میشه خواهش کنم از بین دوستانی که اکانت Persiangig دارن،یکی یه دعوتنامه برای من بفرسته؟
یه دونه کافیه ها!
عوضش منم براتون دعوتنامهی جیمیل میفرستم ؛)
Thursday, September 29, 2005
Tuesday, September 27, 2005
بازم قاطیپاتی
- توی مترو نشسته بودم و سیب سبزی که از صبح تو کیفم مونده بود رو درآوردم و یه عالمه هم مجله ریختم رو پام که یکی رو انتخاب کنم و شروع کنم به خوندنش.یهو مامورهای کنترل پریدن تو مترو و تیکت لطفن!...منم که یه دستم سیب،یکی مجله و تلفن و خلاصه کلی ریخت و پاش و تازه با چه خونسردی،داشتم سیب گاز میزدم،که مامور کنترل دید من فعلن مشغولم رفت اول از یه پیرزنه که پشت سرم نشسته بود تیکت خواست و دیدم بگومگو شروع شد و هی ماموره داره به پیرزنه میگه،مادام! آخه اینجوری که نمیشه تو تیکت نخریدی میگی یه ایستگاه بعد پیاده میشی!!!...پیرزنه هم عین خیالش نبود و هرچی ماموره میگفت خودش رو میزد به کوچهی علیچپ!...طبق قانون باید براش یه جریمه مینوشتن.ولی خب پیرزنه پاشو کرده بود تو یه کفش که من برای یه ایستگاه تیکت نمیخرم!...آخر سر مامورا نه تونستن قانعاش کنن و نه براش جریمه نوشتن و راهشون و کشیدن و رفتن.نشون به اون نشون،تا ۸ ایستگاه بعد که من پیاده شدم،پیرزنه از سر جاش جُم نخورده بود!
- اگه محجبه هستین و نقاب دارین! لطفن به بلژیک تشریف نیارین!...چون طبق قانون جدید خانومهای نقابدار هر دفعه که پلیس ببینتشون برای ۵۰ یورو جریمه میشن!خلاصه از ما گفتن.
- هر وقت که تنبلیم بیاد از خیر سشوار کشیدن موهام میگذرم و با یه مَن ژل کار خودمو راحت میکنم!..صد البته با همون موهای خیس و ژلی هم میزنم بیرون.امروز هم همین کار رو کردم.گلاب به روتون فکر کنم اولین سرمای زمستونی( بخونید پاییزی) رو دارم میخورم!حالا دیگه حساب کنین تا آخر زمستون چند تا دیگه نوش جون میکنم!
- ما که اهل روزه موزه نیستیم،از ماه رمضون و درهای باز شدهی بهشت و مهمونی خدا و...!چیزی جز ویار آش رشته و زولبیا بامیه و حلیم و...نسیبمون نمیشه!
- حالا که صحبت از ماه رمضون شد،یه جوک واقعی بگم؟...یه روز یه ایرانیه با یه دختره هلندی ازدواج میکنه.از قضا دختره از اون کاتولیکهای مذهبی بوده،و خب ماه رمضونشون که میشه(چی میگن به ماه رمضونشون؟! البته ۴۰ روز رمضونه!)،اینا روزهشون رو با نخوردنِ گوشت و لبنیات و کلن هر چیزی که از حیوانات گرفته بشه،میگیرن.ایرانیه هم گوشتخوار و نمیتونسته ۴۰ روز بدون گوشت رو تحمل کنه.آها اینم بگم که ایرانیه برای ازدواج با دختره مسیحی میشه.خلاصه،یه روز پسره دیگه تحملش تموم میشه و میره مشغول پختن گوشت میشه.زنش میاد و میگه داری چیکار میکنی؟مگه نمیدونی نباید تو این ماه گوشت بخوری؟...پسره میگه به جان شما من سیبزمینی گذاشته بودم،نمیدونم چهجوری شده گوشت!..دختره میگه آخه مگه میشه سیبزمینی تبدیل بشه به گوشت؟..ایرانی جواب میده:آره،چطور شما مسلمون میذارین تو آب میشه مسیحی،منم سیبزمینی گذاشتم تو آب شد گوشت!:))
- راسته میگن علی دائی رفته کنسرت جدید گوگوش؟...یکی نیست بگه خب رفته باشه!..منو سنه نه!!
- دلم برای یه آسمون پر ستاره تنگ شده.کسی میدونه چرا آسمونِ این خراب شده ستاره نداره؟...عوضش ماهش به این گندگی!!
- آقا تبریک!!...نمُردیم ما هم تو یه چیزی اول شدیم!!!
- اگه محجبه هستین و نقاب دارین! لطفن به بلژیک تشریف نیارین!...چون طبق قانون جدید خانومهای نقابدار هر دفعه که پلیس ببینتشون برای ۵۰ یورو جریمه میشن!خلاصه از ما گفتن.
- هر وقت که تنبلیم بیاد از خیر سشوار کشیدن موهام میگذرم و با یه مَن ژل کار خودمو راحت میکنم!..صد البته با همون موهای خیس و ژلی هم میزنم بیرون.امروز هم همین کار رو کردم.گلاب به روتون فکر کنم اولین سرمای زمستونی( بخونید پاییزی) رو دارم میخورم!حالا دیگه حساب کنین تا آخر زمستون چند تا دیگه نوش جون میکنم!
- ما که اهل روزه موزه نیستیم،از ماه رمضون و درهای باز شدهی بهشت و مهمونی خدا و...!چیزی جز ویار آش رشته و زولبیا بامیه و حلیم و...نسیبمون نمیشه!
- حالا که صحبت از ماه رمضون شد،یه جوک واقعی بگم؟...یه روز یه ایرانیه با یه دختره هلندی ازدواج میکنه.از قضا دختره از اون کاتولیکهای مذهبی بوده،و خب ماه رمضونشون که میشه(چی میگن به ماه رمضونشون؟! البته ۴۰ روز رمضونه!)،اینا روزهشون رو با نخوردنِ گوشت و لبنیات و کلن هر چیزی که از حیوانات گرفته بشه،میگیرن.ایرانیه هم گوشتخوار و نمیتونسته ۴۰ روز بدون گوشت رو تحمل کنه.آها اینم بگم که ایرانیه برای ازدواج با دختره مسیحی میشه.خلاصه،یه روز پسره دیگه تحملش تموم میشه و میره مشغول پختن گوشت میشه.زنش میاد و میگه داری چیکار میکنی؟مگه نمیدونی نباید تو این ماه گوشت بخوری؟...پسره میگه به جان شما من سیبزمینی گذاشته بودم،نمیدونم چهجوری شده گوشت!..دختره میگه آخه مگه میشه سیبزمینی تبدیل بشه به گوشت؟..ایرانی جواب میده:آره،چطور شما مسلمون میذارین تو آب میشه مسیحی،منم سیبزمینی گذاشتم تو آب شد گوشت!:))
- راسته میگن علی دائی رفته کنسرت جدید گوگوش؟...یکی نیست بگه خب رفته باشه!..منو سنه نه!!
- دلم برای یه آسمون پر ستاره تنگ شده.کسی میدونه چرا آسمونِ این خراب شده ستاره نداره؟...عوضش ماهش به این گندگی!!
- آقا تبریک!!...نمُردیم ما هم تو یه چیزی اول شدیم!!!
Sunday, September 25, 2005
فسقلی عاشق میشود!
چه عجوبهای هستن بچههای این دوره زمونه!...یه چند وقتیه که این دخترخوندهی ورپریدهی ما عاشق شده!..عاشق یه پسره که تو مهدکودک با هم هستن.این فسقلی که ۴ سال بیشتر نداره،اندازهی یه زن ۴۰ ساله میدونه!..اولش فکر میکردم این حرفهایی که میزنه و از عشق و از احساساتشون! میگه،از بزرگترها شنیده.اما بعد دیدم نه بابا،اینا رو داره در مورد خودشون میگه اون هم با چه جدیَتی!
با مامانش هم رودربایستی داره و همه چیز رو هم میاد به من میگه.منم که رازدار!!خلاصه،از پارسال تا حالا گیر داده که من باید با ماتیز ازدواج کنم! ای بابا،ننهات خوب،بابات خوب،بذار خیر سرت بزرگ بشی بعد عاشق بشو!..کو گوش شنوا؟!
تابستون که رسید عزا گرفته بود که دیگه نمیتونه ماتیز رو ببینه.و خدا خدا میکرد که امسال تو مهد با هم باشن.توی فانتزیهاش و حتی خاله بازیهاش ماتیز رو همسر آینده!خطاب میکنه.عکسهایی که تو مهد گرفتن،همش با هماند و کنار هم نشستن.با هم غذا میخورن و بازی میکنن.جالب اینجاست که هر روز ازش طلاق میگیره و روز بعد بازم عاشقشه!...یه روز میاد میگه امروز ماتیز با ژاکلین بازی کرد،دل منو شکسته( به حق چیزهای نشنیده!)...یه روز میاد میگه امروز هُلم داد خوردم زمین پس دیگه باهاش ازدواج نمیکنم!..یه روزم میگه امروز سر میز غذا نشسته بود پیشم و من عاشقشم!(واویلا!)
خلاصه یک فیلمی داریم ما با این.یه وقتهایی مثل این عاشقهای بزرگ میره تو فکر بعد یهو با خودش یه چیزهایی میگه.یه روز الکی بهش گفتم ماتیز میخواد با ژاکلین ازدواج کنه و تو رو دیگه دوست نداره،چنان شری به پا کرد که کم مونده بود خودکشی کنه!
دختر هم دخترهای قدیم.نجیب و سر به زیر.بدبختها تا شب عروسی دوماد رو به چشم نمیدیدن!ولی دخترهای این دوره زمونه،فسقلی هنوز حرف زدن رو درست و حسابی بلد نیست،میاد واسه من عاشق میشه!!!..البته جَو مهدهای اینجا و برنامههای تلویزیونی و...بیتاثیر نیست.در یک کلام،دختر بزرگ کردن اینجا چندان هم آسون نیست.
با مامانش هم رودربایستی داره و همه چیز رو هم میاد به من میگه.منم که رازدار!!خلاصه،از پارسال تا حالا گیر داده که من باید با ماتیز ازدواج کنم! ای بابا،ننهات خوب،بابات خوب،بذار خیر سرت بزرگ بشی بعد عاشق بشو!..کو گوش شنوا؟!
تابستون که رسید عزا گرفته بود که دیگه نمیتونه ماتیز رو ببینه.و خدا خدا میکرد که امسال تو مهد با هم باشن.توی فانتزیهاش و حتی خاله بازیهاش ماتیز رو همسر آینده!خطاب میکنه.عکسهایی که تو مهد گرفتن،همش با هماند و کنار هم نشستن.با هم غذا میخورن و بازی میکنن.جالب اینجاست که هر روز ازش طلاق میگیره و روز بعد بازم عاشقشه!...یه روز میاد میگه امروز ماتیز با ژاکلین بازی کرد،دل منو شکسته( به حق چیزهای نشنیده!)...یه روز میاد میگه امروز هُلم داد خوردم زمین پس دیگه باهاش ازدواج نمیکنم!..یه روزم میگه امروز سر میز غذا نشسته بود پیشم و من عاشقشم!(واویلا!)
