از وقتی که از ایران اومدم عروسی نرفتم!...دلم لک زده بود برای یه عروسی رفتن.نامردها این همسایهها و دوست آشناهای ما هم اهل عروسی کردن و عروسی گرفتن نیستن!خاک بر سرها اصلن ازدواج نمیکنن که بخوان عروسی بگیرن!...اصلن یادم رفته عروس چه شکلیه و چه رنگیه!..دلم تنگ شده برای بوق زدنهای ماشین عروس.حالا تو ایران خوب بود اگه مثلن یکی دو ماه عروسی نمیرفتیم صدای بوق بوق عروسی دیگران رو میشنیدیم.ولی اینجا جیکه از ماشینهای معمولی هم نمیاد چه برسه به ماشین عروس!
این همه غر زدم که بگم دیروز رفتم به یه عروسی! اون هم از نوع وبلاگیاش!...باور نمیکنین؟...خودتون برین ببینین.
آقا جریانش از این قراره که دیروز طبق معمول داشتم آمار و ارقام اینجا رو برانداز میکردم که توی لیست بازدید کنندهها چشمم خورد به یه وبلاگ نا آشنا!...(حالا ایشون از کجا و چگونه سر از وبلاگ بنده در آوردن،الله و اعلم!)منم که اینجور مواقع حس فضولیم بدجوری گل میکنه یه تقه زدم رو سر ماوس و خودم رو دعوت کردم به جشن عروسی Katie خانوم!...منم که از خدا خواسته و عروسی ندیده پریدم وسط!..فقط بدیش اینه که خبری از شیرینی میرینی نیست!...در عوض هم شام میدن و هم مشروب!
___________________
میگم چقدر شماها حسودین!...نمیتونین ببینین یکی هنوز در حال رشده؟!
خب مگه چیه؟...مُو در حال رشدُم!!
به جان خودم جدی میگم!حالا طبیعی یا غیر طبیعی من تازه الان دارم رشد میکنم!...تازه اینکه چیزی نیست،فکر کنم تا پارسال،پیرارسال بود که هی دندون در میآوردم!..(به قول صمد)نه،نه،دروغگو سگه،دروغگو دشمن خداست!!...به نظرم ۱۶-۱۵ ساله بودم که آخرین دندونم در اومد!! غلط نکنم یه چند سالی عقبم!
Wednesday, August 31, 2005
Tuesday, August 30, 2005
در خماری صندل!
این روزها،هوای بلژیک به گرمترین حد خود رسیده.۲۵ درجه!!!...اون هم در آخرین روزهای تابستان که همه نا امید شده بودن.امسال در مجموع ۱۰ روز تابستان به معنای واقعی داشتیم.شاید هم کمتر.به هر حال مویی از خرس کَندن غنیمت است.باید به همیناش قانع بود.
اول تابستون رفتم چند جفت کفش تابستونی و صندل خریدم به هوای اینکه امسال تابستونِ گرمی رو خواهیم داشت!..یه جفت صندل دیگه هم خریدم که یه جورائی از این زرق و برقیهاست و اتفاقن ۱۰ یورو هم بیشتر پولشون نشد.رفتم یه کیف هم گرفتم که با هم ست شن.بعد دیدم یه شلوار و یه تیشرت هم بگیرم.خلاصه همون یه جفت صندل زرق و برقی کلی خرج رو دستم گذاشت.تابستون تموم شد و من محض رضای خدا یه بار هم صندلهامو پا نکردم که داغشون به دلم نمونه!
هی گفتم دیدی چی شد،حالا تا سال دیگه کی زنده،کی مُرده.تازه اگر هم زنده بمونم از کجا معلوم سال دیگه اندازهی پام باشن!خلاصه یک عذایی گرفته بودم.تا اینکه این دو سه روزه هوا یه خورده گرم شد و من بلاخره تونستم صندلهای مبارک رو افتتاح کنم.اگه دستم به خورشید خانوم میرسید یه ماچ گنده از لپاش میکردم که نذاشت من در خماری صندلهای زرق و برقیام بمونم!!
راستی صدف توی نظرخواهی "شکایت از بعضی بلاگها" نوشته که بلاگ خودم هم جزء همین بلاگها باید باشه چون دیر لود میشه!میخواستم ببینم برای بقیه هم همینجوره؟...اگه اینطور باشه بخاطر اون فلش بالاست.اگه واقعن حجم بلاگ رو سنگین کرده تا برش دارم.خلاصه یه خبر بدین.بخصوص اونایی که از ایران هستن.
پینوشت:چیزه،میگم اگه یهوقت دیدین سر و کلهام اینجا پیدا نشد،برین تو پاتوق اونجا پیدام میکنین.خلاصه نسرین اینجا،نسرین اونجا،نسرین همه جا!!
اول تابستون رفتم چند جفت کفش تابستونی و صندل خریدم به هوای اینکه امسال تابستونِ گرمی رو خواهیم داشت!..یه جفت صندل دیگه هم خریدم که یه جورائی از این زرق و برقیهاست و اتفاقن ۱۰ یورو هم بیشتر پولشون نشد.رفتم یه کیف هم گرفتم که با هم ست شن.بعد دیدم یه شلوار و یه تیشرت هم بگیرم.خلاصه همون یه جفت صندل زرق و برقی کلی خرج رو دستم گذاشت.تابستون تموم شد و من محض رضای خدا یه بار هم صندلهامو پا نکردم که داغشون به دلم نمونه!
هی گفتم دیدی چی شد،حالا تا سال دیگه کی زنده،کی مُرده.تازه اگر هم زنده بمونم از کجا معلوم سال دیگه اندازهی پام باشن!خلاصه یک عذایی گرفته بودم.تا اینکه این دو سه روزه هوا یه خورده گرم شد و من بلاخره تونستم صندلهای مبارک رو افتتاح کنم.اگه دستم به خورشید خانوم میرسید یه ماچ گنده از لپاش میکردم که نذاشت من در خماری صندلهای زرق و برقیام بمونم!!
راستی صدف توی نظرخواهی "شکایت از بعضی بلاگها" نوشته که بلاگ خودم هم جزء همین بلاگها باید باشه چون دیر لود میشه!میخواستم ببینم برای بقیه هم همینجوره؟...اگه اینطور باشه بخاطر اون فلش بالاست.اگه واقعن حجم بلاگ رو سنگین کرده تا برش دارم.خلاصه یه خبر بدین.بخصوص اونایی که از ایران هستن.
پینوشت:چیزه،میگم اگه یهوقت دیدین سر و کلهام اینجا پیدا نشد،برین تو پاتوق اونجا پیدام میکنین.خلاصه نسرین اینجا،نسرین اونجا،نسرین همه جا!!
Sunday, August 28, 2005
نق زدن!
بلاخره این چند روز باقیمانده از عملیام رو با هر بدبختی بود تموم کردم.البته هنوز یه هفتهی دیگه عملی مونده تا دیپلم!فروشندگی رو بذارم تو جیبم!(چه افتخاری!!!!) که خب این یه هفته کار با کامپیوتره و چون ما هم به نوعی عشق کامپیوتر داریم!همچین به اندازهی خر حمالیه بهم زور نداره!
به جان خودم نباشه،به جان شما!مثل سگ پشیمونم از انتخاب این رشته.(البته اگه بشه اسمش رو رشته گذاشت!)...ولی خب دروغ نگم همچین هم بد نبود.به چند دلیل،اول اینکه تابستونم رو باهاش گذروندم و نفهمیدم روزهای بلندش چه جوری گذشت،بعدشم یه عالمه اطلاعات جدید کشف کردم و در آخر هم یه دیپلم فروشندگی گرفتم.حالا به جز اون ۱۵ روز کار کردنِ مفتی،چیزی ضرر نکردم خدائیش.
