عرض شود که من همین چند دقیقه پیش یه لیست،بلند و بالایی که با خودکار قرمز هم نوشتم،حاوی آرزوها و وعده وعیدهایی که به شخص خودم دادم،نوشته و چسپوندم به در یخچال! سر موضوعات امسال،دیگه پشت دستم رو داغ کردم از این قول و قرارها با کسی حرف نزنم.حداقلش اینه که اگه از پسشون بر نیومدم و بهشون عمل نکردم،دیگه پیش کسی خیط نمیشم! شما هم اصرار نکنین که عمرن بهتون نمیگم!
امشب تو شهر ما هم مراسم آتش بازی و ترقه ترکوندن و شراب داغ خوردن و ... به راهه.منتها ما به علت گشادی ماتحت قادر به رفتن نیستیم! البته هوای بارونی هم مزید بر علت شد.در نتیجه عطای آتیش بازی و ترقه ترکوندن رو به لقایش بخشیدیم و مثل بچهی آدم نشستیم تو خونه و با استیک بوقلمون از خودمون پذیرایی میکنیم.
هموطنان مقیم بلاد کفر،هپی نیو یر و از این صوبتا،هموطنان داخلی هم یه سه ماه دیگه برای عرض تبریک خدمت میرسیم!
همین دیگه.خوش باشین و سال خوبی رو برای تکتکتون آرزو میکنم.
Saturday, December 31, 2005
Friday, December 30, 2005
عجیب نیست که جناب پروردگار خیلی راحت به خواستههای کافران گوش میده و هر چی ازش بخوان بدون چون و چرا برآورده میشه؟...بطور مثال در بلاد کفر،سر سال نو ملت دوست دارن کریسمس سفیدی داشته باشن و بدون اینکه مثل ما شب و روز نماز آیات بخونن و هی دم به دقیقه دعا بخونن،تو دلشون آرزو میکنن که ای خدا کریسمس امسال ما رو سفید کن...و پروردگار،از آنجایی که اصولن با کافران بیشتر حال میکنه،چرا که مثل مسلمونها کِنه نمیشن و راه به راه مزاحم اوقات شریفاش نمیشن واسه دو قطره بارون،برف خود را از کافران دریغ نمیکنه ولو چند تا دونه که فقط روی زمین رو سفید کنه!
خدائیش خدای با حالی دارن این کافران.از یه طرف هیچکدومشون رو توی بهشت راه نمیده! و دربست همهاش رو در اختیار مسلمونها گذاشته،از طرف دیگه تو این دنیا کلی تحویلشون میگیره و از هیچ کدوم از نعمتهاش هم براشون دریغ نمیکنه!یعنی فقط کافیه لب تر کنن،برف که چیزی نیست،همهی خواستههاشون برآورده میشه!تازه،عذابشون هم نمیده.نه زلزلهای نه سیلی،نه سونامی،نه هیچی!
پینوشت: راستی یه زمانی خدا وبلاگ مینوشت!،ولی چند وقته فکر کنم خیلی سرش شلوغه و دستش بنده! یا شایدم از اینکه فیلترش کردن قهر کرده!
خدائیش خدای با حالی دارن این کافران.از یه طرف هیچکدومشون رو توی بهشت راه نمیده! و دربست همهاش رو در اختیار مسلمونها گذاشته،از طرف دیگه تو این دنیا کلی تحویلشون میگیره و از هیچ کدوم از نعمتهاش هم براشون دریغ نمیکنه!یعنی فقط کافیه لب تر کنن،برف که چیزی نیست،همهی خواستههاشون برآورده میشه!تازه،عذابشون هم نمیده.نه زلزلهای نه سیلی،نه سونامی،نه هیچی!
پینوشت: راستی یه زمانی خدا وبلاگ مینوشت!،ولی چند وقته فکر کنم خیلی سرش شلوغه و دستش بنده! یا شایدم از اینکه فیلترش کردن قهر کرده!
Wednesday, December 28, 2005
Tuesday, December 27, 2005
Sunday, December 25, 2005
خونهی قبلی که بودیم ماهوارهمون روی پشت بام بود و آنتنگردانش به راحتی میچرخید.هم تلستار ۱۲ رو میتونستیم بگیریم و هم هاتبرد رو.اما از وقتی که این خونه اومدیم،یعنی حدود یک سال و خوردهایه،فقط هاتبرد رو داریم.چون مجبور شدیم دیش رو روی دیوار بالکنمون وصل کنیم.البته کم پیش میاد ماهواره رو نگاه کنیم،مگر جام جم ایران،اون هم برای فوتبالی،سریالی چیزی.امروز دیدم کانالهای اینجا برنامههای خاصی ندارن و تقریبن بیشترشون دارن پاپ رو نشون میدن،ماهواره رو روشن کردم و دیدم ایول! به قولی،ایرانیها ترکوندن! تلویزیون تپش شده دو تا،شبخیز هم شده دو تا! (من نمیدونم اینا این پولها رو از کجاشون در میارن!) این وسط کانال یک شهرام همایون هم اضافه شده! درست مثل پارسال،پیرار سال در حال پرچم شیر و خورشید قالب کردن به مردم و احساسات مردم رو تحریک کردن! بقیه هم خداوکیلی تو بگو یک برنامهی درست حسابی دارن که آم چیزی ازش یاد بگیره،ندارن! همش یا آگهی بازرگانی،یا بساط کرم و وسائل آرایشی فروختن،یا آهنگ درخواستی!...آها مثل اینکه جدیدن خیلی مد شده این مجریها هر روز تو یه تلویزیون باشن! از این یکی به اون یکی.گویا از این تلویزیون به اون یکی پریدن فقط شامل مجریها نمیشه،خوانندهها هم همینطوریان! آخه مهرداد و شبخیز که تا چند وقت پیش سایهی همو با تیر میزدن و مهرداد تلویزیون شبخیز رو تحریم کرده بود که حق نداری از آهنگهای من پخش کنی!،اومده بود و داشت با حمید شبخیز مصاحبه میکرد و این به اون نون قرض میداد و اون از این هی تعریف میکرد!و خلاصه دل و قلوهای بود که این وسط رد و بدل میشد!
یه سری هم به این پیامسی زدم،فقط بگم اگه میخواین جک بخونین و یه کمی بخندین اساماسهایی که پایین این تلویزیون در حال رژه رفتن هستن رو بخونین! خدائی من که خیلی حال کردم با این مردم بیکار! یکی نوشته بود عمو بیا شام حاضره!!!!
یه شبکه سینمایی هم داریم مثلن! فیلمهای عهد دقیانوس رو که نه کیفیت خوبی دارن و نه صدای خوبی میاره پخش میکنه! انگار نه انگار یکی صد دفه از تلویزون های دیگه پخش شدن و هنوز هم میشن!
این فرزان دلجو هم با زنش نمیدونم چه اصراری دارن که باید حتمن تلویزیون داشته باشن! فکر کنم خودشون نمیدونن تصویرشون داره شطرنجی پخش میشه!
دیگه از بقیهشون چیزی نگم بهتره!ماشالله هزار ماشالله تلویزیونهامون هم مثل خوانندههامون هر روز مثل قارچ دارن سر در میارن و هی به تعداد این تلویزیونهای پربار اضافه میشه! همه هم مثل هم.تو بگو برنامههای یکیشون از اون یکی برتری داره،نداره!
باز جای شکرش باقیه،که نه تلویزیون ضیا اتابای اینور روی هاتبرد هست و نه رضا فاضلی و پارس و...دیگه چه جنگ زرگری میشد هر روز! باز هم خدا رو شکر که مجبور به دیدنشون نیستیم!