خلاصه یک فیلمی داریم ما با این.یه وقتهایی مثل این عاشقهای بزرگ میره تو فکر بعد یهو با خودش یه چیزهایی میگه.یه روز الکی بهش گفتم ماتیز میخواد با ژاکلین ازدواج کنه و تو رو دیگه دوست نداره،چنان شری به پا کرد که کم مونده بود خودکشی کنه!
دختر هم دخترهای قدیم.نجیب و سر به زیر.بدبختها تا شب عروسی دوماد رو به چشم نمیدیدن!ولی دخترهای این دوره زمونه،فسقلی هنوز حرف زدن رو درست و حسابی بلد نیست،میاد واسه من عاشق میشه!!!..البته جَو مهدهای اینجا و برنامههای تلویزیونی و...بیتاثیر نیست.در یک کلام،دختر بزرگ کردن اینجا چندان هم آسون نیست.
Saturday, September 24, 2005
همسایهی مردمآزار
شما اگه یه همسایهی* مردمآزار داشته باشین که دم به دقیقه صدای موزیکشون،(اون هم از نوع دیسکویی) بیاد،تازه دیگه دعواهاشون به کنار که صدای جیغ و داد مادره تا هفت تا کوچه اونورتر میره،چیکار میکنین؟
*توجه داشته باشین که این همسایهی گرام! ایرانی تشریف دارن!
پینوشت: اگه ایرانی نبودن که زنگ میزدم پلیس تا یه درس عبرتی بهشون بده.هر چی رعایت میکنیم،روشون رو زیاد کردن!
پینوشت۲: یه راه حلی به غیر تذکر مذکر دادن بهم بدین تو رو خدا.تا حالا صد بار تذکر دادیم ولی بیفایده بوده!
پینوشت۳: اگه در موقعیت عادی بودم بازم عیبی نداشت.من روزی ۵ ساعت باید درس بخونم،خب شما بگین من چه جوری با این صدای دِمدِم و دیشدیش،باید تمرکز داشته باشم و چیزی یاد بگیرم؟
*توجه داشته باشین که این همسایهی گرام! ایرانی تشریف دارن!
پینوشت: اگه ایرانی نبودن که زنگ میزدم پلیس تا یه درس عبرتی بهشون بده.هر چی رعایت میکنیم،روشون رو زیاد کردن!
پینوشت۲: یه راه حلی به غیر تذکر مذکر دادن بهم بدین تو رو خدا.تا حالا صد بار تذکر دادیم ولی بیفایده بوده!
پینوشت۳: اگه در موقعیت عادی بودم بازم عیبی نداشت.من روزی ۵ ساعت باید درس بخونم،خب شما بگین من چه جوری با این صدای دِمدِم و دیشدیش،باید تمرکز داشته باشم و چیزی یاد بگیرم؟
Friday, September 23, 2005
جنگ
از جنگ* چیز زیادی در خاطرم نمونده.بخشهایی از خاطراتی که مثل خواب تو ذهنم نقش بستن.بیشتر چیزهایی که میدونم همه رو از دیگران شنیدم.شنیدههایی که با لمس کردن،دنیایی تفاوت دارن.
هیچوقت صحنهی دیدنِ سربازی که نیم تنهی بالایش از نیم تنهی پاییناش جدا شده بود،و کنار خیابون افتاده بود رو یادم نمیره.هیچوقت فراموش نمیکنم پوتینهایی رو که از پاهای قطع شده جدا شده بودن.دستهای از بدن جدا شده،کلاههای آغشته به خون،و...
و کرمانشاه،شهری که شاهد همهی این دردها و رنجها بود.قصرشیرینی که با خاک یکسان شد.
امروز،در ۲۵مین سالگرد جنگ تحمیلی!فقط میتونم از تهِ دلم آرزو بکنم که روزی برسه دنیایی بدون جنگ و خونریزی رو داشته باشیم.دنیایی پر از آرامش و صلح و دوستی.
*عکسهای زنده یاد کاوه گلستان،کامران جبرئيلی، و کاوه کاظمی رو حتمن ببینید.
هیچوقت صحنهی دیدنِ سربازی که نیم تنهی بالایش از نیم تنهی پاییناش جدا شده بود،و کنار خیابون افتاده بود رو یادم نمیره.هیچوقت فراموش نمیکنم پوتینهایی رو که از پاهای قطع شده جدا شده بودن.دستهای از بدن جدا شده،کلاههای آغشته به خون،و...
و کرمانشاه،شهری که شاهد همهی این دردها و رنجها بود.قصرشیرینی که با خاک یکسان شد.
امروز،در ۲۵مین سالگرد جنگ تحمیلی!فقط میتونم از تهِ دلم آرزو بکنم که روزی برسه دنیایی بدون جنگ و خونریزی رو داشته باشیم.دنیایی پر از آرامش و صلح و دوستی.
*عکسهای زنده یاد کاوه گلستان،کامران جبرئيلی، و کاوه کاظمی رو حتمن ببینید.
Thursday, September 22, 2005
مسابقه
یه پدر با پسرش میرن تو یه سوپری(فرض کنین سوپر GB)،برای خرید مواد غذایی.چرخ دستی رو برمیدارن و میرن شروع میکنن به خرید کردن.به محض ورود به سوپری،پسره هی شکلات برمیداره،هی کیک و کلوچه و خلاصه انواع اقسام خوراکی.وقتی هم میرسه به قفسهی چیپسها یه عالمه چیپس میذاره تو چرخش.پدره هم تا چشمش به چرخ دستی پر شده میافته،شروع میکنه به عصبانی شدن و چیپس و باقی خوراکیها رو میذاره سر جاشون.و با قیافهی عصبانی و ناراحت پدره،تبلیغ به پایان میرسه و آرمِ مخصوص جنس تبلیغ شده در صفحهی تلویزیون ظاهر میشه.
سوال:فکر میکنین این تبلیغات در مورد چی بود و کلن پخش این آگهی چه چیزی رو تبلیغ میکرد؟
توضیح:این تبلیغات واقعیت داره.
نکته:این مسابقه جایزه داره،منتها خودتون باید جایزهاش رو تعین کنین.چون چیزی به ذهن اینجانب نرسید!
سوال:فکر میکنین این تبلیغات در مورد چی بود و کلن پخش این آگهی چه چیزی رو تبلیغ میکرد؟
توضیح:این تبلیغات واقعیت داره.
نکته:این مسابقه جایزه داره،منتها خودتون باید جایزهاش رو تعین کنین.چون چیزی به ذهن اینجانب نرسید!
Wednesday, September 21, 2005
از هر دری سخنی
- از کلاس اومدم بیرون و اومدم پشت چراغ وایسادم که سبز بشه برم سوار مترو بشم.از لای جمعیتی که اونطرف خیابون وایساده بودن،منتظر سبز شدنِ چراغ، یه صداهایی به گوش میرسید.صدای یه زن بود.از سر و صدای ماشینها نمیشد درست فهمید که چی میگه.فقط تُنِ صداش به این حراجیهایی که هی داد میزنن"آتیش زدم به مالم"؛بدو بدو حراجش کردم"،شبیه بود!بلاخره چراغ سبز شد و رفتم اون طرف خیابون ببینم این حراجی چی میفروشه.نزدیکتر که شدم،دیگه میشد متوجه شد داره چی رو به حراج میزاره!...رفتم دیدم یه خانومه وایساده کنار خیابون و یه سری کتاب و عکس و ...هم جلوش بود که رو زمین گذاشته بود.و هی داد میزد:خانومها و آقایون بیاین خودتون رو توسط عیسی مسیح نجات بدین!،عیسی درهای بهشت برای شما باز کرده،گناهانتون بخشیده میشه و ...توجه داشته باشین که تن صداش همچنان به حراجیها میخورد و انگار میخواست آتیش بزنه به مالش!..بعضیها چه کارهایی که نمیکنن!
- با آق شوهره نشسته بودیم تو اتوبوس که یه دفعه یه زنبور بدجنس نمیدونم از کجا پیداش شد،اومد عدل نشست ورِ دلِ من!...منم شروع کردم خودمو لوس کردن که آی میترسم اینو ردش کن بره!..آق شوهره هم گرفتش و پرتش کرد که رفت چسپید به شیشهی صندلی جلوئیها.که یکیشون سیاهپوست بود و تا دیدش پرید هوا و از روی صندلی بلند شد!...دیدم آق شوهره داره زیر لب یه چیزائی میگه!..گفتم چی داری میگی با خودت؟...گفت هیچی،سیاهپوسته رو ببین،آخه بگو تو دیگه چرا میترسی،تو که خودت زنبورخور بودی!
- از این تلویزیونهای لسآنجلسی مسخرهتر ندیدم!...صبح تا شب یه تلفن گذاشتن و هی به قربون صدقه رفتنهای مردم گوش میکنن!...دیگه خیلی هنر کنن و برنامه بسازن،میارن دو تا کرمپودر و دیگ و قابلمه به مردم قالب میکنن!واقعن که برنامههاشون چرته.فقط تنها برنامهای که دوست دارم واقعن و میارزه به نگاه کردنش،برنامهی بهروز پاکشیر،همون پرچونهست.نمیدونم شما دیدینش یا نه،اما بر خلاف خیلیها به نظر من این بهترین و تنها برنامهای که من در این چندین و چند ساله از تلویزیونهای لسآنجلسی دیدم.پرچونه برنامهایه در مورد سکشوالیتی و رابطهی بین زن و مرد.و هر دفعه هم در بارهی یه موضوع بحث میکنه.مثلن موضوع دیشباش در مورد دختران و زنهایی بود که وارد زندگی مردی میشن که زن و بچه داره!...جالبیش این بود یه دختره ۱۹ ساله اومده بود رو خط و میگفت که با یه مردی صیغه کرده که زن و بچه داره و وقتی دلیل این کارش رو میپرسید و گفت چرا با پسری که زن نداره دوست نیستی،در جواب میگفت که مردهایی که زن دارن، بیشتر مُقَیِد هستن!!!...میگفت آخه مردها اگه مقید باشن که به زن خودشون مقیدن،چطور میرن قرآن دستشون میگیرن و به زنشون قول میدن که دست از پا دراز نکنن،بعد حالا اومده و بدون اینکه زنش خبر داشته باشه تو رو صیغه کرده! اونوقت تو میگی مقیده؟...منم آی حرص میخوردم،آی میخوردم!بدبخت دختره از سادگیاش سوءاستفاده میشه،اونوقت میاد میگه مقیده!!...البته ناگفته نماند خیلی از دخترها هم عمدن این کارها رو میکنن،آخه ابسار طرف میافته دستشون،عشق و حالشون رو میکنن،و هرچی هم ازش بخوان،یارو نه نمیتونه بگه!چون در غیر اینصورت دختره میره به زنشون خبر میده!...خلاصه که دیدنِ این برنامه رو شدیدن بهتون پیشنهاد میکنم.بخصوص کسانی که در شُرف ازدواج هستن و میخوان دخترها رو خوب بشناسن و یا بالعکس!
