Tuesday, May 31, 2005

تجربه​های جدید

مي​دونین؛اصلن برام مهم نیست کاری رو دارم انجام مي​دم که شاید هیچ وقت در طول عمرم بهش فکر نکرده بودم،ازش هیچ شناختی نداشتم، و تجربه​اش و علاقه​ بهش رو نداشتم.مهم اینه که من برای اولین بار در طول عمرِ بیست و چند ساله​ام دارم روی پای خودم می​ایستم!و این یعنی خودِ زندگی.یعنی قدر لحظات زندگی رو دونستن.یعنی کسب تجربه​های جدید.یعنی بزرگ شدن و رشد کردن.

از حالا دارم برای اولین حقوقم نقشه مي​چینم!بعضی وقتها می​بخشمش و دوباره پسش مي​گیرم!گاهی هم پس​اندازش مي​کنم برای ادامه تحصیلم!و باز هم پشیمان مي​شم و باهاش برای همه کادو مي​خرم!اما خب،هنوز که نه به داره،نه به باره!بلاخره یه فکری به حالش مي​کنم.
به نظر میاد از انتخابی که کردم پشیمون نشم.شاید هم این شغل رو برای یک سال ادامه دادم!هنوز هیچی نمی​دونم.
اما نه،یه چیز رو می​دونم!این​که ژامبون مرغی که اونجا می​خورم بیشتر از چلو کباب گرمیِ که توی خونه می​خورم بهم مزه می​ده.این​که شبها از فرت خستگی چنان راحت خوابم می​بره که گویی ماه​ها بی​خوابی کشیده​ام!این​که استقلالي رو که بدست آوردم حاضر نیستم با هیچ​چیز عوضش کنم.



پی​نوشت:خیلی از دوستان اعتراض کردن چرا به عکس عروسی علی دایی لینک دادم!خیلی جدی بگم که من نسبت به لینکی که دادم،هیچ احساس گناهی ندارم و نمی​کنم.برای این​که من فکر می​کنم ما تنها مردمی هستیم که از زندگی خصوصی،سن،و...هنرمندان و ورزشکاران​مون بی​خبریم!چه اشکال داره من به عنوان یک طرفدار داریوش اقبالی بدونم همسرش کیه،چند تا بچه داره و چه جور زندگی میکنه؟...چه ایرادی داره ما لحظه​ای از عروسی آقای گُل مملکت​مون رو فقط از روی تصویر و نه بیشتر ببینیم؟مگه هنرمندان ما چی از هنرپیشه​های هالیود زیاد یا کم دارن که نمی​خوان طرفداران​شون از زندگی​شون چیزی بدونن؟!
در ثانی،من فکر می​کنم آخرین نفری بودم که به این عکس لینک دادم!عکسی که به اینترنت اومد،یعنی سراسر دنیا اونو می​بینن.پس بهتره کمی واقع بین باشیم و به همون اندازه که به دیگران حق می​دیم،به همون اندازه هم برای خودمون به عنوان یک طرفدار اهمیت قائل باشیم!


پی​نوشت ۲:دوستان و عزیزانی که گویا به تازگی مهمون این کلبه​ی حقیرانه شدن و می​پرسن من کیم و از کجام،برای اینکه هم کار من راحت بشه و هم خودشون به جوابشون برسن،بی​زحمت روی لینک "درباره من"در سمت راست یه کلیک بکنن تا با شجره نامه​ی بنده آشنا شوند.

Monday, May 30, 2005

Human Rights




پي​نوشت:من هنوز نفهمیدم که گنجی مرخصی رو پذیرفته یا نه!همسرش که اینجا تکذیب کرده.ولی اینجا یه چیز دیگه نوشته!من که سر در نمیارم،شما مي​دونین چه خبره؟

Saturday, May 28, 2005

شلم شوربا!