یه سری هم به این پیامسی زدم،فقط بگم اگه میخواین جک بخونین و یه کمی بخندین اساماسهایی که پایین این تلویزیون در حال رژه رفتن هستن رو بخونین! خدائی من که خیلی حال کردم با این مردم بیکار! یکی نوشته بود عمو بیا شام حاضره!!!!
یه شبکه سینمایی هم داریم مثلن! فیلمهای عهد دقیانوس رو که نه کیفیت خوبی دارن و نه صدای خوبی میاره پخش میکنه! انگار نه انگار یکی صد دفه از تلویزون های دیگه پخش شدن و هنوز هم میشن!
این فرزان دلجو هم با زنش نمیدونم چه اصراری دارن که باید حتمن تلویزیون داشته باشن! فکر کنم خودشون نمیدونن تصویرشون داره شطرنجی پخش میشه!
دیگه از بقیهشون چیزی نگم بهتره!ماشالله هزار ماشالله تلویزیونهامون هم مثل خوانندههامون هر روز مثل قارچ دارن سر در میارن و هی به تعداد این تلویزیونهای پربار اضافه میشه! همه هم مثل هم.تو بگو برنامههای یکیشون از اون یکی برتری داره،نداره!
باز جای شکرش باقیه،که نه تلویزیون ضیا اتابای اینور روی هاتبرد هست و نه رضا فاضلی و پارس و...دیگه چه جنگ زرگری میشد هر روز! باز هم خدا رو شکر که مجبور به دیدنشون نیستیم!
Saturday, December 24, 2005
من با اجازهتون به مدت ۴۸ ساعت عین یه مرده افتاده بودم گوشهی خونه.اون جشن دیروز رو هم نتونستم برم بس که تب و لرز داشتم.امروز حس کردم اگه بلند نشم خونه کرم میزنه! چشمتون روز بد نبینه آقشوهره چنان همه جا رو ریخته بود به هم که با دیدنِ خونه دوباره تب کردم!...سینک ظرفشوئی پر از تفالهی چایی و ظرفهای نشسته!،کف خونه پر از پوست پسته و آشغالهای ریز و درشت!،توی یخچال رو نگاه کردم دیدم بشقاب کره پنیر خالیه،پنیرش رو خورده بود و بشقاب رو همینطوری خالی تو یخچال گذاشته بود! روی اوپن یه عالمه لکهی چایی.حالا دیگه بماند که رو گاز و کابینتها و... رو به چه روزی انداخته بود!
خدابیامرزه مادر بزرگم رو،همیشه میگفت خونهای که زنی توش نباشه و یا خانوم خونه مریض باشه،دیگه اون خونه نوری نداره! اصلن رنگ و روی خونه به زنِ خونهست.خداوکیلی همینطوری هم هست.تا اونجایی که میدونم اکثر مردهای ایرانی از خانهداری چیزی سرشون نمیشه.حالا خانهداری پیشکششون،ای کاش یه کمی مریضداری بلد باشن! بدبختانه این رو هم بلد نیستن.وقتی خانوم خونه مریض میشه دیگه قوز بالا قوز!
ببینم شوهرهای شما هم همینجوریان؟
خدابیامرزه مادر بزرگم رو،همیشه میگفت خونهای که زنی توش نباشه و یا خانوم خونه مریض باشه،دیگه اون خونه نوری نداره! اصلن رنگ و روی خونه به زنِ خونهست.خداوکیلی همینطوری هم هست.تا اونجایی که میدونم اکثر مردهای ایرانی از خانهداری چیزی سرشون نمیشه.حالا خانهداری پیشکششون،ای کاش یه کمی مریضداری بلد باشن! بدبختانه این رو هم بلد نیستن.وقتی خانوم خونه مریض میشه دیگه قوز بالا قوز!
ببینم شوهرهای شما هم همینجوریان؟
Thursday, December 22, 2005
خب من اون پینوشت رو نوشتم وبلاگم خود به خود پینگ شد گفتم بد نیست یه لینک توپ بدم :)
جان من،زیاد نه،یه ۶ دقیقه وقت بذارین و اینو گوش بدین.بعدشم محکم دو دستی بکوبین تو سر...تو سر...هیچکی! بعدن خوتون میفهمین تو سر کی باید کوبیده بشه!
جان من،زیاد نه،یه ۶ دقیقه وقت بذارین و اینو گوش بدین.بعدشم محکم دو دستی بکوبین تو سر...تو سر...هیچکی! بعدن خوتون میفهمین تو سر کی باید کوبیده بشه!
دکتر یه شربتی رو برام تجویز کرده که عینهو زهرمار میمونه! از بچگی با دارو خوردن مشکل داشتم.البته قرص میخوردم ولی شربتهای تلخ و آمپول رو به زور گول خوردن و دست و پا گرفتن و تو چشمام فوت کردن میخوردم! دیروز هم یه قاشق از این شربته خوردم یعنی باید تو اون لحظه قیافهی منو میدیدین که چه شکلی شده بودم! بعد از اون گفتم دیگه عمرن من از این زهرمار بخورم.امروز آقشوهره به زور دهنمو باز کرد و یه قاشقش رو ریخت تو حلقم! خدائی تلخیش به کنار،ولی عجب شربتی بود که با دو قاشق حالم رو جا آورد.
الان که این پایین رو خوندم دیدم چقدر بچه ننه بازی در آوردم! خواستم پاکش کنم بعد دیدم من هیچوقت همچین قراری رو با خودم نداشتم که فقط روزهای خوبم رو اینجا ثبت کنم.بعضی وقتها باید دلتنگیها هم ثبت بشن.
بگذریم.فردا به مناسبت کریسمس و همینطور آخرین روز تحصیل در سال دو هزار و پنج یه جشن کوچولو توی کلاسمون داریم.قرار شد هر کی یه چیزی بیاره،یکی قهوه،یکی شکر،و یکی آب میوه و شکلات و... نمیدونم تو اون لحظه خدا زد پس کلهی من و گفت تو هم بگو منم نونبرنجی میارم؟!...به هر حال شری دادم دست خودم.حالا بگو با این حال زارت مگه میتونی با این هوا بری اون سر شهر و نونبرنجی بخری!! پاشم برم ببینم چه خاکی بر سرم میریزم!
پینوشت:خب به میمنت و مبارکی مشکل نونبرنجی حل شد.عصری که آقشوهره برگشت یه بسته نونبرنجی هم دستش بود! نگو همون دیروز زنگ زده به یکی از دوستاش که خونهشون نزدیک فروشگاه ایرانی هستش سفارش کرده و اون هم زحمتشو کشیده بود :)
الان که این پایین رو خوندم دیدم چقدر بچه ننه بازی در آوردم! خواستم پاکش کنم بعد دیدم من هیچوقت همچین قراری رو با خودم نداشتم که فقط روزهای خوبم رو اینجا ثبت کنم.بعضی وقتها باید دلتنگیها هم ثبت بشن.
بگذریم.فردا به مناسبت کریسمس و همینطور آخرین روز تحصیل در سال دو هزار و پنج یه جشن کوچولو توی کلاسمون داریم.قرار شد هر کی یه چیزی بیاره،یکی قهوه،یکی شکر،و یکی آب میوه و شکلات و... نمیدونم تو اون لحظه خدا زد پس کلهی من و گفت تو هم بگو منم نونبرنجی میارم؟!...به هر حال شری دادم دست خودم.حالا بگو با این حال زارت مگه میتونی با این هوا بری اون سر شهر و نونبرنجی بخری!! پاشم برم ببینم چه خاکی بر سرم میریزم!