- آقا من از دست این پینگیهای مریض شاکیام بدجوری!!!...من واقعن میخوام بدونم پینگ کردنِ وبلاگ دیگران چه مزهای میتونه داشته باشه که این آدمهای مریض فرت و فرت وبلاگهای مردم رو الکی پینگ میکنن؟!!..والله خیلی زور داره وقتی وبلاگی پینگ شده میری میبینی تاریخ آپدیتاش مال شونصد روز پیشه!...خلاصهی کلام،هر کی وبلاگ مردم رو الکی پینگ کنه خیلی خره!!!
- تازه از کلاس رسیده بودم که دیدم فسقلی از راه رسید و شروع کرد شلوغ کردن..منم صدامو بچهگونه کردم و گفتم شلوغ نکن که خیلی خستهام.برگشت گفت اِ غر نزن نسرین! با تراموا رفتی دیگه،خستگی نداره که!
- هوا بس ناجوانمردانه داره سرد میشه.البته برای من!...شدیدن سرماییام!دیگه از این به بعد باید پتو به دوش تو خونه راه برم!...بدبختانه مشکل بزرگم اینه که آق شوهره گرماییه!شوفاژها رو درجه زیاد نمیتونم بذارم که!چون خونه برای آقا میشه سونا!.دیگه از حالا تا بعد از عید خودمون جوراب از پاهای من در نمیاد!
- من هر وقت قاطيپاتی مینویسم خیلی بهم میچسبه.شما که مشکلی ندارین؟
- با آق شوهره نشسته بودیم تو اتوبوس که یه دفعه یه زنبور بدجنس نمیدونم از کجا پیداش شد،اومد عدل نشست ورِ دلِ من!...منم شروع کردم خودمو لوس کردن که آی میترسم اینو ردش کن بره!..آق شوهره هم گرفتش و پرتش کرد که رفت چسپید به شیشهی صندلی جلوئیها.که یکیشون سیاهپوست بود و تا دیدش پرید هوا و از روی صندلی بلند شد!...دیدم آق شوهره داره زیر لب یه چیزائی میگه!..گفتم چی داری میگی با خودت؟...گفت هیچی،سیاهپوسته رو ببین،آخه بگو تو دیگه چرا میترسی،تو که خودت زنبورخور بودی!
- از این تلویزیونهای لسآنجلسی مسخرهتر ندیدم!...صبح تا شب یه تلفن گذاشتن و هی به قربون صدقه رفتنهای مردم گوش میکنن!...دیگه خیلی هنر کنن و برنامه بسازن،میارن دو تا کرمپودر و دیگ و قابلمه به مردم قالب میکنن!واقعن که برنامههاشون چرته.فقط تنها برنامهای که دوست دارم واقعن و میارزه به نگاه کردنش،برنامهی بهروز پاکشیر،همون پرچونهست.نمیدونم شما دیدینش یا نه،اما بر خلاف خیلیها به نظر من این بهترین و تنها برنامهای که من در این چندین و چند ساله از تلویزیونهای لسآنجلسی دیدم.پرچونه برنامهایه در مورد سکشوالیتی و رابطهی بین زن و مرد.و هر دفعه هم در بارهی یه موضوع بحث میکنه.مثلن موضوع دیشباش در مورد دختران و زنهایی بود که وارد زندگی مردی میشن که زن و بچه داره!...جالبیش این بود یه دختره ۱۹ ساله اومده بود رو خط و میگفت که با یه مردی صیغه کرده که زن و بچه داره و وقتی دلیل این کارش رو میپرسید و گفت چرا با پسری که زن نداره دوست نیستی،در جواب میگفت که مردهایی که زن دارن، بیشتر مُقَیِد هستن!!!...میگفت آخه مردها اگه مقید باشن که به زن خودشون مقیدن،چطور میرن قرآن دستشون میگیرن و به زنشون قول میدن که دست از پا دراز نکنن،بعد حالا اومده و بدون اینکه زنش خبر داشته باشه تو رو صیغه کرده! اونوقت تو میگی مقیده؟...منم آی حرص میخوردم،آی میخوردم!بدبخت دختره از سادگیاش سوءاستفاده میشه،اونوقت میاد میگه مقیده!!...البته ناگفته نماند خیلی از دخترها هم عمدن این کارها رو میکنن،آخه ابسار طرف میافته دستشون،عشق و حالشون رو میکنن،و هرچی هم ازش بخوان،یارو نه نمیتونه بگه!چون در غیر اینصورت دختره میره به زنشون خبر میده!...خلاصه که دیدنِ این برنامه رو شدیدن بهتون پیشنهاد میکنم.بخصوص کسانی که در شُرف ازدواج هستن و میخوان دخترها رو خوب بشناسن و یا بالعکس!
- آقا من از دست این پینگیهای مریض شاکیام بدجوری!!!...من واقعن میخوام بدونم پینگ کردنِ وبلاگ دیگران چه مزهای میتونه داشته باشه که این آدمهای مریض فرت و فرت وبلاگهای مردم رو الکی پینگ میکنن؟!!..والله خیلی زور داره وقتی وبلاگی پینگ شده میری میبینی تاریخ آپدیتاش مال شونصد روز پیشه!...خلاصهی کلام،هر کی وبلاگ مردم رو الکی پینگ کنه خیلی خره!!!
- تازه از کلاس رسیده بودم که دیدم فسقلی از راه رسید و شروع کرد شلوغ کردن..منم صدامو بچهگونه کردم و گفتم شلوغ نکن که خیلی خستهام.برگشت گفت اِ غر نزن نسرین! با تراموا رفتی دیگه،خستگی نداره که!
- هوا بس ناجوانمردانه داره سرد میشه.البته برای من!...شدیدن سرماییام!دیگه از این به بعد باید پتو به دوش تو خونه راه برم!...بدبختانه مشکل بزرگم اینه که آق شوهره گرماییه!شوفاژها رو درجه زیاد نمیتونم بذارم که!چون خونه برای آقا میشه سونا!.دیگه از حالا تا بعد از عید خودمون جوراب از پاهای من در نمیاد!
- من هر وقت قاطيپاتی مینویسم خیلی بهم میچسبه.شما که مشکلی ندارین؟
Tuesday, September 20, 2005
مهدکودک
۱-هورااااااا مامان نیلو برای بار دوم مامان شده :)..مامان نیلو جون یه عالمه تبریک.البته خبرش رو از وبلاگ مامان غزل خوندم.دیگه حق کپی رایت و راست و دروغش پای افروز!
۲-اینقدر این روزا تو وبلاگشهر مادر شدن زیاد شده،من یکی حسودیم میشه!...یه وقت دیدین ما هم زد به سرمون،یا شاید هم جو گرفتمون مادر شدیم!!!..ای بابا آدم رو به کارهای خلاف وا میدارین ها!
۳-آهای،کسی بچه اجارهای داره ما واسه یه شب مادر بشیم ببینیم چه مزهایه؟
۴-خدا رحم کرده حالم از پیپی بچه به هم میخوره،و اِلا بعید نبود الان مثل زنهای عرب و یهودی نبودم!
۵-اینکه میگم زنهای عرب و یهودی برای اینه که اینجا عربها و یهودیها سر بچه درست کردن مسابقه گذاشتن!یهودیها میخوان نسلشون رو گسترش بدن و عربها میخوان تعداد دشمنان نسلِ گسترش یافتهی یهودیها رو ارتقا ببخشن!(درسته دیگه؟)...فقط باید صبحها که میبرنشون مدرسه ببیننشون!...دو تا که تو کالسکه خوابیدن،یکی هم به کالسکه آویزونه،دو سه تا قد و نیم قد این ور مادره و دو سه تایی هم اونور!! و لابد سه چهار تای دیگه دانشگاهی و دبیرستانی دارن!!!...عجب جونی دارن زنهاشون!!
۶-این پست امروز من هم شد مهدکودک!
۷-عین خر سردرد شدید دارم!بعدن میام و مفصل مینویسم.
۲-اینقدر این روزا تو وبلاگشهر مادر شدن زیاد شده،من یکی حسودیم میشه!...یه وقت دیدین ما هم زد به سرمون،یا شاید هم جو گرفتمون مادر شدیم!!!..ای بابا آدم رو به کارهای خلاف وا میدارین ها!
۳-آهای،کسی بچه اجارهای داره ما واسه یه شب مادر بشیم ببینیم چه مزهایه؟
۴-خدا رحم کرده حالم از پیپی بچه به هم میخوره،و اِلا بعید نبود الان مثل زنهای عرب و یهودی نبودم!
۵-اینکه میگم زنهای عرب و یهودی برای اینه که اینجا عربها و یهودیها سر بچه درست کردن مسابقه گذاشتن!یهودیها میخوان نسلشون رو گسترش بدن و عربها میخوان تعداد دشمنان نسلِ گسترش یافتهی یهودیها رو ارتقا ببخشن!(درسته دیگه؟)...فقط باید صبحها که میبرنشون مدرسه ببیننشون!...دو تا که تو کالسکه خوابیدن،یکی هم به کالسکه آویزونه،دو سه تا قد و نیم قد این ور مادره و دو سه تایی هم اونور!! و لابد سه چهار تای دیگه دانشگاهی و دبیرستانی دارن!!!...عجب جونی دارن زنهاشون!!
۶-این پست امروز من هم شد مهدکودک!
۷-عین خر سردرد شدید دارم!بعدن میام و مفصل مینویسم.
Sunday, September 18, 2005
اندر حکایت مهمون ایرانی داشتن
تعریف از خود نباشه،من آدمی هستم که از مهموننوازی برای مهمونم هیچی کم نمیذارم.دوست دارم همه چی به نحو احسنت پیش بره.از لحظهای که مهمون میاد تا پذیرایی و تا وقتی که میره.و به همین اندازه هم انتظاراتی از مهمونم دارم که اگه پایبندشون نباشه،بی برو برگرد دفعهی بعد دعوتش نمیکنم یا اگر هم خودش بیاد( به اصطلاح خودش،خودش رو دعوت کنه!)،دیگه از اون پذیرایی و مهموننوازیهای همیشگی خبری نیست.به جرات میتونم بگم ۹۹٪ مهمونهای ایرانی که من تا حالا داشتم، پایبند این انتظارت نبودن!!...اما مهمونهای خارجی درست برعکس هستن.