۱.برین کنار،برین کنار که اینجا بدجوری به ویروس آلوده​ست!البته حواسم هست که وقتی سرفه کردم جلوی دهنم رو بگیرم!ولی خب این ویروسه خیلی پرروه،یه​هو دیدین از شما هم خوشش آمد!
۲.امروز از کت و کول افتادم.هم از کت و کول و هم از جیب!..با آق شوهره رفته بودیم بیرون و با اجازه شما هیچ مغازه​​ای رو نرنجوندیم.از اون طرف برگشتیم فقط کیسه و نایلونی بود که از ما آویزون بود!وقتی هم رسیدیم خونه،تازه متوجه شدیم که چه بر سرِ یوروهای نازنینمان آوردیم!...والله هر چی هم نگاه کردیم دیدیم همچین چیزای با ارزشی و ماندنی رو نخریدیم.ولی همون یه مشت خرت و پرت بیشتر از ۳۰۰ یورو خرجشون شد.ای امت اروپا نشین،یوروهای شما هم اینقدر بی برکته؟؟
۳.امشب جای شما خالی کباب زدیدم تو رگ!یه بالکن فسقلی و یه منقل دو نفره داریم که گاه​​ گداری از صدقه سریشان به شکممان یه حالی مي​دیم!کبابمون هم از اون دنده کباب​های طاق​بستان بود.نمي​دونم شماها ازشون خوردین یا نه،ولی اگه نخوردین نصف عمرتون بر باد رفته.به همین سادگی!پس اگه آب دست​تونه بذارین زمین و یک راست برین طاق​بستان کرمانشاه و یه سیخ دنده کباب مخصوص بزنید تو رگ.پنج-شیش سال پیش سیخی دو هزار تومن بود،راستش الان رو نمي​دونم.اما هر سیخش سه نفر رو راحت سیر مي​کنه!هی یادش بخیر،ما که فعلن اینجا خودمون رو گول مي​زنیم و به خیال خودمون دنده کباب طاق​بستان رو درست مي​کنیم!غافل از این​که نه شکل و شمایل اون رو داره ،و نه حتی طعم و مزه​ش رو!
۴.از روزای یکشنبه بدم میاد.روز پاک کردن و شستن و رُفتنِ گندهایی که در طول هفته به خونه می​زنیم!کسی حاضره بیاد کمک؟
۵.یه نوع ترشی اختراع کردم که اگه بخورین انگشت که سهل​ه مُچ و آرنج و بازو و تا به سرشونه​هاتون رو باهاش مي​خورین!علاقه​مندان به یادگیری مي​تونن با من تماس بگیرن تا طرز تهیه خدمت​شون ارسال بشه.
۶.یبینم جریان این تي​شرت​های Fuck You Iran چیه؟!!!...چشم آقایون روشن!
۷.خداوکیلی این دیگه آخرشه!آی بشتابید که علمای عزیز منتظر رفع هرگونه شبهات دینیِ شما هستن!
۸.عجب مارمولکیه این معین!این​که از همون اول می​خواست بیاد چرا دیگه اینقدر ننه من غریبم درآورد و این​همه ناز کرد؟!
۹.بفرمایین نان برنجی...
۱۰.علی دایی عجب تیکه​ای رو تور کرده!
۱۱.کی مي​گه فقط زیتون بلده این سبکی بنویسه؟


پي​نوشت:این پست رو دیشب نوشتم ولی به علت تنبلی نشد پسش کنم.

پي​نوشت ۲:بمباران گوگلی برای کمک به آزادی اکبر گنجی

Friday, May 27, 2005

هذیون!

دیوها هستن که کاراشون برعکسه،منم همینجوریم!توی چله​ی زمستون سرما نمي​خورم،حالا که دیروز و امروز هوا برای اولین باره ۳۰ درجه شده من مریض شدم!از گلو درد گرفته تا مُف و تُف و آبریزش دماغ و چشم و عطسه​های آنچنانی و سرفه و خلاصه هر کوفت و زهرمار دیگه رو من دارم.
ولی عجب هوایی بود امروز!گوش شیطون کر بگی نگی یه ذره پوستمون داغ شد.مردم بدبخت هم از بس ندید بدیدن امروز لنگ و پاچه​هاشون رو انداخته بودن بیرون.یک خر کیفی مي​کنن وقتی یه ذره آفتاب میشه!خب بیچاره​ها تقصیر هم ندارن.
خب یه کمی از کلاسمون براتون خاله​زنکی کنم.
اول اینکه خوشبختانه یا شوربختانه توی کلاسمون یک همجنسگرا داریم!
روز اول همه نشسته بودیم و معلم​مون که یک خانوم خیلی مهربون و خنده​رویی هست،سر صحبت رو باز کرد و گفت برای شروع باید یک معرفی کوتاهی از خودمون بکنیم.توی کلاسمون فقط یه دونه پسر هست،بقیه خانوم هستن.معلمه گفت گرچه خانومها مقدم​ترند اما بذارید از تنها آقای کلاسمون شروع کنیم!ما هم گفتیم باشه و پسره شروع کرد:اسمم یودي​ه،اهل اندونزی​م،یست و هفت سالمه و یک ساله که ازدواج کردم،و بعد سیندی(معلممون) پرسید بچه هم دارین؟...پسره ادامه داد:معلومه که نداریم و نمي​تونیم داشته باشیم!..سیندی در حالی که متعجب شده بود از جوابش،گفت:یادم نبود که گفتی یک ساله ازدواج کردی،ولی حالا چرا مي​گی نمي​تونین بچه دار شین؟
پسره سرش رو انداخت پایین و گفت:آخه من با یک مَرد ازدواج کردم!!..نه اینکه غیر عادی باشه،ولی نمي​دونم چرا همه چشمامون غلمبه شده و بود و داشتیم پسره​ی بدبخت رو با چشمامون قورت مي​دادیم!
عصر،من برگشتم خونه و دارم با آب و تاب برای آق شوهره ماجرا رو تعریف می​کنم:
آق شوهره:خب تعریف کن ببینم کلاستون چند نفره​ست؟
من:اممم ۹ تا خانوم هستیم و یه دونه آقا!
آق شوهره:همونی که گفتی همجنسگراست؟
من:خب آره دیگه
آق شوهره:اون که آقا نیست!نصفش خانومه،نصفش آقا!!پس نمی​شه "آقا"ی کامل بهش گفت.
من:اتفاقن خودشم چپ می​ره راست میاد همش میگه "شوهرم" و مادر شوهرم!!
آق شوهره:عجب!پس از این به بعد هر کی ازت پرسید بگو ۱۰ تا خانومیم!
من: D:



پي​نوشت:چقدر شماها خنگین!!یعنی یکی نبود به این سوال پایین یه جوابی بده؟

Thursday, May 26, 2005

یک سوال خیلی جدی

شما مي​دونین چرا سمت دکمه​ی لباس​های مردانه و زنانه با هم فرق دارن؟
چرا باید لباس​های زنونه دکمه​هاشون سمت چپ باشه و برای مردا سمت راست؟!