پینوشت:خب به میمنت و مبارکی مشکل نونبرنجی حل شد.عصری که آقشوهره برگشت یه بسته نونبرنجی هم دستش بود! نگو همون دیروز زنگ زده به یکی از دوستاش که خونهشون نزدیک فروشگاه ایرانی هستش سفارش کرده و اون هم زحمتشو کشیده بود :)
Wednesday, December 21, 2005
یه ویروس بیپدر و مادر تو بدنم رخنه کرده!...تموم گلوم چرک کرده،اینقدر فینفین کردم که دماغم قرمزی شده و فکر کنم فرداست عین مار پوست بندازه!...ظهر به زور خودمو رسوندم خونه با هر زحمتی بود یه ذره سوپ درست کردم و خوردم بعدش رفتم زیر دو سه تا پتو تا همین نیم ساعت پیش.خواب دیدم مادر نشسته بالای سرم و مثل اون موقعها که سرما میخوردم دستمال خیس کرده و گذاشته رو پیشونیم.سرم رو بلند کردم دیدم همه جا تاریکه.نه از مادر خبری بود و نه از هیچکس دیگه.گلوم خشکِ خشک شده بود.نمیدونین چقدر احساس بدی بهم دست داد.برای اولین بار احساس تنهایی شدید کردم.چقدر بده آدم تو اینجوری مواقع هیچ فامیل و آشنایی رو نزدیکش نداشته باشه.اگه مامان بود مگه میذاشت از جام بلند شم.اگه مامان بود...
فکر کنم به محض اینکه آقشوهره برگرده اولین کاری که بکنم بپرم بغلش و این بغض لعنتی رو بشکنم!
حالم از هرچی شب یلدا و عید و هر کوفت و زهرماری که آدمو یاد خاطرههای گذشته میاندازه به هم میخوره! عدل باید من همچین شبی مریض بشم و اونوقت فکر کنم همهی فامیل اونور الان جمع شدن دور هم و ما...
خدااا من مامانمو میخواااااام!!!همین الان! توی همین لحظه!
فکر کنم به محض اینکه آقشوهره برگرده اولین کاری که بکنم بپرم بغلش و این بغض لعنتی رو بشکنم!
حالم از هرچی شب یلدا و عید و هر کوفت و زهرماری که آدمو یاد خاطرههای گذشته میاندازه به هم میخوره! عدل باید من همچین شبی مریض بشم و اونوقت فکر کنم همهی فامیل اونور الان جمع شدن دور هم و ما...
خدااا من مامانمو میخواااااام!!!همین الان! توی همین لحظه!
Monday, December 19, 2005
۱- ای خدا چی میشد یه لهجهی درست و حسابی به چینیها میدادی و یه عقلی به ما ایرانیها و یه ذره هوش و ذکاوت به این بلژیکیهای خنگول!...دیشب مثلن برنامه انتخاب میس بلژیک بود.بماند که فینالیستها یکی از یکی بیریختتر و بیشترشون صورتها کشیده و دماغها تو اوت و خلاصه آخر سر هم یکی از همین بیریختها انتخاب شد!،من فقط موندم دختری که ندونه سرزمین مادریاش چند تا همسایه داره!! چجوری میاد و کاندید دختر شایسته میشه و حتی تا جز پنج نفر آخر هم میاد بالا؟!!
۲- آخر سر من از دست این خنگولهای محترم! سر به بیابون میذارم!...پسر همکلاسیم ازم میخواد کلمهای رو براش هجی کنم،طبق عادت حرف w رو دابلیو تلفظ میکنم،(دابلیو به زبان هلندی "و" تلفظ میشه) یه دفه چهار چشمی بر میگرده و میگه دابلیو؟!...میگم ببخشید منظورم "و" بود و حواسم نبود انگلیسیاش رو تلفظ کردم.با تعجب میگه هاااا؟ مگه در زبان انگلیسی به "و" میگن دابلیو؟...میگم خب آره،یعنی تو نمیدونستی؟...میگه نه!...چند لحظه میره تو فکر بعد میگه آها فهمیدم چون شکل دو تا v کنار هم داره لابد برای همین بهش میگن دابلیو!...بازم برای چند لحظه دیگه هی با خودش درگیره،انگار چیز جدیدی رو کشف کرده باشه،هی با خودش تکرار میکنه دابلیو،یعنی دابل یو!!
۳- به قول زیتون متروایه:) ...مترو شلوغ بود و میشه گفت جای سوزن انداختن نداشت.ملت هر کدوم خودشونو به میله و در دیوار مترو آویزون کرده بودن،یه دفه یه خانومی هولزنان از اون تهِ مترو اومد.فکر کنم داشت میرفت جلو تیکت بخره.خانومه از این کولیهای رومانی یا چه میدونم کوزویی بود.بدون اینکه ببخشیدی بگه هی زور میزد و ملت رو هول میداد.یه دفه یه خانومه برگشت گفت به جای زور زدن برای رد شدن،یه کمی زور بزن دو کیلو لاغر شی تا بتونی راحت رد شی!!! و شلیک خندهی ملت که مترو رو در بر گرفت.
۴- توی این مجلههایی که از ایران برام فرستادن خیلی چیزهای بدرد بخوری پیدا کردم! مثلن تعداد خیلی زیادی نکات ریز خانه داری!!...من برای جدا کردنِ آدامس از لباس و یا چه میدونم قالی و...نمیدونستم باید چیکار کنم.چون فکر میکردم فقط با نفت پاک میشه و اینجا هم قربونش برم نفت پیدا نمیشه! ولی اینجا نوشته بود برای جدا کردنِ آدامس از لباس یا هر چیز دیگهای از یک تکه یخ استفاده کنید!...یا اینکه اگه غذای آدم شور بشه یه دونه سیبزمینی رو قاچ میکنی و میاندازی توی غذا و شوریاش رو میگیره! و خیلی چیزهای دیگه که دونستنشون برای شما خرج داره :)
۵- آقا بلاخره ما هم برنده یه چیزی شدیم تو این مملکت! ...یه دونه آیپاد نانو (دلتون بسوزه:) که خدائیش به موقع بود.چون مال خودم یه جورایی آخر عمرش رسیده بود...راستی من نمیدونستم آهنگهای معین رو با اینا گوش دادن توی اتوبوس و مترو خیلی میچسبه :) بخصوص این آهنگ و این یکیش که بعد از چند سال هنوز هم از آهنگهای محبوب من هستن.
۶- چقدر ملت بدبختی هستیم ما!...چراغونی و آتیش بازی و همهی مراسمات سال نو رو ازمون گرفتن و به جاش نیمهی شعبان و چه میدونم سالروز ولادت فلان امام رو همه جا چراغونی میکنن!،شب ۲۲ بهمن همه میرن پشت بامها و تفنگ بازی و آتیش بازیهای رنگ و وارنگی که آسمون ایران رو به مناسبت ورود خمینی نور افشانی کنن!! و حالا تعطیلی سیزده بدر رو برداشتن و به جاش روز گور به گور شدن خمینی رو تعطیل میکنن!...آهای،با شمام...محض رضای خدا یه خورده به خودتون بیاین و چشمهاتون رو باز کنین ببینین که چی داره به سرمون میاد!! فقط ببینین،نمیخواد کاری بکنین!