و اما انتظارتِ من از مهمونهام چی هستن،و یا بهتره بگم فرق بین مهمون ایرانی و مهمون خارجی در چیه؟
مهمون خارجی حداقل،(تاکید میکنم حداقل) ۱ روز قبل از اومدنش(اگر به دعوت صاحبخونه مهمون نشده باشه)خبر اومدنش رو میده!...چیزی که در مورد مهمون ایرانی عکس قضیه رو عمل میکنه!.
یعنی مهمون ایرانی سرزده! اون هم ساعت ۱۲ ظهر برای ناهار و ۶ عصر برای شام،تشریف فرما میشن!دریغ از یه تلفن که بگن صاحبخونه خونه هستی،نیستی،جائی نمیخوای بری...
مورد بعدی به وقت بودنِ مهمونه.مهمون خارجی اگه بهش بگی ساعت هفت بیا،یعنی سر ساعت هفت زنگ در خونهات رو میزنه.نه یک دقیقه اینور نه اونور...مهمون ایرانی اما همیشه یا زودتر از موعد مقرر میرسه یا دیرتر...که البته در اینجور مواقع هیچ موجود بخت برگشتهای ضرر نمیکنه،اِلا خانوم صاحبخونه!..چون برنجش یا نپخته میشه یا شله!!
در مورد پذیرایی هم،برای مهمون خارجی میتونی درست نصف غذایی رو که برای مهمون ایرانی تدارک میبینی،درست کنی.مسئله غذا زیاد درست کردن و یا به قولی تو خرج افتادن نیست به خدا...یه وقت میبینی چهار نوع خورشت و چند رقم سوپ و دسر و پلوهای رنگ وارنگ و سالادهای جورواجور برای مهمون ایرانی درست میکنی،۲ روز بعدش رفتن پشت سرت یه سری شر و ور بافتن که آی غذاشون بد بود و باب میل ما نبود و خلاصه از همون ایرانی بازیهایی که خودتون بهتر از من میدونین!در صورتی که برای مهمون خارجی یه نوع سوپ و یه ستیک و یه پورهی سیبزمینی درست کنی،هزار بار قربون صدقهات میرن و ازت تشکر و قدردانی میکنن.
دیگه اینکه،مهمون ایرانیه،انگار فقط اومده غذاهه رو بخوره و فلنگو ببنده!! از همون سر میز راهشون رو میکشن و دِ برو که رفتیم!بابا یه صحبتی یه چیزی..مگه آدم وقتی میره مهمونی، فقط واسه خوردن میره؟!...جلالخالق!
حالا بماند که بچههاشون چنان ساختمون رو میذارن رو سرشون که همسایهها مجبور بشن پلیس رو خبر کنن...ماشالله پدر و مادره هم ککشون نمیگزه و انگار نه انگار آدمی پایین این خونه زندگی میکنه!بابا حالا خودمون به جهنم! اقلن رعایت همسایهها رو بکنین!!!
خب آقای مهمون ایرانی،خانوم مهمون ایرانی،والله بالله هیچ چیز لذت بخشتر از همنشینی و همصحبتی با شمای هموطن و همزبون و همخون نیست.چی میشه اونقدر که صاحبخونه به تو احترام میذاره و با دل و جون از تو پذیرایی میکنه،نصف اونقدر هم تو براش احترام قائل بشی.اگه جائی دعوت بودی،سر وقت برو.اگه خودت دوست داری بری مهمونی،قبلش یه تک زنگ به صاحبخونه بزن.اگه میزبان زحمت میکشه و از هفت رقم غذای ایرانی،(که خودتم میدونی درست کردنشون تو غربت چقدر سخته)،برات درست میکنه،نرو پیش دیگران براش حرف در نیار!..چی میشه اینا رو رعایت کنی؟..به خدا آسمون به زمین نمیاد.والله دنیا به آخر نمیرسه!
و اما انتظارتِ من از مهمونهام چی هستن،و یا بهتره بگم فرق بین مهمون ایرانی و مهمون خارجی در چیه؟
مهمون خارجی حداقل،(تاکید میکنم حداقل) ۱ روز قبل از اومدنش(اگر به دعوت صاحبخونه مهمون نشده باشه)خبر اومدنش رو میده!...چیزی که در مورد مهمون ایرانی عکس قضیه رو عمل میکنه!.
یعنی مهمون ایرانی سرزده! اون هم ساعت ۱۲ ظهر برای ناهار و ۶ عصر برای شام،تشریف فرما میشن!دریغ از یه تلفن که بگن صاحبخونه خونه هستی،نیستی،جائی نمیخوای بری...
مورد بعدی به وقت بودنِ مهمونه.مهمون خارجی اگه بهش بگی ساعت هفت بیا،یعنی سر ساعت هفت زنگ در خونهات رو میزنه.نه یک دقیقه اینور نه اونور...مهمون ایرانی اما همیشه یا زودتر از موعد مقرر میرسه یا دیرتر...که البته در اینجور مواقع هیچ موجود بخت برگشتهای ضرر نمیکنه،اِلا خانوم صاحبخونه!..چون برنجش یا نپخته میشه یا شله!!
در مورد پذیرایی هم،برای مهمون خارجی میتونی درست نصف غذایی رو که برای مهمون ایرانی تدارک میبینی،درست کنی.مسئله غذا زیاد درست کردن و یا به قولی تو خرج افتادن نیست به خدا...یه وقت میبینی چهار نوع خورشت و چند رقم سوپ و دسر و پلوهای رنگ وارنگ و سالادهای جورواجور برای مهمون ایرانی درست میکنی،۲ روز بعدش رفتن پشت سرت یه سری شر و ور بافتن که آی غذاشون بد بود و باب میل ما نبود و خلاصه از همون ایرانی بازیهایی که خودتون بهتر از من میدونین!در صورتی که برای مهمون خارجی یه نوع سوپ و یه ستیک و یه پورهی سیبزمینی درست کنی،هزار بار قربون صدقهات میرن و ازت تشکر و قدردانی میکنن.
دیگه اینکه،مهمون ایرانیه،انگار فقط اومده غذاهه رو بخوره و فلنگو ببنده!! از همون سر میز راهشون رو میکشن و دِ برو که رفتیم!بابا یه صحبتی یه چیزی..مگه آدم وقتی میره مهمونی، فقط واسه خوردن میره؟!...جلالخالق!
حالا بماند که بچههاشون چنان ساختمون رو میذارن رو سرشون که همسایهها مجبور بشن پلیس رو خبر کنن...ماشالله پدر و مادره هم ککشون نمیگزه و انگار نه انگار آدمی پایین این خونه زندگی میکنه!بابا حالا خودمون به جهنم! اقلن رعایت همسایهها رو بکنین!!!
خب آقای مهمون ایرانی،خانوم مهمون ایرانی،والله بالله هیچ چیز لذت بخشتر از همنشینی و همصحبتی با شمای هموطن و همزبون و همخون نیست.چی میشه اونقدر که صاحبخونه به تو احترام میذاره و با دل و جون از تو پذیرایی میکنه،نصف اونقدر هم تو براش احترام قائل بشی.اگه جائی دعوت بودی،سر وقت برو.اگه خودت دوست داری بری مهمونی،قبلش یه تک زنگ به صاحبخونه بزن.اگه میزبان زحمت میکشه و از هفت رقم غذای ایرانی،(که خودتم میدونی درست کردنشون تو غربت چقدر سخته)،برات درست میکنه،نرو پیش دیگران براش حرف در نیار!..چی میشه اینا رو رعایت کنی؟..به خدا آسمون به زمین نمیاد.والله دنیا به آخر نمیرسه!
Saturday, September 17, 2005
در خماریِ لبو!
Friday, September 16, 2005
من هک شدم؟
خیر سرم از مدرسه که برگشتم گفتم برم یه چرت بزنم!دیشب خوب نخوابیده بودم و صبح هم زود بیدار شدم.خلاصه با یه بدبختی خودمو از مدرسه رسوندم خونه!.نشون به اون نشون چرتم شد یه خواب دو ساعته!!...که ای کاش اصلن نخوابیده بودم!...طبق معمول یه عالمه خوابهای عجیب و غریب دیدم!،بازم یه فیلم دو ساعته بازی کردم!!حالا از کجا کات میخورد و به کجا میچسپید،بماند!..فقط آخرای فیلم اومدم نشستم پای کامپیوتر دیدم ای داد بیداد وبلاگم هک شده!!..حالا گریه نکن و کِی بکن!..خوشبختانه از صدای جاروبرقی کشیدن طبقهی بالا تونستم بیدار بشم و اشکهام رو بیخودی هدر ندم!
راستی تو وبلاگشهر "هستیهکر" داریم؟!..خواب دیدم اون هکش کرده!..حالا الکی الکی خوابم تعبیر نشه؟!
خلاصه وقتی بیدار شدم و اومدم وبلاگمو دیدم سالمه،بازم باورم نشد!گفتم بیام چیزکی بنویسم بلکه سالم بودنش برام ثابت بشه!!!
حالا برای خالی نبودن عریضه:
باورتون میشه من این بلا رو به سر بوش آوردم :)
شما هم برین اینجا و هر بلایی دلتون خواست به سرش بیارین!
میگم ای کاش میشد احمدینژاد رو هم دستکاری کرد!(منظورم سر و صورتشه!!!)...اگه میشد،خیلی دلم میخواست ریشهاشو سه تیغه کنم و چشمهاشو یه کم بزرگتر و ابروهاشو کمونی و خلاصه یه سر و سامونی به صورتش میدادم :)
راستی تو وبلاگشهر "هستیهکر" داریم؟!..خواب دیدم اون هکش کرده!..حالا الکی الکی خوابم تعبیر نشه؟!
خلاصه وقتی بیدار شدم و اومدم وبلاگمو دیدم سالمه،بازم باورم نشد!گفتم بیام چیزکی بنویسم بلکه سالم بودنش برام ثابت بشه!!!
حالا برای خالی نبودن عریضه:
باورتون میشه من این بلا رو به سر بوش آوردم :)
شما هم برین اینجا و هر بلایی دلتون خواست به سرش بیارین!
میگم ای کاش میشد احمدینژاد رو هم دستکاری کرد!(منظورم سر و صورتشه!!!)...اگه میشد،خیلی دلم میخواست ریشهاشو سه تیغه کنم و چشمهاشو یه کم بزرگتر و ابروهاشو کمونی و خلاصه یه سر و سامونی به صورتش میدادم :)
Thursday, September 15, 2005
این غربیهای بیاحساس
حدودن ۶۰ سالش بود.شاید هم بیشتر.اما سرحال و جوونتر از سناش نشون میداد.از وقتی که به این محله اومده بودیم،میشناختماش.میگفتن دیوونهست!.بیچاره پیرمرد آزارش به مورچه هم نمیرسید،کاری به کسی نداشت و کسی هم کاری به اون نداشت.درست دو کوچه اونورتر از خونهی ما،سر نبش یه خونهی متروکه بود.میگفتن خونهی خودشه.
