Saturday, December 31, 2005

عرض شود که من همین چند دقیقه پیش یه لیست،بلند و بالایی که با خودکار قرمز هم نوشتم،حاوی آرزوها و وعده وعیدهایی که به شخص خودم دادم،نوشته و چسپوندم به در یخچال! سر موضوعات امسال،دیگه پشت دستم رو داغ کردم از این قول و قرارها با کسی حرف نزنم.حداقلش اینه که اگه از پس‌شون بر نیومدم و بهشون عمل نکردم،دیگه پیش کسی خیط نمی‌شم! شما هم اصرار نکنین که عمرن بهتون نمی‌گم!
امشب تو شهر ما هم مراسم آتش بازی و ترقه ترکوندن و شراب داغ خوردن و ... به راهه.منتها ما به علت گشادی ماتحت قادر به رفتن نیستیم! البته هوای بارونی هم مزید بر علت شد.در نتیجه عطای آتیش بازی و ترقه ترکوندن رو به لقایش بخشیدیم و مثل بچه‌ی آدم نشستیم تو خونه و با استیک بوقلمون از خودمون پذیرایی می‌کنیم.
هموطنان مقیم بلاد کفر،هپی نیو یر و از این صوبتا،هموطنان داخلی هم یه سه ماه دیگه برای عرض تبریک خدمت می‌رسیم!
همین دیگه.خوش باشین و سال خوبی رو برای تک‌تک‌تون آرزو می‌کنم.

Friday, December 30, 2005

عجیب نیست که جناب پروردگار خیلی راحت به خواسته‌های کافران گوش می‌ده و هر چی ازش بخوان بدون چون و چرا برآورده می‌شه؟...بطور مثال در بلاد کفر،سر سال نو ملت دوست دارن کریسمس سفیدی داشته باشن و بدون اینکه مثل ما شب و روز نماز آیات بخونن و هی دم به دقیقه دعا بخونن،تو دلشون آرزو می‌کنن که ای خدا کریسمس امسال ما رو سفید کن...و پروردگار،از آنجایی که اصولن با کافران بیشتر حال می‌کنه،چرا که مثل مسلمون‌ها کِنه نمی‌شن و راه به راه مزاحم اوقات شریف‌اش نمی‌شن واسه دو قطره بارون،برف خود را از کافران دریغ نمی‌کنه ولو چند تا دونه که فقط روی زمین رو سفید کنه!
خدائیش خدای با حالی دارن این کافران.از یه طرف هیچ‌کدوم‌شون رو توی بهشت راه نمی‌ده! و دربست همه‌اش رو در اختیار مسلمون‌ها گذاشته،از طرف دیگه تو این دنیا کلی تحویل‌شون می‌گیره و از هیچ کدوم از نعمت‌هاش هم براشون دریغ نمی‌کنه!یعنی فقط کافیه لب تر کنن،برف که چیزی نیست،همه‌ی خواسته‌هاشون برآورده می‌شه!تازه،عذاب‌شون هم نمی‌ده.نه زلزله‌ای نه سیلی،نه سونامی،نه هیچی!

پی‌نوشت: راستی یه زمانی خدا وبلاگ می‌نوشت!،ولی چند وقته فکر کنم خیلی سرش شلوغه و دستش بنده! یا شایدم از اینکه فیلترش کردن قهر کرده!

Wednesday, December 28, 2005

سوال: ببخشید شما یک جراح پلاستیک خوب سراغ دارید؟
جواب: راستش نه،ولی فکر کنم دکتری که آقای شماعی‌زاده رو جراحی کرده،جراح خوبی باشه!
قبل از عمل

بعد از عمل

Tuesday, December 27, 2005

بدون شرح!

