Thursday, September 29, 2005

یه خواهش کوچولو!

می​شه خواهش کنم از بین دوستانی که اکانت Persiangig دارن،یکی یه دعوت​نامه برای من بفرسته؟
یه دونه کافیه ها!
عوضش منم براتون دعوتنامه​ی جی​میل می​فرستم ؛)

Tuesday, September 27, 2005

بازم قاطی​پاتی

- توی مترو نشسته بودم و سیب سبزی که از صبح تو کیفم مونده بود رو درآوردم و یه عالمه هم مجله ریختم رو پام که یکی رو انتخاب کنم و شروع کنم به خوندنش.یهو مامورهای کنترل پریدن تو مترو و تیکت لطفن!...منم که یه دستم سیب،یکی مجله و تلفن و خلاصه کلی ریخت و پاش و تازه با چه خون​سردی،داشتم سیب گاز می​زدم،که مامور کنترل دید من فعلن مشغولم رفت اول از یه پیرزنه که پشت سرم نشسته بود تیکت خواست و دیدم بگومگو شروع شد و هی ماموره داره به پیرزنه می​گه،مادام! آخه اینجوری که نمی​شه تو تیکت نخریدی می​گی یه ایستگاه بعد پیاده می​شی!!!...پیرزنه هم عین خیالش نبود و هرچی ماموره می​گفت خودش رو می​زد به کوچه​ی علی​چپ!...طبق قانون باید براش یه جریمه می​نوشتن.ولی خب پیرزنه پاشو کرده بود تو یه کفش که من برای یه ایستگاه تیکت نمی​خرم!...آخر سر مامورا نه تونستن قانع​اش کنن و نه براش جریمه نوشتن و راه​شون و کشیدن و رفتن.نشون به اون نشون،تا ۸ ایستگاه بعد که من پیاده شدم،پیرزنه از سر جاش جُم نخورده بود!
- اگه محجبه هستین و نقاب دارین! لطفن به بلژیک تشریف نیارین!...چون طبق قانون جدید خانوم​های نقاب​دار هر دفعه که پلیس ببین​تشون برای ۵۰ یورو جریمه می​شن!خلاصه از ما گفتن.
- هر وقت که تنبلیم بیاد از خیر سشوار کشیدن موهام می​گذرم و با یه مَن ژل کار خودمو راحت می​کنم!..صد البته با همون موهای خیس و ژلی هم می​زنم بیرون.امروز هم همین کار رو کردم.گلاب به روتون فکر کنم اولین سرمای زمستونی( بخونید پاییزی) رو دارم می​خورم!حالا دیگه حساب کنین تا آخر زمستون چند تا دیگه نوش جون می​کنم!
- ما که اهل روزه موزه نیستیم،از ماه رمضون و درهای باز شده​ی بهشت و مهمونی خدا و...!چیزی جز ویار آش رشته و زولبیا بامیه و حلیم و...نسیب​مون نمی​شه!
- حالا که صحبت از ماه رمضون شد،یه جوک واقعی بگم؟...یه روز یه ایرانیه با یه دختره هلندی ازدواج می​کنه.از قضا دختره از اون کاتولیک​های مذهبی بوده،و خب ماه رمضون​شون که می​شه(چی می​گن به ماه رمضون​شون؟! البته ۴۰ روز رمضونه!)،اینا روزه​شون رو با نخوردنِ گوشت و لبنیات و کلن هر چیزی که از حیوانات گرفته بشه،می​گیرن.ایرانیه هم گوشت​خوار و نمی​تونسته ۴۰ روز بدون گوشت رو تحمل کنه.آها اینم بگم که ایرانیه برای ازدواج با دختره مسیحی می​شه.خلاصه،یه روز پسره دیگه تحملش تموم می​شه و میره مشغول پختن گوشت می​شه.زنش میاد و می​گه داری چیکار می​کنی؟مگه نمی​دونی نباید تو این ماه گوشت بخوری؟...پسره می​گه به جان شما من سیب​زمینی گذاشته بودم،نمی​دونم چه​جوری شده گوشت!..دختره می​گه آخه مگه می​شه سیب​زمینی تبدیل بشه به گوشت؟..ایرانی جواب می​ده:آره،چطور شما مسلمون می​ذارین تو آب می​شه مسیحی،منم سیب​زمینی گذاشتم تو آب شد گوشت!:))
- راسته می​گن علی دائی رفته کنسرت جدید گوگوش؟...یکی نیست بگه خب رفته باشه!..منو سنه نه!!
- دلم برای یه آسمون پر ستاره تنگ شده.کسی می​دونه چرا آسمونِ این خراب شده ستاره نداره؟...عوضش ماه​ش به این گندگی!!
- آقا تبریک!!...نمُردیم ما هم تو یه چیزی اول شدیم!!!

Sunday, September 25, 2005

فسقلی عاشق می​شود!

چه عجوبه​ای هستن بچه​های این دوره زمونه!...یه چند وقتیه که این دخترخونده​ی ورپریده​ی ما عاشق شده!..عاشق یه پسره که تو مهدکودک با هم هستن.این فسقلی که ۴ سال بیشتر نداره،اندازه​ی یه زن ۴۰ ساله می​دونه!..اولش فکر می​کردم این حرف​هایی که می​زنه و از عشق و از احساسات​شون! می​گه،از بزرگترها شنیده.اما بعد دیدم نه بابا،اینا رو داره در مورد خودشون می​گه اون هم با چه جدیَتی!
با مامانش هم رودربایستی داره و همه چیز رو هم میاد به من می​گه.منم که رازدار!!خلاصه،از پارسال تا حالا گیر داده که من باید با ماتیز ازدواج کنم! ای بابا،ننه​ات خوب،بابات خوب،بذار خیر سرت بزرگ بشی بعد عاشق بشو!..کو گوش شنوا؟!
تابستون که رسید عزا گرفته بود که دیگه نمی​تونه ماتیز رو ببینه.و خدا خدا می​کرد که امسال تو مهد با هم باشن.توی فانتزی​هاش و حتی خاله بازی​هاش ماتیز رو همسر آینده!خطاب می​کنه.عکس​هایی که تو مهد گرفتن،همش با هم​اند و کنار هم نشستن.با هم غذا می​خورن و بازی می​کنن.جالب اینجاست که هر روز ازش طلاق می​گیره و روز بعد بازم عاشقشه!...یه روز میاد میگه امروز ماتیز با ژاکلین بازی کرد،دل منو شکسته( به حق چیزهای نشنیده!)...یه روز میاد می​گه امروز هُلم داد خوردم زمین پس دیگه باهاش ازدواج نمی​کنم!..یه روزم میگه امروز سر میز غذا نشسته بود پیشم و من عاشقشم!(واویلا!)
خلاصه یک فیلمی داریم ما با این.یه وقت​هایی مثل این عاشق​های بزرگ میره تو فکر بعد یهو با خودش یه چیزهایی می​گه.یه روز الکی بهش گفتم ماتیز می​خواد با ژاکلین ازدواج کنه و تو رو دیگه دوست نداره،چنان شری به پا کرد که کم مونده بود خودکشی کنه!
دختر هم دخترهای قدیم.نجیب و سر به زیر.بدبخت​ها تا شب عروسی دوماد رو به چشم نمی​دیدن!ولی دخترهای این دوره زمونه،فسقلی هنوز حرف زدن رو درست و حسابی بلد نیست،میاد واسه من عاشق می​شه!!!..البته جَو مهدهای اینجا و برنامه​های تلویزیونی و...بی​تاثیر نیست.در یک کلام،دختر بزرگ کردن اینجا چندان هم آسون نیست.