هر ساعتی از روز که از اونجا رد میشدی،پیرمرد رو میدیدی که در حال متر کردنِ درِ خونهاش بود.گاهی هم با دستاش وجب میکرد.هیچوقت دلیل این کارش رو نفهمیدم.گاهی همونجا مینشست و یک تکه نون باگت میگرفت دستش و میخورد.خوردههای نوناش رو هم میریخت برای کبوترها.
کبوترها تنها دوستانش بودن.گاهی که از اونجا رد میشدم و میدیدم نیست تعجب میکردم.اما از دونهها و تکه نونهای خورد شده میشد فهمید که تا همین چند دقیقه پیش اینجا بوده.زمستون و تابستون و هوای بارونی و برفی رو نمیشناخت.همهاش در حال متر کردن بود.دیگه عادت کرده بودم هر روز که میرم مدرسه،ببینمش.اگه روزی پیداش نمیشد،کلی غصه میخوردم که حتمن بلایی سرش اومده.
تا اینکه یه دفعه غیباش زد و برای چند روزی پیداش نشد.هر وقت که از اونجا رد میشدم هیچ اثری از پیرمرد نمیدیدم.کبوترها هم انگاری بهش عادت کرده بودن.ولی دیگه پیرمردی وجود نداشت که براشون دونه بریزه.
چند روزی گذشت و همچنان خبری از پیرمرد نبود.بعدها از همسایهها شنیدیم که توی خونهاش فوت شده و برای چند روزی میمونه تا اینکه همسایهها زنگ میزنن به پلیس و میگن از توی خونهاش بوی تعفن میاد!
چند روز پیش که از در خونهاش رد میشدیم،دیدیم که پلیس درش رو با تخته و سیم و...بسته.انگار که مصادره شده باشه.
از این آدمها کم نیستن،و فکر نمیکنم در هیچ کجای دنیا آدمهایی به سردی و بیاحساسی این غربیها بشه پیدا کرد!..دختر از مادر خبر نداره!..مادره یک هفته تو خونه فوت شده،دختره تازه بعد از اینکه پلیس باخبر میشه و بهش زنگ میزنه،بهشون میگه بدین کلیسا تا ببرن دفناش کنن!!!
خلاصه که هر چی از بیعاطفه و بیمحبتی این غربیها بگم،باز هم کم گفتم.
هر ساعتی از روز که از اونجا رد میشدی،پیرمرد رو میدیدی که در حال متر کردنِ درِ خونهاش بود.گاهی هم با دستاش وجب میکرد.هیچوقت دلیل این کارش رو نفهمیدم.گاهی همونجا مینشست و یک تکه نون باگت میگرفت دستش و میخورد.خوردههای نوناش رو هم میریخت برای کبوترها.
کبوترها تنها دوستانش بودن.گاهی که از اونجا رد میشدم و میدیدم نیست تعجب میکردم.اما از دونهها و تکه نونهای خورد شده میشد فهمید که تا همین چند دقیقه پیش اینجا بوده.زمستون و تابستون و هوای بارونی و برفی رو نمیشناخت.همهاش در حال متر کردن بود.دیگه عادت کرده بودم هر روز که میرم مدرسه،ببینمش.اگه روزی پیداش نمیشد،کلی غصه میخوردم که حتمن بلایی سرش اومده.
تا اینکه یه دفعه غیباش زد و برای چند روزی پیداش نشد.هر وقت که از اونجا رد میشدم هیچ اثری از پیرمرد نمیدیدم.کبوترها هم انگاری بهش عادت کرده بودن.ولی دیگه پیرمردی وجود نداشت که براشون دونه بریزه.
چند روزی گذشت و همچنان خبری از پیرمرد نبود.بعدها از همسایهها شنیدیم که توی خونهاش فوت شده و برای چند روزی میمونه تا اینکه همسایهها زنگ میزنن به پلیس و میگن از توی خونهاش بوی تعفن میاد!
چند روز پیش که از در خونهاش رد میشدیم،دیدیم که پلیس درش رو با تخته و سیم و...بسته.انگار که مصادره شده باشه.
از این آدمها کم نیستن،و فکر نمیکنم در هیچ کجای دنیا آدمهایی به سردی و بیاحساسی این غربیها بشه پیدا کرد!..دختر از مادر خبر نداره!..مادره یک هفته تو خونه فوت شده،دختره تازه بعد از اینکه پلیس باخبر میشه و بهش زنگ میزنه،بهشون میگه بدین کلیسا تا ببرن دفناش کنن!!!
خلاصه که هر چی از بیعاطفه و بیمحبتی این غربیها بگم،باز هم کم گفتم.
Wednesday, September 14, 2005
فین کردنهای بیجا
هر ملیتی ایما و اشاره و حرکتهای خاص خودش رو داره.همانطور که ما یه سری عادتها و رسم و رسومهای خاص خودمون رو داریم.طبیعتن دفعهی اولی که با این عادتهای بیگانه برخورد میکنیم،به نظر ما خیلی عجیب میان و برای خودشون عادی.
اون اوایل که از ایران اومده بودم،شیشکی بستنِ مردم برام غیرعادی بود!..اون هم مردمی که بدون استثنا بعد از هر جمله یه شیشکی میبندن!!...برای ماها که از بچگی بهمون یاد دادن که این کار زشتیه،یک حرکت غیرعادی به نظر میرسه و خب تو این جور مواقع این من بودم به جای طرف که شیشکی میبست سرم رو میانداختم پایین!...
زمان گذشت و من کمکم به شنیدن شیشکیهای گوناگون عادت کردم!دیگه نه تنها برام عجیب نیست،بلکه عادیِ عادی شده.اما خیلی از حرکتهای دیگه هستن که هنوز گوشهام به شنیدنشون عادت نکرده!،مثل فین کردن!
فین کردن،اون هم با صدای بلند،اینجا رسمه! یعنی تو اگه بیصدا فین کنی،غیر عادی به نظر میرسه!...تو رستوران،سر غذا،تو اتوبوس،تو اتاق انتظار،همه جا،هر چقدر دلت میخواد میتونی فین کنی!!...اصلن هم نگران این نباش که حال یکی دیگه رو که سر میز غذا نشسته،به هم میزنی!
پیرزن،پیرمردهای اینجا هم قربونم برن!،فینهاشون رو از تهِ ماتحت مبارک جمع میکنن و صدای آب دماغ و حتی اگه دلِ نگاه کردنش رو داشته باشی،تصویر کش اومدنش به دستمال رو هم ببینی!و این فینهای ماتحتی و صداهای آنچنانی رو نه یکی و نه دو تا،بلکه صد تا رو حداقل در روز میشنوی!...متاسفانه پنبه تو گوش گذاشتن هم به هیچ عنوان کار نمیکنه! چون تقریبن همهی فینهای اینجا ماتحتی هستن.
دیگه دارم به خودم شک میکنم.یعنی من دارم سخت میگیرم؟
یاد خاطرههای یک جهانگرد افتادم که سفری داشته بود به ایران.وقتی برای نهار دعوتش کرده بودن، بعد از غذا انگشت شستش رو به علامت خوب و عالی بودنِ غذا برای صاحبخونه بالا میبره و این یارو بنده خدا نمیدونسته انگشت شست بالا بردن برای ما چه معنی میده!
خلاصه که بدبختی دارم من با این آدمهای دماغو! یا بهتر بگم فین فینو!
اون اوایل که از ایران اومده بودم،شیشکی بستنِ مردم برام غیرعادی بود!..اون هم مردمی که بدون استثنا بعد از هر جمله یه شیشکی میبندن!!...برای ماها که از بچگی بهمون یاد دادن که این کار زشتیه،یک حرکت غیرعادی به نظر میرسه و خب تو این جور مواقع این من بودم به جای طرف که شیشکی میبست سرم رو میانداختم پایین!...
زمان گذشت و من کمکم به شنیدن شیشکیهای گوناگون عادت کردم!دیگه نه تنها برام عجیب نیست،بلکه عادیِ عادی شده.اما خیلی از حرکتهای دیگه هستن که هنوز گوشهام به شنیدنشون عادت نکرده!،مثل فین کردن!
فین کردن،اون هم با صدای بلند،اینجا رسمه! یعنی تو اگه بیصدا فین کنی،غیر عادی به نظر میرسه!...تو رستوران،سر غذا،تو اتوبوس،تو اتاق انتظار،همه جا،هر چقدر دلت میخواد میتونی فین کنی!!...اصلن هم نگران این نباش که حال یکی دیگه رو که سر میز غذا نشسته،به هم میزنی!
پیرزن،پیرمردهای اینجا هم قربونم برن!،فینهاشون رو از تهِ ماتحت مبارک جمع میکنن و صدای آب دماغ و حتی اگه دلِ نگاه کردنش رو داشته باشی،تصویر کش اومدنش به دستمال رو هم ببینی!و این فینهای ماتحتی و صداهای آنچنانی رو نه یکی و نه دو تا،بلکه صد تا رو حداقل در روز میشنوی!...متاسفانه پنبه تو گوش گذاشتن هم به هیچ عنوان کار نمیکنه! چون تقریبن همهی فینهای اینجا ماتحتی هستن.
دیگه دارم به خودم شک میکنم.یعنی من دارم سخت میگیرم؟
یاد خاطرههای یک جهانگرد افتادم که سفری داشته بود به ایران.وقتی برای نهار دعوتش کرده بودن، بعد از غذا انگشت شستش رو به علامت خوب و عالی بودنِ غذا برای صاحبخونه بالا میبره و این یارو بنده خدا نمیدونسته انگشت شست بالا بردن برای ما چه معنی میده!
خلاصه که بدبختی دارم من با این آدمهای دماغو! یا بهتر بگم فین فینو!
Monday, September 12, 2005
دستشوئی آکواریومی
من آکواریوم رو خیلی دوست دارم.کلن عاشق ماهی و اون آرامشی هستم که با دیدنِ آکواریوم و ماهیهای رنگ و وارنگ توش بهم دست میده.البته تا خونه نخریم نمیتونیم آکواریوم داشته
باشیم.فعلن که دارم سماغ میمکم و برای خونهی آیندهمون نقشه میکشم!

ولی خودمونیمها اگه همچین دستشوئی داشتیم خیلی خوشگل میشد.بعد اونوقت فین میکردیم توش :) بعد میخوام بین دو تا دیوارهای سالن و مثلن اتاق خوابمون، یه چیزی مثل پاراوان یا یه آکواریوم بزرگ بذارم :)...یه چیزی شبیه این.حالا اینهمه دارم به خودم زحمت میدم و نقشه میچینم،مطمئنم حداقل تا چند سال دیگه خبری از خونه خریدن نیست!
اما خب خدا رو چه دیدی!شاید یه روز لاتاری چیزی برنده بشیم، اونوقت توالتمون رو هم میدیم آکواریومیش کنن.(شتر در خواب بیند پنبه دانه!!)
