Wednesday, August 31, 2005

عروسی

از وقتی که از ایران اومدم عروسی نرفتم!...دلم لک زده بود برای یه عروسی رفتن.نامردها این همسایه​ها و دوست آشناهای ما هم اهل عروسی کردن و عروسی گرفتن نیستن!خاک بر سرها اصلن ازدواج نمی​کنن که بخوان عروسی بگیرن!...اصلن یادم رفته عروس چه شکلیه و چه رنگیه!..دلم تنگ شده برای بوق زدن​های ماشین عروس.حالا تو ایران خوب بود اگه مثلن یکی دو ماه عروسی نمی​رفتیم صدای بوق بوق عروسی دیگران رو می​شنیدیم.ولی اینجا جیکه از ماشین​های معمولی هم نمیاد چه برسه به ماشین عروس!
این همه غر زدم که بگم دیروز رفتم به یه عروسی! اون هم از نوع وبلاگی​اش!...باور نمی​کنین؟...خودتون برین ببینین.
آقا جریانش از این قراره که دیروز طبق معمول داشتم آمار و ارقام اینجا رو برانداز می​کردم که توی لیست بازدید کننده​ها چشمم خورد به یه وبلاگ نا آشنا!...(حالا ایشون از کجا و چگونه سر از وبلاگ بنده در آوردن،الله و اعلم!)منم که اینجور مواقع حس فضولیم بدجوری گل می​کنه یه تقه زدم رو سر ماوس و خودم رو دعوت کردم به جشن عروسی Katie خانوم!...منم که از خدا خواسته و عروسی ندیده پریدم وسط!..فقط بدیش اینه که خبری از شیرینی میرینی نیست!...در عوض هم شام میدن و هم مشروب!
___________________

می​گم چقدر شماها حسودین!...نمی​تونین ببینین یکی هنوز در حال رشده؟!
خب مگه چیه؟...مُو در حال رشدُم!!
به جان خودم جدی می​گم!حالا طبیعی یا غیر طبیعی من تازه الان دارم رشد می​کنم!...تازه این​که چیزی نیست،فکر کنم تا پارسال،پیرارسال بود که هی دندون در می​آوردم!..(به قول صمد)نه،نه،دروغگو سگه،دروغگو دشمن خداست!!...به نظرم ۱۶-۱۵ ساله بودم که آخرین دندونم در اومد!! غلط نکنم یه چند سالی عقبم!

Tuesday, August 30, 2005

در خماری صندل!

این روزها،هوای بلژیک به گرم​ترین حد خود رسیده.۲۵ درجه!!!...اون هم در آخرین روزهای تابستان که همه نا امید شده بودن.امسال در مجموع ۱۰ روز تابستان به معنای واقعی داشتیم.شاید هم کمتر.به هر حال مویی از خرس کَندن غنیمت است.باید به همین​اش قانع بود.
اول تابستون رفتم چند جفت کفش تابستونی و صندل خریدم به هوای این​که امسال تابستونِ گرمی رو خواهیم داشت!..یه جفت صندل دیگه هم خریدم که یه جورائی از این زرق و برقی​هاست و اتفاقن ۱۰ یورو هم بیشتر پول​شون نشد.رفتم یه کیف هم گرفتم که با هم ست شن.بعد دیدم یه شلوار و یه تی​شرت هم بگیرم.خلاصه همون یه جفت صندل زرق و برقی کلی خرج رو دستم گذاشت.تابستون تموم شد و من محض رضای خدا یه بار هم صندل​هامو پا نکردم که داغ​شون به دلم نمونه!
هی گفتم دیدی چی شد،حالا تا سال دیگه کی زنده،کی مُرده.تازه اگر هم زنده بمونم از کجا معلوم سال دیگه اندازه​ی پام باشن!خلاصه یک عذایی گرفته بودم.تا این​که این دو سه روزه هوا یه خورده گرم شد و من بلاخره تونستم صندل​های مبارک رو افتتاح کنم.اگه دستم به خورشید خانوم می​رسید یه ماچ گنده از لپاش می​کردم که نذاشت من در خماری صندل​های زرق و برقی​ام بمونم!!

راستی صدف توی نظرخواهی "شکایت از بعضی بلاگ​ها" نوشته که بلاگ خودم هم جزء همین بلاگ​ها باید باشه چون دیر لود می​شه!می​خواستم ببینم برای بقیه هم همین​جوره؟...اگه این​طور باشه بخاطر اون فلش بالاست.اگه واقعن حجم بلاگ رو سنگین کرده تا برش دارم.خلاصه یه خبر بدین.بخصوص اونایی که از ایران هستن.

پی​نوشت:چیزه،می​گم اگه یه​وقت دیدین سر و کله​ام اینجا پیدا نشد،برین تو ​پاتوق اونجا پیدام می​کنین.خلاصه نسرین اینجا،نسرین اونجا،نسرین همه جا!!

