دو ماه و بیست روز از تولد دخترکم میگذره و من فرصت نکردم خبر تولدش رو اینجا بنویسم.تا وقتی بیداره که مدام یا دارم باهاش بازی میکنم یا حموم و یا تعویض و یا شیر دادن.وقتی هم خوابه دلم میخواد بشینم و نگاهش کنم اما خب کارهای دیگهاش به علاوه آشپزی و خانه داری هم هست پس اینطوری میشه که بیخیال وبلاگ نویسی میشم یا فوقش هنر کنم وبلاگ خودش رو مینویسم.
زندگی بینهایت شیرین شده این روزها...اعتراف میکنم که پشیمانم چرا زودتر از اینها اقدام نکردیم برای بچه دار شدن! اما خب خوشحالم که به موقع بود.مرخصی زایمانم حدود سه هفته دیگه تموم میشه و من غم عالم از همین حالا در دلم لانه کرده.اما خب چه میشه کرد،چرخهی زندگی رو باید چرخوند.
این شما و این هم دخترک من که کپی برابر با اصل مامانشه ؛)