Saturday, September 24, 2005

همسایه​ی مردم​آزار

شما اگه یه همسایه​ی* مردم​آزار داشته باشین که دم به دقیقه صدای موزیک​شون،(اون هم از نوع دیسکویی) بیاد،تازه دیگه دعواهاشون به کنار که صدای جیغ و داد مادره تا هفت تا کوچه اون​ورتر می​ره،چیکار می​کنین؟
*توجه داشته باشین که این همسایه​ی گرام! ایرانی تشریف دارن!
پی​نوشت: اگه ایرانی نبودن که زنگ می​زدم پلیس تا یه درس عبرتی بهشون بده.هر چی رعایت می​کنیم،روشون رو زیاد کردن!
پی​نوشت۲: یه راه حلی به غیر تذکر مذکر دادن بهم بدین تو رو خدا.تا حالا صد بار تذکر دادیم ولی بی​فایده بوده!
پی​نوشت۳: اگه در موقعیت عادی بودم بازم عیبی نداشت.من روزی ۵ ساعت باید درس بخونم،خب شما بگین من چه جوری با این صدای دِم​دِم و دیش​دیش،باید تمرکز داشته باشم و چیزی یاد بگیرم؟

Friday, September 23, 2005

جنگ

از جنگ* چیز زیادی در خاطرم نمونده.بخش‌هایی از خاطراتی که مثل خواب تو ذهنم نقش بستن.بیشتر چیزهایی که می‌دونم همه رو از دیگران شنیدم.شنیده‌هایی که با لمس کردن،دنیایی تفاوت دارن.
هیچ‌وقت صحنه‌ی دیدنِ سربازی که نیم تنه‌ی بالایش از نیم تنه‌ی پایین‌اش جدا شده بود،و کنار خیابون افتاده بود رو یادم نمی‌ره.هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم پوتین‌هایی رو که از پاهای قطع شده جدا شده بودن.دست‌های از بدن جدا شده،کلاه‌های آغشته به خون،و...
و کرمانشاه،شهری که شاهد همه‌ی این دردها و رنج‌ها بود.قصرشیرینی که با خاک یکسان شد.
امروز،در ۲۵مین سالگرد جنگ تحمیلی!فقط می‌تونم از تهِ دلم آرزو بکنم که روزی برسه دنیایی بدون جنگ و خونریزی رو داشته باشیم.دنیایی پر از آرامش و صلح و دوستی.
*عکس‌های زنده یاد کاوه گلستان،کامران جبرئيلی، و کاوه کاظمی رو حتمن ببینید.

Thursday, September 22, 2005

مسابقه

یه پدر با پسرش میرن تو یه سوپری(فرض کنین سوپر GB)،برای خرید مواد غذایی.چرخ دستی رو برمی​دارن و می​رن شروع می​کنن به خرید کردن.به محض ورود به سوپری،پسره هی شکلات برمی​داره،هی کیک و کلوچه و خلاصه انواع اقسام خوراکی.وقتی هم می​رسه به قفسه​ی چیپس​ها یه عالمه چیپس می​ذاره تو چرخش.پدره هم تا چشمش به چرخ دستی پر شده می​افته،شروع می​کنه به عصبانی شدن و چیپس و باقی خوراکی​ها رو می​ذاره سر جاشون.و با قیافه​ی عصبانی و ناراحت پدره،تبلیغ به پایان می​رسه و آرمِ مخصوص جنس تبلیغ شده در صفحه​ی تلویزیون ظاهر می​شه.
سوال:فکر می​کنین این تبلیغات در مورد چی بود و کلن پخش این آگهی چه چیزی رو تبلیغ می​کرد؟
توضیح:این تبلیغات واقعیت داره.
نکته:این مسابقه جایزه داره،منتها خودتون باید جایزه​اش رو تعین کنین.چون چیزی به ذهن اینجانب نرسید!