۲- آخر سر من از دست این خنگولهای محترم! سر به بیابون میذارم!...پسر همکلاسیم ازم میخواد کلمهای رو براش هجی کنم،طبق عادت حرف w رو دابلیو تلفظ میکنم،(دابلیو به زبان هلندی "و" تلفظ میشه) یه دفه چهار چشمی بر میگرده و میگه دابلیو؟!...میگم ببخشید منظورم "و" بود و حواسم نبود انگلیسیاش رو تلفظ کردم.با تعجب میگه هاااا؟ مگه در زبان انگلیسی به "و" میگن دابلیو؟...میگم خب آره،یعنی تو نمیدونستی؟...میگه نه!...چند لحظه میره تو فکر بعد میگه آها فهمیدم چون شکل دو تا v کنار هم داره لابد برای همین بهش میگن دابلیو!...بازم برای چند لحظه دیگه هی با خودش درگیره،انگار چیز جدیدی رو کشف کرده باشه،هی با خودش تکرار میکنه دابلیو،یعنی دابل یو!!
۳- به قول زیتون متروایه:) ...مترو شلوغ بود و میشه گفت جای سوزن انداختن نداشت.ملت هر کدوم خودشونو به میله و در دیوار مترو آویزون کرده بودن،یه دفه یه خانومی هولزنان از اون تهِ مترو اومد.فکر کنم داشت میرفت جلو تیکت بخره.خانومه از این کولیهای رومانی یا چه میدونم کوزویی بود.بدون اینکه ببخشیدی بگه هی زور میزد و ملت رو هول میداد.یه دفه یه خانومه برگشت گفت به جای زور زدن برای رد شدن،یه کمی زور بزن دو کیلو لاغر شی تا بتونی راحت رد شی!!! و شلیک خندهی ملت که مترو رو در بر گرفت.
۴- توی این مجلههایی که از ایران برام فرستادن خیلی چیزهای بدرد بخوری پیدا کردم! مثلن تعداد خیلی زیادی نکات ریز خانه داری!!...من برای جدا کردنِ آدامس از لباس و یا چه میدونم قالی و...نمیدونستم باید چیکار کنم.چون فکر میکردم فقط با نفت پاک میشه و اینجا هم قربونش برم نفت پیدا نمیشه! ولی اینجا نوشته بود برای جدا کردنِ آدامس از لباس یا هر چیز دیگهای از یک تکه یخ استفاده کنید!...یا اینکه اگه غذای آدم شور بشه یه دونه سیبزمینی رو قاچ میکنی و میاندازی توی غذا و شوریاش رو میگیره! و خیلی چیزهای دیگه که دونستنشون برای شما خرج داره :)
۵- آقا بلاخره ما هم برنده یه چیزی شدیم تو این مملکت! ...یه دونه آیپاد نانو (دلتون بسوزه:) که خدائیش به موقع بود.چون مال خودم یه جورایی آخر عمرش رسیده بود...راستی من نمیدونستم آهنگهای معین رو با اینا گوش دادن توی اتوبوس و مترو خیلی میچسبه :) بخصوص این آهنگ و این یکیش که بعد از چند سال هنوز هم از آهنگهای محبوب من هستن.
۶- چقدر ملت بدبختی هستیم ما!...چراغونی و آتیش بازی و همهی مراسمات سال نو رو ازمون گرفتن و به جاش نیمهی شعبان و چه میدونم سالروز ولادت فلان امام رو همه جا چراغونی میکنن!،شب ۲۲ بهمن همه میرن پشت بامها و تفنگ بازی و آتیش بازیهای رنگ و وارنگی که آسمون ایران رو به مناسبت ورود خمینی نور افشانی کنن!! و حالا تعطیلی سیزده بدر رو برداشتن و به جاش روز گور به گور شدن خمینی رو تعطیل میکنن!...آهای،با شمام...محض رضای خدا یه خورده به خودتون بیاین و چشمهاتون رو باز کنین ببینین که چی داره به سرمون میاد!! فقط ببینین،نمیخواد کاری بکنین!
Saturday, December 17, 2005
تهران که بودیم یک همسایه داشتیم که بینهایت مذهبی بودن.یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین!...البته بماند که خیلی از چیزهاشون هم تظاهر بود و مثلن از رو چادر به سر و از زیر عریان!...اصلیتشون تبریزی بودن.اینم تو پرانتز بگم که تبریزیها خیلی مهربون و خونگرم و مهموننواز هستن،فقط دو تا عیب دارن: یکی اینکه بیش از اندازه مذهبی هستن و دوم اینکه باید خودتو بکشی که فارسی جوابت رو بدن! اینو در سفری که به تبریز داشتیم فهمیدم.بگذریم.از اصل موضوع دور نشیم.همسایه مذهبی ما درست دو ماه محرم و صفر رو عزاداری داشتن تو خونهشون.آدم که وارد خونهشون میشد زهر ترک میشد بس که پارچهی سیاه از در و دیوار و سقف خونهشون آویزون بود!
هر روز مجلس عزاداری داشتن و گریه و زاری و جیغ و داد خانومهایی که جمع میشدن خونهشون!...خب تا اینجا که اشکالی نداره،بلاخره اونا هم واسه خودشون اعتقاداتی داشتن.اما اینا برای این جمع میشدن که اهلبیت رو خونهی این همسایهی ما زیارت کنن! یه روز امام حسین و یه روز علی و نقی و تقی و خلاصه برو تا آخر!
حالا اهلبیت چجوری میاومدن؟...به شکل یه نور گوشهی سالنشون ظاهر میشدن برای چند لحظه و دوباره میرفتن!...جالب اینجا بود که همزمان با نوری که میومد رو دیوار جیغ و داد و هواری بود که صداش تا هفت تا کوچه اونورتر میرفت!
یه روز گفتم برم ببینم چه خبره. شاید اصلن راست بگن و ما هم با ایمان شدیم!...رفتم نشستم و روضه خونی و ذکر و همه تسبیح به دست و باز یه دفعه جیغ یه عده از خانوما بلند شد! و حمله به گوشهی سالن و دیوار خونه رو ماچ کردن!
منم عین این خنگها فقط نگاه میکردم و کمکم داشت باورم میشد که اهل بیت به این خونه رفت و آمد دارن!...یه یک ساعتی به همین روال گذشت،یعنی چند لحظه اون نوره میومد و بعد برای چند دقیقهای ناپدید میشد و دوباره ظاهر میشد! هر بار هم خانومها خودشون رو تیکه پاره میکردن و اشک و آه و مفی بود که پاک میکردن! تا اینکه باز سر و صدای چند از خانومها بلند شد و اینبار نه از صدا کردن ائمه خبری بود و نه از قربون صدقه رفتن و اشک و آه! بلکه دعوا بود و فحش و فحشکاری و گیس کشی! و همه ریختن سر یکی از خانومها که اتفاقن افغانی بود.از لای جمعیت خودمو رسوندم نزدیک و دیدم بعله یک عدد چراغقوه کشف و ضبط شده! چی شده،کی کرده،بلاخره صاحب نور پیدا شد! سرکار خانوم افغانیِ سُنی برای سرکار گذاشتنِ خانومهای ایرانی شیعه! هر روز این چراغقوه رو با خودش میاره و از زیر چادرش هی روی دیوار روبروش روشن و خاموشش میکنه و صاحبخونه و مهمونهاش هم با چه افتخاری فکر میکردن اهلبیت میاد خونهی اینا!!
من که یادم نیست،ولی شنیدم یه مدت ایرانیها تو ماه دنبال خمینی میگشتند! و حالا هم دنبال هالهی نور دور کلهی احمدینژاد!