ولی عجب شغل کوفتیيه این فروشندگی!...خب صد البته برای یکی مثل من که محض رضای خدا تو بگو ذرهای علاقه به این شغل دارم،که ندارم،خیلی سختتره:
یه دفعه همچین تو فکر خیالات خودتی یه پیرزنه شونصد ساله که به زور عصا داره راه میره،با یه مَن ماتیک نارنجی و یه سایهی آبی و رژ گونهی بنفش!میاد جلو و شروع میکنه سیم جیم کردن!بابا جان آخه من از کجا بدونم که این شلواری که تو گرفتی دستت جنساش چیه،با چه درجه حرارتی شسته میشه و چه جوری باید اتو بشه و کجا باید بدی خشکشوئی و هزار کوفت و زهرمار دیگه! آخه بگو بابام اینکاره بوده،ننهام فروشنده بوده!خب پس اون اتیکت یه متری رو که بهش چسپوندن برای سر قبر باباشونه!بگیر همونو بخون دیگه اینقدر هم به من بدبخت گیر نده!
همچین که پیرزن گورشو گم میکنه یه خانوم خنگول میاد و میپرسه برای بچهی ۲ سالهاش چه سایز لباسی مناسبه!!..خب خره!،تو که نمیدونی سایز لباس بچهات چنده میشه بفرمایین چهجور مادری هستین!!
چند لحظه بعد یه پیرمرد میاد و میگه دور کمرم رو اندازه بگیر که بفهمم کدوم سایز شلوار بهم میخوره! آخه بگو پس این ۷۰ سال عمر چه غلطی کردی که الان سایز شلوارتو هم نمیدونی!حالا من چهجوری دور کمر تو رو اندازه بگیرم که درست مثل دو تا پرانتزه!
و هر روز این ماجراها ادامه دارد!
اولش قرار بود اگه خوشم اومد بمونم برای یه سال کار کنم!...یه سال که هیچی،تو بگو برای یک ساعت هم همچین کاری نمیکنم!
یه هفته دیگه مدرسهها باز میشه.برم مثل بچهی آدم بشینم سر درس و مشقم ببینم میتونم یه غلطی بکنم،به یه جائی خودمو برسونم!
به جان خودم نباشه،به جان شما!مثل سگ پشیمونم از انتخاب این رشته.(البته اگه بشه اسمش رو رشته گذاشت!)...ولی خب دروغ نگم همچین هم بد نبود.به چند دلیل،اول اینکه تابستونم رو باهاش گذروندم و نفهمیدم روزهای بلندش چه جوری گذشت،بعدشم یه عالمه اطلاعات جدید کشف کردم و در آخر هم یه دیپلم فروشندگی گرفتم.حالا به جز اون ۱۵ روز کار کردنِ مفتی،چیزی ضرر نکردم خدائیش.
ولی عجب شغل کوفتیيه این فروشندگی!...خب صد البته برای یکی مثل من که محض رضای خدا تو بگو ذرهای علاقه به این شغل دارم،که ندارم،خیلی سختتره:
یه دفعه همچین تو فکر خیالات خودتی یه پیرزنه شونصد ساله که به زور عصا داره راه میره،با یه مَن ماتیک نارنجی و یه سایهی آبی و رژ گونهی بنفش!میاد جلو و شروع میکنه سیم جیم کردن!بابا جان آخه من از کجا بدونم که این شلواری که تو گرفتی دستت جنساش چیه،با چه درجه حرارتی شسته میشه و چه جوری باید اتو بشه و کجا باید بدی خشکشوئی و هزار کوفت و زهرمار دیگه! آخه بگو بابام اینکاره بوده،ننهام فروشنده بوده!خب پس اون اتیکت یه متری رو که بهش چسپوندن برای سر قبر باباشونه!بگیر همونو بخون دیگه اینقدر هم به من بدبخت گیر نده!
همچین که پیرزن گورشو گم میکنه یه خانوم خنگول میاد و میپرسه برای بچهی ۲ سالهاش چه سایز لباسی مناسبه!!..خب خره!،تو که نمیدونی سایز لباس بچهات چنده میشه بفرمایین چهجور مادری هستین!!
چند لحظه بعد یه پیرمرد میاد و میگه دور کمرم رو اندازه بگیر که بفهمم کدوم سایز شلوار بهم میخوره! آخه بگو پس این ۷۰ سال عمر چه غلطی کردی که الان سایز شلوارتو هم نمیدونی!حالا من چهجوری دور کمر تو رو اندازه بگیرم که درست مثل دو تا پرانتزه!
و هر روز این ماجراها ادامه دارد!
اولش قرار بود اگه خوشم اومد بمونم برای یه سال کار کنم!...یه سال که هیچی،تو بگو برای یک ساعت هم همچین کاری نمیکنم!
یه هفته دیگه مدرسهها باز میشه.برم مثل بچهی آدم بشینم سر درس و مشقم ببینم میتونم یه غلطی بکنم،به یه جائی خودمو برسونم!
Thursday, August 25, 2005
شکایت از بعضی بلاگها
در راستای اینکه بنده داری یک اعصاب نسبتن ضعیفی هستم!و با باز کردن بعضی از بلاگهای ایرانی چه بسا بدتر هم میشه،تصمیم گرفتم یک شکایت جانانه از بعضی از این بلاگهای اعصاب خورد کن به صمع و نظر شما خوانندگان عزیز برسانم!
خب حالا این بلاگهای اعصاب خورد کن شامل چه بلاگهایی میشن؟
-وبلاگهایی که تا صفحهشون رو باز میکنی،انواع و اقسام زلزله و پیام خوشآمد گویی و نور افشانیهای رنگ و وارنگ و آدمک و شکلک و دلقک و هزار کوفت زهرمار دیگه جلوت سبز میشه و تو به جای خوندن نوشتههای بلاگ باید ۲ ساعت مشغول بستن این صفحههای اضافی باشی!
-وبلاگهایی که هر پستشون رو با انواع و اقسام فونتها و رنگها مینویسن!و با باز کردن صفحهی بلاگشون چشمات باباقوری میگیره! از بنفش و زرد و نارنجی بگیر تا تاهوما و آریال و ...
-بلاگهایی که انواع و اقسام جک و جونور مثل کرم و پروانه و موش و قورباغه و سگ و... توشون وول میخوره!
-بلاگهایی که تا بازشون میکنی فکر میکنی اشتباهی سر از کمد آقای ووپی در آوردی! از هفتاد نوع لوگوی سه متری و دو سانتی و ساعت و تقویم و شونصد تا کانتر و هفصد تا شمارنده آنلاین و خلاصه همه چیز توشون پیدا میشه! یه سمساری هستن واسه خودشون!
-بلاگهایی که شصت متر نوشتهی متحرک از بالا و پایینشون در حال رژه رفتنه و تو از دیدنشون چیزی جز سردرد عایدت نمیشه!
-بلاگهایی که آهنگهایی بدون کنترل دارن!
-بلاگهایی که ضمیمهی تیره دارن و با فونت تیره نوشته میشن!
-بلاگهایی که پیام خوشآمد گویی و خداحافظی دارن!
-بلاگهایی که از بس حجمشون سنگینه ۲ شبانه روز طول میکشه تا لود بشن!
-بلاگهایی که...
بازم بگم؟
آقا جان،والله هیچ کدوم از اینا نه تنها وبلاگتون رو زیبا نمیکنه،بلکه باعث میشه اگه حتی وبلاگتون دارای محتوای خوبیه،یکی مثل من و مطمئنم خیلیهای دیگه به محض لود شدن صفحهتون ماوس مبارک رو ببرن روی اون ضربدر بالا و با یه تقه و شاید هم چند تا فحش آبدار!!خودشون رو راحت کنن!
باور کنین یک بلاگ ساده و مرتب خیلی تو دل برو تره حتی اگه محتواش خواندنی نباشه.
خب حالا این بلاگهای اعصاب خورد کن شامل چه بلاگهایی میشن؟
-وبلاگهایی که تا صفحهشون رو باز میکنی،انواع و اقسام زلزله و پیام خوشآمد گویی و نور افشانیهای رنگ و وارنگ و آدمک و شکلک و دلقک و هزار کوفت زهرمار دیگه جلوت سبز میشه و تو به جای خوندن نوشتههای بلاگ باید ۲ ساعت مشغول بستن این صفحههای اضافی باشی!