راستی گفته بودم رفتم یه کلاس پیدا کردم برای دکوراسیون و رنگ و مبلمان و خلاصه هر چیزی که به خونه مربوطه؟...خیلی هم ارزون.در واقع مفت!۷۰ یورو برای یک سال.فقط بدیش اینه که هر روز هفتهست و یک سال تمام!یعنی باید یک سال از مدرسهام بزنم و برم این کلاس رو بگذرونم.ولی تا هروقت شده میگذرونمش.چون شدیدن بهش علاقه دارم.نه به عنوان یه شغل،فقط برای خودم.
خب بگذریم.خدا خفه کنه این لورل و هاردی رو!..الان که دارم اینا رو مینویسم یکی از کمدیهاشون پخش میشه و همش تمرکز من رو به هم میریزه!..منم که حساس!
میگم کسی از شبح خبر داره؟...این همشهری ما هم یهو چمدونش رو بست و رفت.خدائی من سر در نمیارم.حالا که یه چند تا آدم حسابی تو بلاگشهر داریم که دست به قلمشون خوبه، یا غیبشون میزنه یا میذارن میرن و یا میزنن به کل بلاگ و ملاگ و همه چیز رو پاک میکنن!
اینم از عادتهای بد دنیای مجازیه دیگه.هیچ کاریش هم نمیشه کرد!
باشیم.فعلن که دارم سماغ میمکم و برای خونهی آیندهمون نقشه میکشم!

ولی خودمونیمها اگه همچین دستشوئی داشتیم خیلی خوشگل میشد.بعد اونوقت فین میکردیم توش :) بعد میخوام بین دو تا دیوارهای سالن و مثلن اتاق خوابمون، یه چیزی مثل پاراوان یا یه آکواریوم بزرگ بذارم :)...یه چیزی شبیه این.حالا اینهمه دارم به خودم زحمت میدم و نقشه میچینم،مطمئنم حداقل تا چند سال دیگه خبری از خونه خریدن نیست!
اما خب خدا رو چه دیدی!شاید یه روز لاتاری چیزی برنده بشیم، اونوقت توالتمون رو هم میدیم آکواریومیش کنن.(شتر در خواب بیند پنبه دانه!!)
راستی گفته بودم رفتم یه کلاس پیدا کردم برای دکوراسیون و رنگ و مبلمان و خلاصه هر چیزی که به خونه مربوطه؟...خیلی هم ارزون.در واقع مفت!۷۰ یورو برای یک سال.فقط بدیش اینه که هر روز هفتهست و یک سال تمام!یعنی باید یک سال از مدرسهام بزنم و برم این کلاس رو بگذرونم.ولی تا هروقت شده میگذرونمش.چون شدیدن بهش علاقه دارم.نه به عنوان یه شغل،فقط برای خودم.
خب بگذریم.خدا خفه کنه این لورل و هاردی رو!..الان که دارم اینا رو مینویسم یکی از کمدیهاشون پخش میشه و همش تمرکز من رو به هم میریزه!..منم که حساس!
میگم کسی از شبح خبر داره؟...این همشهری ما هم یهو چمدونش رو بست و رفت.خدائی من سر در نمیارم.حالا که یه چند تا آدم حسابی تو بلاگشهر داریم که دست به قلمشون خوبه، یا غیبشون میزنه یا میذارن میرن و یا میزنن به کل بلاگ و ملاگ و همه چیز رو پاک میکنن!
اینم از عادتهای بد دنیای مجازیه دیگه.هیچ کاریش هم نمیشه کرد!
Saturday, September 10, 2005
اعدامی
برگه رو دادن دستم و هولم دادن تو یه اتقاق تو در تو که به اتاق قاضی یا رئیس یا هرچی که بود،راه داشت.اتاق نسبتن کوچکی که پر بود از آدمهایی مثل من و هر دقیقه یکی دیگه پرتاب میشد تو اتاق و هی به تعدادمون اضافه میشد.با نفر بعدی که مامور هم باهاش اومد تو رفتم جلو و یقهی ماموره رو گرفتم که اینجا کجاست؟..چه خبره؟...این چیه دادی دستم و چرا من اینجام؟...گفت این حکم اعدامته،تو باید اعدام بشی،همین!
میگم آخه به چر جرمی؟...مگه چیکار کردم؟...یک نگاه غضبناک بهم میکنه و میگه برو بشین سر جات!..الان ساعت ۱ و خوردهایه،درست سر ساعت ۳ و نیم حکمت اجرا میشه!بهتر به جای حرف زیادی زدن بری وصیتنامهات رو بنویسی!
تا میخوام حرف بزنم از اتاق میره بیرون و در رو پشت سرش میبنده.نا امید بر میگردم گوشهی اتاق میشینم و برگه رو میگیرم جلوی چشمام و زل میزنم بهش.بدون هیچ توضیحی فقط با تیتر درشت توش نوشته اعدام!
میزنه به سرم و میرم دم در اتاقی که درش تو همین اتاق باز میشد و بقیه جمع شده بودن و سعی میکنم از لای جمعیت رد بشم و سر از کار کسی که اونجا نشسته و داره یکی رو بازجوئی میکنه،در بیارم.اونقدر هول میزنم که یک دفعه وارد اتاق شدم و دیدم بعله! یکی از اون گردن کلفتهاشون با شصت مَن عمامه رو سرش نشسته و داره یه بدبختی رو شکنجه میکنه!
سلام کردم و دیدم برگشت گفت خانوم این چه طرز لباس پوشیدنیه؟!
من که از خودم بیخبر بودم و نمیدونستم چی پوشیدم،با ترس و لرز گفتم مممگه چشه؟...گفت هیچی دیگه.همینمون مونده بود توی دادگاه انقلاب یه بیحجاب پیدا بشه!
دست زدم به سر دیدم ای داد بیداد روسری سرم نیست!..گفتم به خدا من بی تقصیرم.من اصلن مقیم ایران نیستم.نمیدونم چرا سر از اینجا در آوردم.الان هم اومدم بپرسم چرا حکم اعدام منو دادین؟
یه خورده چپچپ نگام نکرد و گفت:حالا دیگه تو وبلاگت میگی فحشهاشون رو به بیت رهبری ارسال کنن؟..بیحجاب هم که هستی!دیگه چه جرمی بالاتر از این؟
سرم رو انداختم پایین و با خودم گفتم تموم شد دیگه اعدامم میکنن.پس بذار هر چی دلم میخواد بگم.برگشتم و یه تف گنده انداختم تو صورتش و تا اونجائی که تونستم صدامو بلند کردم و فحشی بود که راهی رهبری میشد!
خلاصه یک قشقرقی به پا کردم که منجر به اجرای زود هنگام حکمم شد!...داشتن میبردنم پای چوبهی دار،که از صدای نفسهام که تند و تند داشت میزد،بیدار شدم!
پینوشت:همش تقصیر اون بلالی بود که دیروز گرفتم! آخه بگو خره،کی ساعت ۱۰ شب بلال پخته میخوره که تو دومیش باشی!!
میگم آخه به چر جرمی؟...مگه چیکار کردم؟...یک نگاه غضبناک بهم میکنه و میگه برو بشین سر جات!..الان ساعت ۱ و خوردهایه،درست سر ساعت ۳ و نیم حکمت اجرا میشه!بهتر به جای حرف زیادی زدن بری وصیتنامهات رو بنویسی!
تا میخوام حرف بزنم از اتاق میره بیرون و در رو پشت سرش میبنده.نا امید بر میگردم گوشهی اتاق میشینم و برگه رو میگیرم جلوی چشمام و زل میزنم بهش.بدون هیچ توضیحی فقط با تیتر درشت توش نوشته اعدام!
میزنه به سرم و میرم دم در اتاقی که درش تو همین اتاق باز میشد و بقیه جمع شده بودن و سعی میکنم از لای جمعیت رد بشم و سر از کار کسی که اونجا نشسته و داره یکی رو بازجوئی میکنه،در بیارم.اونقدر هول میزنم که یک دفعه وارد اتاق شدم و دیدم بعله! یکی از اون گردن کلفتهاشون با شصت مَن عمامه رو سرش نشسته و داره یه بدبختی رو شکنجه میکنه!
سلام کردم و دیدم برگشت گفت خانوم این چه طرز لباس پوشیدنیه؟!
من که از خودم بیخبر بودم و نمیدونستم چی پوشیدم،با ترس و لرز گفتم مممگه چشه؟...گفت هیچی دیگه.همینمون مونده بود توی دادگاه انقلاب یه بیحجاب پیدا بشه!
دست زدم به سر دیدم ای داد بیداد روسری سرم نیست!..گفتم به خدا من بی تقصیرم.من اصلن مقیم ایران نیستم.نمیدونم چرا سر از اینجا در آوردم.الان هم اومدم بپرسم چرا حکم اعدام منو دادین؟
یه خورده چپچپ نگام نکرد و گفت:حالا دیگه تو وبلاگت میگی فحشهاشون رو به بیت رهبری ارسال کنن؟..بیحجاب هم که هستی!دیگه چه جرمی بالاتر از این؟
سرم رو انداختم پایین و با خودم گفتم تموم شد دیگه اعدامم میکنن.پس بذار هر چی دلم میخواد بگم.برگشتم و یه تف گنده انداختم تو صورتش و تا اونجائی که تونستم صدامو بلند کردم و فحشی بود که راهی رهبری میشد!
خلاصه یک قشقرقی به پا کردم که منجر به اجرای زود هنگام حکمم شد!...داشتن میبردنم پای چوبهی دار،که از صدای نفسهام که تند و تند داشت میزد،بیدار شدم!
پینوشت:همش تقصیر اون بلالی بود که دیروز گرفتم! آخه بگو خره،کی ساعت ۱۰ شب بلال پخته میخوره که تو دومیش باشی!!
Friday, September 09, 2005
خرمای بم
نزدیکیهای خونهمون یکی از این جمعهبازارها بوده و ما نمیدونستیم.یعنی خبر داشتیم،اما هیچوقت نرفته بودیم.یه چیزی شبیه جمعهبازارهای ایرانی که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه.البته خیلی کوچیک.ولی خب قیمتهاش بد نیست.
امروز رفتیم یه سر بزنیم ببینیم چه خبره...با اینکه خیلی بزرگ نیست،ولی شلوغ بود.همون اولش چشمم خورد به بلال تازه و آبی بود که از لب و لوچه آویزون شد!..جون میدن برای کباب شدن ولی خب تنبلیمون میاد واسه چهار تا بلال منقل و آتیش و دود راه بندازیم!.(میخوام بپزمشون).یه کمی رفتیم جلوتر چشمم به جمال خیار ایرانی روشن شد! البته قبلن چند بار از یه مغازهی ترک خریده بودم.خب دیدنِ و خریدن و خوردنِ خیار ایرانی برای ما که همیشه خیار عینهو دسته بیل وصد البته بیمزه،میخریم و میخوریم!،غنیمته.حتی اگه مزهی خیار ایرانی رو نده.فقط لامصب اونقدر گرون بود که از دور ریختنِ کونِ تلخش حیفمون بیاد!و مجبور بشیم از حرصمون هم که شده بخوریمش!