Sunday, August 28, 2005

نق زدن!

بلاخره این چند روز باقی​مانده از عملی​ام رو با هر بدبختی بود تموم کردم.البته هنوز یه هفته​ی دیگه عملی مونده تا دیپلم!فروشندگی رو بذارم تو جیبم!(چه افتخاری!!!!) که خب این یه هفته کار با کامپیوتره و چون ما هم به نوعی عشق کامپیوتر داریم!همچین به اندازه​ی خر حمالیه بهم زور نداره!
به جان خودم نباشه،به جان شما!مثل سگ پشیمونم از انتخاب این رشته.(البته اگه بشه اسمش رو رشته گذاشت!)...ولی خب دروغ نگم همچین هم بد نبود.به چند دلیل،اول این​که تابستونم رو باهاش گذروندم و نفهمیدم روزهای بلندش چه جوری گذشت،بعدشم یه عالمه اطلاعات جدید کشف کردم و در آخر هم یه دیپلم فروشندگی گرفتم.حالا به جز اون ۱۵ روز کار کردنِ مفتی،چیزی ضرر نکردم خدائیش.
ولی عجب شغل کوفتی​يه این فروشندگی!...خب صد البته برای یکی مثل من که محض رضای خدا تو بگو ذره​ای علاقه به این شغل دارم،که ندارم،خیلی سخت​تره:
یه دفعه همچین تو فکر خیالات خودتی یه پیرزنه شونصد ساله که به زور عصا داره راه میره،با یه مَن ماتیک نارنجی و یه سایه​ی آبی و رژ گونه​ی بنفش!میاد جلو و شروع می​کنه سیم جیم کردن!بابا جان آخه من از کجا بدونم که این شلواری که تو گرفتی دستت جنس​اش چیه،با چه درجه حرارتی شسته می​شه و چه جوری باید اتو بشه و کجا باید بدی خشک​شوئی و هزار کوفت و زهرمار دیگه! آخه بگو بابام اینکاره بوده،ننه​ام فروشنده بوده!خب پس اون اتیکت یه متری رو که بهش چسپوندن برای سر قبر باباشونه!بگیر همونو بخون دیگه اینقدر هم به من بدبخت گیر نده!
همچین که پیرزن گورشو گم می​کنه یه خانوم خنگول میاد و می​پرسه برای بچه​ی ۲ ساله​اش چه سایز لباسی مناسبه!!..خب خره!،تو که نمی​دونی سایز لباس بچه​ات چنده می​شه بفرمایین چه​جور مادری هستین!!
چند لحظه بعد یه پیرمرد میاد و می​گه دور کمرم رو اندازه بگیر که بفهمم کدوم سایز شلوار بهم می​خوره! آخه بگو پس این ۷۰ سال عمر چه غلطی کردی که الان سایز شلوارتو هم نمی​دونی!حالا من چه​جوری دور کمر تو رو ا​ندازه بگیرم که درست مثل دو تا پرانتزه!
و هر روز این ماجراها ادامه دارد!
اولش قرار بود اگه خوشم اومد بمونم برای یه سال کار کنم!...یه سال که هیچی،تو بگو برای یک ساعت هم همچین کاری نمی​کنم!
یه هفته دیگه مدرسه​ها باز می​شه.برم مثل بچه​ی آدم بشینم سر درس و مشقم ببینم می​تونم یه غلطی بکنم،به یه جائی خودمو برسونم!

Thursday, August 25, 2005

شکایت از بعضی بلاگ​ها

در راستای این​که بنده داری یک اعصاب نسبتن ضعیفی هستم!و با باز کردن بعضی از بلاگ​های ایرانی چه بسا بدتر هم می​شه،تصمیم گرفتم یک شکایت جانانه از بعضی از این بلاگ​های اعصاب خورد کن به صمع و نظر شما خوانندگان عزیز برسانم!
خب حالا این بلاگ​های اعصاب خورد کن شامل چه بلاگ​هایی می​شن؟
-وبلاگ​هایی که تا صفحه​شون رو باز می​کنی،انواع و اقسام زلزله و پیام خوش​آمد گویی و نور افشانی​های رنگ و وارنگ و آدمک و شکلک و دلقک و هزار کوفت زهرمار دیگه جلوت سبز می​شه و تو به جای خوندن نوشته​های بلاگ باید ۲ ساعت مشغول بستن این صفحه​های اضافی باشی!
-وبلاگ​هایی که هر پست​شون رو با انواع و اقسام فونت​ها و رنگ​ها می​نویسن!و با باز کردن صفحه​ی بلاگ​شون چشمات باباقوری می​گیره! از بنفش و زرد و نارنجی بگیر تا تاهوما و آریال و ...
-بلاگ​هایی که انواع و اقسام جک و جونور مثل کرم و پروانه و موش و قورباغه و سگ و... توشون وول می​خوره!
-بلاگ​هایی که تا بازشون می​کنی فکر می​کنی اشتباهی سر از کمد آقای ووپی در آوردی! از هفتاد نوع لوگوی سه متری و دو سانتی و ساعت و تقویم و شونصد تا کانتر و هفصد تا شمارنده آنلاین و خلاصه همه چیز توشون پیدا می​شه! یه سمساری هستن واسه خودشون!
-بلاگ​هایی که شصت متر نوشته​ی متحرک از بالا و پایین​شون در حال رژه رفتنه و تو از دیدن​شون چیزی جز سردرد عایدت نمی​شه!
-بلاگ​هایی که آهنگ​هایی بدون کنترل دارن!
-بلاگ​هایی که ضمیمه​ی تیره دارن و با فونت تیره نوشته می​شن!
-بلاگ​هایی که پیام خوش​آمد گویی و خداحافظی دارن!
-بلاگ​هایی که از بس حجم​شون سنگینه ۲ شبانه روز طول می​کشه تا لود بشن!
-بلاگ​هایی که...
بازم بگم؟