پي​نوشت:مثل این​که این فروشنده شدن،بدجوری روی مُخم تاثیر گذاشته!!

Wednesday, May 25, 2005

زنگ تفریح

در راستای این‌‌كه وبلاگم و همچنین کله‌‌ي بنده کمی بوی قرمه‌‌سبزی گرفته بود!،این آهنگ رو برای زنگ‌‌تفریح مي‌‌گذارم بلکه بي‌‌خیال سیاست و این حرف‌‌ها بشیم.

پي‌نوشت:تو رو خدا ببینید من چقدر فداکارم.رفتم جدیدترین آهنگ رو که همین چند شب پیش برنده‌ی بهترین آهنگ اروپا شد،براتون با زحمت پیدا کردم و گذاشتم تا گوش کنید.حیف!حیف که شماها قدر من رو نمي‌دونین!!!

پي‌نوشت ۲:حتمن متوجه شدین که این پست رو گَل و گشاد ننوشتم و دارم مثل آدم فاصله و نیم‌فاصله رو رعایت مي‌کنم!خب خواستم بگم به لطف ادیتور هاله‌ی عزیز دارم این کار رو مي‌کنم.

پي‌نوشت ۳:علت این‌که کمتر به وبلاگ‌هاتون سر مي‌زنم،یا دیر جواب‌تون رو مي‌دم،اینه که مشغول کلاس فروشندگي‌ه شدم.یادم باشه که از ماجراهای اونجا هم براتون بنویسم که شاید براتون جالب باشن.

Tuesday, May 24, 2005

مجاهد یا آخوند؟!

دیشب در پالتالک بحثی در گرفت بین من و یکی از طرفدارانِ مجاهدین.چون ایشون به سوالهای من جوابی ندادن،خواستم اینجا مطرح کنم شاید جوابی بگیرم.

چرا مجاهدین فکر می کنن می تونن حکومتی بهتر از رژیم جمهوری اسلامی برای ایران باشند؟

فرق بین مجاهدین خلق و جمهوری اسلامی در چیه؟و اصولن چه چیزی باعث شده که خودشون رو از آخوند برتر بدونن؟


تروریست نیستن،که هستن.همون بساط حجاب و نماز و دینِ جمهوری اسلامی رو ندارن،که بدترش هم دارن.جوونهای ایرانی رو به کشتن ندادن،که دادن.از رهبرشون بُت نساختن،که ساختن.تا دلشون هم بخواد به مملکت و مردمشون خیانت کردن.به جان شما من هر چی زور می زنم نمی فهمم اینا ویژگی های مثبتی دارن که اینقدر به خودشون امیدوارن و هر روز مریم رو به تهران می برن!!

خیلی دوست دارم جواب یک مجاهد رو بگیرم تا مثلن یک سلطنت طلب که از دید خودش به سوال من جواب بده.

Monday, May 23, 2005

یک فیلم مستند

همون دیشب خواستم به اعتصابم پایان دهم،ولی دیروز رفته بودیم پیک نیک و بس که وسطی و فوتبال بازی کرده بودم،پای میز کامپیوتر شهید شدم.

شدیدن توصیه می کنم این فیلم مستند رو که درباره دستگیری های سیاسی در ایران هستش ،رو ببینید.یه جاش که فیلم در خونه ی امیرعباس فخرآور گرفته شده،فخرآور بر می گرده به مادرش می گه:«مادر اگر هستی اینو فراموش نکن که من راه مبارزه ام رو انتخاب کردم،قدرتمند دارم تو این راه می رم،نه آه می کشی،نه اشک می ریزی،نه این قیافه ی غمگین رو به خودت می گیری،بارها بهت گفتم دوست دارم اون لحظه ای که قراره بند رو بکِشن بالا،اون لحظه با افتخار وایسی و بگی من به پسرم افتخار می کنم.»

و بعد سیل اشکهای مادرش سرازیر میشه...بیچاره مادر فخرآور،بیچاره مادر باطبی و محمدی ها و سمیعی نژاد و...
بهای آزادی چه سنگین است!
خلاصه که خودتون باید فیلم رو ببینید.
.
.
شنیدم که معین رد صلاحیت شده!.دم شورای نگهبان گرم.آقا من شخصن اگه جنتی رو ببینم یه ماچ گنده از اون لپهای ریشوش می کنم.
راستی کی بود می خواست میون بد و بدتر،بد رو انتخاب کنه؟..بفرمایید،تو رو خدا خجالت نکشید،کروبی که هست.اونم همچین بدتر نیست!به بهانه ی اون هم می تونین برین پای صندوقهای رای!!