خلاصه که از خودمون خرافاتیتر فقط خودمونیم!
هر روز مجلس عزاداری داشتن و گریه و زاری و جیغ و داد خانومهایی که جمع میشدن خونهشون!...خب تا اینجا که اشکالی نداره،بلاخره اونا هم واسه خودشون اعتقاداتی داشتن.اما اینا برای این جمع میشدن که اهلبیت رو خونهی این همسایهی ما زیارت کنن! یه روز امام حسین و یه روز علی و نقی و تقی و خلاصه برو تا آخر!
حالا اهلبیت چجوری میاومدن؟...به شکل یه نور گوشهی سالنشون ظاهر میشدن برای چند لحظه و دوباره میرفتن!...جالب اینجا بود که همزمان با نوری که میومد رو دیوار جیغ و داد و هواری بود که صداش تا هفت تا کوچه اونورتر میرفت!
یه روز گفتم برم ببینم چه خبره. شاید اصلن راست بگن و ما هم با ایمان شدیم!...رفتم نشستم و روضه خونی و ذکر و همه تسبیح به دست و باز یه دفعه جیغ یه عده از خانوما بلند شد! و حمله به گوشهی سالن و دیوار خونه رو ماچ کردن!
منم عین این خنگها فقط نگاه میکردم و کمکم داشت باورم میشد که اهل بیت به این خونه رفت و آمد دارن!...یه یک ساعتی به همین روال گذشت،یعنی چند لحظه اون نوره میومد و بعد برای چند دقیقهای ناپدید میشد و دوباره ظاهر میشد! هر بار هم خانومها خودشون رو تیکه پاره میکردن و اشک و آه و مفی بود که پاک میکردن! تا اینکه باز سر و صدای چند از خانومها بلند شد و اینبار نه از صدا کردن ائمه خبری بود و نه از قربون صدقه رفتن و اشک و آه! بلکه دعوا بود و فحش و فحشکاری و گیس کشی! و همه ریختن سر یکی از خانومها که اتفاقن افغانی بود.از لای جمعیت خودمو رسوندم نزدیک و دیدم بعله یک عدد چراغقوه کشف و ضبط شده! چی شده،کی کرده،بلاخره صاحب نور پیدا شد! سرکار خانوم افغانیِ سُنی برای سرکار گذاشتنِ خانومهای ایرانی شیعه! هر روز این چراغقوه رو با خودش میاره و از زیر چادرش هی روی دیوار روبروش روشن و خاموشش میکنه و صاحبخونه و مهمونهاش هم با چه افتخاری فکر میکردن اهلبیت میاد خونهی اینا!!
من که یادم نیست،ولی شنیدم یه مدت ایرانیها تو ماه دنبال خمینی میگشتند! و حالا هم دنبال هالهی نور دور کلهی احمدینژاد!
خلاصه که از خودمون خرافاتیتر فقط خودمونیم!
Wednesday, December 14, 2005
توی خیاطی یه پسر افغانی که مغازهاش نزدیکیهای خونهمونه،آقشوهره با یک خانوم ایرانیالاصل آشنا میشه که سرگذشت عجیبی داشته.اونجوری که خودش تعریف میکرده ۴۳ سال پیش پدر و مادرش به همراه خود خانومه که اون موقع ۶ ماهه بوده،میان بلژیک برای مسافرت.از بخت بد، پدر و مادره کشته میشن(حالا چجوری و چراش معلوم نیست) میمونه دختر ۶ ماههشون که یه آقای یهودی در راه خدا میبره بزرگش میکنه تا سن ۶ سالگی.از شانس بدی که داره، پدرخوندههه هم میمیره و اونو میسپاره به یکی از دوستاش.دوست پدرخوندههه هم دختر ۶ ساله رو با خودش میبره آمریکا و اونجا تحصیل میکنه و درس میخونه تا ۱۸ سالگی.بعد از ۱۸ سالگی دوباره برمیگرده بلژیک و اینجا ادامه تحصیل میده و وکیل میشه.
آقشوهره میگفت همش میگه خیلی دلم میخواد یه سفر برم ایران ولی نمیتونم! من فکر کردم شاید بخاطر اینکه یهودی باشه بترسه.اما خودش گفته مسیحییه و دلش میخواد مسلمون بشه!...حالا آخرش هم نفهمیده از چی میترسه.
از وقتی که سرگذشتاش رو شنیدم خیلی دلم براش میسوزه.فکرش رو بکنین آدم تو این دنیا هیچکس رو نداشته باشه! نه پدر،نه مادری،نه خواهر و برادری،نه حتی قوم و فامیلی!
خیلی دلم میخواست میشد یه جورایی بهش کمک کنم تا خانوادهاش رو پیدا کنه.البته نسل اولشون که فکر نکنم کسی ازشون زنده باشه و نسل دوم هم ممکنه از سرگذشت پدر و مادره باخبر باشن ولی از کجا معلوم بدونن همچین دختری داشتن.
بدبختانه هیچ اسم و نشونی هم نداره،نه اسم پدر و مادرش رو میدونه و نه حتی میدونه اهل کجای ایران بودن.البته طفلکی به سنی نبوده که اسم پدر و مادرش رو بدونه.خلاصه گفتم داستانش رو اینجا بنویسم،شاید،ای خدا رو چه دیدی،یکی پیدا شد و گفت من پدر و مادرش رو میشناختم!!
پینوشت: مرسی از همهی تبریکاتتون.هر دومون کلی کیفور شدیم.بازم ممنون و کلی آرزوهای خوب خوب برای تکتکتون.
آقشوهره میگفت همش میگه خیلی دلم میخواد یه سفر برم ایران ولی نمیتونم! من فکر کردم شاید بخاطر اینکه یهودی باشه بترسه.اما خودش گفته مسیحییه و دلش میخواد مسلمون بشه!...حالا آخرش هم نفهمیده از چی میترسه.
از وقتی که سرگذشتاش رو شنیدم خیلی دلم براش میسوزه.فکرش رو بکنین آدم تو این دنیا هیچکس رو نداشته باشه! نه پدر،نه مادری،نه خواهر و برادری،نه حتی قوم و فامیلی!
خیلی دلم میخواست میشد یه جورایی بهش کمک کنم تا خانوادهاش رو پیدا کنه.البته نسل اولشون که فکر نکنم کسی ازشون زنده باشه و نسل دوم هم ممکنه از سرگذشت پدر و مادره باخبر باشن ولی از کجا معلوم بدونن همچین دختری داشتن.
بدبختانه هیچ اسم و نشونی هم نداره،نه اسم پدر و مادرش رو میدونه و نه حتی میدونه اهل کجای ایران بودن.البته طفلکی به سنی نبوده که اسم پدر و مادرش رو بدونه.خلاصه گفتم داستانش رو اینجا بنویسم،شاید،ای خدا رو چه دیدی،یکی پیدا شد و گفت من پدر و مادرش رو میشناختم!!
پینوشت: مرسی از همهی تبریکاتتون.هر دومون کلی کیفور شدیم.بازم ممنون و کلی آرزوهای خوب خوب برای تکتکتون.
Tuesday, December 13, 2005
Monday, December 12, 2005
ای کاش همهی تابلوهای راهنمائی و رانندگی شبیه تابلو قاشق و چنگال(رستوران) بودن...
پینوشت: تعجب نکنین! بلاخره چند روزی سر و کله زدن با این تابلوهای کوفتی نتیجهاش همین میشه دیگه!