Wednesday, September 21, 2005

از هر دری سخنی

- از کلاس اومدم بیرون و اومدم پشت چراغ وایسادم که سبز بشه برم سوار مترو بشم.از لای جمعیتی که اونطرف خیابون وایساده بودن،منتظر سبز شدنِ چراغ، یه صداهایی به گوش می​رسید.صدای یه زن بود.از سر و صدای ماشین​ها نمی​شد درست فهمید که چی می​گه.فقط تُنِ صداش به این حراجی​هایی که هی داد می​زنن"آتیش زدم به مالم"؛بدو بدو حراجش کردم"،شبیه بود!بلاخره چراغ سبز شد و رفتم اون طرف خیابون ببینم این حراجی چی می​فروشه.نزدیکتر که شدم،دیگه می​شد متوجه شد داره چی رو به حراج می​زاره!...رفتم دیدم یه خانومه وایساده کنار خیابون و یه سری کتاب و عکس و ...هم جلوش بود که رو زمین گذاشته بود.و هی داد می​زد:خانوم​ها و آقایون بیاین خودتون رو توسط عیسی مسیح نجات بدین!،عیسی درهای بهشت برای شما باز کرده،گناهانتون بخشیده می​شه و ...توجه داشته باشین که تن صداش همچنان به حراجی​ها می​خورد و انگار می​خواست آتیش بزنه به مالش!..بعضی​ها چه کارهایی که نمی​کنن!
- با آق شوهره نشسته بودیم تو اتوبوس که یه دفعه یه زنبور بدجنس نمی​دونم از کجا پیداش شد،اومد عدل نشست ورِ دلِ من!...منم شروع کردم خودمو لوس کردن که آی می​ترسم اینو ردش کن بره!..آق شوهره هم گرفتش و پرتش کرد که رفت چسپید به شیشه​ی صندلی جلوئی​ها.که یکی​شون سیاه​پوست بود و تا دیدش پرید هوا و از روی صندلی بلند شد!...دیدم آق شوهره داره زیر لب یه چیزائی می​گه!..گفتم چی داری می​گی با خودت؟...گفت هیچی،سیاه​پوسته رو ببین،آخه بگو تو دیگه چرا می​ترسی،تو که خودت زنبورخور بودی!
- از این تلویزیون​های لس​آنجلسی مسخره​تر ندیدم!...صبح تا شب یه تلفن گذاشتن و هی به قربون صدقه رفتن​های مردم گوش می​کنن!...دیگه خیلی هنر کنن و برنامه بسازن،میارن دو تا کرم​پودر و دیگ و قابلمه به مردم قالب می​کنن!واقعن که برنامه​هاشون چرته.فقط تنها برنامه​ای که دوست دارم واقعن و می​ارزه به نگاه کردنش،برنامه​ی بهروز پاک​شیر،همون پرچونه​ست.نمی​دونم شما دیدینش یا نه،اما بر خلاف خیلی​ها به نظر من این بهترین و تنها برنامه​ای که من در این چندین و چند ساله از تلویزیون​های لس​آنجلسی دیدم.پرچونه برنامه​ایه در مورد سکشوالیتی و رابطه​ی بین زن و مرد.و هر دفعه هم در باره​ی یه موضوع بحث می​کنه.مثلن موضوع دیشب​اش در مورد دختران و زن​هایی بود که وارد زندگی مردی می​شن که زن و بچه داره!...جالبیش این بود یه دختره ۱۹ ساله اومده بود رو خط و می​گفت که با یه مردی صیغه کرده که زن و بچه داره و وقتی دلیل این کارش رو می​پرسید و گفت چرا با پسری که زن نداره دوست نیستی،در جواب می​گفت که مردهایی که زن دارن، بیشتر مُقَیِد هستن!!!...می​گفت آخه مردها اگه مقید باشن که به زن خودشون مقیدن،چطور میرن قرآن دست​شون می​گیرن و به زن​شون قول می​دن که دست از پا دراز نکنن،بعد حالا اومده و بدون این​که زنش خبر داشته باشه تو رو صیغه کرده! اونوقت تو می​گی مقیده؟...منم آی حرص می​خوردم،آی می​خوردم!بدبخت دختره از سادگی​اش سوءاستفاده می​شه،اونوقت میاد می​گه مقیده!!...البته ناگفته نماند خیلی از دخترها هم عمدن این کارها رو می​کنن،آخه ابسار طرف می​افته دست​شون،عشق و حال​شون رو می​کنن،و هرچی هم ازش بخوان،یارو نه نمی​تونه بگه!چون در غیر این​صورت دختره می​ره به زن​شون خبر می​ده!...خلاصه که دیدنِ این برنامه رو شدیدن بهتون پیشنهاد می​کنم.بخصوص کسانی که در شُرف ازدواج هستن و می​خوان دخترها رو خوب بشناسن و یا بالعکس!
- آقا من از دست این پینگی​های مریض شاکی​ام بدجوری!!!...من واقعن می​خوام بدونم پینگ کردنِ وبلاگ دیگران چه مزه​ای می​تونه داشته باشه که این آدم​های مریض فرت و فرت وبلاگ​های مردم رو الکی پینگ می​کنن؟!!..والله خیلی زور داره وقتی وبلاگی پینگ شده می​ری می​بینی تاریخ آپدیت​اش مال شونصد روز پیشه!...خلاصه​ی کلام،هر کی وبلاگ مردم رو الکی پینگ کنه خیلی خره!!!
- تازه از کلاس رسیده بودم که دیدم فسقلی از راه رسید و شروع کرد شلوغ کردن..منم صدامو بچه​گونه کردم و گفتم شلوغ نکن که خیلی خسته​ام.برگشت گفت اِ غر نزن نسرین! با تراموا رفتی دیگه،خستگی نداره که!
- هوا بس ناجوانمردانه داره سرد می​شه.البته برای من!...شدیدن سرمایی​ام!دیگه از این به بعد باید پتو به دوش تو خونه راه برم!...بدبختانه مشکل بزرگم اینه که آق شوهره گرماییه!شوفاژها رو درجه زیاد نمی​تونم بذارم که!چون خونه برای آقا می​شه سونا!.دیگه از حالا تا بعد از عید خودمون جوراب از پاهای من در نمیاد!
- من هر وقت قاطي​پاتی می​نویسم خیلی بهم می​چسبه.شما که مشکلی ندارین؟

Tuesday, September 20, 2005

مهدکودک

۱-هورااااااا مامان نیلو برای بار دوم مامان شده :)..مامان نیلو جون یه عالمه تبریک.البته خبرش رو از وبلاگ مامان غزل خوندم.دیگه حق کپی رایت و راست و دروغش پای افروز!
۲-اینقدر این روزا تو وبلاگ​شهر مادر شدن زیاد شده،من یکی حسودیم می​شه!...یه وقت دیدین ما هم زد به سرمون،یا شاید هم جو گرفتمون مادر شدیم!!!..ای بابا آدم رو به کارهای خلاف وا می​دارین ها!
۳-آهای،کسی بچه اجاره​ای داره ما واسه یه شب مادر بشیم ببینیم چه مزه​ایه؟
۴-خدا رحم کرده حالم از پی​پی بچه به هم می​خوره،و اِلا بعید نبود الان مثل زن​های عرب و یهودی نبودم!
۵-این​که می​گم زن​های عرب و یهودی برای اینه که اینجا عرب​ها و یهودی​ها سر بچه درست کردن مسابقه گذاشتن!یهودی​ها می​خوان نسل​شون رو گسترش بدن و عرب​ها می​خوان تعداد دشمنان نسلِ گسترش یافته​ی یهودی​ها رو ارتقا ببخشن!(درسته دیگه؟)...فقط باید صبح​ها که می​برنشون مدرسه ببین​نشون!...دو تا که تو کالسکه خوابیدن،یکی هم به کالسکه آویزونه،دو سه تا قد و نیم قد این ور مادره و دو سه تایی هم اونور!! و لابد سه چهار تای دیگه دانشگاهی و دبیرستانی دارن!!!...عجب جونی دارن زن​هاشون!!
۶-این پست امروز من هم شد مهدکودک!
۷-عین خر سردرد شدید دارم!بعدن میام و مفصل می​نویسم.