Sunday, May 22, 2005

اعتصاب وبلاگی


اين وب لاگ به نشانه ی همبستگی با زندانیان اهل قلم و حمایت از اکبر گنجی - که اکنون در اعتصاب غذا به سر می برد - و مجتبی سميع نژاد و تحصن روزنامه نگاران در مقابل ساختمان مجلس، و نیز در اعتراض به رفتار وقيحانه ی نمایندگان رهبری با خبرنگاران، امروز یکشنبه به صورت سفید منتشر می شود.

Friday, May 20, 2005

شیرینی قبولی!

پاک یادم رفته بود که بهتون بگم بلاخره برای فروشندگی قبول شدم.از سه شنبه باید شروع کنم.از ساعت 9 صبح تا 5 بعدازظهر.البته اول یک دوره ی کوتاه آموزشی باید ببینم و بعد رسمن استخدام میشم.
خلاصه که اومدم بهتون شیرینی بدم!به قول صمد هیشکی نمی تونه مثل مو قبول بشه!
خب بریم سرِ شیرینی ها.اول می رین این تخم مرغ ها رو یکی یکی جمع می کنین.بله؟..خب آره.مگه قرار بود شیرینی یه فروشنده که قراره از صبح تخم مرغ بار کنه و خالی کنه،چی باشه!همینه که هست.(حالا شایدم توی یه فروشگاه لباس استخدام شدم!)
بعدشم اگه مثل من فضولیتون گل کرده و می خواین بدونین دنیا دست کیه،یه سر به اینجا بزنین.
و بلاخره اگه دوست دارین یه آدم زیبا چهره،با چشمهایی بی نظیر و موهایی پریشون ببینید،حتمن اینجا رو بکلیکید یا همان کلیک کنید!!

توضیح:بنده مسئول غش کردنِ شما بعد از کلیک کردن روی این لینک آخر نیستم!

Thursday, May 19, 2005

چگونه فارسی بنویسیم؟

فکر کنم از بیشترین موضوعاتی که اخیرن در بلاگهای ایرانی بهش اشاره شده،همین طریقه ی فارسی نویسی باشه.موضوعی که خیلی وقته فکر من رو هم به خودش درگیر کرده بود.
اول خوابگرد عزیز شروع کردن و غلط-نامه رو نوشتن.البته با وجود این هنوز هم خیلی ها فاصله و نیم فاصله رو رعایت نمی کنن.از جمله خودِ من!که البته من عذرم موجه است.چون برنامه ای رو که خوابگرد عزیز معرفی کردن،در ویندوزهای XP جواب نمیده.(اگر برنامه ی دیگه ای برای ویندوز XP هست،لطفن منو راهنمایی کنین.)
و بعد بقیه دوستان هم چیزهایی در این باره نوشتن.
اما در این بین نوشته های دو وبلاگ که اتفاقن هر دو نوشته کاملن تضاد هم هستن،بیشتر توجه من رو جلب کرد.یکی نوشته ی خنگ خدا بود و یکی هم در کتابلاگ خوندم.
خنگ خدا نظرش اینه که خط تازه ای برای فارسی نوشتن تایین کنیم و در واقع فارسی رو به لاتین تبدیل کنیم.باصطلاح همون پینگلیش خودمان.و وبلاگ دوم خودش رو هم به همین طریق می نویسه.
من نمی تونم بگم با نظرش موافقم و یا صددرصد مخالفم.وقتی به این فکر می کنم که اینجا در اتوبوس،قطار یا هرجا،می خوام یک کتاب فارسی بخونم باید هی حرص بخورم که مبادا کسی ببینه و منو به چشم یک عرب نگاه کنه!
مخالفیتم هم از این جهته که سالهاست ما به این خط عادت کردیم و مطمئنن تغییر دادنش به این سادگی ها هم نیست.از اون گذشته،پس تکلیف کتابهایمان چه می شود،اشعار شاعرانمان،هنر خطاطی و...
و اما میشه گفت با نظر حسین جاوید عزیز کاملن موافقم.بیشتر توضیح نمی دم.خودتون بخونید.البته اینم بگم که منم از این به بعد به این طریق می نویسم.یعنی تا جایی که یادم بمونه.
و اما یه نکته رو هم خودم اضافه کنم که اگر بتونیم خیلی از کلمه های عربی رو حذف،و بجای آن از جایگزین فارسی آن استفاده کنیم،خیلی خوب میشه.مثلن به جای سوال و جواب،می تونیم بنویسیم پرسش و پاسخ،و یا تشکر؛سپاس.و خیلی موارد دیگر.می دونم که سخته،بخصوص وقتی که با کلمه های فارسی آشنایی نداشته باشیم.اما خب می تونیم کاری کنیم که کم کم در بینمون جا بیفته.و بعدن متوجه خواهیم شد که چقدر استفاده کردن از واژه های فارسی اصیل شیرین تر و با مسماتر از کلمه های عربی است.