آقا جان،والله هیچ کدوم از اینا نه تنها وبلاگ​تون رو زیبا نمی​کنه،بلکه باعث میشه اگه حتی وبلاگ​تون دارای محتوای خوبیه،یکی مثل من و مطمئنم خیلی​های دیگه به محض لود شدن صفحه​تون ماوس مبارک رو ببرن روی اون ضربدر بالا و با یه تقه و شاید هم چند تا فحش آبدار!!خودشون رو راحت کنن!
باور کنین یک بلاگ ساده و مرتب خیلی تو دل برو تره حتی اگه محتواش خواندنی نباشه.

Tuesday, August 23, 2005

حال​گیری

آدم بره سونامی رو آسفالت کنه نه مثل امروز من سرش بیاد!
صبح از شدت خواب با من بمیری تو بمیری بیدار شدم و حتی تصمیم گرفتم که امروز رو بی خیال سرکار رفتن بشم و راحت بگیرم بخوابم.اما خب کافیه آدم یکی مثل آق شوهره تو خونه​ش داشته باشه!،تا از ساعت ۶-۵ صبح که برای چایی خوردن بیدار می​شه،دیگه خواب از سرت بپره!حالا یه چایی و یه صبحونه می خواد بخوره! از صدای آب جوشندن بگیر تا شرررر و شر چایی ریختن و تا حتی صدای هورت کشیدن چایی​اش که توی خونه پیچیده مگه دیگه می​تونی بخوابی!
هیچی دیگه،با هزار بدبختی بود دل از رختخواب گرم و نرم کَندم و راهی سرکار کذایی شدم،گفتم همش ۴ روز از عملی مونده بذار تموم بشه.هوا هم طبق معمول افتضاح.وقتی رسیدم مثل همیشه باید لیست رو نگاه می کردم که برنامه​هامون توش هست.از بخت بد من خبری از اسمم نبود و خانوم رئیس هم خبر مرگش نیومده بود.بالا برو پایین بیا،از این بپرس از اون بپرس،هیچ​کس باخبر نبود.آخر سر رفتم از اتاق رئیس لیست کارکنان رو نگاه کردم،دیدم زنیکه بجای روز جمعه که تعطیل بودم،اون رو منتقل​اش کرده به امروز! اون هم بدون هماهنگی با من!
آقا منو می​گین،اگه چاقو بهم می​زدین خونم در نمیومد بس که حرص خوردم!
خلاصه با عصبانیت تمام دُمم رو گذاشتم رو کولم و برگشتم خونه.تو راه همش به رئیسه فحش می​دادم.حیف خواب نازنینم که ازش گذشتم.حیف!

Sunday, August 21, 2005

آدم​های پررو!

زمان:همین یکی دو روز پیش​ها
مکان:سرکار در حال خرحمالی
موقعیت:در حال پیشنهاد دادن به دو تا مشتری
مشتری​ها:دو تا پسر ترک