-وبلاگهایی که هر پستشون رو با انواع و اقسام فونتها و رنگها مینویسن!و با باز کردن صفحهی بلاگشون چشمات باباقوری میگیره! از بنفش و زرد و نارنجی بگیر تا تاهوما و آریال و ...
-بلاگهایی که انواع و اقسام جک و جونور مثل کرم و پروانه و موش و قورباغه و سگ و... توشون وول میخوره!
-بلاگهایی که تا بازشون میکنی فکر میکنی اشتباهی سر از کمد آقای ووپی در آوردی! از هفتاد نوع لوگوی سه متری و دو سانتی و ساعت و تقویم و شونصد تا کانتر و هفصد تا شمارنده آنلاین و خلاصه همه چیز توشون پیدا میشه! یه سمساری هستن واسه خودشون!
-بلاگهایی که شصت متر نوشتهی متحرک از بالا و پایینشون در حال رژه رفتنه و تو از دیدنشون چیزی جز سردرد عایدت نمیشه!
-بلاگهایی که آهنگهایی بدون کنترل دارن!
-بلاگهایی که ضمیمهی تیره دارن و با فونت تیره نوشته میشن!
-بلاگهایی که پیام خوشآمد گویی و خداحافظی دارن!
-بلاگهایی که از بس حجمشون سنگینه ۲ شبانه روز طول میکشه تا لود بشن!
-بلاگهایی که...
بازم بگم؟
آقا جان،والله هیچ کدوم از اینا نه تنها وبلاگتون رو زیبا نمیکنه،بلکه باعث میشه اگه حتی وبلاگتون دارای محتوای خوبیه،یکی مثل من و مطمئنم خیلیهای دیگه به محض لود شدن صفحهتون ماوس مبارک رو ببرن روی اون ضربدر بالا و با یه تقه و شاید هم چند تا فحش آبدار!!خودشون رو راحت کنن!
باور کنین یک بلاگ ساده و مرتب خیلی تو دل برو تره حتی اگه محتواش خواندنی نباشه.
Tuesday, August 23, 2005
حالگیری
آدم بره سونامی رو آسفالت کنه نه مثل امروز من سرش بیاد!
صبح از شدت خواب با من بمیری تو بمیری بیدار شدم و حتی تصمیم گرفتم که امروز رو بی خیال سرکار رفتن بشم و راحت بگیرم بخوابم.اما خب کافیه آدم یکی مثل آق شوهره تو خونهش داشته باشه!،تا از ساعت ۶-۵ صبح که برای چایی خوردن بیدار میشه،دیگه خواب از سرت بپره!حالا یه چایی و یه صبحونه می خواد بخوره! از صدای آب جوشندن بگیر تا شرررر و شر چایی ریختن و تا حتی صدای هورت کشیدن چاییاش که توی خونه پیچیده مگه دیگه میتونی بخوابی!
هیچی دیگه،با هزار بدبختی بود دل از رختخواب گرم و نرم کَندم و راهی سرکار کذایی شدم،گفتم همش ۴ روز از عملی مونده بذار تموم بشه.هوا هم طبق معمول افتضاح.وقتی رسیدم مثل همیشه باید لیست رو نگاه می کردم که برنامههامون توش هست.از بخت بد من خبری از اسمم نبود و خانوم رئیس هم خبر مرگش نیومده بود.بالا برو پایین بیا،از این بپرس از اون بپرس،هیچکس باخبر نبود.آخر سر رفتم از اتاق رئیس لیست کارکنان رو نگاه کردم،دیدم زنیکه بجای روز جمعه که تعطیل بودم،اون رو منتقلاش کرده به امروز! اون هم بدون هماهنگی با من!
آقا منو میگین،اگه چاقو بهم میزدین خونم در نمیومد بس که حرص خوردم!
خلاصه با عصبانیت تمام دُمم رو گذاشتم رو کولم و برگشتم خونه.تو راه همش به رئیسه فحش میدادم.حیف خواب نازنینم که ازش گذشتم.حیف!
صبح از شدت خواب با من بمیری تو بمیری بیدار شدم و حتی تصمیم گرفتم که امروز رو بی خیال سرکار رفتن بشم و راحت بگیرم بخوابم.اما خب کافیه آدم یکی مثل آق شوهره تو خونهش داشته باشه!،تا از ساعت ۶-۵ صبح که برای چایی خوردن بیدار میشه،دیگه خواب از سرت بپره!حالا یه چایی و یه صبحونه می خواد بخوره! از صدای آب جوشندن بگیر تا شرررر و شر چایی ریختن و تا حتی صدای هورت کشیدن چاییاش که توی خونه پیچیده مگه دیگه میتونی بخوابی!
هیچی دیگه،با هزار بدبختی بود دل از رختخواب گرم و نرم کَندم و راهی سرکار کذایی شدم،گفتم همش ۴ روز از عملی مونده بذار تموم بشه.هوا هم طبق معمول افتضاح.وقتی رسیدم مثل همیشه باید لیست رو نگاه می کردم که برنامههامون توش هست.از بخت بد من خبری از اسمم نبود و خانوم رئیس هم خبر مرگش نیومده بود.بالا برو پایین بیا،از این بپرس از اون بپرس،هیچکس باخبر نبود.آخر سر رفتم از اتاق رئیس لیست کارکنان رو نگاه کردم،دیدم زنیکه بجای روز جمعه که تعطیل بودم،اون رو منتقلاش کرده به امروز! اون هم بدون هماهنگی با من!
آقا منو میگین،اگه چاقو بهم میزدین خونم در نمیومد بس که حرص خوردم!
خلاصه با عصبانیت تمام دُمم رو گذاشتم رو کولم و برگشتم خونه.تو راه همش به رئیسه فحش میدادم.حیف خواب نازنینم که ازش گذشتم.حیف!
Sunday, August 21, 2005
آدمهای پررو!
زمان:همین یکی دو روز پیشها
مکان:سرکار در حال خرحمالی
موقعیت:در حال پیشنهاد دادن به دو تا مشتری
مشتریها:دو تا پسر ترک
مشتری اول:دختر خانوم یه لحظه نگاه کنین لطفن.
من:بله،بفرمایید
مشتری اول:ببین این تیشرت مگه چشه که این(اشاره به مشتری دوم همانا دوستش)نمیپسنده؟!
من:هیچی،اتفاقن خیلی هم بهش میاد.
مشتری اول به ترکی:باخ گوزل دِده
من به ترکی:ها چُک گوزل
مشتری اول و دوم:بله!!!!شما ترک هستین؟!!!
من:نخیر!
مشتری اول:ترکمن؟آذربایجان؟عرب؟روس؟...
من:نُچ آقا!
.
.
چند دقیقهی بعد،من در حال تا کردن لباسهای مردانه.
مشتری اول:ببخشید دختر خانوم!!!
من:امری داشتین؟
مشتری اول:ببخشید من خیلی کنجکاو شدم ببینم کجایی هستین و از کجا ترکی یاد گرفتی؟!!
من:ای بابا عجب غلطی کردم!...من ایرانیم و یه عالمه دوستهای ترک دارم که از اونا ترکی یاد گرفتم!!!
مشتری اول:چه جالب!خب شما اینجا کار میکنی؟
من(در حالی که عصبانی بودم ولی خب رئیسم یه کم اونورتر بود و نمیشد با مشتری بد برخورد کرد):فرض کن آره!
مشتری اول:میتونم بهتون پیشنهاد ازدواج بدم!!!
من:بله!!!!!یعنی چی آقا!!!من ازدواج کردم!حالا هم برو وقت منو نگیر!
مشتری اول:خب اگه اینطوره پس انگشترت کو؟
من(یه نگاهی به دستام انداختم):اَاااصلن به شما چه ربطی داره!خونهست!و دِ بدو که رفتم!
نتیجهگیری:بعضیها چقدر پررو هستن!!!
نتیجهگیری اخلاقی:هیچوقت انگشترهای ازدواجتون رو از انگشت در نیارین!!حتی اگه مثل من از طلا متنفرید!!!
نتیجهگیری اخلاقی اخلاقی:اگه یه چُس مثقال زبون بلدین اون هم از نوع ترکی!!،بهتره زبون به دهن بگیرین!