Sunday, December 25, 2005

خونه​ی قبلی که بودیم ماهواره​مون روی پشت بام بود و آنتن​گردانش به راحتی می​چرخید.هم تلستار ۱۲ رو می​تونستیم بگیریم و هم هاتبرد رو.اما از وقتی که این خونه اومدیم،یعنی حدود یک سال و خورده​ایه،فقط هاتبرد رو داریم.چون مجبور شدیم دیش رو روی دیوار بالکن​مون وصل کنیم.البته کم پیش میاد ماهواره رو نگاه کنیم،مگر جام جم ایران،اون هم برای فوتبالی،سریالی چیزی.امروز دیدم کانال​های اینجا برنامه​های خاصی ندارن و تقریبن بیشترشون دارن پاپ رو نشون می​دن،ماهواره رو روشن کردم و دیدم ایول! به قولی،ایرانی​ها ترکوندن! تلویزیون تپش شده دو تا،شب​خیز هم شده دو تا! (من نمی​دونم اینا این پول​ها رو از کجاشون در میارن!) این وسط کانال یک شهرام همایون هم اضافه شده! درست مثل پارسال،پیرار سال در حال پرچم شیر و خورشید قالب کردن به مردم و احساسات مردم رو تحریک کردن! بقیه هم خداوکیلی تو بگو یک برنامه​ی درست حسابی دارن که آم چیزی ازش یاد بگیره،ندارن! همش یا آگهی بازرگانی،یا بساط کرم و وسائل آرایشی فروختن،یا آهنگ درخواستی!...آها مثل اینکه جدیدن خیلی مد شده این مجری​ها هر روز تو یه تلویزیون باشن! از این یکی به اون یکی.گویا از این تلویزیون به اون یکی پریدن فقط شامل مجری​ها نمی​شه،خواننده​ها هم همینطوری​ان! آخه مهرداد و شب​خیز که تا چند وقت پیش سایه​ی همو با تیر می​زدن و مهرداد تلویزیون شب​خیز رو تحریم کرده بود که حق نداری از آهنگ​های من پخش کنی!،اومده بود و داشت با حمید شب​خیز مصاحبه می​کرد و این به اون نون قرض می​داد و اون از این هی تعریف می​کرد!و خلاصه دل و قلوه​ای بود که این وسط رد و بدل می​شد!
یه سری هم به این پی​ام​سی زدم،فقط بگم اگه می​خواین جک بخونین و یه کمی بخندین اس​ام​​اس​هایی که پایین این تلویزیون در حال رژه رفتن هستن رو بخونین! خدائی من که خیلی حال کردم با این مردم بیکار! یکی نوشته بود عمو بیا شام حاضره!!!!
یه شبکه سینمایی هم داریم مثلن! فیلم​های عهد دقیانوس رو که نه کیفیت خوبی دارن و نه صدای خوبی میاره پخش می​کنه! انگار نه انگار یکی صد دفه از تلویزون های دیگه پخش شدن و هنوز هم می​شن!
این فرزان دلجو هم با زنش نمی​دونم چه اصراری دارن که باید حتمن تلویزیون داشته باشن! فکر کنم خودشون نمی​دونن تصویرشون داره شطرنجی پخش می​شه!
دیگه از بقیه​شون چیزی نگم بهتره!ماشالله هزار ماشالله تلویزیون​هامون هم مثل خواننده​هامون هر روز مثل قارچ دارن سر در میارن و هی به تعداد این تلویزیون​های پربار اضافه می​شه! همه هم مثل هم.تو بگو برنامه​های یکی​شون از اون یکی برتری داره،نداره!
باز جای شکرش باقیه،که نه تلویزیون ضیا اتابای اینور روی هاتبرد هست و نه رضا فاضلی و پارس و...دیگه چه جنگ زرگری می​شد هر روز! باز هم خدا رو شکر که مجبور به دیدن​شون نیستیم!

Saturday, December 24, 2005

من با اجازه​تون به مدت ۴۸ ساعت عین یه مرده افتاده بودم گوشه​ی خونه.اون جشن دیروز رو هم نتونستم برم بس که تب و لرز داشتم.امروز حس کردم اگه بلند نشم خونه کرم می​زنه! چشم​تون روز بد نبینه آق​شوهره چنان همه جا رو ریخته بود به هم که با دیدنِ خونه دوباره تب کردم!...سینک ظرف​شوئی پر از تفاله​ی چایی و ظرف​های نشسته!،کف خونه پر از پوست پسته و آشغال​های ریز و درشت!،توی یخچال رو نگاه کردم دیدم بشقاب کره پنیر خالیه،پنیرش رو خورده بود و بشقاب رو همینطوری خالی تو یخچال گذاشته بود! روی اوپن یه عالمه لکه​ی چایی.حالا دیگه بماند که رو گاز و کابینت​ها و... رو به چه روزی انداخته بود!
خدابیامرزه مادر بزرگم رو،همیشه می​گفت خونه​ای که زنی توش نباشه و یا خانوم خونه مریض باشه،دیگه اون خونه نوری نداره! اصلن رنگ و روی خونه به زنِ خونه​ست.خداوکیلی همینطوری هم هست.تا اونجایی که می​دونم اکثر مردهای ایرانی از خانه​داری چیزی سرشون نمی​شه.حالا خانه​داری پیشکش​شون،ای کاش یه کمی مریض​داری بلد باشن! بدبختانه این رو هم بلد نیستن.وقتی خانوم خونه مریض می​شه دیگه قوز بالا قوز!
ببینم شوهرهای شما هم همینجوری​ان؟