Sunday, September 18, 2005

اندر حکایت مهمون ایرانی داشتن

تعریف از خود نباشه،من آدمی هستم که از مهمون​نوازی برای مهمونم هیچی کم نمی​ذارم.دوست دارم همه چی به نحو احسنت پیش بره.از لحظه​ای که مهمون میاد تا پذیرایی و تا وقتی که میره.و به همین اندازه هم انتظاراتی از مهمونم دارم که اگه پایبندشون نباشه،بی برو برگرد دفعه​ی بعد دعوتش نمی​کنم یا اگر هم خودش بیاد( به اصطلاح خودش،خودش رو دعوت کنه!)،دیگه از اون پذیرایی و مهمون​نوازی​های همیشگی خبری نیست.به جرات می​تونم بگم ۹۹٪ مهمون​های ایرانی که من تا حالا داشتم، پایبند این انتظارت نبودن!!...اما مهمون​های خارجی درست برعکس هستن.
و اما انتظارتِ من از مهمون​هام چی هستن،و یا بهتره بگم فرق بین مهمون ایرانی و مهمون خارجی در چیه؟
مهمون خارجی حداقل،(تاکید می​کنم حداقل) ۱ روز قبل از اومدنش(اگر به دعوت صاحب​خونه مهمون نشده باشه)خبر اومدنش رو میده!...چیزی که در مورد مهمون ایرانی عکس قضیه رو عمل می​کنه!.
یعنی مهمون ایرانی سرزده! اون هم ساعت ۱۲ ظهر برای ناهار و ۶ عصر برای شام،تشریف فرما می​شن!دریغ از یه تلفن که بگن صاحب​خونه خونه هستی،نیستی،جائی نمی​خوای بری...
مورد بعدی به وقت بودنِ مهمونه.مهمون خارجی اگه بهش بگی ساعت هفت بیا،یعنی سر ساعت هفت زنگ در خونه​ات رو می​زنه.نه یک دقیقه این​ور نه اون​ور...مهمون ایرانی اما همیشه یا زودتر از موعد مقرر می​رسه یا دیرتر...که البته در اینجور مواقع هیچ موجود بخت برگشته​ای ضرر نمی​کنه،اِلا خانوم صاحب​خونه!..چون برنجش یا نپخته می​شه یا شله!!
در مورد پذیرایی هم،برای مهمون خارجی می​تونی درست نصف غذایی رو که برای مهمون ایرانی تدارک می​بینی،درست کنی.مسئله غذا زیاد درست کردن و یا به قولی تو خرج افتادن نیست به خدا...یه وقت می​بینی چهار نوع خورشت و چند رقم سوپ و دسر و پلوهای رنگ وارنگ و سالادهای جورواجور برای مهمون ایرانی درست می​کنی،۲ روز بعدش رفتن پشت سرت یه سری شر و ور بافتن که آی غذاشون بد بود و باب میل ما نبود و خلاصه از همون ایرانی بازی​هایی که خودتون بهتر از من می​دونین!در صورتی که برای مهمون خارجی یه نوع سوپ و یه ستیک و یه پوره​ی سیب​زمینی درست کنی،هزار بار قربون صدقه​ات می​رن و ازت تشکر و قدردانی می​کنن.
دیگه این​که،مهمون ایرانیه،انگار فقط اومده غذاهه رو بخوره و فلنگو ببنده!! از همون سر میز راه​شون رو می​کشن و دِ برو که رفتیم!بابا یه صحبتی یه چیزی..مگه آدم وقتی می​ره مهمونی، فقط واسه خوردن میره؟!...جل​الخالق!
حالا بماند که بچه​هاشون چنان ساختمون رو می​ذارن رو سرشون که همسایه​ها مجبور بشن پلیس رو خبر کنن...ماشالله پدر و مادره هم کک​شون نمی​گزه و انگار نه انگار آدمی پایین این خونه زندگی می​کنه!بابا حالا خودمون به جهنم! اقلن رعایت همسایه​ها رو بکنین!!!

خب آقای مهمون ایرانی،خانوم مهمون ایرانی،والله بالله هیچ چیز لذت بخش​تر از هم​نشینی و هم​صحبتی با شمای هموطن و هم​زبون و هم​خون نیست.چی می​شه اونقدر که صاحب​خونه به تو احترام می​ذاره و با دل و جون از تو پذیرایی می​کنه،نصف اونقدر هم تو براش احترام قائل بشی.اگه جائی دعوت بودی،سر وقت برو.اگه خودت دوست داری بری مهمونی،قبلش یه تک زنگ به صاحب​خونه بزن.اگه میزبان زحمت می​کشه و از هفت رقم غذای ایرانی،(که خودتم می​دونی درست کردن​شون تو غربت چقدر سخته)،برات درست می​کنه،نرو پیش دیگران براش حرف در نیار!..چی می​شه اینا رو رعایت کنی؟..به خدا آسمون به زمین نمیاد.والله دنیا به آخر نمی​رسه!

Saturday, September 17, 2005

در خماریِ لبو!

من اگه دلم بخواد همین الان یه دونه از این لبوهای قرمز رو داغِ داغ (جوری که دهنمو بسوزونه) بخورم،کی رو باید ببینم؟

Friday, September 16, 2005

من هک شدم؟

خیر سرم از مدرسه که برگشتم گفتم برم یه چرت بزنم!دیشب خوب نخوابیده بودم و صبح هم زود بیدار شدم.خلاصه با یه بدبختی خودمو از مدرسه رسوندم خونه!.نشون به اون نشون چرتم شد یه خواب دو ساعته!!...که ای کاش اصلن نخوابیده بودم!...طبق معمول یه عالمه خواب​های عجیب و غریب دیدم!،بازم یه فیلم دو ساعته بازی کردم!!حالا از کجا کات می​خورد و به کجا می​چسپید،بماند!..فقط آخرای فیلم اومدم نشستم پای کامپیوتر دیدم ای داد بیداد وبلاگم هک شده!!..حالا گریه نکن و کِی بکن!..خوشبختانه از صدای جاروبرقی کشیدن طبقه​ی بالا تونستم بیدار بشم و اشک​هام رو بیخودی هدر ندم!
راستی تو وبلاگ​شهر "هستی​هکر" داریم؟!..خواب دیدم اون هکش کرده!..حالا الکی الکی خوابم تعبیر نشه؟!
خلاصه وقتی بیدار شدم و اومدم وبلاگمو دیدم سالمه،بازم باورم نشد!گفتم بیام چیزکی بنویسم بلکه سالم بودنش برام ثابت بشه!!!
حالا برای خالی نبودن عریضه:
باورتون می​شه من این بلا رو به سر بوش آوردم :)
شما هم برین اینجا و هر بلایی دلتون خواست به سرش بیارین!
می​گم ای کاش می​شد احمدی​نژاد رو هم دستکاری کرد!(منظورم سر و صورتشه!!!)...اگه می​شد،خیلی دلم می​خواست ریش​هاشو سه تیغه کنم و چشم​هاشو یه کم بزرگتر و ابروهاشو کمونی و خلاصه یه سر و سامونی به صورتش می​دادم :)