مکان:سرکار در حال خرحمالی
موقعیت:در حال پیشنهاد دادن به دو تا مشتری
مشتریها:دو تا پسر ترک
مشتری اول:دختر خانوم یه لحظه نگاه کنین لطفن.
من:بله،بفرمایید
مشتری اول:ببین این تیشرت مگه چشه که این(اشاره به مشتری دوم همانا دوستش)نمیپسنده؟!
من:هیچی،اتفاقن خیلی هم بهش میاد.
مشتری اول به ترکی:باخ گوزل دِده
من به ترکی:ها چُک گوزل
مشتری اول و دوم:بله!!!!شما ترک هستین؟!!!
من:نخیر!
مشتری اول:ترکمن؟آذربایجان؟عرب؟روس؟...
من:نُچ آقا!
.
.
چند دقیقهی بعد،من در حال تا کردن لباسهای مردانه.
مشتری اول:ببخشید دختر خانوم!!!
من:امری داشتین؟
مشتری اول:ببخشید من خیلی کنجکاو شدم ببینم کجایی هستین و از کجا ترکی یاد گرفتی؟!!
من:ای بابا عجب غلطی کردم!...من ایرانیم و یه عالمه دوستهای ترک دارم که از اونا ترکی یاد گرفتم!!!
مشتری اول:چه جالب!خب شما اینجا کار میکنی؟
من(در حالی که عصبانی بودم ولی خب رئیسم یه کم اونورتر بود و نمیشد با مشتری بد برخورد کرد):فرض کن آره!
مشتری اول:میتونم بهتون پیشنهاد ازدواج بدم!!!
من:بله!!!!!یعنی چی آقا!!!من ازدواج کردم!حالا هم برو وقت منو نگیر!
مشتری اول:خب اگه اینطوره پس انگشترت کو؟
من(یه نگاهی به دستام انداختم):اَاااصلن به شما چه ربطی داره!خونهست!و دِ بدو که رفتم!
نتیجهگیری:بعضیها چقدر پررو هستن!!!
نتیجهگیری اخلاقی:هیچوقت انگشترهای ازدواجتون رو از انگشت در نیارین!!حتی اگه مثل من از طلا متنفرید!!!
نتیجهگیری اخلاقی اخلاقی:اگه یه چُس مثقال زبون بلدین اون هم از نوع ترکی!!،بهتره زبون به دهن بگیرین!
Thursday, August 18, 2005
عادتهای بد!
اگه بخوام رو راست باشم یه عالمه عادتهای بد دارم! که البته ضررشون فقط و فقط به خودم میرسه!
یکی از همین عادتها،کم رو و خجالتی بودنمه!(شاید شما فکر کنین برعکسه! اما واقعیتش فقط توی وبلاگم اینجوریم!)..طوری که ازش متنفرم و در عین حال نمیتونم باهاش مبارزه کنم.هیچ وقت هم موفق به ترک کردنش نشدم! و این خیلی وقتها به من لطمههای سنگینی رو میزنه.
مثلن فرض کنین توی یه جمعی نشستم که تا حالا ندیدمشون،چون خجالتی هستم نمیتونم زیاد باهاشون ارتباط برقرار کنم و دوست بشم.میتونم توی همون موقع تشخیص بدم که در دل طرف چی میگذره.میدونم مدام با خودش تکرار میکنه "واه واه،چه افادهای این یارو"!!
خب البته مشکل فقط به این ختم نمیشه!..متاسفانه خیلی وقتها به خاطر این عادت بد حق و حقوقم رو هم از دست میدم!
چند وقت پیش صحبتهای یک روانشناس رو میشنیدم از تلویزیون که میگفت اکثر ما ایرانیها "نه" گفتن بلد نیستیم.خودِ من یکی از همین اکثریتم.این مسئله اگه بر میگرده به خجالتی بودنم یا نه،اما گفتن کلمهی "نه" برای من خیلی سخته!
مثلن فرض کنید از سر کلاس خسته و کوفته میام خونه،یکی از همسایهها میاد و ازم میخواد باهاش برم که به کمک من پرده انتخاب کنه.بدبختانه اگه از خستگی در حال مُردن باشم بازم "نه" نمیگم!!!و با همون حالت شده یکی دو ساعتی هم از این فروشگاه به اون فروشگاه میگردم!
در حالی که میتونستم با گفتن یک کلمه خودم رو راحت کنم و اینقدر به خودم عذاب ندم.اما میگم خب،خیلی سخته برام.انگار "نه" گفتن بلد نباشم!
و اما...
چند وقته واقعن تصمیم گرفتم این عادت مسخره رو کنار بذارم.چه جوریش رو نمیدونم اما فکر کنم از همین "نه" گفتن شروع کنم خیلی به خودم کمک کردم!پس اگه دیدن چند وقت دیگه اومدم از سر و کولتون و از در و دیوار وبلاگهاتون بالا رفتم بدونید که حسابی تغییر کردم!!
راستی شما چه عادتهای بدی دارین؟
یکی از همین عادتها،کم رو و خجالتی بودنمه!(شاید شما فکر کنین برعکسه! اما واقعیتش فقط توی وبلاگم اینجوریم!)..طوری که ازش متنفرم و در عین حال نمیتونم باهاش مبارزه کنم.هیچ وقت هم موفق به ترک کردنش نشدم! و این خیلی وقتها به من لطمههای سنگینی رو میزنه.
مثلن فرض کنین توی یه جمعی نشستم که تا حالا ندیدمشون،چون خجالتی هستم نمیتونم زیاد باهاشون ارتباط برقرار کنم و دوست بشم.میتونم توی همون موقع تشخیص بدم که در دل طرف چی میگذره.میدونم مدام با خودش تکرار میکنه "واه واه،چه افادهای این یارو"!!
خب البته مشکل فقط به این ختم نمیشه!..متاسفانه خیلی وقتها به خاطر این عادت بد حق و حقوقم رو هم از دست میدم!
چند وقت پیش صحبتهای یک روانشناس رو میشنیدم از تلویزیون که میگفت اکثر ما ایرانیها "نه" گفتن بلد نیستیم.خودِ من یکی از همین اکثریتم.این مسئله اگه بر میگرده به خجالتی بودنم یا نه،اما گفتن کلمهی "نه" برای من خیلی سخته!
مثلن فرض کنید از سر کلاس خسته و کوفته میام خونه،یکی از همسایهها میاد و ازم میخواد باهاش برم که به کمک من پرده انتخاب کنه.بدبختانه اگه از خستگی در حال مُردن باشم بازم "نه" نمیگم!!!و با همون حالت شده یکی دو ساعتی هم از این فروشگاه به اون فروشگاه میگردم!
در حالی که میتونستم با گفتن یک کلمه خودم رو راحت کنم و اینقدر به خودم عذاب ندم.اما میگم خب،خیلی سخته برام.انگار "نه" گفتن بلد نباشم!
و اما...
چند وقته واقعن تصمیم گرفتم این عادت مسخره رو کنار بذارم.چه جوریش رو نمیدونم اما فکر کنم از همین "نه" گفتن شروع کنم خیلی به خودم کمک کردم!پس اگه دیدن چند وقت دیگه اومدم از سر و کولتون و از در و دیوار وبلاگهاتون بالا رفتم بدونید که حسابی تغییر کردم!!
راستی شما چه عادتهای بدی دارین؟
Tuesday, August 16, 2005
شلهزرد پزون!
بفرمایید شلهزرد!
برای اولین بار موفق به پخت شلهزرد شدم!(تو رو خدا میبینین!همچین جو گرفته منو که انگار یک کشف مهم کردم!)
آقا جریان از این قراره که فردا آخرین روز کلاس تئوریمونه و به همین خاطر یه جشن کوچولو داریم.طبق قرار قبلی هر کی هر چی دلش میخواد میتونه با خودش ببره و همه با هم میشنیم دور هم و یه یکی دو ساعتی مشغول لمبوندن میشیم!