پینوشت ۲: تو رو خدا شانس ما رو میبینین! حالا که یه دستی کشیدم سر و روی اینجا،این پرشینگیگ کوفتی به کل نابود شد.فکر کنم بساطمو باید ببرم جای دیگه پهن کنم!
پینوشت ۳: ببینم پس چرا من هیچ کجی نمیبینم اینجا؟...میشه بگین کجاشو کج میبینین؟
پینوشت: تعجب نکنین! بلاخره چند روزی سر و کله زدن با این تابلوهای کوفتی نتیجهاش همین میشه دیگه!
پینوشت ۲: تو رو خدا شانس ما رو میبینین! حالا که یه دستی کشیدم سر و روی اینجا،این پرشینگیگ کوفتی به کل نابود شد.فکر کنم بساطمو باید ببرم جای دیگه پهن کنم!
پینوشت ۳: ببینم پس چرا من هیچ کجی نمیبینم اینجا؟...میشه بگین کجاشو کج میبینین؟
Sunday, December 11, 2005
نشستیم با هم در مورد مرگ حرف میزنیم! انگار هیچ موضوعی بهتر از این گیر نیاورده باشیم!...من میگم اصلن و ابدن دلم نمیخواد از شصت سال بیشتر عمر کنم.دوست ندارم وقتی شصت ساله شدم به عنوان یه آدمی که تاریخ مصرفاش گذشته بشینم گوشهی خونه و منتظر روز مرگام بشینم.(حالا به بالای شصت سالهها بر نخوره!بدبختانه نمیدونم چرا این احساس رو دارم!)دلم میخواد یه سالی یه روزی بین همون دههی پنجاه تا شصت به طور خیلی ناگهانی بمیرم...میگه مثل همینهایی که تو هواپیما بودن،یا ساکنین بلوک!
میگم اوه،اصلن حرفشم نزن! کجای این مُردن ناگهانی بود؟...بیچارهها حداقل بیست دقیقهای تو آتیش دست و پا زدن! حالا آدم بمیره بعد بسوزوناش باز یه چیزی،ولی اینکه زنده زنده بیافتی تو آتیش...نه من نیستم!...تازه،یه وصیت هم دارم برات!...میگه از کجا معلومه من از تو زودتر نمیرم؟ میگم خب تو که میخوای از شصت بیشتر عمر کنی،پس به احتمال زیاد من زودتر از تو میمیرم!...میخنده.میگه خب حالا بگو ببینم این وصیتات رو،یه کاریش میکنیم دیگه!...میگم قول بده منو تو قبر نذاری! من اصلن دوست ندارم خوراک کرم و مورچه بشم! تازه،اون به کنار،حوصله سر و کله زدن و جواب پس دادن به نمایندههای خدا رو ندارم که قراره شب اول قبر بیان سراغم! البته اگر همچین چیزی وجود داشته باشه!
برای چند لحظه میرم تو فکر و بعد رو میکنم بهش و میگم تو فقط یه کاری بکن،منو بذار تو یه تابوت و بنداز تو دریا.خوراک کوسهها بشم بهتره از کرم و مورچهست!
میگه خب اگه من دلم تنگ شد و خواستم بیام پیشت،یه قبری نداشته باشی که بیام اونجا؟...میگم هر وقت دلت تنگ شد برو ساحل و به دریا نگاه کن.من همونجام توی اون دریای بزرگ...
میگم اوه،اصلن حرفشم نزن! کجای این مُردن ناگهانی بود؟...بیچارهها حداقل بیست دقیقهای تو آتیش دست و پا زدن! حالا آدم بمیره بعد بسوزوناش باز یه چیزی،ولی اینکه زنده زنده بیافتی تو آتیش...نه من نیستم!...تازه،یه وصیت هم دارم برات!...میگه از کجا معلومه من از تو زودتر نمیرم؟ میگم خب تو که میخوای از شصت بیشتر عمر کنی،پس به احتمال زیاد من زودتر از تو میمیرم!...میخنده.میگه خب حالا بگو ببینم این وصیتات رو،یه کاریش میکنیم دیگه!...میگم قول بده منو تو قبر نذاری! من اصلن دوست ندارم خوراک کرم و مورچه بشم! تازه،اون به کنار،حوصله سر و کله زدن و جواب پس دادن به نمایندههای خدا رو ندارم که قراره شب اول قبر بیان سراغم! البته اگر همچین چیزی وجود داشته باشه!
برای چند لحظه میرم تو فکر و بعد رو میکنم بهش و میگم تو فقط یه کاری بکن،منو بذار تو یه تابوت و بنداز تو دریا.خوراک کوسهها بشم بهتره از کرم و مورچهست!
میگه خب اگه من دلم تنگ شد و خواستم بیام پیشت،یه قبری نداشته باشی که بیام اونجا؟...میگم هر وقت دلت تنگ شد برو ساحل و به دریا نگاه کن.من همونجام توی اون دریای بزرگ...
Friday, December 09, 2005
خب اینم از تغییرات.البته چون زیاد نیست،ممکنه به چشم نیاد.اما به غُرزنانِ محترم باید بگم که دیگه خبری از اون فلش نیست.حالا دیگه اگه اینجا دیر لود بشه بنده بیتقصیرم و بهتره غرهاتون رو بر سر جناب وزیر مخابرات خالی کنین با این اینترنت لاکپشتیشون!
دیگه اینکه کمی تا حدودی گند زدم به کامنتدونی و دیگه حوصله نداشتم درستش کنم.حالا باشه واسه بعد.لینکدونی هم فعلن بیخیالش شدم.
آها این عنوان گذاشتن رو هم برداشتم چون راستش بعضی وقتها عنوان پیدا کردن از خود نوشته سختتره!برای همین هر وقت دوست داشتم عنوان میذارم.دیگه این گوشه هم به فرمایشات جناب بوبن مزین شد که کسی فکر نکنه من برای نویسنده شدن مینویسم! اینجا چیز زیادی پیدا نمیشه جز همون تراوشات و غر زدنها و دلتنگیهای ذهن یک غربتی که قبلن بود و برای همیشه هم همینطور خواهد بود!
همین دیگه.پیشنهادی،انتقادی، غُری،! چیزی داشتین ما در خدمتیم!
دیگه اینکه کمی تا حدودی گند زدم به کامنتدونی و دیگه حوصله نداشتم درستش کنم.حالا باشه واسه بعد.لینکدونی هم فعلن بیخیالش شدم.
آها این عنوان گذاشتن رو هم برداشتم چون راستش بعضی وقتها عنوان پیدا کردن از خود نوشته سختتره!برای همین هر وقت دوست داشتم عنوان میذارم.دیگه این گوشه هم به فرمایشات جناب بوبن مزین شد که کسی فکر نکنه من برای نویسنده شدن مینویسم! اینجا چیز زیادی پیدا نمیشه جز همون تراوشات و غر زدنها و دلتنگیهای ذهن یک غربتی که قبلن بود و برای همیشه هم همینطور خواهد بود!
همین دیگه.پیشنهادی،انتقادی، غُری،! چیزی داشتین ما در خدمتیم!
Wednesday, December 07, 2005
انسانم آرزوست...