Thursday, December 22, 2005

خب من اون پی​نوشت رو نوشتم وبلاگم خود به خود پینگ شد گفتم بد نیست یه لینک توپ بدم :)
جان من،زیاد نه،یه ۶ دقیقه وقت بذارین و اینو گوش بدین.بعدشم محکم دو دستی بکوبین تو سر...تو سر...هیچکی! بعدن خوتون می​فهمین تو سر کی باید کوبیده بشه!
دکتر یه شربتی رو برام تجویز کرده که عینهو زهرمار می​مونه! از بچگی با دارو خوردن مشکل داشتم.البته قرص می​خوردم ولی شربت​های تلخ و آمپول رو به زور گول خوردن و دست و پا گرفتن و تو چشمام فوت کردن می​خوردم! دیروز هم یه قاشق از این شربته خوردم یعنی باید تو اون لحظه قیافه​ی منو می​دیدین که چه شکلی شده بودم! بعد از اون گفتم دیگه عمرن من از این زهرمار بخورم.امروز آق​شوهره به زور دهنمو باز کرد و یه قاشقش رو ریخت تو حلقم! خدائی تلخیش به کنار،ولی عجب شربتی بود که با دو قاشق حالم رو جا آورد.
الان که این پایین رو خوندم دیدم چقدر بچه ننه بازی در آوردم! خواستم پاکش کنم بعد دیدم من هیچ​وقت همچین قراری رو با خودم نداشتم که فقط روزهای خوبم رو اینجا ثبت کنم.بعضی وقت​ها باید دلتنگی​ها هم ثبت بشن.
بگذریم.فردا به مناسبت کریسمس و همینطور آخرین روز تحصیل در سال دو هزار و پنج یه جشن کوچولو توی کلاسمون داریم.قرار شد هر کی یه چیزی بیاره،یکی قهوه،یکی شکر،و یکی آب میوه و شکلات و... نمی​دونم تو اون لحظه خدا زد پس کله​ی من و گفت تو هم بگو منم نون​برنجی میارم؟!...به هر حال شری دادم دست خودم.حالا بگو با این حال زارت مگه می​تونی با این هوا بری اون سر شهر و نون​برنجی بخری!! پاشم برم ببینم چه خاکی بر سرم می​ریزم!

پی​نوشت:خب به میمنت و مبارکی مشکل نون​برنجی حل شد.عصری که آق​شوهره برگشت یه بسته نون​برنجی هم دستش بود! نگو همون دیروز زنگ زده به یکی از دوستاش که خونه​شون نزدیک فروشگاه ایرانی هستش سفارش کرده و اون هم زحمت​شو کشیده بود :)

Wednesday, December 21, 2005

یه ویروس بی​پدر و مادر تو بدنم رخنه کرده!...تموم گلوم چرک کرده،اینقدر فین​فین کردم که دماغم قرمزی شده و فکر کنم فرداست عین مار پوست بندازه!...ظهر به زور خودمو رسوندم خونه با هر زحمتی بود یه ذره سوپ درست کردم و خوردم بعدش رفتم زیر دو سه تا پتو تا همین نیم ساعت پیش.خواب دیدم مادر نشسته بالای سرم و مثل اون موقع​ها که سرما می​خوردم دستمال خیس کرده و گذاشته رو پیشونیم.سرم رو بلند کردم دیدم همه جا تاریکه.نه از مادر خبری بود و نه از هیچ​کس دیگه.گلوم خشکِ خشک شده بود.نمی​دونین چقدر احساس بدی بهم دست داد.برای اولین بار احساس تنهایی شدید کردم.چقدر بده آدم تو اینجوری مواقع هیچ فامیل و آشنایی رو نزدیکش نداشته باشه.اگه مامان بود مگه می​ذاشت از جام بلند شم.اگه مامان بود...
فکر کنم به محض اینکه آق​شوهره برگرده اولین کاری که بکنم بپرم بغلش و این بغض لعنتی رو بشکنم!
حالم از هرچی شب یلدا و عید و هر کوفت و زهرماری که آدمو یاد خاطره​های گذشته می​اندازه به هم می​خوره! عدل باید من همچین شبی مریض بشم و اون​وقت فکر کنم همه​ی فامیل اونور الان جمع شدن دور هم و ما...
خدااا من مامان​مو می​خواااااام!!!همین الان! توی همین لحظه!