Thursday, September 15, 2005

این غربی​های بی​احساس

حدودن ۶۰ سالش بود.شاید هم بیشتر.اما سرحال و جوون​تر از سن​اش نشون می​داد.از وقتی که به این محله اومده بودیم،می​شناختم​اش.می​گفتن دیوونه​ست!.بیچاره پیرمرد آزارش به مورچه هم نمی​رسید،کاری به کسی نداشت و کسی هم کاری به اون نداشت.درست دو کوچه اون​ورتر از خونه​ی ما،سر نبش یه خونه​ی متروکه بود.می​گفتن خونه​ی خودشه.
هر ساعتی از روز که از اونجا رد می​شدی،پیرمرد رو می​دیدی که در حال متر کردنِ درِ خونه​اش بود.گاهی هم با دستاش وجب می​کرد.هیچ​وقت دلیل این کارش رو نفهمیدم.گاهی همونجا می​نشست و یک تکه نون باگت می​گرفت دستش و می​خورد.خورده​های نون​اش رو هم می​ریخت برای کبوترها.
کبوترها تنها دوستانش بودن.گاهی که از اونجا رد می​شدم و می​دیدم نیست تعجب می​کردم.اما از دونه​ها و تکه نون​های خورد شده می​شد فهمید که تا همین چند دقیقه پیش اینجا بوده.زمستون و تابستون و هوای بارونی و برفی رو نمی​شناخت.همه​اش در حال متر کردن بود.دیگه عادت کرده بودم هر روز که می​رم مدرسه،ببینمش.اگه روزی پیداش نمی​شد،کلی غصه می​خوردم که حتمن بلایی سرش اومده.
تا این​که یه دفعه غیب​اش زد و برای چند روزی پیداش نشد.هر وقت که از اونجا رد می​شدم هیچ اثری از پیرمرد نمی​دیدم.کبوترها هم انگاری بهش عادت کرده بودن.ولی دیگه پیرمردی وجود نداشت که براشون دونه بریزه.
چند روزی گذشت و همچنان خبری از پیرمرد نبود.بعدها از همسایه​ها شنیدیم که توی خونه​اش فوت شده و برای چند روزی می​مونه تا این​که همسایه​ها زنگ می​زنن به پلیس و می​گن از توی خونه​اش بوی تعفن میاد!
چند روز پیش که از در خونه​اش رد می​شدیم،دیدیم که پلیس درش رو با تخته و سیم و...بسته.انگار که مصادره شده باشه.
از این آدم​ها کم نیستن،و فکر نمی​کنم در هیچ کجای دنیا آدم​هایی به سردی و بی​احساسی این غربی​ها بشه پیدا کرد!..دختر از مادر خبر نداره!..مادره یک هفته تو خونه فوت شده،دختره تازه بعد از این​که پلیس باخبر می​شه و بهش زنگ می​زنه،بهشون می​گه بدین کلیسا تا ببرن دفن​اش کنن!!!
خلاصه که هر چی از بی​عاطفه و بی​محبتی این غربی​ها بگم،باز هم کم گفتم.

Wednesday, September 14, 2005

فین کردن​های بی​جا

هر ملیتی ایما و اشاره و حرکت​های خاص خودش رو داره.همان​طور که ما یه سری عادت​ها و رسم و رسوم​های خاص خودمون رو داریم.طبیعتن دفعه​ی اولی که با این عادت​های بیگانه برخورد می​کنیم،به نظر ما خیلی عجیب میان و برای خودشون عادی.
اون اوایل که از ایران اومده بودم،شیشکی بستنِ مردم برام غیرعادی بود!..اون هم مردمی که بدون استثنا بعد از هر جمله یه شیشکی می​بندن!!...برای ماها که از بچگی بهمون یاد دادن که این کار زشتیه،یک حرکت غیرعادی به نظر می​رسه و خب تو این جور مواقع این من بودم به جای طرف که شیشکی می​بست سرم رو می​انداختم پایین!...
زمان گذشت و من کم​کم به شنیدن شیشکی​های گوناگون عادت کردم!دیگه نه تنها برام عجیب نیست،بلکه عادیِ عادی شده.اما خیلی از حرکت​های دیگه هستن که هنوز گوش​هام به شنیدن​شون عادت نکرده!،مثل فین کردن!
فین کردن،اون هم با صدای بلند،اینجا رسمه! یعنی تو اگه بی​صدا فین کنی،غیر عادی به نظر می​رسه!...تو رستوران،سر غذا،تو اتوبوس،تو اتاق انتظار،همه جا،هر چقدر دلت می​خواد می​تونی فین کنی!!...اصلن هم نگران این نباش که حال یکی دیگه رو که سر میز غذا نشسته،به هم می​زنی!
پیرزن،پیرمردهای اینجا هم قربونم برن!،فین​هاشون رو از تهِ ماتحت مبارک جمع می​کنن و صدای آب دماغ و حتی اگه دلِ نگاه کردنش رو داشته باشی،تصویر کش اومدنش به دستمال رو هم ببینی!و این فین​های ماتحتی و صداهای آنچنانی رو نه یکی و نه دو تا،بلکه صد تا رو حداقل در روز می​شنوی!...متاسفانه پنبه تو گوش گذاشتن هم به هیچ عنوان کار نمی​کنه! چون تقریبن همه​ی فین​های اینجا ماتحتی هستن.
دیگه دارم به خودم شک می​کنم.یعنی من دارم سخت می​گیرم؟
یاد خاطره​های یک جهانگرد افتادم که سفری داشته بود به ایران.وقتی برای نهار دعوتش کرده بودن، بعد از غذا انگشت شستش رو به علامت خوب و عالی بودنِ غذا برای صاحبخونه بالا می​بره و این یارو بنده خدا نمی​دونسته انگشت شست بالا بردن برای ما چه معنی می​ده!
خلاصه که بدبختی دارم من با این آدم​های دماغو! یا بهتر بگم فین فینو!