من هم خیر سرم نه که خیلی آشپزم!! از یک هفته پیش دارم فکر میکنم چی ببرم چی نبرم! اولش خواستم سالاد الویه ببرم دیدم یه خانوم روس تو کلاسمونه و اون میخواد بیاره.خلاصه آب پاکی ریخت رو دست ما و تموم نقشههای منو به باد داد!(حالا بگو مگه چه نقشهای داشتی!)
دیدم که پلو خورشت رو نمیشه برد!چلپ چلوپ توی مترو و اتوبوس من یه قابلمه بگیرم دستم که چی!...کتلت و کوکو و این جور چیزهای منم که تعریفی ندارن!(نمیدونم چرا همیشهی خدا کتلتهای من وا میرن!)...خلاصه رفتم تو سایتها و شروع کردم به سرچ کردن و چشمم به جمال مبارک شلهزرد روشن شد و ما هم کلی کیفور شدیم!
شروع کردم به درست کردنش و خوشبختانه با هیچ مشکلی بر نخوردم.درست که شد یه بشقاب دادم آق شوهره که مثلن مزه کنه و ببینه چه جوریه.یه بشقاب شد دو بشقاب!و فهمیدم که لابد مزهی شلهزرد میده که خوشش اومده!
آق شوهره که پسندید،خودمم که خوشم اومد!میمونه همکلاسیهای شکمو که اون هم مهم نیست!چون تا حالا نخوردن میشه اگه مثلن یه چیزیش کم بود براشون خالی بست!..والله!خالی بندی که کیلومتر نداره!
برای اولین بار موفق به پخت شلهزرد شدم!(تو رو خدا میبینین!همچین جو گرفته منو که انگار یک کشف مهم کردم!)
آقا جریان از این قراره که فردا آخرین روز کلاس تئوریمونه و به همین خاطر یه جشن کوچولو داریم.طبق قرار قبلی هر کی هر چی دلش میخواد میتونه با خودش ببره و همه با هم میشنیم دور هم و یه یکی دو ساعتی مشغول لمبوندن میشیم!
من هم خیر سرم نه که خیلی آشپزم!! از یک هفته پیش دارم فکر میکنم چی ببرم چی نبرم! اولش خواستم سالاد الویه ببرم دیدم یه خانوم روس تو کلاسمونه و اون میخواد بیاره.خلاصه آب پاکی ریخت رو دست ما و تموم نقشههای منو به باد داد!(حالا بگو مگه چه نقشهای داشتی!)
دیدم که پلو خورشت رو نمیشه برد!چلپ چلوپ توی مترو و اتوبوس من یه قابلمه بگیرم دستم که چی!...کتلت و کوکو و این جور چیزهای منم که تعریفی ندارن!(نمیدونم چرا همیشهی خدا کتلتهای من وا میرن!)...خلاصه رفتم تو سایتها و شروع کردم به سرچ کردن و چشمم به جمال مبارک شلهزرد روشن شد و ما هم کلی کیفور شدیم!
شروع کردم به درست کردنش و خوشبختانه با هیچ مشکلی بر نخوردم.درست که شد یه بشقاب دادم آق شوهره که مثلن مزه کنه و ببینه چه جوریه.یه بشقاب شد دو بشقاب!و فهمیدم که لابد مزهی شلهزرد میده که خوشش اومده!
آق شوهره که پسندید،خودمم که خوشم اومد!میمونه همکلاسیهای شکمو که اون هم مهم نیست!چون تا حالا نخوردن میشه اگه مثلن یه چیزیش کم بود براشون خالی بست!..والله!خالی بندی که کیلومتر نداره!
Monday, August 15, 2005
دو خواهش
یه دو تا درخواست کوچولو (البته از نظر خودم!) دارم که سر جدتون هر کی میتونه منو راهنمائی بکنه.
اول اینکه طرز تهیه پولکی رو میخوام.برای یه نفر که ویار شدید داره!(البته دور از جون آق شوهره!!!)..به جان خودم هر کی دستورش رو بده مستقیم و بدونِ چون و چرا و سوال و جواب و ترس از انکیر و منکر وارد بهشت میشه!چون جان یک نفر رو از هلاک شدن برای پولکی،آن هم از نوع اصفهانیاش،نجات خواهد داد!
بعدشم اگه کسی کتابی رو میشناسه که در مورد دکوراسیون خونه باشه،چه فارسی و چه انگلیسی،اگه بهم معرفی کنین،ممنون میشم.لازم به ذکر است راهنما کنندهی این کتاب هم به بهشت خواهد رفت!!
پس بشتابید که دو در از درهای بهشت را برای شما باز کردم باشد که موجب شادی و مسرت حوریان و قلمان بهشت نیز قرار بگیرد!
اول اینکه طرز تهیه پولکی رو میخوام.برای یه نفر که ویار شدید داره!(البته دور از جون آق شوهره!!!)..به جان خودم هر کی دستورش رو بده مستقیم و بدونِ چون و چرا و سوال و جواب و ترس از انکیر و منکر وارد بهشت میشه!چون جان یک نفر رو از هلاک شدن برای پولکی،آن هم از نوع اصفهانیاش،نجات خواهد داد!
بعدشم اگه کسی کتابی رو میشناسه که در مورد دکوراسیون خونه باشه،چه فارسی و چه انگلیسی،اگه بهم معرفی کنین،ممنون میشم.لازم به ذکر است راهنما کنندهی این کتاب هم به بهشت خواهد رفت!!
پس بشتابید که دو در از درهای بهشت را برای شما باز کردم باشد که موجب شادی و مسرت حوریان و قلمان بهشت نیز قرار بگیرد!
Friday, August 12, 2005
گردش سیاحتی،زیارتی!
امروز از طریق مدرسه،با بر و بچ(قابل توجه مامان نیلو برای استفاده از فرهنگ لمپنزيسم!)رفتیم به شهر شهید پرور هاسلت که در شرق بلژیک واقع است.البته رفته بودیم برای گردش و خرید و دیدار از موزهی مُد اونجا.بماند با دیدن ایستگاه قطار و اتوبوسهاش اشک!در چشمانم حلقه بست!(الکی)...آخه ۴-۳ سال پیش اونجا زندگی میکردیم و من از اون موقع تا حالا برنگشته بودم!!
فکر کنم ۱۵ نفری بودیم و هر کی میدیدمون با تعجب به این لشکر فلک زده نگاه میکرد!...از ایستگاه قطار تا موزه یه ۱۰ دقیقهای راه بود و پیاده رفتیم.
موزهاش موزهی بدی نبود.من که خیلی خوشم اومد.توی این موزه لباسهای بین سالهای ۱۸۱۴ تا ۱۹۷۰ رو به معرض نمایش گذاشتن...دقیقن همون لباسهایی که تو فیلمهای قدیمی میدیدم.من نمیدونم چه جوری اون موقع این لباسها رو میپوشیدن!بیشترشون به سبک لباس عروس هستن. از اونا که دورتا دورش رو یه حلقهی فلزی گذاشتن.
توی این عکس از لباس سمت راست برای زمستان و از لباس سمت چپ برای تابستان استفاده میکردن!
این سبزه اینقدر خوشگل و خوشرنگ بود که من دلم میخواست پروِش کنم اما نشد!
اینم خیلی خوشگله.با همون میلههای فلزی!
اینم یه دوچرخه که خدا میدونه از استخونهای صاحبش چیزی مونده یا نه!
این یکی به نظرم از همه خوشگل تر و خوشرنگتره.سمت چپیاش لباس تابستونی و راستیاش هم یه لباس مردونهست.
اون وسطیه بعد از قهوهای رنگه خیلی به لباسهای کُردی شباهت داشت.بخصوص اینکه جلیقه هم داشت ولی الان مشخص نیست.
پدر و مادر من همهی لباسهای قبل از انقلابشون رو دارن!همهشون نو و مرتب توی چند تا چمدون بزرگه.مثلن شلوارهای جین و پاچه گشادی که پدرم داشته و کفشهای پاشنه بلند و لباسهایی که مادرم داشته.و خیلی چیزهای دیگه.فکر کنم اگه یه روزی اونا رو تو موزه بذارم حسابی کاسب بشم!