مشتری اول:دختر خانوم یه لحظه نگاه کنین لطفن.
من:بله،بفرمایید
مشتری اول:ببین این تی​شرت مگه چشه که این(اشاره به مشتری دوم همانا دوستش)نمی​پسنده؟!
من:هیچی،اتفاقن خیلی هم بهش میاد.
مشتری اول به ترکی:باخ گوزل دِده
من به ترکی:ها چُک گوزل
مشتری اول و دوم:بله!!!!شما ترک هستین؟!!!
من:نخیر!
مشتری اول:ترکمن؟آذربایجان؟عرب؟روس؟...
من:نُچ آقا!
.
.
چند دقیقه​ی بعد،من در حال تا کردن لباس​های مردانه.
مشتری اول:ببخشید دختر خانوم!!!
من:امری داشتین؟
مشتری اول:ببخشید من خیلی کنجکاو شدم ببینم کجایی هستین و از کجا ترکی یاد گرفتی؟!!
من:ای بابا عجب غلطی کردم!...من ایرانیم و یه عالمه دوست​های ترک دارم که از اونا ترکی یاد گرفتم!!!
مشتری اول:چه جالب!خب شما اینجا کار می​کنی؟
من(در حالی که عصبانی بودم ولی خب رئیسم یه کم اونورتر بود و نمی​شد با مشتری بد برخورد کرد):فرض کن آره!
مشتری اول:می​تونم بهتون پیشنهاد ازدواج بدم!!!
من:بله!!!!!یعنی چی آقا!!!من ازدواج کردم!حالا هم برو وقت منو نگیر!
مشتری اول:خب اگه اینطوره پس انگشترت کو؟
من(یه نگاهی به دستام انداختم):اَاااصلن به شما چه ربطی داره!خونه​ست!و دِ بدو که رفتم!

نتیجه​گیری:بعضی​ها چقدر پررو هستن!!!
نتیجه​گیری اخلاقی:هیچ​وقت انگشترهای ازدواج​تون رو از انگشت در نیارین!!حتی اگه مثل من از طلا متنفرید!!!
نتیجه​گیری اخلاقی اخلاقی:اگه یه چُس مثقال زبون بلدین اون هم از نوع ترکی!!،بهتره زبون به دهن بگیرین!

Thursday, August 18, 2005

عادت​های بد!

اگه بخوام رو راست باشم یه عالمه عادت​های بد دارم! که البته ضررشون فقط و فقط به خودم می​رسه!
یکی از همین عادت​ها،کم رو و خجالتی بودنمه!(شاید شما فکر کنین برعکسه! اما واقعیتش فقط توی وبلاگم این​جوریم!)..طوری که ازش متنفرم و در عین حال نمی​تونم باهاش مبارزه کنم.هیچ وقت هم موفق به ترک کردنش نشدم! و این خیلی وقت​ها به من لطمه​های سنگینی رو می​زنه.
مثلن فرض کنین توی یه جمعی نشستم که تا حالا ندیدم​شون،چون خجالتی هستم نمی​تونم زیاد باهاشون ارتباط برقرار کنم و دوست بشم.می​تونم توی همون موقع تشخیص بدم که در دل طرف چی می​گذره.می​دونم مدام با خودش تکرار می​کنه "واه واه،چه افاده​ای این یارو"!!
خب البته مشکل فقط به این ختم نمی​شه!..متاسفانه خیلی وقت​ها به خاطر این عادت بد حق و حقوقم رو هم از دست می​دم!
چند وقت پیش صحبت​های یک روانشناس رو می​شنیدم از تلویزیون که می​گفت اکثر ما ایرانی​ها "نه" گفتن بلد نیستیم.خودِ من یکی از همین اکثریتم.این مسئله اگه بر می​گرده به خجالتی بودنم یا نه،اما گفتن کلمه​ی "نه" برای من خیلی سخته!
مثلن فرض کنید از سر کلاس خسته و کوفته میام خونه،یکی از همسایه​ها میاد و ازم می​خواد باهاش برم که به کمک من پرده انتخاب کنه.بدبختانه اگه از خستگی در حال مُردن باشم بازم "نه" نمی​گم!!!و با همون حالت شده یکی دو ساعتی هم از این فروشگاه به اون فروشگاه می​گردم!
در حالی که می​تونستم با گفتن یک کلمه خودم رو راحت کنم و اینقدر به خودم عذاب ندم.اما می​گم خب،خیلی سخته برام.انگار "نه" گفتن بلد نباشم!
و اما...
چند وقته واقعن تصمیم گرفتم این عادت مسخره رو کنار بذارم.چه جوریش رو نمی​دونم اما فکر کنم از همین "نه" گفتن شروع کنم خیلی به خودم کمک کردم!پس اگه دیدن چند وقت دیگه اومدم از سر و کول​تون و از در و دیوار وبلاگ​هاتون بالا رفتم بدونید که حسابی تغییر کردم!!
راستی شما چه عادت​های بدی دارین؟

Tuesday, August 16, 2005

شله​زرد پزون!

بفرمایید شله​زرد!