Monday, September 12, 2005

دستشوئی آکواریومی

من آکواریوم رو خیلی دوست دارم.کلن عاشق ماهی و اون آرامشی هستم که با دیدنِ آکواریوم و ماهی​های رنگ و وارنگ توش بهم دست می​ده.البته تا خونه نخریم نمی​تونیم آکواریوم داشته
باشیم.فعلن که دارم سماغ می​مکم و برای خونه​ی آینده​مون نقشه می​کشم!

ولی خودمونیم​ها اگه همچین دستشوئی داشتیم خیلی خوشگل می​شد.بعد اون​وقت فین می​کردیم توش :) بعد می​خوام بین دو تا دیوارهای سالن و مثلن اتاق خوابمون، یه چیزی مثل پاراوان یا یه آکواریوم بزرگ بذارم :)...یه چیزی شبیه این.حالا این​همه دارم به خودم زحمت میدم و نقشه می​چینم،مطمئنم حداقل تا چند سال دیگه خبری از خونه خریدن نیست!
اما خب خدا رو چه دیدی!شاید یه روز لاتاری چیزی برنده بشیم، اون​وقت توالت​مون رو هم می​دیم آکواریومیش کنن.(شتر در خواب بیند پنبه دانه!!)
راستی گفته بودم رفتم یه کلاس پیدا کردم برای دکوراسیون و رنگ و مبلمان و خلاصه هر چیزی که به خونه مربوطه؟...خیلی هم ارزون.در واقع مفت!۷۰ یورو برای یک سال.فقط بدیش اینه که هر روز هفته​ست و یک سال تمام!یعنی باید یک سال از مدرسه​ام بزنم و برم این کلاس رو بگذرونم.ولی تا هروقت شده می​گذرونمش.چون شدیدن بهش علاقه دارم.نه به عنوان یه شغل،فقط برای خودم.
خب بگذریم.خدا خفه کنه این لورل و هاردی رو!..الان که دارم اینا رو می​نویسم یکی از کمدی​هاشون پخش می​شه و همش تمرکز من رو به هم می​ریزه!..منم که حساس!
می​گم کسی از شبح خبر داره؟...این همشهری ما هم یهو چمدونش رو بست و رفت.خدائی من سر در نمیارم.حالا که یه چند تا آدم حسابی تو بلاگ​شهر داریم که دست به قلمشون خوبه، یا غیب​شون می​زنه یا می​ذارن میرن و یا می​زنن به کل بلاگ و ملاگ و همه چیز رو پاک می​کنن!
اینم از عادت​های بد دنیای مجازیه دیگه.هیچ کاریش هم نمی​شه کرد!

Saturday, September 10, 2005

اعدامی

برگه رو دادن دستم و هولم دادن تو یه اتقاق تو در تو که به اتاق قاضی یا رئیس یا هرچی که بود،راه داشت.اتاق نسبتن کوچکی که پر بود از آدم​هایی مثل من و هر دقیقه یکی دیگه پرتاب می​شد تو اتاق و هی به تعدادمون اضافه می​شد.با نفر بعدی که مامور هم باهاش اومد تو رفتم جلو و یقه​ی ماموره رو گرفتم که اینجا کجاست؟..چه خبره؟...این چیه دادی دستم و چرا من اینجام؟...گفت این حکم اعدامته،تو باید اعدام بشی،همین!
می​گم آخه به چر جرمی؟...مگه چیکار کردم؟...یک نگاه غضبناک بهم می​کنه و می​گه برو بشین سر جات!..الان ساعت ۱ و خورده​ایه،درست سر ساعت ۳ و نیم حکمت اجرا می​شه!بهتر به جای حرف زیادی زدن بری وصیت​نامه​ات رو بنویسی!
تا می​خوام حرف بزنم از اتاق می​ره بیرون و در رو پشت سرش می​بنده.نا امید بر می​گردم گوشه​ی اتاق می​شینم و برگه رو می​گیرم جلوی چشمام و زل​ می​زنم بهش.بدون هیچ توضیحی فقط با تیتر درشت توش نوشته اعدام!
می​زنه به سرم و می​رم دم در اتاقی که درش تو همین اتاق باز می​شد و بقیه جمع شده بودن و سعی می​کنم از لای جمعیت رد بشم و سر از کار کسی که اونجا نشسته و داره یکی رو بازجوئی می​کنه،در بیارم.اونقدر هول می​زنم که یک دفعه وارد اتاق شدم و دیدم بعله! یکی از اون گردن کلفت​هاشون با شصت مَن عمامه رو سرش نشسته و داره یه بدبختی رو شکنجه می​کنه!
سلام کردم و دیدم برگشت گفت خانوم این چه طرز لباس پوشیدن​یه؟!
من که از خودم بی​خبر بودم و نمی​دونستم چی پوشیدم،با ترس و لرز گفتم م​م​مگه چشه؟...گفت هیچی دیگه.همین​مون مونده بود توی دادگاه انقلاب یه بی​حجاب پیدا بشه!
دست زدم به سر دیدم ای داد بیداد روسری سرم نیست!..گفتم به خدا من بی تقصیرم.من اصلن مقیم ایران نیستم.نمی​دونم چرا سر از اینجا در آوردم.الان هم اومدم بپرسم چرا حکم اعدام منو دادین؟
یه خورده چپ​چپ نگام نکرد و گفت:حالا دیگه تو وبلاگت می​گی فحش​هاشون رو به بیت رهبری ارسال کنن؟..بی​حجاب هم که هستی!دیگه چه جرمی بالاتر از این؟
سرم رو انداختم پایین و با خودم گفتم تموم شد دیگه اعدامم می​کنن.پس بذار هر چی دلم می​خواد بگم.برگشتم و یه تف گنده انداختم تو صورتش و تا اونجائی که تونستم صدامو بلند کردم و فحشی بود که راهی رهبری می​شد!
خلاصه یک قشقرقی به پا کردم که منجر به اجرای زود هنگام حکمم شد!...داشتن می​بردنم پای چوبه​ی دار،که از صدای نفس​هام که تند و تند داشت می​زد،بیدار شدم!

پی​​نوشت:همش تقصیر اون بلالی بود که دیروز گرفتم! آخه بگو خره،کی ساعت ۱۰ شب بلال پخته می​خوره که تو دومیش باشی!!