فکر کنم ۱۵ نفری بودیم و هر کی میدیدمون با تعجب به این لشکر فلک زده نگاه میکرد!...از ایستگاه قطار تا موزه یه ۱۰ دقیقهای راه بود و پیاده رفتیم.
موزهاش موزهی بدی نبود.من که خیلی خوشم اومد.توی این موزه لباسهای بین سالهای ۱۸۱۴ تا ۱۹۷۰ رو به معرض نمایش گذاشتن...دقیقن همون لباسهایی که تو فیلمهای قدیمی میدیدم.من نمیدونم چه جوری اون موقع این لباسها رو میپوشیدن!بیشترشون به سبک لباس عروس هستن. از اونا که دورتا دورش رو یه حلقهی فلزی گذاشتن.
توی این عکس از لباس سمت راست برای زمستان و از لباس سمت چپ برای تابستان استفاده میکردن!
این سبزه اینقدر خوشگل و خوشرنگ بود که من دلم میخواست پروِش کنم اما نشد!
اینم خیلی خوشگله.با همون میلههای فلزی!
اینم یه دوچرخه که خدا میدونه از استخونهای صاحبش چیزی مونده یا نه!
این یکی به نظرم از همه خوشگل تر و خوشرنگتره.سمت چپیاش لباس تابستونی و راستیاش هم یه لباس مردونهست.
اون وسطیه بعد از قهوهای رنگه خیلی به لباسهای کُردی شباهت داشت.بخصوص اینکه جلیقه هم داشت ولی الان مشخص نیست.
پدر و مادر من همهی لباسهای قبل از انقلابشون رو دارن!همهشون نو و مرتب توی چند تا چمدون بزرگه.مثلن شلوارهای جین و پاچه گشادی که پدرم داشته و کفشهای پاشنه بلند و لباسهایی که مادرم داشته.و خیلی چیزهای دیگه.فکر کنم اگه یه روزی اونا رو تو موزه بذارم حسابی کاسب بشم!
Thursday, August 11, 2005
دشمنی دوماد و مادرزن
دشمنی عروس و مادرشوهر از قدیم الایام بین ایرانیها مرسوم بوده.یا بهتره بگم بر میگرده به زمانهای قدیم.گرچه توی این سالهای اخیر به واسطهی دور بودن و دور از هم زندگی کردنِ عروس با مادرشوهر این دشمنیها کمتر شده(نمیگم به صفر رسیده!)،اما این عادت(نمیدونم اسمش رو عادت بذارم یا چی) به هر حال،در بین ما جا افتاده و خیلی وقتها به عنوان شوخی هم شده مطرحش میکنیم.اما چیزی که تا الان برای من مشخص نشده،دشمنی دوماد و مادرزنه!...مثلن دشمنی عروس و مادرشوهر مشخصه.قدیما عروسها مجبور بودن با مادرشوهرهاشون زندگی کنن و میشه گفت دشمنیها از اونجا اومده که مادرشوهر با دخالتهای بیجا و بعضن هم بجاش،هی زیرآب عروس رو پیش پسره میزنه و خلاصه بعد دعوا و تو سر کلهی هم زدن و موهای همدیگه رو کشیدن و یک قشقرکی به پا میکردن و هر روز این کار و زندگیشون بوده! تا اینکه این دشمنی رو متداوم و صد البته مستحکمتر بکنن!
اما دوماد و مادرزن چرا باید با هم دشمن باشن!بیچاره مادرزن بد کرده دختر عزیز و نازنینش رو دو دستی تقدیم آقا!کرده،اونوقت یه چیزی هم بدهکار میشه؟!!..این یه جورائی برای من نامفهومه!
مثلن دشمنی باجناقها رو هم داریم که اونم کاملن مشخصه.و خب باجناق بزرگتر همیشه از باجناقهای کوچکتر بدش میاد و بالعکس.البته این که میگن نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار به خاطر همینه.باجناق نو که میاد،بزرگتره برای مادرزن کهنه میشه و همین باعث حسادت و دشمنی بین باجناقها میشه!
چند روز پیش یه گزارشی رو از تلویزیون دیدم که گزارشگره میرفت از مردم میپرسید به چی حساسیت دارن.بعضیها به خوراکیها حساسیت داشتن و بعضی هم به باجناق و بعضیها هم به مادرشوهر و مادرزن!..بعد از اون برام سوال شد که مادرزن و دوماد چرا باید به هم حساسیت داشته باشن و یا بهتر بگم دشمن باشن؟!
جالب اینجاست این دشمنیها رو من تا به حال بین هیچ ملیت دیگهای ندیدم و فکر کنم فقط مخصوص ما ایرانیها باشه.
از این دشمنیها که بگذریم،خیلی از مادرشوهرها و مادرزنها توی دنیا نمونهاند.خیلی وقتها برای عروسشون مثل دوست و مادر میمونن تا مادرشوهر.اینقدر مهربوناند که بعضی وقتها آدم کم میاره پیششون.خدا نسیب همه کنه از این مادرشوهر و مادرزنهای خوب.(من البته نسیبم شده.)
پینوشت:میگن این دستمال توالت رو یه عروس شاکی برای مادرشوهرش اختراع کرده!!!!!
اما دوماد و مادرزن چرا باید با هم دشمن باشن!بیچاره مادرزن بد کرده دختر عزیز و نازنینش رو دو دستی تقدیم آقا!کرده،اونوقت یه چیزی هم بدهکار میشه؟!!..این یه جورائی برای من نامفهومه!
مثلن دشمنی باجناقها رو هم داریم که اونم کاملن مشخصه.و خب باجناق بزرگتر همیشه از باجناقهای کوچکتر بدش میاد و بالعکس.البته این که میگن نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار به خاطر همینه.باجناق نو که میاد،بزرگتره برای مادرزن کهنه میشه و همین باعث حسادت و دشمنی بین باجناقها میشه!
چند روز پیش یه گزارشی رو از تلویزیون دیدم که گزارشگره میرفت از مردم میپرسید به چی حساسیت دارن.بعضیها به خوراکیها حساسیت داشتن و بعضی هم به باجناق و بعضیها هم به مادرشوهر و مادرزن!..بعد از اون برام سوال شد که مادرزن و دوماد چرا باید به هم حساسیت داشته باشن و یا بهتر بگم دشمن باشن؟!
جالب اینجاست این دشمنیها رو من تا به حال بین هیچ ملیت دیگهای ندیدم و فکر کنم فقط مخصوص ما ایرانیها باشه.
از این دشمنیها که بگذریم،خیلی از مادرشوهرها و مادرزنها توی دنیا نمونهاند.خیلی وقتها برای عروسشون مثل دوست و مادر میمونن تا مادرشوهر.اینقدر مهربوناند که بعضی وقتها آدم کم میاره پیششون.خدا نسیب همه کنه از این مادرشوهر و مادرزنهای خوب.(من البته نسیبم شده.)
پینوشت:میگن این دستمال توالت رو یه عروس شاکی برای مادرشوهرش اختراع کرده!!!!!
Tuesday, August 09, 2005
تعطیلی مُفتی و دردسرهایش
دیروز صبح که بعد از اینکه از مدرسه بهم زنگ زدن و گفتن معلمت برای یک هفته مریضه و صد البته شما هم یک هفته تعطیل خواهید بود،از خوشحالی دو متر پریدم هوا !!!..آق شوهره میگه خاک بر سر دانشآموزی که از مریضی معلمش خوشحال بشه!!!
خوب اینم حرفیه.ولی من برای دو روز تعطیلی خوشحال شدم نه از مریضی معلمم.حالا انگار خودش هیچ وقت از این کارا نکرده! آقا،شما باشین خوشحال نمیشین؟
خلاصه،ما هم تصمیم گرفتیم در این چند روز تعطیلی یه سر و سامونی به وضعیت گواهینامهمون بدیم که مدتی بود آن را به تعلق انداخته بودیم!!(هی داغ دلم تازه شد) البته این تصمیم رو ما نگرفتیم،بلکه برامون گرفتن!!!
(اصولن ما از هر نوع تصمیم و آییننامهای خوشمان میاید! آییننامه کدبانوگری،آییننامه پوشش اسلامی،و حالا هم آییننامه راهنمائی و رانندگی!)