جلوتر که رفتیم یه چند تا عرب بودن که آجیل و میوههای خشک و اینجور چیزا میفروختن.خیلی کیف داد وقتی چشمم به خرماهای بم افتاد که گذاشته بودن برای فروش.این خرما واقعن خوردن داره،اگرچه تلخی فاجعهی بم،شیرینی خرما رو میگیره.اون گوشهی پاکت هم به انگلیسی هم فارسی نوشته "بم را با یاری شما میسازیم".(با دیدنِ این جمله یه حالی بهم دست داد...)
خلاصه اومدیم پایینتر و یه خورده دیگه خرت و پرت خریدم و برگشتیم خونه.الان کلی چیز میز ایرانی تو یخچالمون داریم!...بحث شکموییش به کنار،وقتی در یخچال رو باز میکنم یه احساس خوبی بهم دست میده :)
امروز رفتیم یه سر بزنیم ببینیم چه خبره...با اینکه خیلی بزرگ نیست،ولی شلوغ بود.همون اولش چشمم خورد به بلال تازه و آبی بود که از لب و لوچه آویزون شد!..جون میدن برای کباب شدن ولی خب تنبلیمون میاد واسه چهار تا بلال منقل و آتیش و دود راه بندازیم!.(میخوام بپزمشون).یه کمی رفتیم جلوتر چشمم به جمال خیار ایرانی روشن شد! البته قبلن چند بار از یه مغازهی ترک خریده بودم.خب دیدنِ و خریدن و خوردنِ خیار ایرانی برای ما که همیشه خیار عینهو دسته بیل وصد البته بیمزه،میخریم و میخوریم!،غنیمته.حتی اگه مزهی خیار ایرانی رو نده.فقط لامصب اونقدر گرون بود که از دور ریختنِ کونِ تلخش حیفمون بیاد!و مجبور بشیم از حرصمون هم که شده بخوریمش!
جلوتر که رفتیم یه چند تا عرب بودن که آجیل و میوههای خشک و اینجور چیزا میفروختن.خیلی کیف داد وقتی چشمم به خرماهای بم افتاد که گذاشته بودن برای فروش.این خرما واقعن خوردن داره،اگرچه تلخی فاجعهی بم،شیرینی خرما رو میگیره.اون گوشهی پاکت هم به انگلیسی هم فارسی نوشته "بم را با یاری شما میسازیم".(با دیدنِ این جمله یه حالی بهم دست داد...)
خلاصه اومدیم پایینتر و یه خورده دیگه خرت و پرت خریدم و برگشتیم خونه.الان کلی چیز میز ایرانی تو یخچالمون داریم!...بحث شکموییش به کنار،وقتی در یخچال رو باز میکنم یه احساس خوبی بهم دست میده :)
Wednesday, September 07, 2005
تولد بلاگشهر مبارک
مگه میشه سالگرد تولد وبلاگهای فارسی باشه و به روز نکرد.حالا خواهش و تمناهای دوستان به کنار! (اِند چاخان!).از شوخی گذشته دردم کامنت نبود.خراب شدنِ پیسی(که البته همون روز درست شد)،مدرسه و یه عالمه گرفتاریهای دیگه باعث شدن که کمتر وقت بلاگ نوشتن داشته باشم.به علاوه اینکه در تدارک میزبانی ۲ تا مهمون هستم که دارن از ایران میان.البته هنوز قطعی نشده،ولی امیدوارم که بیان.
دیگه اینکه به نوبهی خودم که عضو کوچکی از این بلاگشهر وسیع هستم،سالروز تولد بلاگهای ایرانی رو تبریک میگم.به پیشکسوتهای این شهر و کسانی که برای پیشرفتاش زحمت کشیدن.
بچهی من که هنوز ۶-۵ ماه بیشتر نداره! تازه در حال تر و خشک کردن و پمپرز عوض کردنش هستم!...ولی فکر کنم بچهی مهشید دیگه در حال حرف زدن باشه! یه بچهی ۳ ساله لااقل مامان و بابا که میگه.خیلیها هم تازه الان شروع کردن به غذا خوردن و دندون در آوردن!
از حق نگذریم توی همین ۶-۵ ماهی که از عمرش میگذره،خیلی بهم کمک کرده.از طریقاش کلی دوست خوب پیدا کردم.خیلی چیزها یاد گرفتم.تازه،هر روز هم دارم عقدههام رو توش خالی میکنم!
داشتم به این فکر میکردم که مثلن برای ۱۵-۱۰ سال دیگه خودم یا بچهام به اینجا سر بزنیم چقدر خاطره برامون زنده میشه.دفترچهی خاطرات ممکنه به مرور زمان کهنه و خاک خورده و یا حتی گم و گور بشه،ولی این برای همیشه میمونه و وجود داره.
خلاصه که خیلی خوشحالم که اینجا رو درست کردم.نه به خاطر موندگار بودنش،به خاطر یه عالمه دوستهای خوبی که پیدا کردم.به خاطر به دست آوردنِ تجربههای خوب.به خاطر فراگیری خیلی چیزها.به قول خورشیدخانوم اینجا مثل یه دانشگاه میمونه.
امیدوارم بلاگشهر هر روز پیشرفت داشته باشه و روزی به تکامل برسه.میگم به تکامل برسه،چون هنوز نرسیده.حداقل از نظر من اینطوره.هر وقت از نظرخواهی استفادهی بهینه کردیم،هر وقت پشت اسم مستعار قایم نشدیم و به همدیگه فحش ندادیم،هر وقت دیگه جایی برای جنگهای زرگری نبود،هر وقت به هم توهین نکردیم و خیلی چیزهای دیگه،اونروز وبلاگشهر به تکامل میرسد.
میگم اگه کیکی چیزی خریده شده به ما هم بدین!...چه خوب میشد اگه میشد دور هم جمع میشدیم (بلاگرها رو میگم) و یه کیک هم به مناسبتاش میزدیم تو رگ و از اون مهمتر همدیگه رو میدیدیم و من دیگه به خودم زحمت تصور کردنِ شکل و شمایل شما رو نمیدادم!بابا اقلن یکی یه عکستون رو بفرستین ،مُردم از فضولی!!
دیگه اینکه به نوبهی خودم که عضو کوچکی از این بلاگشهر وسیع هستم،سالروز تولد بلاگهای ایرانی رو تبریک میگم.به پیشکسوتهای این شهر و کسانی که برای پیشرفتاش زحمت کشیدن.
بچهی من که هنوز ۶-۵ ماه بیشتر نداره! تازه در حال تر و خشک کردن و پمپرز عوض کردنش هستم!...ولی فکر کنم بچهی مهشید دیگه در حال حرف زدن باشه! یه بچهی ۳ ساله لااقل مامان و بابا که میگه.خیلیها هم تازه الان شروع کردن به غذا خوردن و دندون در آوردن!
از حق نگذریم توی همین ۶-۵ ماهی که از عمرش میگذره،خیلی بهم کمک کرده.از طریقاش کلی دوست خوب پیدا کردم.خیلی چیزها یاد گرفتم.تازه،هر روز هم دارم عقدههام رو توش خالی میکنم!
داشتم به این فکر میکردم که مثلن برای ۱۵-۱۰ سال دیگه خودم یا بچهام به اینجا سر بزنیم چقدر خاطره برامون زنده میشه.دفترچهی خاطرات ممکنه به مرور زمان کهنه و خاک خورده و یا حتی گم و گور بشه،ولی این برای همیشه میمونه و وجود داره.
خلاصه که خیلی خوشحالم که اینجا رو درست کردم.نه به خاطر موندگار بودنش،به خاطر یه عالمه دوستهای خوبی که پیدا کردم.به خاطر به دست آوردنِ تجربههای خوب.به خاطر فراگیری خیلی چیزها.به قول خورشیدخانوم اینجا مثل یه دانشگاه میمونه.
امیدوارم بلاگشهر هر روز پیشرفت داشته باشه و روزی به تکامل برسه.میگم به تکامل برسه،چون هنوز نرسیده.حداقل از نظر من اینطوره.هر وقت از نظرخواهی استفادهی بهینه کردیم،هر وقت پشت اسم مستعار قایم نشدیم و به همدیگه فحش ندادیم،هر وقت دیگه جایی برای جنگهای زرگری نبود،هر وقت به هم توهین نکردیم و خیلی چیزهای دیگه،اونروز وبلاگشهر به تکامل میرسد.
میگم اگه کیکی چیزی خریده شده به ما هم بدین!...چه خوب میشد اگه میشد دور هم جمع میشدیم (بلاگرها رو میگم) و یه کیک هم به مناسبتاش میزدیم تو رگ و از اون مهمتر همدیگه رو میدیدیم و من دیگه به خودم زحمت تصور کردنِ شکل و شمایل شما رو نمیدادم!بابا اقلن یکی یه عکستون رو بفرستین ،مُردم از فضولی!!
Monday, September 05, 2005
یبوست از نوع کامنتی و وبلاگی!
به اطلاع اُمت وبلاگ پرور میرسانم که فعلن به علت پیسی خرابی و یک خروار گرفتاریهای دیگه،این وبلاگ برای چند روزی به روز نخواهد شد!
لطفن فحشهاتون رو یا تو دلتون نگه دارین،یا بذارینشون برای دورهی بعدی انتخابات ریاست جمهوری،بندازین تو صندوقها،و یا قشنگ و مرتب بنویسینشون رو یک کاغذ A4 و پست کنین به نشانی:ایران- تهران،بیت مقام معظم رهبری!!!
ضمنن،انتظار هیچگونه جواب کامنت و ایمیل و خلاصه از این قبیل قرتی بازیها رو هم نداشته باشین!
پینوشت:حالا ما یه چیزی گفتیم!شما زیاد جدی نگیرین.
پینوشت ۲: میگم شما یبوست کامنت گذاری گرفتین یا کامنتدونی من خرابه؟!!(رجوع شود به کامنتدونی پایین که همش ۴ کامنت داره! اونم یکیاش رو خودم نوشتم و ۳ تاش رو یه نفر دیگه!!!)
لطفن فحشهاتون رو یا تو دلتون نگه دارین،یا بذارینشون برای دورهی بعدی انتخابات ریاست جمهوری،بندازین تو صندوقها،و یا قشنگ و مرتب بنویسینشون رو یک کاغذ A4 و پست کنین به نشانی:ایران- تهران،بیت مقام معظم رهبری!!!
ضمنن،انتظار هیچگونه جواب کامنت و ایمیل و خلاصه از این قبیل قرتی بازیها رو هم نداشته باشین!
پینوشت:حالا ما یه چیزی گفتیم!شما زیاد جدی نگیرین.
پینوشت ۲: میگم شما یبوست کامنت گذاری گرفتین یا کامنتدونی من خرابه؟!!(رجوع شود به کامنتدونی پایین که همش ۴ کامنت داره! اونم یکیاش رو خودم نوشتم و ۳ تاش رو یه نفر دیگه!!!)