Friday, September 09, 2005

خرمای بم

نزدیکی​های خونه​مون یکی از این جمعه​بازارها بوده و ما نمی​دونستیم.یعنی خبر داشتیم،اما هیچ​وقت نرفته بودیم.یه چیزی شبیه جمعه​بازارهای ایرانی که از شیر مرغ تا جون آدمی​زاد توش پیدا می​شه.البته خیلی کوچیک.ولی خب قیمت​هاش بد نیست.
امروز رفتیم یه سر بزنیم ببینیم چه خبره...با این​که خیلی بزرگ نیست،ولی شلوغ بود.همون اولش چشمم خورد به بلال تازه و آبی بود که از لب و لوچه آویزون شد!..جون می​دن برای کباب شدن ولی خب تنبلی​مون میاد واسه چهار تا بلال منقل و آتیش و دود راه بندازیم!.(می​خوام بپزم​شون).یه کمی رفتیم جلوتر چشمم به جمال خیار ایرانی روشن شد! البته قبلن چند بار از یه مغازه​ی ترک خریده بودم.خب دیدنِ و خریدن و خوردنِ خیار ایرانی برای ما که همیشه خیار عینهو دسته بیل وصد البته بی​مزه،می​خریم و می​خوریم!،غنیمته.حتی اگه مزه​ی خیار ایرانی رو نده.فقط لامصب اونقدر گرون بود که از دور ریختنِ کونِ تلخش حیف​مون بیاد!و مجبور بشیم از حرص​مون هم که شده بخوریمش!
جلوتر که رفتیم یه چند تا عرب بودن که آجیل و میوه​های خشک و اینجور چیزا می​فروختن.خیلی کیف داد وقتی چشمم به خرماهای بم افتاد که گذاشته بودن برای فروش.این خرما واقعن خوردن داره،اگرچه تلخی فاجعه​ی بم،شیرینی خرما رو می​گیره.اون گوشه​ی پاکت هم به انگلیسی هم فارسی نوشته "بم را با یاری شما می​سازیم".(با دیدنِ این جمله یه حالی بهم دست داد...)
خلاصه اومدیم پایین​تر و یه خورده دیگه خرت و پرت خریدم و برگشتیم خونه.الان کلی چیز میز ایرانی تو یخچال​مون داریم!...بحث شکموییش به کنار،وقتی در یخچال رو باز می​کنم یه احساس خوبی بهم دست می​ده :)

Wednesday, September 07, 2005

تولد بلاگ​شهر مبارک

مگه می​شه سالگرد تولد وبلاگ​های فارسی باشه و به روز نکرد.حالا خواهش و تمناهای دوستان به کنار! (اِند چاخان!).از شوخی گذشته دردم کامنت نبود.خراب شدنِ پی​سی(که البته همون روز درست شد)،مدرسه و یه عالمه گرفتاری​های دیگه باعث شدن که کمتر وقت بلاگ نوشتن داشته باشم.به علاوه این​که در تدارک میزبانی ۲ تا مهمون هستم که دارن از ایران میان.البته هنوز قطعی نشده،ولی امیدوارم که بیان.
دیگه این​که به نوبه​ی خودم که عضو کوچکی از این بلاگ​شهر وسیع هستم،سالروز تولد بلاگ​های ایرانی رو تبریک می​گم.به پیشکسوت​های این شهر و کسانی که برای پیشرفت​اش زحمت کشیدن.
بچه​ی من که هنوز ۶-۵ ماه بیشتر نداره! تازه در حال تر و خشک کردن و پمپرز عوض کردنش هستم!...ولی فکر کنم بچه​ی مهشید دیگه در حال حرف زدن باشه! یه بچه​ی ۳ ساله لااقل مامان و بابا که می​گه.خیلی​ها هم تازه الان شروع کردن به غذا خوردن و دندون در آوردن!
از حق نگذریم توی همین ۶-۵ ماهی که از عمرش می​گذره،خیلی بهم کمک کرده.از طریق​اش کلی دوست خوب پیدا کردم.خیلی چیزها یاد گرفتم.تازه،هر روز هم دارم عقده​هام رو توش خالی می​کنم!
داشتم به این فکر می​کردم که مثلن برای ۱۵-۱۰ سال دیگه خودم یا بچه​ام به اینجا سر بزنیم چقدر خاطره برامون زنده می​شه.دفترچه​ی خاطرات ممکنه به مرور زمان کهنه و خاک خورده و یا حتی گم و گور بشه،ولی این برای همیشه می​مونه و وجود داره.
خلاصه که خیلی خوشحالم که اینجا رو درست کردم.نه به خاطر موندگار بودنش،به خاطر یه عالمه دوست​های خوبی که پیدا کردم.به خاطر به دست آوردنِ تجربه​های خوب.به خاطر فراگیری خیلی چیزها.به قول خورشیدخانوم اینجا مثل یه دانشگاه می​مونه.
امیدوارم بلاگ​شهر هر روز پیشرفت داشته باشه و روزی به تکامل برسه.می​گم به تکامل برسه،چون هنوز نرسیده.حداقل از نظر من اینطوره.هر وقت از نظرخواهی استفاده​ی بهینه کردیم،هر وقت پشت اسم مستعار قایم نشدیم و به هم​دیگه فحش ندادیم،هر وقت دیگه جایی برای جنگ​های زرگری نبود،هر وقت به هم توهین نکردیم و خیلی چیزهای دیگه،اون​روز وبلاگ​شهر به تکامل می​رسد.

می​گم اگه کیکی چیزی خریده شده به ما هم بدین!...چه خوب می​شد اگه می​شد دور هم جمع می​شدیم (بلاگرها رو می​گم) و یه کیک هم به مناسبت​اش می​زدیم تو رگ و از اون مهم​تر هم​دیگه رو می​دیدیم و من دیگه به خودم زحمت تصور کردنِ شکل و شمایل شما رو نمی​دادم!بابا اقلن یکی یه عکس​تون رو بفرستین ،مُردم از فضولی!!

Monday, September 05, 2005

یبوست از نوع کامنتی و وبلاگی!

به اطلاع اُمت وبلاگ پرور می​رسانم که فعلن به علت پی​سی خرابی و یک خروار گرفتاری​های دیگه،این وبلاگ برای چند روزی به روز نخواهد شد!
لطفن فحش​هاتون رو یا تو دل​تون نگه دارین،یا بذارین​شون برای دوره​ی بعدی انتخابات ریاست جمهوری،بندازین تو صندوق​ها،و یا قشنگ و مرتب بنویسین​شون رو یک کاغذ A4 و پست کنین به نشانی:ایران- تهران،بیت مقام معظم رهبری!!!
ضمنن،انتظار هیچ​گونه جواب کامنت و ایمیل و خلاصه از این قبیل قرتی باز​​ی​ها رو هم نداشته باشین!


پی​نوشت:حالا ما یه چیزی گفتیم!شما زیاد جدی نگیرین.
پی​نوشت ۲: می​گم شما یبوست کامنت گذاری گرفتین یا کامنت​دونی من خرابه؟!!(رجوع شود به کامنت​دونی پایین که همش ۴ کامنت داره! اونم یکی​اش رو خودم نوشتم و ۳ تاش رو یه نفر دیگه!!!)