برای اولین بار موفق به پخت شله​زرد شدم!(تو رو خدا می​بینین!همچین جو گرفته منو که انگار یک کشف مهم کردم!)
آقا جریان از این قراره که فردا آخرین روز کلاس تئوری​مونه و به همین خاطر یه جشن کوچولو داریم.طبق قرار قبلی هر کی هر چی دلش می​خواد می​تونه با خودش ببره و همه با هم می​شنیم دور هم و یه یکی دو ساعتی مشغول لمبوندن می​شیم!
من هم خیر سرم نه که خیلی آشپزم!! از یک هفته پیش دارم فکر می​کنم چی ببرم چی نبرم! اولش خواستم سالاد الویه ببرم دیدم یه خانوم روس تو کلاس​مونه و اون می​خواد بیاره.خلاصه آب پاکی ریخت رو دست ما و تموم نقشه​های منو به باد داد!(حالا بگو مگه چه نقشه​ای داشتی!)
دیدم که پلو خورشت رو نمی​شه برد!چلپ چلوپ توی مترو و اتوبوس من یه قابلمه بگیرم دستم که چی!...کتلت و کوکو و این جور چیزهای منم که تعریفی ندارن!(نمی​دونم چرا همیشه​ی خدا کتلت​های من وا میرن!)...خلاصه رفتم تو سایت​ها و شروع کردم به سرچ کردن و چشمم به جمال مبارک شله​زرد روشن شد و ما هم کلی کیفور شدیم!
شروع کردم به درست کردنش و خوشبختانه با هیچ مشکلی بر نخوردم.درست که شد یه بشقاب دادم آق شوهره که مثلن مزه کنه و ببینه چه جوریه.یه بشقاب شد دو بشقاب!و فهمیدم که لابد مزه​ی شله​زرد می​ده که خوشش اومده!
آق شوهره که پسندید،خودمم که خوشم اومد!می​مونه همکلاسی​های شکمو که اون هم مهم نیست!چون تا حالا نخوردن می​شه اگه مثلن یه چیزیش کم بود براشون خالی بست!..والله!خالی بندی که کیلومتر نداره!

Monday, August 15, 2005

دو خواهش

یه دو تا درخواست کوچولو (البته از نظر خودم!) دارم که سر جدتون هر کی می​تونه منو راهنمائی بکنه.

اول این​که طرز تهیه پولکی رو می​خوام.برای یه نفر که ویار شدید داره!(البته دور از جون آق شوهره!!!)..به جان خودم هر کی دستورش رو بده مستقیم و بدونِ چون و چرا و سوال و جواب و ترس از انکیر و منکر وارد بهشت می​شه!چون جان یک نفر رو از هلاک شدن برای پولکی،آن هم از نوع اصفهانی​اش،نجات خواهد داد!

بعدشم اگه کسی کتابی رو می​شناسه که در مورد دکوراسیون خونه باشه،چه فارسی و چه انگلیسی،اگه بهم معرفی کنین،ممنون می​شم.لازم به ذکر است راهنما کننده​ی این کتاب هم به بهشت خواهد رفت!!

پس بشتابید که دو در از درهای بهشت را برای شما باز کردم باشد که موجب شادی و مسرت حوریان و قلمان بهشت نیز قرار بگیرد!

Friday, August 12, 2005

گردش سیاحتی،زیارتی!

امروز از طریق مدرسه،با بر و بچ(قابل توجه مامان نیلو برای استفاده از فرهنگ لمپنزيسم!)رفتیم به شهر شهید پرور هاسلت که در شرق بلژیک واقع است.البته رفته بودیم برای گردش و خرید و دیدار از موزه​ی مُد اونجا.بماند با دیدن ایستگاه قطار و اتوبوس​هاش اشک!در چشمانم حلقه بست!(الکی)...آخه ۴-۳ سال پیش اونجا زندگی می​کردیم و من از اون موقع تا حالا برنگشته بودم!!
فکر کنم ۱۵ نفری بودیم و هر کی می​دیدمون با تعجب به این لشکر فلک زده نگاه می​کرد!...از ایستگاه قطار تا موزه یه ۱۰ دقیقه​ای راه بود و پیاده رفتیم.
موزه​اش موزه​ی بدی نبود.من که خیلی خوشم اومد.توی این موزه لباس​های بین سالهای ۱۸۱۴ تا ۱۹۷۰ رو به معرض نمایش گذاشتن...دقیقن همون لباس​هایی که تو فیلم​های قدیمی می​دیدم.من نمی​دونم چه جوری اون موقع این لباس​ها رو می​پوشیدن!بیشترشون به سبک لباس عروس هستن. از اونا که دورتا دورش رو یه حلقه​ی فلزی گذاشتن.

توی این عکس از​ لباس سمت راست برای زمستان و از لباس سمت چپ برای تابستان استفاده می​کردن!
این سبزه اینقدر خوشگل و خوشرنگ بود که من دلم می​خواست پروِش کنم اما نشد!
اینم خیلی خوشگله.با همون میله​های فلزی!
اینم یه دوچرخه که خدا می​دونه از استخون​های صاحبش چیزی مونده یا نه!
این یکی به نظرم از همه خوشگل تر و خوش​رنگ​تره.سمت چپی​اش لباس تابستونی و راستی​اش هم یه لباس مردونه​ست.
اون وسطیه بعد از قهوه​ای رنگه خیلی به لباسهای کُردی شباهت داشت.بخصوص اینکه جلیقه هم داشت ولی الان مشخص نیست.