Saturday, September 03, 2005
خبرچینی
از طریق وبلاگ نیلوفرآبی با خبر شدم که متاسفانه پوپک گلدره بازیگر سریال "دنیای شیرین دریا" بر اثر سانحهی رانندگی در کما به سر میبره!...خیلی از شنیدن این خبر ناراحت شدم.شاید به دلیل اینکه از پوپک که اونو همیشه با اسم دریا میشناختیم،و از دنیای شیرین دریا خیلی خاطره دارم.به این سریال و بخصوص به دریا و لهجهی شیرین شمالیاش خیلی علاقه داشتم.فکر کنم دورهی راهنمائی بودم که این سریال پخش میشد،با خواهر و برادرم مینشستیم پاش و بعد که تموم میشد شروع میکردیم ادای لهجهی شمالی در آوردن.دریا(پوپک) اینقدر زیبا با لهجهی شمالی حرف میزد که بعدن وقتی توی یک مصاحبهی تلویزیونی گفت شمالی نیست باورم نمیشد که یه دختر ۱۶-۱۵ ساله اینقدر به یک لهجه،اون هم شمالی،تسلط داشته باشه.به هر حال براش آرزوی سلامتی و بهبودی میکنم.و امیدوارم که بخاطر سریالی که در حال حاضر توش ایفای نقش میکنه هم که شده،زنده بمونه.
خب از این خبر بد که بگذریم،میرسیم به خبرهای خوبی که این روزها توی وبلاگشهر هست.
اول اینکه این مامان بانویی فکر کنم یه ۲۴ ساعتی میشه(یا شاید هم بیشتر) که مادر شده و صاحب یه نینی خوشگل ،در واقع مامان یه پسر پسر قند عسل شده.همینجا بهش تبریک میگم و امیدوارم که قدمش خیر باشه.
بعدشم المیرا خانوم تشریف برن عروس بشن.یعنی رفته گل بچینه (:...برای المیرا هم آرزوی سعادت و خوشبختی میکنم.
چیزی هم به مادر شدنِ تیلای گل نمونده و برای اونا،هم خودش و هم وروجکش آرزوی سلامتی دارم.
میگم،چطوره حالا که دیگه خبرچین نیست،من جاشو بگیرم!!جان خودم خبرچینیام بد نیست ها!
خب از این خبر بد که بگذریم،میرسیم به خبرهای خوبی که این روزها توی وبلاگشهر هست.
اول اینکه این مامان بانویی فکر کنم یه ۲۴ ساعتی میشه(یا شاید هم بیشتر) که مادر شده و صاحب یه نینی خوشگل ،در واقع مامان یه پسر پسر قند عسل شده.همینجا بهش تبریک میگم و امیدوارم که قدمش خیر باشه.
بعدشم المیرا خانوم تشریف برن عروس بشن.یعنی رفته گل بچینه (:...برای المیرا هم آرزوی سعادت و خوشبختی میکنم.
چیزی هم به مادر شدنِ تیلای گل نمونده و برای اونا،هم خودش و هم وروجکش آرزوی سلامتی دارم.
میگم،چطوره حالا که دیگه خبرچین نیست،من جاشو بگیرم!!جان خودم خبرچینیام بد نیست ها!
Friday, September 02, 2005
مدرسه و اینترنت
اووووووووووووووف! امروز از کلاسهای عملی و تئوری و حمالی و کوفتی و...فارغ شدم!یه دیپلم کذایی هم دادن دستمون و بای بای!
از دوشنبه کلاس و درس و مدرسه...جونمی جون...من از بچگی عاشق مدرسه بودم.حتی یادمه یه سال زودتر از سن قانونیم شروع کردم مدرسه رو.چی میگفتن بهش،آها آمادگی.آره خلاصه،یه سال رو آمادگی رفتم و بعد که به سن قانونی رسیدم رفتم کلاسهای معمولی.
چه قدر دلم برای مقنعهی سفید کوچولوم تنگ شده.اگه مسخرهام نمیکردن میرفتم دوباره از اول شروع میکردم!!
این عشق به مدرسه رفتن هنوز هم در خونمه.تابستونها همهی بچهها خوشحال بودن که مدرسه تعطیل میشه،من اما عذا میگرفتم.همین الان هم تابستونها هر طوری شده یه کلاسی برای خودم دست و پا میکنم که مبادا خونه بمونم!
اگه تعریف از خود نباشه،شاگرد خوبی هم بودم(هنوزم هستم).تو دبستان و راهنمائی همیشه مبصر کلاس بودم.(اِهم اِهم،شلوغ نکنین ها!)..خلاصه واسه خودم کسی بودم!همهی معلمها ازم راضی بودن و بچهها هم همینطور.
وقتی رابطهی بین شاگرد و معلم رو با ایران مقایسه میکنم،تفاوتهای زیادی رو میبینم.که البته بعضیهاشون خوب،و خیلیهاشون هم بد هستن.ولی در مجموع اینجا بهتره.بچهها بیشتر از اینکه برای معلمهاشون شاگرد باشن،دوست هستن.میتونی معلمت رو با همون اسم کوچیکش صدا بزنی،خبری از "آقا" و "خانوم" نیست.برای معلم بر پا و بر جا نمیکنی.از تنبیه و کتک و جریمههای ایرانی!خبری نیست.هر وقت دلت خواست میتونی بری توالت،آب بخوری.نیازی به این نیست دم به دقیقه بگی "خانوم اجازه" یا "آقا اجازه".و خیلی چیزهای دیگه.
راستی یکی از خوبیهاش اینه که اینجا خبری از ناظمهای بد اخلاق هم نیست!
خب دیگه،ما از یک کشور جهانی سومی هستیم و از این بیشتر نباید انتظار داشت.باز جای شکرش باقیه که مثل کشورهای دیگه نیستیم.در جاهای دیگه معلمها رو میپرستن!
بگذریم.
راستی امروز سالگرد تولد اینترنت بود ها.چند ساله شد؟...فکر کنم ۲ سپتامبر ۱۹۶۹ بود که برای اولین بار اینترنت اختراع شد!(چی گفتم من!خب اختراع یه بار میشه دیگه!)...خدایش بیامرزد پدر مخترعاش را.جدن چقدر کار آدمها رو راحت کرده.البته بماند که چقدر هم تنبلشون کرده!...امروزه من بجای اینکه ۱۰ قدم پیاده برم بانک و فیش آب و برقم رو پرداخت کنم،میشینم تو خونه و با چند تا حرکت دست(تایپ کردن منظورمه نه جادوگری!) و همه رو پرداخت میکنم!...خلاصه همه چی با اینترنت.خرید،دنبال خونه گشتن،آدرس پیدا کردن،سفارش،همه چی با اینترنت،..خب آدم چه جوری چاق نشه؟!.
اما از حق نگذریم منفعتهای زیادی هم داره که نباید مُنکرشون شد.همین وبلاگنویسی هم یکی از نعمتهای اینترنته!...پس واجب شد یه فاتحه برای جناب مخترع خونده بشه! البته بلاگرها باید دوبار فاتحه بفرستن!چون بیشتر مدیونن!...شراب خورهاش هم یه پیک شراب بنوشند!
از دوشنبه کلاس و درس و مدرسه...جونمی جون...من از بچگی عاشق مدرسه بودم.حتی یادمه یه سال زودتر از سن قانونیم شروع کردم مدرسه رو.چی میگفتن بهش،آها آمادگی.آره خلاصه،یه سال رو آمادگی رفتم و بعد که به سن قانونی رسیدم رفتم کلاسهای معمولی.
چه قدر دلم برای مقنعهی سفید کوچولوم تنگ شده.اگه مسخرهام نمیکردن میرفتم دوباره از اول شروع میکردم!!
این عشق به مدرسه رفتن هنوز هم در خونمه.تابستونها همهی بچهها خوشحال بودن که مدرسه تعطیل میشه،من اما عذا میگرفتم.همین الان هم تابستونها هر طوری شده یه کلاسی برای خودم دست و پا میکنم که مبادا خونه بمونم!
اگه تعریف از خود نباشه،شاگرد خوبی هم بودم(هنوزم هستم).تو دبستان و راهنمائی همیشه مبصر کلاس بودم.(اِهم اِهم،شلوغ نکنین ها!)..خلاصه واسه خودم کسی بودم!همهی معلمها ازم راضی بودن و بچهها هم همینطور.
وقتی رابطهی بین شاگرد و معلم رو با ایران مقایسه میکنم،تفاوتهای زیادی رو میبینم.که البته بعضیهاشون خوب،و خیلیهاشون هم بد هستن.ولی در مجموع اینجا بهتره.بچهها بیشتر از اینکه برای معلمهاشون شاگرد باشن،دوست هستن.میتونی معلمت رو با همون اسم کوچیکش صدا بزنی،خبری از "آقا" و "خانوم" نیست.برای معلم بر پا و بر جا نمیکنی.از تنبیه و کتک و جریمههای ایرانی!خبری نیست.هر وقت دلت خواست میتونی بری توالت،آب بخوری.نیازی به این نیست دم به دقیقه بگی "خانوم اجازه" یا "آقا اجازه".و خیلی چیزهای دیگه.
راستی یکی از خوبیهاش اینه که اینجا خبری از ناظمهای بد اخلاق هم نیست!
خب دیگه،ما از یک کشور جهانی سومی هستیم و از این بیشتر نباید انتظار داشت.باز جای شکرش باقیه که مثل کشورهای دیگه نیستیم.در جاهای دیگه معلمها رو میپرستن!
بگذریم.
راستی امروز سالگرد تولد اینترنت بود ها.چند ساله شد؟...فکر کنم ۲ سپتامبر ۱۹۶۹ بود که برای اولین بار اینترنت اختراع شد!(چی گفتم من!خب اختراع یه بار میشه دیگه!)...خدایش بیامرزد پدر مخترعاش را.جدن چقدر کار آدمها رو راحت کرده.البته بماند که چقدر هم تنبلشون کرده!...امروزه من بجای اینکه ۱۰ قدم پیاده برم بانک و فیش آب و برقم رو پرداخت کنم،میشینم تو خونه و با چند تا حرکت دست(تایپ کردن منظورمه نه جادوگری!) و همه رو پرداخت میکنم!...خلاصه همه چی با اینترنت.خرید،دنبال خونه گشتن،آدرس پیدا کردن،سفارش،همه چی با اینترنت،..خب آدم چه جوری چاق نشه؟!.
اما از حق نگذریم منفعتهای زیادی هم داره که نباید مُنکرشون شد.همین وبلاگنویسی هم یکی از نعمتهای اینترنته!...پس واجب شد یه فاتحه برای جناب مخترع خونده بشه! البته بلاگرها باید دوبار فاتحه بفرستن!چون بیشتر مدیونن!...شراب خورهاش هم یه پیک شراب بنوشند!
Subscribe to:
Posts (Atom)