Wednesday, May 18, 2005

یک پست زنونه

امان از رژیم درمانی هایی که خانوما راه می اندازند.
آقا،(باز من گفتم آقا!ناسلامتی این یه پست زنونه ست!)ما یه دو هفته ای از روی حسادت(دردِ بی درمون خانوما!)و از بس که این آق شوهره تذکر مکرر داد که پرانتزی شدی،اقدام به رژیم درمانی کرده ایم بلکه از شنیدن متلک های آق شوهره جون سالم بدر ببرم و صد البته دیگه با دیدن اندام باربی خانوم همسایه هی حرص نخورم!
البته خودم هم قبول دارم که همچین یه نموره پرانتزی شده بودم.«پرانتزی یعنی این شکلی () »ولی خب منِ شیکمو رو چه به رژیم گرفتن!!
از اونجایی که یک کرمانشاهیِ بدون نان برنجی حکم یک تبریزی بدون نان بربری را دارد،لذا در خانه ی ما انواع و اقسام نون برنجی و نون خرمایی و کاک و...در همه فصول و همه وقت موجود می باشد!(حالا بماند چه مسافتی رو طی می کنیم تا از دهاتمون بریم فروشگاه ایرانی و اینها رو تهیه کنیم)بعلاوه ی اینها از چیپش و پفک و شکلات گرفته تا آجیل و تخمه و خلاصه انواع تنقلات.همه ی اینا رو هم فقط من یک تنه می خورم!بیچاره آق شوهره اصلا اهل تنقلات نیست.
مثلا ظرف شیرینی رو پر کردم و خب میگم اگر کسی اومد خونه مون،مثلا برای مهمون!هی از کنارش رد میشم و یه ناخنک می زنم.چهار دفه که رد شدم می بینم ظرف خالی شده!

خلاصه سرتون رو درد نیارم در این دو هفته نه تنها خبری از این آت و آشغالا نبود،بلکه غذا هم نمی خورم.رژیم درمانی نگو،اعتصاب غذا!البته همراه ورزشهای نسبتا سخت.

اینم بگم که اینجا هر چیزی که می خوریم چاقمون می کنه.همه چیز هورمونیه.باز صد رحمت به مرغهای ایران که دو-سه هفته ای طول می کشه تا به بازار بیان،اینجا ولی یک هفته ای مرغها رو به خورد ملت می دن.بس که هورمون بهشون می دن.

Monday, May 16, 2005

گواهینامه

یکی از دغدغه های زندگی من،که حالا تبدیل شده به یکی از بزرگترین آرزوهام!،همانا داشتن یک گواهینامه اونم از نوع پایه 2اش است و نه بیشتر!
آقا،ما نه گواهینامه داریم و نه حتی می دونیم چه رنگیه،ولی هر شب خواب می بینیم که شوفر کامیون شدیم!!این چه حکمتیه؟
گمونم دلیلش اینه که این روزا خیلی رفتم تو نخِ گواهینامه.هی راه می رم می گم گواهینامه،می شینم،پا می شم می گم گواهینامه!آخه یکی نیست بگه آرزو از این احمقانه تر نبود بکنی!
از شما چه پنهون اگه احمقانه است و اگه نیست فعلا این شده بزرگترین آرزوی ما!!
نه اینکه فکر کنین خنگولم و از پسش بر نمیام،نه دیگه اونقدرا هم خنگ نیستم!مشکل از جای دیگه ست!
مشکل اینه که اینجا باید برای همین یه ذره کاغذ ناچیز،باید حدودا 1000 یورو پول ناقابل و صد البته بی زبون رو دو دستی تقدیم کنی!
خب چیکار کنم،آقا زورم میاد هزار یورو رو که برابر است با یک ماه خر حمالیِ بنده،بدم به یه تیکه کاغذ!شما باشین می دین؟
حالا باز من خوبه غصه ی یه چیز رو نمی خورم.خیلی ها حرص می خورن که چرا وقتی ایران بودن،اقدام نکردن و خیلی های دیگه بدتر،چون گواهینامه داشتن ولی تمدیدش نکرده بودن و تا بخوان اینجا عوضش کنن وقتش گذشته.(در کل اروپا گواهینامه ی ایرانی قابل قبوله و فقط کافیه ببری اون رو تبدیل به گواهینامه محل اقامتت کنی)
من اما وقتی ایران بودم هنوز هیجده سال رو تموم نکرده بودم و خب با این حساب غصه نمی خورم چون قانونا نمی تونستم بگیرم.
اما یه شانس دیگه ای که آوردم اینه که دوچرخه سواری رو بلدم.و خب این خودش خیلی خوبه.خیلی از خانومهای ایرانی این رو هم بلد نیستن و در واقع همین شده آرزوی بزرگشان!(بازم آرزوی من)
و البته ما که بخیل نیستیم، به چند نفری این هنرِ بزرگمان! را یاد دادیم.نمُردیم و ما هم در یه چیزی اُستاد شدیم!!

Sunday, May 15, 2005

برای هاله و سرزمین آفتابش

هاله ی عزیزم،
بانوی مهربانِ سرزمین آفتاب و وبلاگشهر
نمی دونم چرا اینکار رو کردی و چطوری دلت اومد که ما رو از مهربونیات
محروم کنی ولی می دونم که آزار دیگران باعث این تصمیمت شده.
دیگرانی که نه از محبت بویی برده اند،نه از مهر و نه از دوستی!
ازت نمی خوام که برگردی و بنویسی،چون برای تصمیمی که گرفته اید احترام قائلم.
ولی ای کاش در تصمیمت تجدید نظری کنی و یک فرصتی دوباره.فرصتی برای بودن
و همیشه ماندن...