Monday, December 19, 2005

۱- ای خدا چی می​شد یه لهجه​ی درست و حسابی به چینی​ها می​دادی و یه عقلی به ما ایرانی​ها و یه ذره هوش و ذکاوت به این بلژیکی​های خنگول!...دیشب مثلن برنامه انتخاب میس بلژیک بود.بماند که فینالیست​ها یکی از یکی ​بی​ریخت​تر و بیشترشون صورت​ها کشیده و دماغ​ها تو اوت و خلاصه آخر سر هم یکی از همین بی​ریخت​ها انتخاب شد!،من فقط موندم دختری که ندونه سرزمین مادری​اش چند تا همسایه داره!! چجوری میاد و کاندید دختر شایسته می​شه و حتی تا جز پنج نفر آخر هم میاد بالا؟!!
۲- آخر سر من از دست این خنگول​های محترم! سر به بیابون می​ذارم!...پسر هم​کلاسیم ازم می​خواد کلمه​ای رو براش هجی کنم،طبق عادت حرف w رو دابلیو تلفظ می​کنم،(دابلیو به زبان هلندی "و" تلفظ می​شه) یه دفه چهار چشمی بر می​گرده و می​گه دابلیو؟!...می​گم ببخشید منظورم "و" بود و حواسم نبود انگلیسی​اش رو تلفظ کردم.با تعجب می​گه هاااا؟ مگه در زبان انگلیسی​ به "و" می​گن دابلیو؟...می​گم خب آره،یعنی تو نمی​دونستی؟...می​گه نه!...چند لحظه میره تو فکر بعد می​گه آها فهمیدم چون شکل دو تا v کنار هم داره لابد برای همین بهش می​گن دابلیو!...بازم برای چند لحظه دیگه هی با خودش درگیره،انگار چیز جدیدی رو کشف کرده باشه،هی با خودش تکرار می​کنه دابلیو،یعنی دابل یو!!
۳- به قول زیتون متروایه:) ...مترو شلوغ بود و می​شه گفت جای سوزن انداختن نداشت.ملت هر کدوم خودشونو به میله و در دیوار مترو آویزون کرده بودن،یه دفه یه خانومی هول​زنان از اون تهِ مترو اومد.فکر کنم داشت می​رفت جلو تیکت بخره.خانومه از این کولی​های رومانی یا چه می​دونم کوزویی بود.بدون اینکه ببخشیدی بگه هی زور می​زد و ملت رو هول می​داد.یه دفه یه خانومه برگشت گفت به جای زور زدن برای رد شدن،یه کمی زور بزن دو کیلو لاغر شی تا بتونی راحت رد شی!!! و شلیک خنده​ی ملت که مترو رو در بر گرفت.
۴- توی این مجله​هایی که از ایران برام فرستادن خیلی چیزهای بدرد بخوری پیدا کردم! مثلن تعداد خیلی زیادی نکات ریز خانه داری!!...من برای جدا کردنِ آدامس از لباس و یا چه می​دونم قالی و...نمی​دونستم باید چیکار کنم.چون فکر می​کردم فقط با نفت پاک می​شه و اینجا هم قربونش برم نفت پیدا نمی​شه! ولی اینجا نوشته بود برای جدا کردنِ آدامس از لباس یا هر چیز دیگه​ای از یک تکه یخ استفاده کنید!...یا اینکه اگه غذای آدم شور بشه یه دونه سیب​زمینی رو قاچ می​کنی و می​اندازی توی غذا و شوری​اش رو می​گیره! و خیلی چیزهای دیگه که دونستن​شون برای شما خرج داره :)
۵- آقا بلاخره ما هم برنده یه چیزی شدیم تو این مملکت! ...یه دونه آی​پاد نانو (دلتون بسوزه:) که خدائیش به موقع بود.چون مال خودم یه جورایی آخر عمرش رسیده بود...راستی من نمی​دونستم آهنگ​های معین رو با اینا گوش دادن توی اتوبوس و مترو خیلی می​چسبه :) بخصوص این آهنگ و این یکیش که بعد از چند سال هنوز هم از آهنگ​های محبوب من هستن.
۶- چقدر ملت بدبختی هستیم ما!...چراغونی و آتیش بازی و همه​ی مراسمات سال نو رو ازمون گرفتن و به جاش نیمه​ی شعبان و چه می​دونم سالروز ولادت فلان امام رو همه جا چراغونی می​کنن!،شب ۲۲ بهمن همه میرن پشت بام​ها و تفنگ بازی و آتیش بازی​های رنگ و وارنگی که آسمون ایران رو به مناسبت ورود خمینی نور افشانی کنن!! و حالا تعطیلی سیزده بدر رو برداشتن و به جاش روز گور به گور شدن خمینی رو تعطیل می​کنن!...آهای،با شمام...محض رضای خدا یه خورده به خودتون بیاین و چشم​هاتون رو باز کنین ببینین که چی داره به سرمون میاد!! فقط ببینین،نمی​خواد کاری بکنین!