هر چی میخواستم بگم و هر چی ناگفته بود رو در این نوشتهی ف.م.سخن پیدا میکنین.گیرم من هم همین حرفها رو تکرار کردم.من،تو،او،آنها...چند ساله داریم میگیم و میگیم و میگیم؟ اصلن چرا میگیم؟ به کی میگیم؟مگه گوش شنوایی وجود داره؟...آتش سوزی قطار نیشابور رو یادمون مونده؟آدمهایی که اونجا جزغاله شدن چی؟...نه بابا! کی اونو یادش میاد! همون یکی دو هفتهی اول کمی غر میزنیم و کمی فحش میدیم و انتقاد میکنیم و...بعدش دیگه فراموش میشن.اینها هم همینطور.فراموش میکنیم و میسپاریم به بایگانی خاطرههامون تا اینکه دوباره شبیه همچین اتفاقی بیافته! اونوقت باز هم یه هفتهای رو با غر زدن طی میکنیم و میریم پی کار و زندگی خودمون! دیگه فکرشو نمیکنیم که شاید قربانی بعدی خودمون باشیم!
چرا؟ واقعن چرا؟
چرا خفهخون گرفتیم؟ چرا هر چی میخوان به سرمون میارن و جیکمون هم در نمیاد؟حتمن باید صد نفر-صد نفر خاکستر بشن تا یه ذره به خودمون بیایم؟
فکر میکنین چی میشه اگه یک هفته با این هواپیماها عهد دقیانوسیشون مسافرت نکرد؟ نمیشه یک هفته اعتصاب کرد و این شرکتهای هواپیمایی رو تحریم کرد؟...اونوقت حساب کار میاد دستشون. آقای محترم،خانوم عزیز،به خدا اگه یک هفته دیرتر مسافرت کنی آسمون به زمین نمیاد! اقل کمش با اطمینان خاطر میتونی مسافرت کنی.
ولی فکر میکنین این کار عملییه؟
پینوشت: و منوچهر نوذری هم رفت...
چرا؟ واقعن چرا؟
چرا خفهخون گرفتیم؟ چرا هر چی میخوان به سرمون میارن و جیکمون هم در نمیاد؟حتمن باید صد نفر-صد نفر خاکستر بشن تا یه ذره به خودمون بیایم؟
فکر میکنین چی میشه اگه یک هفته با این هواپیماها عهد دقیانوسیشون مسافرت نکرد؟ نمیشه یک هفته اعتصاب کرد و این شرکتهای هواپیمایی رو تحریم کرد؟...اونوقت حساب کار میاد دستشون. آقای محترم،خانوم عزیز،به خدا اگه یک هفته دیرتر مسافرت کنی آسمون به زمین نمیاد! اقل کمش با اطمینان خاطر میتونی مسافرت کنی.
ولی فکر میکنین این کار عملییه؟
پینوشت: و منوچهر نوذری هم رفت...
Sunday, December 04, 2005
قر و قاطی
۱- همه جا پر شده از حال و هوای کریسمس.خیابونها چراغونی شده و مغازهها شروع کردن به فروختن درختهای کاج و شمع و وسائل تزئینی و از این چیزای زرق و برقی.یکی از دوستان میپرسید یعنی کریسمس برای شما هیچ معنی نداره؟...گفتم چرا یه معنی میده و اونم شروع حراجیهای سال نوه!!...چند وقته هی میرم پالتو و کفش و شال و کلاه بخرم،هی چشمم میافته به قیمتها و پشیمون میشم! یه جفت چکمه خواستم بگیرم ۱۲۰ یورو بود،با خودم گفتم مگه خل شدی خب یه ده-بیست روز دیگه هم دندون رو جیگر بذار اونوقت دو جفت بخر!
۲- همه جای دنیا به مناسبت سال نوشون حراجی دارن و همه چی ارزون میشه اِلا کشور گل و بلبل ما،از چوب کبریت گرفته تا مرغ و گوشت روغن نباتی و مبلمان و وسائل برقی و...،سر به فلک میکشن!
۳- من اگه دلم یه لینکدونی بخواد باید چیکار کنم؟...خیلی وقتها دلم میخواد یه لینکهایی بدم،ولی خب از طرفی هم دلم نمیخواد یه پست رو به لینکدونی اختصاص بدم.
۴- ببینم این شبهای برره همش بیمزه و بیمحتواست،یا شونصد قسمت اولش اینجوریه!؟
۵- هیچ دقت کردین ما ایرانیها هر قسمت از خونهمون به یه چیز اختصاص داره؟...آشپزخونه: محل غیبت خانومها،دستشویی:محل تفکرات و یادآوری چیزهای از یاد رفته،سالن پذیرایی:محل لم دادن آقایون پای تیوی و فوتبال و صد البته خالی بندی و قمپز در کردن،غذاخوری: محل بحثهای شکمی،حمام: محل قلمبه شدنِ احساست هنری فرزندان خانه!...اتاق خواب: محل ^"!@$# (ببخشید این قسمت رو شطرنجی نشون دادیم! البته فکرای بد نکنین،چون دعوا معوا داشت فکر کردیم بدآموزی داره! )
۶- زده به سرم اینجا یه تغیراتی بدم.مثلن آرشیو موضوعی رو بردارم به جاش لینکدونی بذارم،رنگمنگها رو هم یه تغیرانی بدم.دیگه اینکه اون فلش بالا رو هم یه کاریش میکنم.
۷- آی کیف میده روز یکشنبهای اینقدر بیکار باشی که لم بدی پای تلویزیون و هی از این کانال به اون کانال!
۸- شنیدم دیشب کرمانشاه زلزله اومده! برم یه تلفن بزنم ببینم چه خبر بوده! ( آخه آدم اینقدر خونسرد!) البته انگار شدید نبوده،و اِلا همچین هم خونسرد نیستم!
۹- گوش شیطون کر و چشم حسود کور!!،فردا میخوام برم دنبال گواهینامهم.برم برای کلاس تئوری ثبت نام کنم تا بعد ببینم چی میشه.
۱۰- هیچی!
۲- همه جای دنیا به مناسبت سال نوشون حراجی دارن و همه چی ارزون میشه اِلا کشور گل و بلبل ما،از چوب کبریت گرفته تا مرغ و گوشت روغن نباتی و مبلمان و وسائل برقی و...،سر به فلک میکشن!
۳- من اگه دلم یه لینکدونی بخواد باید چیکار کنم؟...خیلی وقتها دلم میخواد یه لینکهایی بدم،ولی خب از طرفی هم دلم نمیخواد یه پست رو به لینکدونی اختصاص بدم.
۴- ببینم این شبهای برره همش بیمزه و بیمحتواست،یا شونصد قسمت اولش اینجوریه!؟
۵- هیچ دقت کردین ما ایرانیها هر قسمت از خونهمون به یه چیز اختصاص داره؟...آشپزخونه: محل غیبت خانومها،دستشویی:محل تفکرات و یادآوری چیزهای از یاد رفته،سالن پذیرایی:محل لم دادن آقایون پای تیوی و فوتبال و صد البته خالی بندی و قمپز در کردن،غذاخوری: محل بحثهای شکمی،حمام: محل قلمبه شدنِ احساست هنری فرزندان خانه!...اتاق خواب: محل ^"!@$# (ببخشید این قسمت رو شطرنجی نشون دادیم! البته فکرای بد نکنین،چون دعوا معوا داشت فکر کردیم بدآموزی داره! )
۶- زده به سرم اینجا یه تغیراتی بدم.مثلن آرشیو موضوعی رو بردارم به جاش لینکدونی بذارم،رنگمنگها رو هم یه تغیرانی بدم.دیگه اینکه اون فلش بالا رو هم یه کاریش میکنم.
۷- آی کیف میده روز یکشنبهای اینقدر بیکار باشی که لم بدی پای تلویزیون و هی از این کانال به اون کانال!