پی نوشت:این پتیشن رو این آقا زحمتشو کشیدن برای اینکه از هاله عزیز بخواهند در تصمیم خودش تجدید نظر کنه.اگر دوست داشتید امضاءش کنید.

Friday, May 13, 2005

مصاحبه ای برای مرگ و زندگی!

امروز بعدازظهر یه مصاحبه ی نچندان کوتاه دارم برای کار.البته کار که چه عرض کنم خر حمالی!
اونم چه کاری،نه تجربه اش رو دارم،نه شناختی و نه حتی علاقه ای!صرفا به خاطر پر کردنِ این تابستون می رم.یه چند روز دیگه مدارس تعطیل میشه و بعد اگه کاری نداشته باشید باید بشنید کنج خونه و هی آجرهای خونه روبرویی رو بشمارید!
حالا بگم چه کاریه.
اینجا تابستونها برای دانش آموزان کارهای دانش آموزی و فقط برای سه ماهه تابستون هست.میری اداره ی کار ثبت نام می کنی و چند تا شغل رو انتخاب می کنی و بعد منتظر میشی که اگه شرایطت براشون جالب بود،نامه می فرستند.حالا این وسط من فروشندگی رو هم خط زدم.که البته به این دلیل که در ماه هفت فصل حراجی شروع میشه و خیلی به نیروی کاریش نیاز دارن.
مثلا توی فروشگاه هایی مثل C&A و یا حتی فروشگاه های مواد غذایی.
و اما چرا خر حمالی.فروشندگی یکی از کارهایه که خیلی انرژی می بره.یعنی از ساعت هفت و هشت صبح تا شیش بعدازظهر باید سرپا وایسید.اگر توی فروشگاه های لباس کار کنید باید یا پشت صندوق باشید و یا مشغول جمع و تا کردنِ لباسهای به هم ریخته شده.اگر هم توی فروشگاه های مواد غذایی که دیگه کارت زاره!هم باید شیر و تخم مرغ و کارتن سنگین بلند و کنی و تند و تند قفسه ها رو پر کنید،هم پای صندوق باشی، و هم جارو و تی بکشی!!که البته این یکی رو من واقعا نمی تونم انجام بدم.نه اینکه اهل فیس و افاده باشم.راستشو بخواین من واسه خونه ی خودمم زورم میاد جارو کنم!ماهی،سالی یه دفه!اونم سرش با آق شوهره دعواست که کی بکشه!(ولی خونه مون همیشه تمیزه ها،نرین حرف در بیارین)
حالا بماند که آخر هفته ها هم باید خر حمالی کنی،بماند بعضی از فروشگاه ها تا هشت شب بازند و بماند در طول روز فقط یک ساعت وقت استراحت داری،البته به اضافه ی وقت نهار،بریم سر اصل مطلب که همانا حقوق می باشد!
فروشندگی مساویست با کار زیاد و حقوق کم.این همه خر حمالی در ماه فقط بین هشتصد تا هزار یورو دستت می گیره.بقیه اش می ره برای مالیات و هزار کوفت و زهرمار دیگه.
خلاصه این همه که گفتم حکم وصیت نامه رو داشت،یعنی امروز بعدازظهر اگر من در مصاحبه قبول بشم،مساویست با شهید شدنِ من!
جالبه بدونین که اصلا هیچ آشنایی به این کار ندارم!یعنی اگه برم اونجا و ازم بپرسن چرا این شغل رو انتخاب کردی،نمی دونم چه جوابی بهشون بدم.اگه بگم من انتخاب نکردم و اصلا بهش علاقه ندارم که همون لحظه عذرمو می خوان.
خلاصه که باید برم یه کمی خالی بندی کنم و چند تا از اون چاخان های گنده هم چاشنی اش که آره از بچگی این آرزوی من بوده که به این شغل برسم!!
بابا مسئله مرگ و زندگیه!اگه خالی نبدم که شمردنِ آجرای خونه همسایه میشه کارم.خر حمالی از آجر شمردن که بهتره، نیست؟


پی نوشت:خب الان یک ساعتی میشه که از مصاحبه برگشتم.خوب بود.خودم که راضی بودم میمونه خودِ آقاهه و هیئت داوران!البته اصل کاری هم که اونا هستن.فقط تنها مشکلش اینه که بلژیکی زیاد اومده بود و طبیعتا اونا از من شانس بیشتری دارن.به هر حال هفته ی دیگه قراره جواب بگیرم ببینم اوکیه رو میدن یا نه.


پی نوشت 2:یه خبر بد!هاله عزیزم دیگه نمی خواد بنویسه :(((((((

Wednesday, May 11, 2005

سیستمهای دو گاوی

سوسياليسم: دو گاو دارد،يك را نگه مي دارد و ديگري را به همسايه خود مي دهد.

كمونيسم: دو گاو دارد، دولت هر دو آنها را مي گيرد و او و همسايه اش را در شير آنها شريك مي كند.