Saturday, December 17, 2005

تهران که بودیم یک همسایه داشتیم که بی​نهایت مذهبی بودن.یعنی یه چیزی می​گم یه چیزی می​شنوین!...البته بماند که خیلی از چیزهاشون هم تظاهر بود و مثلن از رو چادر به سر و از زیر عریان!...اصلیت​شون تبریزی بودن.اینم تو پرانتز بگم که تبریزی​ها خیلی مهربون و خون​گرم و مهمون​نواز هستن،فقط دو تا عیب دارن: یکی اینکه بیش از اندازه مذهبی هستن و دوم اینکه باید خودتو بکشی که فارسی جوابت رو بدن! اینو در سفری که به تبریز داشتیم فهمیدم.بگذریم.از اصل موضوع دور نشیم.همسایه مذهبی ما درست دو ماه محرم و صفر رو عزاداری داشتن تو خونه​شون.آدم که وارد خونه​شون می​شد زهر ترک می​شد بس که پارچه​ی سیاه از در و دیوار و سقف خونه​شون آویزون بود!
هر روز مجلس عزاداری داشتن و گریه و زاری و جیغ و داد خانوم​هایی که جمع می​شدن خونه​شون!...خب تا اینجا که اشکالی نداره،بلاخره اونا هم واسه خودشون اعتقاداتی داشتن.اما اینا برای این جمع می​شدن که اهل​بیت رو خونه​ی این همسایه​ی ما​ زیارت کنن! یه روز امام حسین و یه روز علی و نقی و تقی و خلاصه برو تا آخر!
حالا اهل​بیت چجوری می​اومدن؟...به شکل یه نور گوشه​ی سالن​شون ظاهر می​شدن برای چند لحظه و دوباره می​رفتن!...جالب اینجا بود که هم​زمان با نوری که میومد رو دیوار جیغ و داد و هواری بود که صداش تا هفت تا کوچه اون​ورتر می​رفت!
یه روز گفتم برم ببینم چه خبره. شاید اصلن راست بگن و ما هم با ایمان شدیم!...رفتم نشستم و روضه خونی و ذکر و همه تسبیح به دست و باز یه دفعه جیغ یه عده از خانوما بلند شد! و حمله به گوشه​ی سالن و دیوار خونه رو ماچ کردن!
منم عین این خنگ​ها فقط نگاه می​کردم و کم​کم داشت باورم می​شد که اهل بیت به این خونه رفت و آمد دارن!...یه یک ساعتی به همین روال گذشت،یعنی چند لحظه اون نوره میومد و بعد برای چند دقیقه​ای ناپدید می​شد و دوباره ظاهر می​شد! هر بار هم خانو​م​ها خودشون رو تیکه پاره می​کردن و اشک و آه و مفی بود که پاک می​کردن! تا اینکه باز سر و صدای چند از خانوم​ها بلند شد و اینبار نه از صدا کردن ائمه خبری بود و نه از قربون صدقه رفتن و اشک و آه! بلکه دعوا بود و فحش و فحش​کاری و گیس کشی! و همه ریختن سر یکی از خانوم​ها که اتفاقن افغانی بود.از لای جمعیت خودمو رسوندم نزدیک و دیدم بعله یک عدد چراغ​قوه کشف و ضبط شده! چی شده،کی کرده،بلاخره صاحب نور پیدا شد! سرکار خانوم افغانیِ سُنی برای سرکار گذاشتنِ خانوم​های ایرانی شیعه! هر روز این چراغ​قوه رو با خودش میاره و از زیر چادرش هی روی دیوار روبروش روشن و خاموشش می​کنه و صاحب​خونه و مهمون​هاش هم با چه افتخاری فکر می​کردن اهل​بیت میاد خونه​ی اینا!!
من که یادم نیست،ولی شنیدم یه مدت ایرانی​ها تو ماه دنبال خمینی می​گشتند! و حالا هم دنبال هاله​ی نور دور کله​ی احمدی​نژاد!
خلاصه که از خودمون خرافاتی​تر فقط خودمونیم!

Wednesday, December 14, 2005

توی خیاطی یه پسر افغانی که مغازه​اش نزدیکی​های خونه​مونه،آق​شوهره با یک خانوم ایرانی​الاصل آشنا می​شه که سرگذشت عجیبی داشته.اونجوری که خودش تعریف می​کرده ۴۳ سال پیش پدر و مادرش به همراه خود خانومه که اون موقع ۶ ماهه بوده،میان بلژیک برای مسافرت.از بخت بد، پدر و مادره کشته می​شن(حالا چجوری و چراش معلوم نیست) می​مونه دختر ۶ ماهه​شون که یه آقای یهودی در راه خدا می​بره بزرگش می​کنه تا سن ۶ سالگی.از شانس بدی که داره، پدرخونده​هه هم می​میره و اونو می​سپاره به یکی از دوستاش.دوست پدرخونده​هه هم دختر ۶ ساله رو با خودش می​بره آمریکا و اونجا تحصیل می​کنه و درس می​خونه تا ۱۸ سالگی.بعد از ۱۸ سالگی دوباره برمی​گرده بلژیک و اینجا ادامه تحصیل می​ده و وکیل می​شه.
آق​شوهره می​گفت همش می​گه خیلی دلم می​خواد یه سفر برم ایران ولی نمی‌تونم! من فکر کردم شاید بخاطر اینکه یهودی باشه بترسه.اما خودش گفته مسیحی​یه و دلش می​خواد مسلمون بشه!...حالا آخرش هم نفهمیده از چی می​ترسه.
از وقتی که سرگذشت​اش رو شنیدم خیلی دلم براش می​سوزه.فکرش رو بکنین آدم تو این دنیا هیچ​کس رو نداشته باشه! نه پدر،نه مادری،نه خواهر و برادری،نه حتی قوم و فامیلی!
خیلی دلم می​خواست می​شد یه جورایی بهش کمک کنم تا خانواده​اش رو پیدا کنه.البته نسل اول​شون که فکر نکنم کسی ازشون زنده باشه و نسل دوم هم ممکنه از سرگذشت پدر و مادره باخبر باشن ولی از کجا معلوم بدونن همچین دختری داشتن.
بدبختانه هیچ اسم و نشونی هم نداره،نه اسم پدر و مادرش رو می​دونه و نه حتی می​دونه اهل کجای ایران بودن.البته طفلکی به سنی نبوده که اسم پدر و مادرش رو بدونه.خلاصه گفتم داستانش رو اینجا بنویسم،شاید،ای خدا رو چه دیدی،یکی پیدا شد و گفت من پدر و مادرش رو می​شناختم!!