پدر و مادر من همه​ی لباس​های قبل از انقلاب​شون رو دارن!همه​شون نو و مرتب توی چند تا چمدون بزرگه.مثلن شلوارهای جین و پاچه گشادی که پدرم داشته و کفش​های پاشنه بلند و لباس​هایی که مادرم داشته.و خیلی چیزهای دیگه.فکر کنم اگه یه روزی اونا رو تو موزه بذارم حسابی کاسب بشم!

Thursday, August 11, 2005

دشمنی دوماد و مادرزن

دشمنی عروس و مادرشوهر از قدیم الایام بین ایرانی​ها مرسوم بوده.یا بهتره بگم بر می​گرده به زمان​های قدیم.گرچه توی این سال​های اخیر به واسطه​ی دور بودن و دور از هم زندگی کردنِ عروس با مادرشوهر این دشمنی​ها کمتر شده(نمی​گم به صفر رسیده!)،اما این عادت(نمی​دونم اسمش رو عادت بذارم یا چی) به هر حال،در بین ما جا افتاده و خیلی وقت​ها به عنوان شوخی هم شده مطرحش می​کنیم.اما چیزی که تا الان برای من مشخص نشده،دشمنی دوماد و مادرزنه!...مثلن دشمنی عروس و مادرشوهر مشخصه.قدیما عروس​ها مجبور بودن با مادرشوهرهاشون زندگی کنن و می​شه گفت دشمنی​ها از اونجا اومده که مادرشوهر با دخالت​های بی​جا و بعضن هم بجاش،هی زیرآب عروس رو پیش پسره می​زنه و خلاصه بعد دعوا و تو سر کله​ی هم زدن و موهای همدیگه رو کشیدن و یک قشقرکی به پا می​کردن و هر روز این کار و زندگی​شون بوده! تا این​که این دشمنی رو متداوم و صد البته مستحکم​تر بکنن!
اما دوماد و مادرزن چرا باید با هم دشمن باشن!بیچاره مادرزن بد کرده دختر عزیز و نازنینش رو دو دستی تقدیم آقا!کرده،اونوقت یه چیزی هم بدهکار می​شه؟!!..این یه جورائی برای من نامفهومه!
مثلن دشمنی باجناق​ها رو هم داریم که اونم کاملن مشخصه.و خب باجناق بزرگتر همیشه از باجناق​های کوچکتر بدش میاد و بالعکس.البته این که می​گن نو که میاد به بازار کهنه می​شه دل آزار به خاطر همینه.باجناق نو که میاد،بزرگتره برای مادرزن کهنه می​شه و همین باعث حسادت و دشمنی بین باجناق​ها می​شه!
چند روز پیش یه گزارشی رو از تلویزیون دیدم که گزارشگره می​رفت از مردم می​پرسید به چی حساسیت دارن.بعضی​ها به خوراکی​ها حساسیت داشتن و بعضی هم به باجناق و بعضی​ها هم به مادرشوهر و مادرزن!..بعد از اون برام سوال شد که مادرزن و دوماد چرا باید به هم حساسیت داشته باشن و یا بهتر بگم دشمن باشن؟!
جالب اینجاست این دشمنی​ها رو من تا به حال بین هیچ ملیت دیگه​ای ندیدم و فکر کنم فقط مخصوص ما ایرانی​ها باشه.
از این دشمنی​ها که بگذریم،خیلی از مادرشوهرها و مادرزن​ها توی دنیا نمونه​اند.خیلی وقت​ها برای عروس​شون مثل دوست و مادر می​مونن تا مادرشوهر.اینقدر مهربون​اند که بعضی وقت​ها آدم کم میاره پیش​شون.خدا نسیب همه کنه از این مادرشوهر و مادرزن​های خوب.(من البته نسیبم شده.)

پی​نوشت:می​گن این دستمال توالت رو یه عروس شاکی برای مادرشوهرش اختراع کرده!!!!!