Saturday, September 03, 2005

خبرچینی

از طریق وبلاگ نیلوفرآبی با خبر شدم که متاسفانه پوپک گلدره بازیگر سریال "دنیای شیرین دریا" بر اثر سانحه​ی رانندگی در کما به سر می​بره!...خیلی از شنیدن این خبر ناراحت شدم.شاید به دلیل این​که از پوپک که اونو همیشه با اسم دریا می​شناختیم،و از دنیای شیرین دریا خیلی خاطره دارم.به این سریال و بخصوص به دریا و لهجه​ی شیرین شمالی​اش خیلی علاقه داشتم.فکر کنم دوره​ی راهنمائی بودم که این سریال پخش می​شد،با خواهر و برادرم می​نشستیم پاش و بعد که تموم می​شد شروع می​کردیم ادای لهجه​ی شمالی در آوردن.دریا(پوپک) اینقدر زیبا با لهجه​ی شمالی حرف می​زد که بعدن وقتی توی یک مصاحبه​ی تلویزیونی گفت شمالی نیست باورم نمی​شد که یه دختر ۱۶-۱۵ ساله اینقدر به یک لهجه،اون هم شمالی،تسلط داشته باشه.به هر حال براش آرزوی سلامتی و بهبودی می​کنم.و امیدوارم که بخاطر سریالی که در حال حاضر توش ایفای نقش می​کنه هم که شده،زنده بمونه.

خب از این خبر بد که بگذریم،می​رسیم به خبرهای خوبی که این روزها توی وبلاگ​شهر هست.
اول این​که این مامان بانویی فکر کنم یه ۲۴ ساعتی می​شه(یا شاید هم بیشتر) که مادر شده و صاحب یه نی​نی خوشگل ،در واقع مامان یه پسر پسر قند عسل شده.همین​جا بهش تبریک می​گم و امیدوارم که قدمش خیر باشه.
بعدشم المیرا خانوم تشریف برن عروس بشن.یعنی رفته گل بچینه (:...برای المیرا هم آرزوی سعادت و خوشبختی می​کنم.
چیزی هم به مادر شدنِ تیلای گل نمونده و برای اونا،هم خودش و هم وروجکش آرزوی سلامتی دارم.

می​گم،چطوره حالا که دیگه خبرچین نیست،من جاشو بگیرم!!جان خودم خبرچینی​ام بد نیست ها!

Friday, September 02, 2005

مدرسه و اینترنت

اووووووووووووووف! امروز از کلاس​های عملی و تئوری و حمالی و کوفتی و...فارغ شدم!یه دیپلم کذایی هم دادن دست​مون و بای بای!
از دوشنبه کلاس و درس و مدرسه...جونمی جون...من از بچگی عاشق مدرسه بودم.حتی یادمه یه سال زودتر از سن قانونیم شروع کردم مدرسه رو.چی می​گفتن بهش،آها آمادگی.آره خلاصه،یه سال رو آمادگی رفتم و بعد که به سن قانونی رسیدم رفتم کلاس​های معمولی.
چه قدر دلم برای مقنعه​ی سفید کوچولوم تنگ شده.اگه مسخره​ام نمی​کردن می​رفتم دوباره از اول شروع می​کردم!!
این عشق به مدرسه رفتن هنوز هم در خونمه.تابستون​ها همه​ی بچه​ها خوشحال بودن که مدرسه تعطیل می​شه،من اما عذا می​گرفتم.همین الان هم تابستون​ها هر طوری شده یه کلاسی برای خودم دست و پا می​کنم که مبادا خونه بمونم!
اگه تعریف از خود نباشه،شاگرد خوبی هم بودم(هنوزم هستم).تو دبستان و راهنمائی همیشه مبصر کلاس بودم.(اِهم اِهم،شلوغ نکنین ها!)..خلاصه واسه خودم کسی بودم!همه​ی معلم​ها ازم راضی بودن و بچه​ها هم همینطور.
وقتی رابطه​ی بین شاگرد و معلم رو با ایران مقایسه می​کنم،تفاوت​های زیادی رو می​بینم.که البته بعضی​هاشون خوب،و خیلی​هاشون هم بد هستن.ولی در مجموع اینجا بهتره.بچه​ها بیشتر از این​که برای معلم​هاشون شاگرد باشن،دوست هستن.می​تونی معلمت رو با همون اسم کوچیکش صدا بزنی،خبری از "آقا" و "خانوم" نیست.برای معلم بر پا و بر جا نمی​کنی.از تنبیه و کتک و جریمه​های ایرانی!خبری نیست.هر وقت دلت خواست می​تونی بری توالت،آب بخوری.نیازی به این نیست دم به دقیقه بگی "خانوم اجازه" یا "آقا اجازه".و خیلی چیزهای دیگه.
راستی یکی از خوبی​هاش اینه که اینجا خبری از ناظم​های بد اخلاق هم نیست!
خب دیگه،ما از یک کشور جهانی سومی هستیم و از این بیشتر نباید انتظار داشت.باز جای شکرش باقیه که مثل کشورهای دیگه نیستیم.در جاهای دیگه معلم​ها رو می​پرستن!
بگذریم.
راستی امروز سالگرد تولد اینترنت بود ها.چند ساله شد؟...فکر کنم ۲ سپتامبر ۱۹۶۹ بود که برای اولین بار اینترنت اختراع شد!(چی گفتم من!خب اختراع یه بار می​شه دیگه!)...خدایش بیامرزد پدر مخترع​اش را.جدن چقدر کار آدم​ها رو راحت کرده.البته بماند که چقدر هم تنبل​شون کرده!...امروزه من بجای این​که ۱۰ قدم پیاده برم بانک و فیش آب و برقم رو پرداخت کنم،می​شینم تو خونه و با چند تا حرکت دست(تایپ کردن منظورمه نه جادوگری!) و همه رو پرداخت می​کنم!...خلاصه همه چی با اینترنت.خرید،دنبال خونه گشتن،آدرس پیدا کردن،سفارش،همه چی با اینترنت،..خب آدم چه جوری چاق نشه؟!.
اما از حق نگذریم منفعت​های زیادی هم داره که نباید مُنکرشون شد.همین وبلاگ​نویسی هم یکی از نعمت​های اینترنته!...پس واجب شد یه فاتحه برای جناب مخترع خونده بشه! البته بلاگرها باید دوبار فاتحه بفرستن!چون بیشتر مدیونن!...شراب خورهاش هم یه پیک شراب بنوشند!