پی​نوشت: مرسی از همه​ی تبریکات​تون.هر دومون کلی کیفور شدیم.بازم ممنون و کلی آرزوهای خوب خوب برای تک​تک​تون.

Tuesday, December 13, 2005

امروز،یعنی ۲۲ آذر،من و آق​شوهره وارد پنجمین سال زندگی مشترک​مون شدیم.
لی​لی​لی​لی...

Monday, December 12, 2005

ای کاش همه​ی تابلوهای راهنمائی و رانندگی شبیه تابلو قاشق و چنگال(رستوران) بودن...

پی​نوشت: تعجب نکنین! بلاخره چند روزی سر و کله زدن با این تابلوهای کوفتی نتیجه​اش همین می​شه دیگه!
پی​نوشت ۲: تو رو خدا شانس ما رو می​بینین! حالا که یه دستی کشیدم سر و روی اینجا،این پرشین​گیگ کوفتی به کل نابود شد.فکر کنم بساط​مو باید ببرم جای دیگه پهن کنم!
پی​نوشت ۳: ببینم پس چرا من هیچ کجی نمی​بینم اینجا؟...می​شه بگین کجاشو کج می​بینین؟

Sunday, December 11, 2005

نشستیم با هم در مورد مرگ حرف می​زنیم! انگار هیچ موضوعی بهتر از این گیر نیاورده باشیم!...من می​گم اصلن و ابدن دلم نمی​خواد از شصت سال بیشتر عمر کنم.دوست ندارم وقتی شصت ساله شدم به عنوان یه آدمی که تاریخ مصرف​اش گذشته بشینم گوشه​ی خونه و منتظر روز مرگ​ام بشینم.(حالا به بالای شصت ساله​ها بر نخوره!بدبختانه نمی​دونم چرا این احساس رو دارم!)دلم می​خواد یه سالی یه روزی بین همون دهه​ی پنجاه تا شصت به طور خیلی ناگهانی بمیرم...می​گه مثل همین​هایی که تو هواپیما بودن،یا ساکنین بلوک!
می​گم اوه،اصلن حرفشم نزن! کجای این مُردن ناگهانی بود؟...بیچاره​ها حداقل بیست دقیقه​ای تو آتیش دست و پا زدن! حالا آدم بمیره بعد بسوزون​اش باز یه چیزی،ولی اینکه زنده زنده بی​افتی تو آتیش...نه من نیستم!...تازه،یه وصیت هم دارم برات!...می​گه از کجا معلومه من از تو زودتر نمیرم؟ می​گم خب تو که می​خوای از شصت بیشتر عمر کنی،پس به احتمال زیاد من زودتر از تو می​میرم!...می​خنده.می​گه خب حالا بگو ببینم این وصیت​ات رو،یه کاریش می​کنیم دیگه!...می​گم قول بده منو تو قبر نذاری! من اصلن دوست ندارم خوراک کرم و مورچه بشم! تازه،اون به کنار،حوصله سر و کله زدن و جواب پس دادن به نماینده​های خدا رو ندارم که قراره شب اول قبر بیان سراغم! البته اگر همچین چیزی وجود داشته باشه!
برای چند لحظه میرم تو فکر و بعد رو می​کنم بهش و می​گم تو فقط یه کاری بکن،منو بذار تو یه تابوت و بنداز تو دریا.خوراک کوسه​ها بشم بهتره از کرم و مورچه​ست!
می​گه خب اگه من دلم تنگ شد و خواستم بیام پیشت،یه قبری نداشته باشی که بیام اونجا؟...می​گم هر وقت دلت تنگ شد برو ساحل و به دریا نگاه کن.من همون​جام توی اون دریای بزرگ...

Friday, December 09, 2005

خب اینم از تغییرات.البته چون زیاد نیست،ممکنه به چشم نیاد.اما به غُرزنانِ محترم باید بگم که دیگه خبری از اون فلش نیست.حالا دیگه اگه اینجا دیر لود بشه بنده بی​تقصیرم و بهتره غرهاتون رو بر سر جناب وزیر مخابرات خالی کنین با این اینترنت لاک​پشتی​شون!
دیگه این​که کمی تا حدودی گند زدم به کامنت​دونی و دیگه حوصله نداشتم درستش کنم.حالا باشه واسه بعد.لینک​دونی هم فعلن بی​خیالش شدم.
آها این عنوان گذاشتن رو هم برداشتم چون راستش بعضی وقت​ها عنوان پیدا کردن از خود نوشته سخت​تره!برای همین هر وقت دوست داشتم عنوان می​ذارم.دیگه این گوشه هم به فرمایشات جناب بوبن مزین شد که کسی فکر نکنه من برای نویسنده شدن می​نویسم! اینجا چیز زیادی پیدا نمی​شه جز همون تراوشات و غر زدن​ها و دلتنگی​های ذهن یک غربتی که قبلن بود و برای همیشه هم همینطور خواهد بود!
همین دیگه.پیشنهادی،انتقادی، غُری،! چیزی داشتین ما در خدمتیم!