فاشيسم: دو گاو دارد،شير آنها را به دولت مي دهد و دولت آنها را به خودش مي فروشد.

نازيسم: دو گاو دارد،دولت او را سرنگون می کند و هر دو گاو را مي گيرد.

كاپيتاليسم: دو گاو دارد،هر دو آنها را مي دوشد و شير را به زمين مي ريزد تا قيمتها همچنان بالا بمانند.

آنارشيسم: دو گاو دارد، گاوها او را مي كشند و همديگر را مي دوشند.

ساديسم: دو گاو دارد، به هر دوي آنها تيراندازي مي كند و خود را ميان شيرها مي اندازد.

آپارتايد: دو گاو دارد،شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهد ولي شير گاو سفيد را نمي دوشد.

دولت مرفه: دو گاو دارد،آنها را مي دوشد بعد شيرشان را به خودشان مي دهد تا بنوشند.

بوروكراسي: دو گاو دارد، براي ثبت نام آنها 17 فرم را در سه نسخه پر مي كند اما وقت ندارد آنها را بدوشد.

سازمان ملل: دو گاو دارد،فرانسه او را از دوشيدن آنها وتو مي كند،آمريكا و بريتانيا گاوها را از شير دادن به او وتو مي كنند و نيوزيلند رأي ممتنع مي دهد.

ايده آليسم: دو گاو دارد،ازدواج مي كند و همسرش آنها را مي دوشد.

رئاليسم: دو گاو دارد،ازدواج مي كند اما هنوز هم خودش آنها را مي دوشد.

عقل سليم: دو گاو دارد،يكي را مي فروشد و به جاي آن يك گاو نر مي خرد.

Sunday, May 08, 2005

به بهانه ی روز مادر...

بی تو تنها هستم
بی تو لبريز سکوت
بی تو من در پس ديوار دلم می گيرد
بی تو وقتی ایام بوی غربت دارد
من صدای تپش ياد تو را می شنوم
بی تو از مهر
محبت
از شکوفايی يک خاطره هم می ترسم
بی تو تنها هستم
بی تو لبريز سکوت


پی نوشت:آهای،با شمام،شماها چی؟مادرتون پیشتونه؟هر روز می بینینش؟هر لحظه لمسش می کنین؟هنوزم موهاتونو شونه می کنه؟شما رو به آغوش می کِشه؟نازتون می کنه؟...دیگه چی می خواین؟دیگه چی کم دارین؟..چه نعمتی از این بالاتر...

Friday, May 06, 2005

فارسی را پاس بداریم!

میگه چرا با وجود برابرِ فارسیِ بعضی از کلمات،از واژه ی غربی آن استفاده می کنی؟
میگم مثلا؟
میگه مثلا ایمیل!
میگم میشه واژه ی فارسیش رو بگی تا من از این به بعد به جای واژه ی غربی،از برابرِ فارسیِ آن استفاده کنم!
میگه پست الکترونیک!
میگم خیلی خری!!
هم تو و هم اون کسی که این واژه رو جایگزین کرده!
میگه این چه طرز حرف زدنه!
میگم کسی که ندونه پست و الکترونیک دو کلمه ی غربی هستند و اونا رو واژه ی فارسی بنامد،از این بهتر نمیشه باهاش حرف زد!!


پی نوشت:تبریک میگم به نوشی عزیز به خاطر چاپ کتابش.

Wednesday, May 04, 2005

کمی درد دل!