Tuesday, August 09, 2005

تعطیلی مُفتی و دردسرهایش

دیروز صبح که بعد از این​که از مدرسه بهم زنگ زدن و گفتن معلمت برای یک هفته مریضه و صد البته شما هم یک هفته تعطیل خواهید بود،از خوشحالی دو متر پریدم هوا !!!..آق شوهره می​گه خاک بر سر دانش​آموزی که از مریضی معلمش خوشحال بشه!!!
خوب اینم حرفیه.ولی من برای دو روز تعطیلی خوشحال شدم نه از مریضی معلمم.حالا انگار خودش هیچ وقت از این کارا نکرده! آقا،شما باشین خوشحال نمی​شین؟
خلاصه،ما هم تصمیم گرفتیم در این چند روز تعطیلی یه سر و سامونی به وضعیت گواهینامه​مون بدیم که مدتی بود آن را به تعلق انداخته بودیم!!(هی داغ دلم تازه شد) البته این تصمیم رو ما نگرفتیم،بلکه برامون گرفتن!!!
(اصولن ما از هر نوع تصمیم و آیین​نامه​ای خوشمان میاید! آیین​نامه کدبانوگری،آیین​نامه پوشش اسلامی،و حالا هم آیین​نامه راهنمائی و رانندگی!)
القصه،روزها می​شینم پای کامی جون(کامپیوتر رو می​گم بابا) و یکی تو سر خودم می​زنم و یکی هم تو سر این سی​دی​ که خریدم و مثلن دارم تمرین می​کنم!..بعد از یه شونصد باری تصادف و ترمز و اشتباهات مکرر و تشخیص​های غلط خسته می​شم و بعد کلی احساس نا امیدی و پوچی بهم دست می​ده!!بعد می​رم کتاب راهنمائی و رانندگی رو میارم و شروع می​کنم به حفظ کردن تابلوهای راهنمائی و رانندگی! اینقدر تکرار می​کنم تا شبها تو خواب هم با خودم حرف می​زنم:شیب خطرناک!جاده باریک می​شود!،محل عبور اطفال،عبور کامیون و اتوبوس،و ...
تو گویی من برای راننده شدن ساخته نشدم و این آرزو را به گور خواهم برد!!

پی​نوشت:مثلن صبح که آق شوهره رفته،هزار بار سفارش کرده نری وبلاگ نویسی ها!می​شینی مثل بچه آدم تمرین​تو می​کنی تا شب ازت امتحان بگیرم!!...خب البته منم به خاطر قولی که دادم حرفهامو MP3 کردم D:

Monday, August 08, 2005

آیین​نامه پوشش اسلامی

پیش​نوشت:آقا،ما که کله​مون بوی قرمه​سبزی گرفته حسابی،گفتیم یه گیری هم به رئیس جمهور عزیز و جدیدمان بدیم که دیگه تکمیلش کنیم.یعنی ما به ایشون گیر نمی​دیم،ایشون به ما گیر می​دن!دیروز این آیین​نامه​ای رو که برای پوشش خواهران و برادران نوشته بود،قبل از هر کسی برای من فرستادن تا در وبلاگ پر طرفدار!!و پر بیننده​مان!!!بنویسیم و با اینکار خواهران و برادران را به راه راست هدایت بکنیم.


آیین​نامه پوشش خواهران

الف:سر کردن چادری(چادری کنایه از چادرهای زنان افغانستان می​باشد) برای ضعیفه​ها امری​ست الزامی​.اعم از دختر ۹ ساله تا پیرزن دم مرگ.در صورت امکان پارچه​ی آن چند متری بلندتر باشد تا به هنگام راه رفتن روی زمین کشیده شود.با این کار هم ارزش​های اسلامی را حفظ کرده،و هم کمکی به برادران عزیزمان در شهرداری کرده​اید.
ب:استفاده از مانتوهای زخیم در زیر چادری الزامی​ست.مانتو باید به نحوی باشد تا هرگونه قلمبه​گی،ببخشید!برجستگی چه از جلو و چه از عقب را بپوشاند.اگر خواستید می​توانید اندازه آن را چند سانت،تاکید می​کنم فقط چند سانت کوتاه تر از چادری​تان بکنید.در غیر این صورت اسلام به خطر خواهد افتاد.
پ:استفاده از روسری​های رنگ و وارنگ و کوتاه اکیدن ممنوع می​باشد.روسری ترجیحن به رنگ سیاه و پارچه​ی آن به ضخامت ۵ سانت باشد.روسری را تا بالای ابروی​تان از بالا،و تا روی ل..(رویمان نمی​شود اسم لب را بیاوریم!) بپوشانید.حتی یک تار از موی شما نباید بیرون بماند،مبادا باعث خروج برادارن از راه راست شود.
ت:استفاده از دستکش و جوراب​های کلفت حتی در تابستان.(برای اینکار به تعدادی مادربزرگ نیازمندیم جهت بافتن جوراب و دستکش​های کاموایی کلفت.) اینکار هم به اقتصاد مملکت کمک خواهد کرد و هم خواهران​مان از پوشش لازم برخودار خواهند شد.
ث:استفاده از هرگونه کفش باز،اعم از دمپایی و سندل و کفش​های تابستانی ممنوع می​باشد و با تولید کنندگان این نوع کفش​ها برخورد قانونی خواهد شد.خواهران عزیزمان می​توانند از چکمه​های بلند و زخیم استفاده کنند.