Wednesday, December 07, 2005

انسانم آرزوست...

هر چی می‌خواستم بگم و هر چی ناگفته بود رو در این نوشته‌ی ف.م.سخن پیدا می‌کنین.گیرم من هم همین حرف‌ها رو تکرار کردم.من،تو،او،آن‌ها...چند ساله داریم می‌گیم و می‌گیم و می‌گیم؟ اصلن چرا می‌گیم؟ به کی می‌گیم؟مگه گوش شنوایی وجود داره؟...آتش سوزی قطار نیشابور رو یادمون مونده؟آدم‌هایی که اونجا جزغاله شدن چی؟...نه بابا! کی اونو یادش میاد! همون یکی دو هفته‌ی اول کمی غر می‌زنیم و کمی فحش می‌دیم و انتقاد می‌کنیم و...بعدش دیگه فراموش می‌شن.این‌ها هم همینطور.فراموش می‌کنیم و می‌سپاریم به بایگانی خاطره‌هامون تا این‌که دوباره شبیه همچین اتفاقی بیافته! اون‌وقت باز هم یه هفته‌ای رو با غر زدن طی می‌کنیم و می‌ریم پی کار و زندگی خودمون! دیگه فکرشو نمی‌کنیم که شاید قربانی بعدی خودمون باشیم!
چرا؟ واقعن چرا؟
چرا خفه‌خون گرفتیم؟ چرا هر چی می‌خوان به سرمون میارن و جیک‌مون هم در نمیاد؟حتمن باید صد نفر-صد نفر خاکستر بشن تا یه ذره به خودمون بیایم؟
فکر می‌کنین چی می‌شه اگه یک هفته با این هواپیماها عهد دقیانوسی‌شون مسافرت نکرد؟ نمی‌شه یک هفته اعتصاب کرد و این شرکت‌های هواپیمایی رو تحریم کرد؟...اونوقت حساب کار میاد دست‌شون. آقای محترم،خانوم عزیز،به خدا اگه یک هفته دیرتر مسافرت کنی آسمون به زمین نمیاد! اقل کمش با اطمینان خاطر می‌تونی مسافرت کنی.
ولی فکر می‌کنین این کار عملی‌یه؟

پی‌نوشت: و منوچهر نوذری هم رفت...

Sunday, December 04, 2005

قر و قاطی

۱- همه جا پر شده از حال و هوای کریسمس.خیابون​ها چراغونی شده و مغازه​ها شروع کردن به فروختن درخت​های کاج و شمع و وسائل تزئینی و از این چیزای زرق و برقی.یکی از دوستان می​پرسید یعنی کریسمس برای شما هیچ معنی نداره؟...گفتم چرا یه معنی می​ده و اونم شروع حراجی​های سال نوه!!...چند وقته هی می​رم پالتو و کفش و شال و کلاه بخرم،هی چشمم می​افته به قیمت​ها و پشیمون می​شم! یه جفت چکمه خواستم بگیرم ۱۲۰ یورو بود،با خودم گفتم مگه خل شدی خب یه ده-بیست روز دیگه هم دندون رو جیگر بذار اون​وقت دو جفت بخر!
۲- همه جای دنیا به مناسبت سال نوشون حراجی دارن و همه چی ارزون می​شه اِلا کشور گل و بلبل ما،از چوب کبریت گرفته تا مرغ و گوشت روغن نباتی و مبلمان و وسائل برقی و...،سر به فلک می​کشن!
۳- من اگه دلم یه لینک​دونی بخواد باید چیکار کنم؟...خیلی وقت​ها دلم می​خواد یه لینک​هایی بدم،ولی خب از طرفی هم دلم نمی​خواد یه پست رو به لینک​دونی اختصاص بدم.
۴- ببینم این شب​های برره همش بی​مزه و بی​محتواست،یا شونصد قسمت اولش اینجوریه!؟
۵- هیچ دقت کردین ما ایرانی​ها هر قسمت از خونه​مون به یه چیز اختصاص داره؟...آشپزخونه: محل غیبت خانوم​ها،دستشویی:محل تفکرات و یادآوری چیزهای از یاد رفته،سالن پذیرایی:محل لم دادن آقایون پای تی​وی و فوتبال و صد البته خالی بندی و قمپز در کردن،غذاخوری: محل بحث​های شکمی،حمام: محل قلمبه شدنِ احساست هنری فرزندان خانه!...اتاق خواب: محل ^"!@$# (ببخشید این قسمت رو شطرنجی نشون دادیم! البته فکرای بد نکنین،چون دعوا معوا داشت فکر کردیم بدآموزی داره! )
۶- زده به سرم اینجا یه تغیراتی بدم.مثلن آرشیو موضوعی رو بردارم به جاش لینک​دونی بذارم،رنگ​منگ​ها رو هم یه تغیرانی بدم.دیگه اینکه اون فلش بالا رو هم یه کاریش می​کنم.
۷- آی کیف می​ده روز یکشنبه​ای اینقدر بیکار باشی که لم بدی پای تلویزیون و هی از این کانال به اون کانال!
۸- شنیدم دیشب کرمانشاه زلزله اومده! برم یه تلفن بزنم ببینم چه خبر بوده! ( آخه آدم اینقدر خونسرد!) البته انگار شدید نبوده،و اِلا همچین هم خونسرد نیستم!
۹- گوش شیطون کر و چشم حسود کور!!،فردا می​خوام برم دنبال گواهینامه​م.برم برای کلاس تئوری ثبت نام کنم تا بعد ببینم چی می​شه.
۱۰- هیچی!