۸- شنیدم دیشب کرمانشاه زلزله اومده! برم یه تلفن بزنم ببینم چه خبر بوده! ( آخه آدم اینقدر خونسرد!) البته انگار شدید نبوده،و اِلا همچین هم خونسرد نیستم!
۹- گوش شیطون کر و چشم حسود کور!!،فردا میخوام برم دنبال گواهینامهم.برم برای کلاس تئوری ثبت نام کنم تا بعد ببینم چی میشه.
۱۰- هیچی!
Thursday, December 01, 2005
يک روز مزخرف!
امروز بیهودهترین روز زندگیم بود! یعنی لحظههایی رو که میتونستن مال خودم باشن و خودم ازشون استفاده کنم،دستیدستی تحویل یه زنیکه اسپانیایی دادم! خریت از این بیشتر؟!
چند هفتهای بود دیوونهم کرده بود.خبر مرگش داره دورهی آرایشگری میبینه،همش ازم میخواست بیا مدل من بشو.اولش گیر داده بود بیا موهاتو کوتاه کنم! گفتم آسمون به زمین بیاد من نه کوتاه میکنم و نه رنگ.یکی دو باری موهامو زیتونی کرده بودم،بعد از اون دیگه پشت دستمو داغ کردم تا عمر دارم رنگ به این موهای فلک زده نخوره.حتی اگه مثل دندونام سفید بشن!خلاصه کلی مخام رو زد تا تونست برای امروز قانعام کنه.اونم برای بیگودی.منم امروز کلاس نداشتم و با خودم گفتم تو چی ضرر میکنی؟هم کار یکی دیگه رو راه میاندازی و هم موهای خودت رو خوشگل میکنی.
ساعت یه ربع به ۱۲ زدم بیرون،با این آدرس بد راهش که باید دو تا مترو عوض میکردم.هوا هم قربونش برم ۳ درجه! بعد از اینکه رسیدم دقیقن ۴۰ دقیقه منتظر نشستم تا مربیشون بیاد و بعد فقط آموزشگرها رو برد تو و مدلها باید منتظر میموندن.منم از یه طرف شاکی که چرا اینقدر معطل میکنن و از طرف دیگه کلی ذوق کرده بودم که الان با موهای خوشگل از اینجا میرم بیرون!( آره جون عمهام!!)...خلاصه ساعت یک و خوردهای بود که رفتیم تو سالن و از شانس من،دست و پا چلفتیترین و بیسلیقهترین و نادانترین و کُندکارترین و شلختهترین و تنبلترین و خلاصه هرچی بدترین این آرایشگرها بود،سرکار خانوم آرایشگر من بود!! بقیه همه موهای مدلهاشون رو شسته و خشک کرده بودن و داشتن شروع میکردن بیگودی پیچیدن،مال من هنوز داشت کاغذش رو نگاه میکرد که ببینه چیکار کنه! بعد اومده میخواد فرق سرم رو باز کنه! میگم مگه نباید اول موهامو بشوری،میگه سی سی،یادم نبود! تا بیاد موهامو بشوره و فرق سرم رو باز کنه(که آخرشم نکرد و خودم شونه رو از دستش گرفتم و گفتم اینجوری باز کن!)و بیگودی بپیچه و برم زیر سشوار،جونم رو از لبم بالا آورد! ۴ ساعت تمام من نشسته بودم،و آخر سر با مزخرفترین مدل موی دنیا اومدم بیرون! که اگه همون یه مَن ژل همیشگی رو بهش میزدم هزار بار از این بهتر میشد.
پس نتیجهی اخلاقی میگیریم که به هیچ عنوان پیشنهاد هیچ آماتوری رو نپذیرین که برین مدلش بشین.(البته پیشنهاد گیسو جون رو بپذیرین چون از خودمونه ؛) )
بابا موهام به جهنم،دلم به حال ۴ ساعت وقتی میسوزه که الکی از دست دادم!...این بشه درس عبرتی برام،تا من باشم دیگه از این غلطا نکنم!!
چند هفتهای بود دیوونهم کرده بود.خبر مرگش داره دورهی آرایشگری میبینه،همش ازم میخواست بیا مدل من بشو.اولش گیر داده بود بیا موهاتو کوتاه کنم! گفتم آسمون به زمین بیاد من نه کوتاه میکنم و نه رنگ.یکی دو باری موهامو زیتونی کرده بودم،بعد از اون دیگه پشت دستمو داغ کردم تا عمر دارم رنگ به این موهای فلک زده نخوره.حتی اگه مثل دندونام سفید بشن!خلاصه کلی مخام رو زد تا تونست برای امروز قانعام کنه.اونم برای بیگودی.منم امروز کلاس نداشتم و با خودم گفتم تو چی ضرر میکنی؟هم کار یکی دیگه رو راه میاندازی و هم موهای خودت رو خوشگل میکنی.
ساعت یه ربع به ۱۲ زدم بیرون،با این آدرس بد راهش که باید دو تا مترو عوض میکردم.هوا هم قربونش برم ۳ درجه! بعد از اینکه رسیدم دقیقن ۴۰ دقیقه منتظر نشستم تا مربیشون بیاد و بعد فقط آموزشگرها رو برد تو و مدلها باید منتظر میموندن.منم از یه طرف شاکی که چرا اینقدر معطل میکنن و از طرف دیگه کلی ذوق کرده بودم که الان با موهای خوشگل از اینجا میرم بیرون!( آره جون عمهام!!)...خلاصه ساعت یک و خوردهای بود که رفتیم تو سالن و از شانس من،دست و پا چلفتیترین و بیسلیقهترین و نادانترین و کُندکارترین و شلختهترین و تنبلترین و خلاصه هرچی بدترین این آرایشگرها بود،سرکار خانوم آرایشگر من بود!! بقیه همه موهای مدلهاشون رو شسته و خشک کرده بودن و داشتن شروع میکردن بیگودی پیچیدن،مال من هنوز داشت کاغذش رو نگاه میکرد که ببینه چیکار کنه! بعد اومده میخواد فرق سرم رو باز کنه! میگم مگه نباید اول موهامو بشوری،میگه سی سی،یادم نبود! تا بیاد موهامو بشوره و فرق سرم رو باز کنه(که آخرشم نکرد و خودم شونه رو از دستش گرفتم و گفتم اینجوری باز کن!)و بیگودی بپیچه و برم زیر سشوار،جونم رو از لبم بالا آورد! ۴ ساعت تمام من نشسته بودم،و آخر سر با مزخرفترین مدل موی دنیا اومدم بیرون! که اگه همون یه مَن ژل همیشگی رو بهش میزدم هزار بار از این بهتر میشد.
پس نتیجهی اخلاقی میگیریم که به هیچ عنوان پیشنهاد هیچ آماتوری رو نپذیرین که برین مدلش بشین.(البته پیشنهاد گیسو جون رو بپذیرین چون از خودمونه ؛) )
بابا موهام به جهنم،دلم به حال ۴ ساعت وقتی میسوزه که الکی از دست دادم!...این بشه درس عبرتی برام،تا من باشم دیگه از این غلطا نکنم!!
Subscribe to:
Posts (Atom)
بایگانی
-
►
2008
(35)
- December (2)
- November (1)
- October (1)
- September (1)
- August (3)
- July (3)
- June (4)
- May (3)
- April (5)
- March (4)
- February (3)
- January (5)
-
►
2007
(45)
- December (2)
- November (1)
- October (3)
- September (4)
- August (8)
- July (3)
- June (4)
- May (3)
- March (5)
- February (4)
- January (8)