القصه،روزها میشینم پای کامی جون(کامپیوتر رو میگم بابا) و یکی تو سر خودم میزنم و یکی هم تو سر این سیدی که خریدم و مثلن دارم تمرین میکنم!..بعد از یه شونصد باری تصادف و ترمز و اشتباهات مکرر و تشخیصهای غلط خسته میشم و بعد کلی احساس نا امیدی و پوچی بهم دست میده!!بعد میرم کتاب راهنمائی و رانندگی رو میارم و شروع میکنم به حفظ کردن تابلوهای راهنمائی و رانندگی! اینقدر تکرار میکنم تا شبها تو خواب هم با خودم حرف میزنم:شیب خطرناک!جاده باریک میشود!،محل عبور اطفال،عبور کامیون و اتوبوس،و ...
تو گویی من برای راننده شدن ساخته نشدم و این آرزو را به گور خواهم برد!!
پینوشت:مثلن صبح که آق شوهره رفته،هزار بار سفارش کرده نری وبلاگ نویسی ها!میشینی مثل بچه آدم تمرینتو میکنی تا شب ازت امتحان بگیرم!!...خب البته منم به خاطر قولی که دادم حرفهامو MP3 کردم D:
خوب اینم حرفیه.ولی من برای دو روز تعطیلی خوشحال شدم نه از مریضی معلمم.حالا انگار خودش هیچ وقت از این کارا نکرده! آقا،شما باشین خوشحال نمیشین؟
خلاصه،ما هم تصمیم گرفتیم در این چند روز تعطیلی یه سر و سامونی به وضعیت گواهینامهمون بدیم که مدتی بود آن را به تعلق انداخته بودیم!!(هی داغ دلم تازه شد) البته این تصمیم رو ما نگرفتیم،بلکه برامون گرفتن!!!
(اصولن ما از هر نوع تصمیم و آییننامهای خوشمان میاید! آییننامه کدبانوگری،آییننامه پوشش اسلامی،و حالا هم آییننامه راهنمائی و رانندگی!)
القصه،روزها میشینم پای کامی جون(کامپیوتر رو میگم بابا) و یکی تو سر خودم میزنم و یکی هم تو سر این سیدی که خریدم و مثلن دارم تمرین میکنم!..بعد از یه شونصد باری تصادف و ترمز و اشتباهات مکرر و تشخیصهای غلط خسته میشم و بعد کلی احساس نا امیدی و پوچی بهم دست میده!!بعد میرم کتاب راهنمائی و رانندگی رو میارم و شروع میکنم به حفظ کردن تابلوهای راهنمائی و رانندگی! اینقدر تکرار میکنم تا شبها تو خواب هم با خودم حرف میزنم:شیب خطرناک!جاده باریک میشود!،محل عبور اطفال،عبور کامیون و اتوبوس،و ...
تو گویی من برای راننده شدن ساخته نشدم و این آرزو را به گور خواهم برد!!
پینوشت:مثلن صبح که آق شوهره رفته،هزار بار سفارش کرده نری وبلاگ نویسی ها!میشینی مثل بچه آدم تمرینتو میکنی تا شب ازت امتحان بگیرم!!...خب البته منم به خاطر قولی که دادم حرفهامو MP3 کردم D:
Monday, August 08, 2005
آییننامه پوشش اسلامی
پیشنوشت:آقا،ما که کلهمون بوی قرمهسبزی گرفته حسابی،گفتیم یه گیری هم به رئیس جمهور عزیز و جدیدمان بدیم که دیگه تکمیلش کنیم.یعنی ما به ایشون گیر نمیدیم،ایشون به ما گیر میدن!دیروز این آییننامهای رو که برای پوشش خواهران و برادران نوشته بود،قبل از هر کسی برای من فرستادن تا در وبلاگ پر طرفدار!!و پر بینندهمان!!!بنویسیم و با اینکار خواهران و برادران را به راه راست هدایت بکنیم.
آییننامه پوشش خواهران
الف:سر کردن چادری(چادری کنایه از چادرهای زنان افغانستان میباشد) برای ضعیفهها امریست الزامی.اعم از دختر ۹ ساله تا پیرزن دم مرگ.در صورت امکان پارچهی آن چند متری بلندتر باشد تا به هنگام راه رفتن روی زمین کشیده شود.با این کار هم ارزشهای اسلامی را حفظ کرده،و هم کمکی به برادران عزیزمان در شهرداری کردهاید.
ب:استفاده از مانتوهای زخیم در زیر چادری الزامیست.مانتو باید به نحوی باشد تا هرگونه قلمبهگی،ببخشید!برجستگی چه از جلو و چه از عقب را بپوشاند.اگر خواستید میتوانید اندازه آن را چند سانت،تاکید میکنم فقط چند سانت کوتاه تر از چادریتان بکنید.در غیر این صورت اسلام به خطر خواهد افتاد.
پ:استفاده از روسریهای رنگ و وارنگ و کوتاه اکیدن ممنوع میباشد.روسری ترجیحن به رنگ سیاه و پارچهی آن به ضخامت ۵ سانت باشد.روسری را تا بالای ابرویتان از بالا،و تا روی ل..(رویمان نمیشود اسم لب را بیاوریم!) بپوشانید.حتی یک تار از موی شما نباید بیرون بماند،مبادا باعث خروج برادارن از راه راست شود.
ت:استفاده از دستکش و جورابهای کلفت حتی در تابستان.(برای اینکار به تعدادی مادربزرگ نیازمندیم جهت بافتن جوراب و دستکشهای کاموایی کلفت.) اینکار هم به اقتصاد مملکت کمک خواهد کرد و هم خواهرانمان از پوشش لازم برخودار خواهند شد.
ث:استفاده از هرگونه کفش باز،اعم از دمپایی و سندل و کفشهای تابستانی ممنوع میباشد و با تولید کنندگان این نوع کفشها برخورد قانونی خواهد شد.خواهران عزیزمان میتوانند از چکمههای بلند و زخیم استفاده کنند.
تبصرهها:
۱-تولید و استفاده هر گونه لوازم آرایشی اعم از ماتیک و رُژ ناخن و لاک چشم و ابرو و (من سر از این اسامی غربی در نمیاورم!) عطر و ادکلن و...اکیدن ممنوع میباشد و متخلفین مجازات خواهند شد.
خواهران عزیز میتوانند با الگو گرفتن از ائمه اطهار از سرمه و حنا استفاده بکنند.لازم به ذکر است استفاده از عطرهای شاهعبدالعظیم بلامانع میباشد.
۲-استفاده از چادر نماز و جورابهای کلفت و دامن بلند در خانه الزامی میباشد.رعایت نکردن این موارد باعث به خطر افتادن اسلام میشود.
پینوشت:آییننامه پوشش آقایون،ببخشید برادران هم به دستمان رسیده که آن را هم بعدن اعلام خواهیم کرد.
آییننامه پوشش خواهران
الف:سر کردن چادری(چادری کنایه از چادرهای زنان افغانستان میباشد) برای ضعیفهها امریست الزامی.اعم از دختر ۹ ساله تا پیرزن دم مرگ.در صورت امکان پارچهی آن چند متری بلندتر باشد تا به هنگام راه رفتن روی زمین کشیده شود.با این کار هم ارزشهای اسلامی را حفظ کرده،و هم کمکی به برادران عزیزمان در شهرداری کردهاید.
ب:استفاده از مانتوهای زخیم در زیر چادری الزامیست.مانتو باید به نحوی باشد تا هرگونه قلمبهگی،ببخشید!برجستگی چه از جلو و چه از عقب را بپوشاند.اگر خواستید میتوانید اندازه آن را چند سانت،تاکید میکنم فقط چند سانت کوتاه تر از چادریتان بکنید.در غیر این صورت اسلام به خطر خواهد افتاد.
پ:استفاده از روسریهای رنگ و وارنگ و کوتاه اکیدن ممنوع میباشد.روسری ترجیحن به رنگ سیاه و پارچهی آن به ضخامت ۵ سانت باشد.روسری را تا بالای ابرویتان از بالا،و تا روی ل..(رویمان نمیشود اسم لب را بیاوریم!) بپوشانید.حتی یک تار از موی شما نباید بیرون بماند،مبادا باعث خروج برادارن از راه راست شود.
