه هتی میشناختیم.اسم اصلی سریال هستRoad to Avonlea.من خیلی دوست داشتم این سریال رو.هنوز هم اسمهاشون رو یادم بود؛سارا،فلیسیتی،سِسلی و فیلکس و عمه هتی
بعضن بد اخلاق و...الان یه مدتیه که این سریال از یکی از کانالهای اینجا پخشمیشه.وقتی نگاه میکنم میبینم چقدر سانسور شده اینو دادن به خوردمون! حالا اصلن صحنههای زنندهای نداره! فوقش بوسهای و رقصی و دست در دست هم و نه چیز دیگه.خلاصه که خیلی دلم به حال خودمون سوخت!
۴- در بلژیک هم مثل سایر کشورهای اروپایی برای جلب مشتری از هر نوع شگرد و هر نوع تبلیغاتی استفاده میکنن.از بیلبوردهای عجیب و غریب گرفته تا تبلیغات رو باسن مجریهای تلویزیونی و...اما گاهی از اینها عجیب و غریبتر هم دارن.مثلن فروشگاه Benetton چند سال پیش کاتالوگهایی رو پخش کرد که هیچ نوشتهای نداشتن،یعنی فقط با عکس بودن.عکسهایی که بوی راسیستی میدادن.در یک عکس مادر سفید پوستی داشت به بچهی سیاهپوستی که در آغوشاش بود شیر میداد! یا یک راهبهی کلیسا با یک کشیش با همون لباسها در حال بوسیدن همدیگه بودن! اینجوری احساسات مردم رو برانگیخت و همه ریختن تو فروشگاههاشون که ببینن چه خبره،و خب طبیعیه هر کسی میرفت تو دست خالی بر نمیگشت!...حالا در جدیدترین مورد از این تبیلیغاتهای عجیب،یک باشگاه ورزشی از کارتهای ترحیم استفاده میکرده.طوری که طرف اول زهرترک میشده که کسی از فامیلهاشون مُرده و بعد وقتی کارت رو میخونده میبینه توش نوشته " خبر خوش، کسی نمرده است! برعکس، ما در سال ۲۰۰۶ به انسانها کمک ميکنيم که با تندرستی بيشتر زندگی کنند"...!!
۵- خیلی حرف زدم امروز.این باشه واسه بعد.
Saturday, January 07, 2006
چت خیلی خوبی بود.شنیدنِ صدای دوستانی که تا حالا فقط از روی نوشتههاشون میشناختیشون؛هاله،پانتهآ،حسن آقا(اینم تو پرانتز بگم که صدای حسن آقا درست شبیه صدای گویندههای رادیوییيه:)،راوی(هر چند کم حرف زد)،شبنم،قاصدک و خیلی دیگه از دوستان.من که خیلی خوشحال شدم.بخصوص اینکه لهجهی زیبای روری،همسر هاله رو شنیدیم.تازه با لهجه بررهای هم برامون وویگولنزج گفت :)
جای شما خالی.امیدوارم اینجور چتها بیشتر بشه.البته نه تو یاهو چون واقعن اعصاب خورد کنه.توی پالتالک باشه بهتره.هر چند هاله قولش رو از قبل داده و زحمتهاش هم میافته پاش.
جای شما خالی.امیدوارم اینجور چتها بیشتر بشه.البته نه تو یاهو چون واقعن اعصاب خورد کنه.توی پالتالک باشه بهتره.هر چند هاله قولش رو از قبل داده و زحمتهاش هم میافته پاش.
Friday, January 06, 2006
آهای زمان! چه خبرته دور برداشتی؟ بابا یه کم آروم تر!
اگه یه مورچه سرعتات رو شل کنی،اونوقت منم میتونم به این بلاگ بیات شده برسم.
ــــــــــــ
خانومها و آقایون،به آپ تو دیتی خودتون ببخشید که ما بیات هستیم!
یه عالمه کار و مشغله رو به اضافه چند تا گرفتاری بکنین،بعد اینا رو ضربدر چند تا امتحان پشت سر هم بکنین،دیگه فرصتی برای آدم میمونه که وبلاگ بنویسه؟...نه والله!
اگه یه مورچه سرعتات رو شل کنی،اونوقت منم میتونم به این بلاگ بیات شده برسم.
ــــــــــــ
خانومها و آقایون،به آپ تو دیتی خودتون ببخشید که ما بیات هستیم!
یه عالمه کار و مشغله رو به اضافه چند تا گرفتاری بکنین،بعد اینا رو ضربدر چند تا امتحان پشت سر هم بکنین،دیگه فرصتی برای آدم میمونه که وبلاگ بنویسه؟...نه والله!
Tuesday, January 03, 2006
این روزها خیابانهای اینجا غلغلهاند.فصل حراجی شروع شده و هر عابری رو میبینی حداقل یه نایلون یا پاکتی دستشه.و جیبهایی که خالی و پر میشن.
ما هم خیر سرمون خواستیم از این حراجی سوء استفاده کنیم و پردهی پذیراییمون رو عوض کنیم.قیمت پردهای که گرفتیم خدائی مناسب بود ولی سر نصب کردنش دمار از روزگارمون در اومد! آخه دیوار خونههای اینجا خیلی مسخرهان.یه جاییش میبینی تا میخ رو فشار میدی میره تا ته!یه جاییش هم بر عکس! این قسمت سر پرده ما از نوع دومی بود.برای همین هر کاری کردیم سوارخ بشو نبود که نبود.چیزی حدود دو ساعت گرفتارمون کرد و بلاخره با هر بدبختی بود نصبش کردیم.البته فکر کنم اگه صاحبخونه دیوار رو ببینه فاتحهمون خوندهست! چون با مته افتاده بودیم به جون دیوارش و یه شصت تایی سوارخ ایجاد شده رو دیوار! حالا گچ هم گیرمون نمیاد ماستمالیاش کنیم.باز خدا رو شکر پردههه روشون رو پوشونده.موقع رفتن یه کاریش میکنیم دیگه.
شما هم اگه تونستین استفاده ببرین از این حراجی.البته نه مثل ما!!
ما هم خیر سرمون خواستیم از این حراجی سوء استفاده کنیم و پردهی پذیراییمون رو عوض کنیم.قیمت پردهای که گرفتیم خدائی مناسب بود ولی سر نصب کردنش دمار از روزگارمون در اومد! آخه دیوار خونههای اینجا خیلی مسخرهان.یه جاییش میبینی تا میخ رو فشار میدی میره تا ته!یه جاییش هم بر عکس! این قسمت سر پرده ما از نوع دومی بود.برای همین هر کاری کردیم سوارخ بشو نبود که نبود.چیزی حدود دو ساعت گرفتارمون کرد و بلاخره با هر بدبختی بود نصبش کردیم.البته فکر کنم اگه صاحبخونه دیوار رو ببینه فاتحهمون خوندهست! چون با مته افتاده بودیم به جون دیوارش و یه شصت تایی سوارخ ایجاد شده رو دیوار! حالا گچ هم گیرمون نمیاد ماستمالیاش کنیم.باز خدا رو شکر پردههه روشون رو پوشونده.موقع رفتن یه کاریش میکنیم دیگه.
شما هم اگه تونستین استفاده ببرین از این حراجی.البته نه مثل ما!!
Subscribe to:
Posts (Atom)