تبصره​ها:
۱-تولید و استفاده هر گونه لوازم آرایشی اعم از ماتیک و رُژ ناخن و لاک چشم و ابرو و (من سر از این اسامی غربی در نمیاورم!) عطر و ادکلن و...اکیدن ممنوع می​باشد و متخلفین مجازات خواهند شد.
خواهران عزیز میتوانند با الگو گرفتن از ائمه اطهار از سرمه و حنا استفاده بکنند.لازم به ذکر است استفاده از عطرهای شاه​عبدالعظیم بلامانع میباشد.
۲-استفاده از چادر نماز و جوراب​های کلفت و دامن بلند در خانه الزامی می​باشد.رعایت نکردن این موارد باعث به خطر افتادن اسلام می​شود.


پی​نوشت:آیین​نامه پوشش آقایون،ببخشید برادران هم به دستمان رسیده که آن را هم بعدن اعلام خواهیم کرد.

Sunday, August 07, 2005

کردستان در اعتصاب




گزارش​هایی از اعتصاب سراسری در کردستان
گزارش شراگیم از سنندج
تظاهرات مردم شهر سلیمانیه عراق برای دفاع از مبارزات مردم کردستان
كردهای ايران از كرات ديگر آسمانی نيآمده اند

Friday, August 05, 2005

یه خورده وراجی

چند روزیه که به شدت گرفتارم.باورتون می​شه حتی وقت نداشتم که غذای گرم درست کنم!!همش غذاهای سرد و آماده!..یه عالمه کارهای عقب افتاده به اضافه کلاس و امتحان و کار و بدبختی​های دیگه! خب با انجام دادن این​ها مگه حالی هم برای آشپزی کردن می​مونه!؟...والله همین الانشم کم مونده که از کمبود خواب با سر برم تو مانیتور! اما خب چیکار کنیم که خراب رفاقتیم و اومدیم یه چند خطی بنویسیم اینجا!!(حالا شما بگین رفاقت چه ربطی به وبلاگ نوشتن داره؟!)..و در جواب داخل پرانتز باید بگم که ما برای شما داریم وبلاگ می​نویسیم!برای ننه بابامون که نمی​نویسیم!!!
اول بگم که از طریق همین وبلاگم با یه دوست خیلی خوب آشنا شدم.(دلتون بسوزه !)چند روز پیش با هم قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم.(با خودم گفتم این قرار وبلاگی که می​گن همینه؟!!)خلاصه یه یک ساعتی با هم بودیم و برای فردا هم قرار داریم که بریم ددر و صد البته منم کلی کیفور شدم.راستی شهره جون خیلی گلی.
دیگه این​که از سیاست و اخبار و اینا بی خبرم.فقط یه خبری که شنیدم اینکه قاضی گنجی ترور شده!راستش با هر گونه ترور و کُشت و کُشتاری مخالفم و شدیدن این حرکت​های احمقانه رو محکوم می​کنم!(حالا کی از من نظر خواست!)...ولی خب این قضیه هم مثل خیلی چیزهای دیگه مشکوک به نظر میاد!
خبرهای بدی هم از کردستان و از شهرهای کُرد نشین به گوش می​رسه!واقعن اینا چی می​خوان از جون مردم؟
یکی از همشهری​های عزیز در این مورد مطلبی رو نوشته.
امید نوشته:به خداوند سوگند که مهاباد و سقز و بانه و سنندج درون مرزهای رسمی و جغرافیای این کشور قرار دارند و مردمانشان هم با خالص ترین و بکرترین درجه از آریایی بودن تابعیت ایرانیشان بسیار محکمتر و پر سابقه تر بسیاری از اقوام بومی و مهاجر در این کشور است.

منم از پدر و مادری کُرد زاده شدم.کُردِ ایرانی.با هرگونه سرکوب کردن و شکنجه و آزار و اذیتی مخالفم همانطور که با هر گونه تجزیه طلبی مخالف هستم.این حق رو برای همه​ی قوم​های ایرانی اعم از ترک و لر و بختیاری و عرب و فارس و...می​خوام.همه​ی این قوم​ها و این نام​ها تا وقتی معنی دارن که جز خاک ایران باشن.من کُرد ایرانیم همانطور که تو ترک ایرانی هستی.او لر است،او عرب و بختیاری است و همه​ی ما با هم ایرانی هستیم.
اگه برای قوم​های ایرانی و حق و حقوقشان ارزش قائلید لطفن با گذاشتن این لوگو در وبلاگ​هاتون حمایت خودتون رو اعلام کنید.
بااضافه کردن این لوگو در وبلاگهایتان مردم کردستان را یاری کنید

Wednesday, August 03, 2005

حوش چَکال آقای رئیس جمهور!!

من با رئیس جمهوری که سلام​اش نکردم،مُسَلمن خداحافظی هم نخواهم کرد...
فقط دلم می​خواد یه چیزی تو مایه​های Hos çakal* آقای رئیس جمهور بهش بگم!!!

*Hos çakal(حوش چَکال) در زبان ترکی یعنی خوش بگذرد.اما بیشتر برای کنایه زدن استفاده می​شه.