Thursday, December 01, 2005

يک روز مزخرف!

امروز بیهوده​ترین روز زندگیم بود! یعنی لحظه​هایی رو که می​تونستن مال خودم باشن و خودم ازشون استفاده کنم،دستی​دستی تحویل یه زنیکه اسپانیایی دادم! خریت از این بیشتر؟!
چند هفته​ای بود دیوونه​م کرده بود.خبر مرگش داره دوره​ی آرایشگری می​بینه،همش ازم می​خواست بیا مدل من بشو.اولش گیر داده بود بیا موهاتو کوتاه کنم! گفتم آسمون به زمین بیاد من نه کوتاه می​کنم و نه رنگ.یکی دو باری موهامو زیتونی کرده بودم،بعد از اون دیگه پشت دستمو داغ کردم تا عمر دارم رنگ به این موهای فلک زده نخوره.حتی اگه مثل دندونام سفید بشن!خلاصه کلی مخ​ام رو زد تا تونست برای امروز قانع​ام کنه.اونم برای بیگودی.منم امروز کلاس نداشتم و با خودم گفتم تو چی ضرر می​کنی؟هم کار یکی دیگه رو راه می​اندازی و هم موهای خودت رو خوشگل می​کنی.
ساعت یه ربع به ۱۲ زدم بیرون،با این آدرس بد راهش که باید دو تا مترو عوض می​کردم.هوا هم قربونش برم ۳ درجه! بعد از این​که رسیدم دقیقن ۴۰ دقیقه منتظر نشستم تا مربی​شون بیاد و بعد فقط آموزشگرها رو برد تو و مدل​ها باید منتظر می​موندن.منم از یه طرف شاکی که چرا اینقدر معطل می​کنن و از طرف دیگه کلی ذوق کرده بودم که الان با موهای خوشگل از اینجا می​رم بیرون!( آره جون عمه​ام!!)...خلاصه ساعت یک و خورده​ای بود که رفتیم تو سالن و از شانس من،دست ​و​ پا چلفتی​ترین و بی​سلیقه​ترین و نادان​ترین و کُندکارترین و شلخته​ترین و تنبل​ترین و خلاصه هرچی بدترین این آرایشگرها بود،سرکار خانوم آرایشگر من بود!! بقیه همه موهای مدل​هاشون رو شسته و خشک کرده بودن و داشتن شروع می​کردن بیگودی پیچیدن،مال من هنوز داشت کاغذش رو نگاه می​کرد که ببینه چیکار کنه! بعد اومده می​خواد فرق سرم رو باز کنه! می​گم مگه نباید اول موهامو بشوری،می​گه سی سی،یادم نبود! تا بیاد موهامو بشوره و فرق سرم رو باز کنه(که آخرشم نکرد و خودم شونه رو از دستش گرفتم و گفتم اینجوری باز کن!)و بیگودی بپیچه و برم زیر سشوار،جونم رو از لبم بالا آورد! ۴ ساعت تمام من نشسته بودم،و آخر سر با مزخرف​ترین مدل موی دنیا اومدم بیرون! که اگه همون یه مَن ژل همیشگی رو بهش می​زدم هزار بار از این بهتر می​شد.
پس نتیجه​ی اخلاقی می​گیریم که به هیچ عنوان پیشنهاد هیچ آماتوری رو نپذیرین که برین مدلش بشین.(البته پیشنهاد گیسو جون رو بپذیرین چون از خودمونه ؛) )
بابا موهام به جهنم،دلم به حال ۴ ساعت وقتی می​سوزه که الکی از دست دادم!...این بشه درس عبرتی برام،تا من باشم دیگه از این غلطا نکنم!!