ت:استفاده از دستکش و جورابهای کلفت حتی در تابستان.(برای اینکار به تعدادی مادربزرگ نیازمندیم جهت بافتن جوراب و دستکشهای کاموایی کلفت.) اینکار هم به اقتصاد مملکت کمک خواهد کرد و هم خواهرانمان از پوشش لازم برخودار خواهند شد.
ث:استفاده از هرگونه کفش باز،اعم از دمپایی و سندل و کفشهای تابستانی ممنوع میباشد و با تولید کنندگان این نوع کفشها برخورد قانونی خواهد شد.خواهران عزیزمان میتوانند از چکمههای بلند و زخیم استفاده کنند.
تبصرهها:
۱-تولید و استفاده هر گونه لوازم آرایشی اعم از ماتیک و رُژ ناخن و لاک چشم و ابرو و (من سر از این اسامی غربی در نمیاورم!) عطر و ادکلن و...اکیدن ممنوع میباشد و متخلفین مجازات خواهند شد.
خواهران عزیز میتوانند با الگو گرفتن از ائمه اطهار از سرمه و حنا استفاده بکنند.لازم به ذکر است استفاده از عطرهای شاهعبدالعظیم بلامانع میباشد.
۲-استفاده از چادر نماز و جورابهای کلفت و دامن بلند در خانه الزامی میباشد.رعایت نکردن این موارد باعث به خطر افتادن اسلام میشود.
پینوشت:آییننامه پوشش آقایون،ببخشید برادران هم به دستمان رسیده که آن را هم بعدن اعلام خواهیم کرد.
Sunday, August 07, 2005
کردستان در اعتصاب
Friday, August 05, 2005
یه خورده وراجی
چند روزیه که به شدت گرفتارم.باورتون میشه حتی وقت نداشتم که غذای گرم درست کنم!!همش غذاهای سرد و آماده!..یه عالمه کارهای عقب افتاده به اضافه کلاس و امتحان و کار و بدبختیهای دیگه! خب با انجام دادن اینها مگه حالی هم برای آشپزی کردن میمونه!؟...والله همین الانشم کم مونده که از کمبود خواب با سر برم تو مانیتور! اما خب چیکار کنیم که خراب رفاقتیم و اومدیم یه چند خطی بنویسیم اینجا!!(حالا شما بگین رفاقت چه ربطی به وبلاگ نوشتن داره؟!)..و در جواب داخل پرانتز باید بگم که ما برای شما داریم وبلاگ مینویسیم!برای ننه بابامون که نمینویسیم!!!
اول بگم که از طریق همین وبلاگم با یه دوست خیلی خوب آشنا شدم.(دلتون بسوزه !)چند روز پیش با هم قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم.(با خودم گفتم این قرار وبلاگی که میگن همینه؟!!)خلاصه یه یک ساعتی با هم بودیم و برای فردا هم قرار داریم که بریم ددر و صد البته منم کلی کیفور شدم.راستی شهره جون خیلی گلی.
دیگه اینکه از سیاست و اخبار و اینا بی خبرم.فقط یه خبری که شنیدم اینکه قاضی گنجی ترور شده!راستش با هر گونه ترور و کُشت و کُشتاری مخالفم و شدیدن این حرکتهای احمقانه رو محکوم میکنم!(حالا کی از من نظر خواست!)...ولی خب این قضیه هم مثل خیلی چیزهای دیگه مشکوک به نظر میاد!
خبرهای بدی هم از کردستان و از شهرهای کُرد نشین به گوش میرسه!واقعن اینا چی میخوان از جون مردم؟
یکی از همشهریهای عزیز در این مورد مطلبی رو نوشته.
امید نوشته:به خداوند سوگند که مهاباد و سقز و بانه و سنندج درون مرزهای رسمی و جغرافیای این کشور قرار دارند و مردمانشان هم با خالص ترین و بکرترین درجه از آریایی بودن تابعیت ایرانیشان بسیار محکمتر و پر سابقه تر بسیاری از اقوام بومی و مهاجر در این کشور است.
منم از پدر و مادری کُرد زاده شدم.کُردِ ایرانی.با هرگونه سرکوب کردن و شکنجه و آزار و اذیتی مخالفم همانطور که با هر گونه تجزیه طلبی مخالف هستم.این حق رو برای همهی قومهای ایرانی اعم از ترک و لر و بختیاری و عرب و فارس و...میخوام.همهی این قومها و این نامها تا وقتی معنی دارن که جز خاک ایران باشن.من کُرد ایرانیم همانطور که تو ترک ایرانی هستی.او لر است،او عرب و بختیاری است و همهی ما با هم ایرانی هستیم.
اگه برای قومهای ایرانی و حق و حقوقشان ارزش قائلید لطفن با گذاشتن این لوگو در وبلاگهاتون حمایت خودتون رو اعلام کنید.

اول بگم که از طریق همین وبلاگم با یه دوست خیلی خوب آشنا شدم.(دلتون بسوزه !)چند روز پیش با هم قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم.(با خودم گفتم این قرار وبلاگی که میگن همینه؟!!)خلاصه یه یک ساعتی با هم بودیم و برای فردا هم قرار داریم که بریم ددر و صد البته منم کلی کیفور شدم.راستی شهره جون خیلی گلی.
دیگه اینکه از سیاست و اخبار و اینا بی خبرم.فقط یه خبری که شنیدم اینکه قاضی گنجی ترور شده!راستش با هر گونه ترور و کُشت و کُشتاری مخالفم و شدیدن این حرکتهای احمقانه رو محکوم میکنم!(حالا کی از من نظر خواست!)...ولی خب این قضیه هم مثل خیلی چیزهای دیگه مشکوک به نظر میاد!
خبرهای بدی هم از کردستان و از شهرهای کُرد نشین به گوش میرسه!واقعن اینا چی میخوان از جون مردم؟
یکی از همشهریهای عزیز در این مورد مطلبی رو نوشته.
امید نوشته:به خداوند سوگند که مهاباد و سقز و بانه و سنندج درون مرزهای رسمی و جغرافیای این کشور قرار دارند و مردمانشان هم با خالص ترین و بکرترین درجه از آریایی بودن تابعیت ایرانیشان بسیار محکمتر و پر سابقه تر بسیاری از اقوام بومی و مهاجر در این کشور است.
منم از پدر و مادری کُرد زاده شدم.کُردِ ایرانی.با هرگونه سرکوب کردن و شکنجه و آزار و اذیتی مخالفم همانطور که با هر گونه تجزیه طلبی مخالف هستم.این حق رو برای همهی قومهای ایرانی اعم از ترک و لر و بختیاری و عرب و فارس و...میخوام.همهی این قومها و این نامها تا وقتی معنی دارن که جز خاک ایران باشن.من کُرد ایرانیم همانطور که تو ترک ایرانی هستی.او لر است،او عرب و بختیاری است و همهی ما با هم ایرانی هستیم.
اگه برای قومهای ایرانی و حق و حقوقشان ارزش قائلید لطفن با گذاشتن این لوگو در وبلاگهاتون حمایت خودتون رو اعلام کنید.

Wednesday, August 03, 2005
حوش چَکال آقای رئیس جمهور!!
من با رئیس جمهوری که سلاماش نکردم،مُسَلمن خداحافظی هم نخواهم کرد...
فقط دلم میخواد یه چیزی تو مایههای Hos çakal* آقای رئیس جمهور بهش بگم!!!
*Hos çakal(حوش چَکال) در زبان ترکی یعنی خوش بگذرد.اما بیشتر برای کنایه زدن استفاده میشه.
فقط دلم میخواد یه چیزی تو مایههای Hos çakal* آقای رئیس جمهور بهش بگم!!!
*Hos çakal(حوش چَکال) در زبان ترکی یعنی خوش بگذرد.اما بیشتر برای کنایه زدن استفاده میشه.
Subscribe to:
Posts (Atom)