بدبختیه ها!دوره زمونه عوض شده یا شانس من زیر و رو؟!
چند وقت پیش رفتم یه تست دادم برای ورودیِ یه سری کلاسها،که خیر سرم توی این تابستونی از بیکاری نشینم توی خونه و هی در و دیوار رو نگاه کنم،امروز رفتم برای نتیجه می بینم بالاترین امتیاز رو آوردم!حالا شانس رو ببین!
خانومه میگه متاسفانه فقط تو بالاترین امتیاز رو آوردی و ما برای یک کلاس حداقل 20 نفر با همین امتیازی که تو آوردی رو نیاز داریم،بنابراین نمی تونیم فقط برای یک نفر یک کلاس رو اختصاص بدیم!و برو خونه تا سپتامبر ببینم بیست نفر جمع و جور میشه!
اگه می دونستم اینجوری میشه اصلا امتحان رو سفید می دادم تحویل!
حالا چی می خواستم بگم؟موضوع اصلی رو یادم رفت!
آهان از اون طرف برگشتم که بیام خونه،توی اتوبوس یه خانومه با بچه اش نشسته بودن روبروی من.قیافه ها تابلو بود که ایرانیَن.اما تا چشمشون به من افتاد خانومه شروع کرد با بچه اش هلندی حرف زدن.خداوکیلی یه چیزی من میگم یه چیزی می خونین،قیافه اش هیچی،لهجه ی اصفهانیش از شونصد کیلومتری داد می زد ایرانیه،ولی نمی دونم چه اصراری داشت که بگه من بلژیکیم!وایرانی بودنش رو قایم کنه.شایدم فهمیده بودن من ایرانیم.فهمیده بود که چه عرض کنم.نیست قیافه ی شرقیِ منم تابلوه!سرِ این شرقی بودن و این موهای مشکیم چه ترورهای راسیستی که نشدم!!ولی اصالتمو از دست ندادم و همیشه دوست داشتم ایرانی بمونم.( یاد بگیرید:( ).باز من زدم بیراهه!چی داشتم می گفتم...
آها لهجه ی خانومه که انگاری داشت خودِ اصفهونی حرف می زِد!آقا ما هم بدجنسیمون گرفته بود بدجوری!داشتیم توی کله مون نقشه می چیدیم که چجوری حالشو بگیریم.یعنی راستشو بخواین من خودم یه جوریم که اگه از دو کیلومتری صدای کسی رو بشنوم داره فارسی حرف میزنه،دو پا دارم،دو تا دیگه قرض می کنم و خودم رو بهش می رسونم و میگم منم ایرانیم.ولی این خانوم اولا که انگار از دماغ فیل افتاده بود،بعدشم از اینکه فارسی حرف نزد بیشتر حرصم گرفته بود.می خواستم بگم بابا من که فهمیدم ایرانی هستین دیگه اینقدر به خودت فشار نیار که با لهجه حرف بزنی،اونم توی اتوبوس که همه ی مسافرا داشتن چهار گوشی،گوش می دادن و لابد با خودشون می گفتن خدایا این دیگه چجور لهجه ی هلندیه و از کجا اومده!!
گفتم چکار کنم،چیکار نکنم که دیدم Mp3 توی گوشمه ولی خاموش بود.روشنش کردم و صداشو تا آخر اضافه کردم و یکی از آهنگهای داریوش رو انتخاب کردم!
می دونستم صداش می ره و همینطور هم شد.دیدم دختره برگشت درِ گوش مامانه یه چیزی گفت.برگشتم گفتم اگه می خوای می تونی تو هم گوش کنی!!
مامانه به تته پته افتاد و گفت اِ شما ایرانی هستین؟
گفتم اگر عیبی نداشته باشه!!
و بعد همون لحظه بلند شد و گفت ببخشید ما باید ایستگاه بعد پیاده بشیم!شایدم مقصدشون نبود و فقط برای فرار از من پیاده شدن.!آخه ممکن بود بخورمشون!!
اینم بگم و دیگه تموم کنم.این اولین باری نبود که با همچین ایرانی هایی برخورد داشتم!!متاسفانه زیادن.نمی دونم چرا همیشه از خودی ها فراری هستیم.و اگر یک ایرانی رو ببینیم،دلمون می خواد سر به تنش نباشه!

Tuesday, May 03, 2005

تذکره ی من

این خانوم،گویا مظلوم تر از من گیر نیاوردن و چنان گیر سه پیچ دادن به ما که برایمان تذکره نامه هم بنوشتند!
البته دلیلش فقدان سوژه می باشد و یک کمی هم حسادت چاشنی اش!

Monday, May 02, 2005

عنوان بی عنوان

می خواستم کامنتدونی وبلاگهای ایرانی رو هم بررسی کنم که این خانوم طی یک عملیاتِ انتهاری چنان ذوق طنز نوشتن در من رو ترور کرد که نه تنها از توشتنش صرف نظر کردم بلکه تصمیم گرفتم از این به بعد فقط روضه بخونم.ببخشید بنویسم!!
فکر کنم به خاطر اینکه وبلاگ خودش جز یه دسته از این وبلاگها حساب میشه،بهش برخورده!!ولی کور خونده!لابلای روضه خونی،جک و طنز و لطیفه و...داریم!خلاصه که تازه راه افتادیم.
عجب بدبختیه ها،اُستادمون تشویقمون میکنه،ولی دیگران چشم دیدنِ موفقیت ما رو ندارن!می بینین تو رو خدا!

...
لطفا با لهجه ی حسنی خوانده شود:
در این چند روزه که من نبودم و من یک مصاحبه داشته بودم با این رادیو در اینجا.و من الان دیگه خیلی موهمم(مُهم!).و این مصاحبه ی خیلی خوبی بود برای اونا که از صحبتهای بنده بسی فیض بردند!
و ما در مورد انتخابات در ایران حرف می زدیم و قرار است یکی از خبرنگارای این رادیو به نام خانوم Barbara Debeuckelaere به ایران بیاید برای تهیه گزارش.
و ایشان وقتی از من پرسید که آیا مردم به پای صندوقهای رای می روند،ما گفتیم که کسی از دویست متری صندوقهای رای هم رد نمیشه،چه برسه به اینکه بره پاش و رای بده!!و ما گفتیم رای کیلویی چند.و اینا هم میدونن که گذشت اون دوم خردادی که بیست میلیون بیست میلیون رای دادیم!!!و شما هم به خاطر حفظ آبروی ما!یه وقت رای مَای ندین ها!
خلاصه خواستم بگم اگه یه وقتی گول خوردین و رفتین پای صندوق،رای تون رو به من بدین!اینجوری این خبرنگاره میفهمه که من دیگه خیلی موههم!
و من دیگه حرفی ندارم،شما هم هیچی نگین و خدافظ شما تا روز رای!!